فارض نت اخی جهان

ADS
نويسنده : قدیر پیری دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳, ۸:۳٠ ‎ب.ظ

سر آغاز

مقدمه

کجاوه اول: همگام با پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم)

کجاوه دوم: همگام با حضرت زهرا (علیها السلام)

کجاوه سوم: همگام با على (علیه السلام)


کجاوه چهارم: همگام با امام حسن و امام حسین (علیهم السلام)

کجاوه پنجم: همگام با امام زین العابدین (علیه السلام)

کجاوه ششم: همگام با امام محمد باقر (علیه السلام)

کجاوه هفتم: همگام با امام صادق (علیه السلام)

کجاوه هشتم: همگام با امام کاظم (علیه السلام)

کجاوه نهم: همگام با امام رضا (علیه السلام)

کجاوه دهم: همگام با امام جواد (علیه السلام)

کجاوه یازدهم: همگام با امام هادى (علیه السلام)

کجاوه دوازدهم: همگام با امام حسن عسکرى (علیه السلام)

کجاوه سیزدهم: همگام با امام موعود (عجل الله تعالى فرجه الشریف)

سر آغاز

طفیل هستى عشقند آدمى و پرى
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
... و بدین ترتیب، خداوند در زمین، مادر را سایبان عطوفت قرار داد و در آسمان، بهشت را زیر پایش!
من نیز به رسم ادراک این مقام، مجموعه حاضر را به روح مهربان و حامى مادرم تقدیم مى‏کنم. او که مرا در مسیر محبت اهل بیت علیهم السلام، مادرى کرد.
و یادش سبز!

مقدمه

به نام او؛ که انسان را براى حرکت در گستره تعقل آفرید و بشر را مسافرى به سوى جاودانگى خواست.
اینک ما؛ مسافران قریه بیدارى، در جاده بلوغ پابه‏پاى کاروان آسمانیان، به سوى هدف آفرینش در حرکتیم و خداوند ساربان این قافله لایزال است.
کاروانى با سیزده کجاوه؛ در هر کجاوه پابه‏پاى معصومى قدم برمى داریم و در حین حرکت، به تکلم تاریخى آن بزرگ، که مرور داستان سکوت مادر خویش بر خاک است، گوش فرا مى‏دهیم.
در کجاوه اول: همگام با پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از آمنه علیها السلام مى‏شنویم و داستان شکوهش.
در کجاوه دوم: همگام با حضرت زهرا علیها السلام، حضرت خدیجه علیها السلام و صلابتش را مرور مى‏کنیم.
در کجاوه سوم: همگام با امیرمؤمنان علیه السلام، جاده را به نام فاطمه بنت اسد علیها السلام طى مى‏کنیم.
در کجاوه چهارم: همگام با امام حسن علیه السلام، عطر فاطمه علیها السلام را در کاروان استشمام مى‏کنیم.
در کجاوه پنجم: همگام با امام سجاد علیه السلام، از حضرت زهرا شهربانو علیها السلام و بزرگى‏اش مى‏شنویم.
در کجاوه ششم: همگام با امام باقر علیه السلام، در داستان فاطمه بنت حسن علیها السلام سیر مى‏کنیم.
در کجاوه هفتم: همگام با امام صادق علیه السلام، در سیر زندگانى‏ام فروه خواهیم بود.
در کجاوه هشتم: همگام با امام کاظم علیه السلام، در مرور عظمت حمیده غوطه ور خواهیم ماند.
در کجاوه نهم: همگام با امام رضا علیه السلام، در قصه دل نشین نجمه سیر خواهیم کرد.
در کجاوه دهم: همگام با امام جواد علیه السلام، حضرت خیزران را مرور مى‏کنیم.
در کجاوه یازدهم: همگام با امام هادى علیه السلام، با حضرت سمانه آشنا مى‏شویم.
در کجاوه دوازدهم: همگام با امام حسن عسکرى علیه السلام، حضرت حدیثه را به تماشا مى‏نشینیم.
در کجاوه سیزدهم: همگام با امام موعود عجل الله تعالى فرجه الشریف، به شکوه حضرت نرجس ایمان مى‏آوریم.
امید این که تا قریه نور، تا روشناز وصال، همسفران صمیمى این کاروان باقى بمانیم.

کجاوه اول: همگام با پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم)

شناس نامه حضرت آمنه (علیها السلام)
نام: آمنه
نام پدر: وهب
نام مادر: مره بن عبدالعزى
محل ولادت: مکه
تاریخ ولادت: سال 76 قبل از هجرت
مدت عمر: سى سال
تاریخ وفات: سال 46 قبل از هجرت (576 میلادى)
نام همسر: عبدالله
تعداد فرزندان: یک فرزند
محل دفن: ابواء
مى‏گویند: خدا علم لدن را در نهاد پیغمبران قرار مى‏دهد. در این لحظه‏هاى غم‏انگیز و این ثانیه‏هاى غریب، احساس مى‏کنم نه چند سال که قرن‏ها با تو زیسته‏ام. من با تولد تو، حضور خویش را در هستى به یقین رسیدم. حتى شاید خود به یاد نداشته باشى، اما روز تولد تو را به وضوح مى‏بینم. شهر مکه شاهد میلاد دخترى از خاندان عبد مناف است. وهب - بزرگ قبیله بنى زهره - تو را در آغوش مى‏فشارد و مره مادرانه به تو خیره مى‏ماند. اشک شوق در چشمانش حلقه زده است. نام تو را آمنه مى‏گذارند و چه نام زیبا و بلندى. تو در خانواده‏اى اصیل و بزرگ رشد مى‏کنى. کم کم میان مردم مکه عظمت و محبوبیت خاصى مى‏یابى. با چشمانى روشن و چهره‏اى نجیب، خود را میان حجاب عرب از نگاه مردم پنهان مى‏دارى. دوران کودکى و نوجوانى تو با ارتباط دوستانه‏اى میان قبیله‏ات با خاندان هاشمى سپرى مى‏شود. در این میان، تو عبدالله - پدرم - را بهتر از همه مى‏شناسى. جوانى است خوش سیما و خوش اخلاق، که در خاندان بنى هاشم نظیر ندارد. پدر بزرگم عبدالمطلب، امیر مکه است و تنها شخصیت محبوب قبیله.
مردم مکه نور عجیبى را در سیماى پدرم مشاهده مى‏کنند. براى همین او را مصباح حرم مى‏خوانند. کم کم زیبایى و جذابیت او آوازه شهر مى‏شود. امروز عبدالله جوان به تنهایى به شکار رفته است. دشمنان و بدخواهان، به سویش حمله مى‏کنند. پدرت وهب، جریان را مى‏بیند. با اضطراب و ترس، بى درنگ خود را به مکه مى‏رساند و میان بنى هاشم فریاد مى‏زند: عبدالله را دریابید که دشمنان، قصد جانش را کرده‏اند! بنى هاشم با شتاب خود را به عبدالله مى‏رسانند. دشمنان با دیدن آنان پا به فرار مى‏گذارند و به این ترتیب عبدالله از مرگ نجات مى‏یابد.
پدرت علاقه عجیبى به عبدالله پیدا مى‏کند. به خانه او مى‏آید و به مادرت مى‏گوید: تو نزد عبدالمطلب برو و از او درخواست کن تا شاید دختر ما آمنه را به عقد عبدالله درآورد و ما را به فرزند خود سرفراز کند! مادرت جواب مى‏دهد: وهب! اشراف مکه و پادشاهان اطراف، آرزو دارند که عبدالله داماد آنها شود، ولى او نپذیرفته. چگونه توقع دارى که دامادى ما را قبول کند، پدرت در اندیشه فرو مى‏رود. سپس مى‏گوید: من امروز جان او را نجات دادم و به آنان بزرگى کرده‏ام. ممکن است به خاطر همین دختر ما را به همسرى عبدالله برگزیند!
آه، مادر! چگونه مى‏توان با مرور این حادثه‏هاى زیبا و شیرین، تلخى این واقعه سخت را التیام بخشید!؟ به هرگز چنین انتظارى از خود ندارم. به تماشاى تو در آن صحنه‏ها ادامه مى‏دهم تا مگر اندوه امروز را طاقت بیاورم. مادرت سرى تکان مى‏دهد و سپس به سوى خانه عبدالمطلب مى‏آید. پدربزرگم با روى باز از او استقبال مى‏کند و مى‏گوید: امروز از شوهرت وهب، حق بزرگى بر گردن ما آمده است که هر حاجت و درخواستى از ما کنى، قطعا آن را اجابت مى‏کنیم!
مادرت با اضطراب مى‏گوید: اى عبدالمطلب! همسرم براى حاجت بزرگى مرا به خانه شما فرستاده است. او قصد دارد عبدالله را به دامادى خود برگزیند! پدرم عبدالله در گوشه اتاق نشسته و سر به زیر افکنده است. عبدالمطلب رو به او مى‏گوید: پسرم! اگر چه تو دختر اشراف و بزرگان را نپذیرفتى، اما این دختر از خویشان و نزدیکان توست و در مکه دخترى از نظر عقل، طهارت، عفاف، دیانت، کمال و حسن به پاى او نمى‏رسد!
عبدالله با شرم سکوت مى‏کند. پدربزرگ در نگاه آرام او، نشانه‏هاى رضایت را در مى‏یابد. رو به مادرت مى‏گوید: ما این پیوند را مى‏پذیریم!
شب فرا مى‏رسد و چه شب زیبا و دل انگیزى! عبدالمطلب، عبدالله را به خانه وهب مى‏آورد و تو را خواستگارى مى‏کند. قرار ازدواج به فردا موکول مى‏شود. در جلسه فردا، عبدالمطلب خطبه عقد را ایراد مى‏کند:
سپاس خدا را به سب آنچه به ما بخشیده و ما را از همسایگان خانه خود قرار داده است. خدایى که محبت ما را در دل‏هاى بندگان نهاده و ما را بر تمام امت‏ها شرافت داده است. بدانید که فرزند ما، دختر شما آمنه را خواستگارى کرده با صداقى معین. آیا راضى هستید؟!
وهب مى‏گوید: آرى. راضى شدیم و پذیرفتم!
عبدالمطلب حاضران جلسه را گواه مى‏گیرد و بدین ترتیب به عقد عبدالله در مى‏آیى. اما این سوى آسمان‏ها بشارتى از سوى جبرئیل، تمام فرشتگان را به وجد و سرور در مى‏آورد. مادر! من با همه کودکى‏ام، در این لحظات دشوار احساس تو را در آن روزهاى بزرگ درک مى‏کنم. تو هرگز نمى‏توانى اشتیاق و شعف آن روز را بیان کنى. هرگز نمى‏توانى شادمانى و شور آن پیوند را به تصویر بکشانى، اما من خوب مى‏دانم بر دل پاک و روشن تو چه مى‏گذشت. زندگى را با همان سادگى و زیبایى شروع مى‏کنید. روزها از پى هم مى‏گذرند و زمین و زمین به چرخش خود ادامه مى‏دهد. تو و پدر در آرامشى زیبا و زلال به زندگى خود مشغولید. در همین اوضاع، قافله‏اى براى سفر به یثرب آماده حرکت مى‏شود. پدر نیز قصد سفر مى‏کند. لحظه خداحافظى با همه تلخى‏اش فرا مى‏رسد. و تو چه بى قرار و غمگین در خود فرو رفته‏اى!
لحظات رنج آورى است. حق دارى. وقتى به تنهایى خود مى‏اندیشى، اشک در چشمانت حلقه مى‏زند. با خود فکر مى‏کنى چگونه دورى عبدالله را تاب بیاورى؟! پدر با تو خدا حافظى مى‏کند و مى‏گوید: آمنه جان! سفر بیش از چند هفته طول نمى‏کشد. به زودى نزد تو برمى گردم!
پدر با قافله همسفر مى‏شود و تو تنهایى سرد خود را شروع مى‏کنى. اندوهى سنگین بر دلت نشسته است. برکه - کنیز مهربانت - دست‏هاى لرزانت را مى‏فشارد و تو را به سوى خانه مى‏برد. کنار بسترت مى‏نشیند و سعى مى‏کند تو را تنها نگذارد. به این ترتیب گوشه نشینى تو آغاز مى‏شود.
تو دیگر تنهایى را بر رفت و آمد و دیدار آشنایان ترجیح مى‏دهى. حالا فقط خلوت و تنهایى را جست و جو مى‏کند.
یک ماه به همین شیوه مى‏گذرد. و چه ماه طولانى و پریشانى! اما خبر تازه‏اى از پدر نمى‏رسد. در همین روزها تحول عجیبى را در جسم خود احساس مى‏کنى. احساس لطیف و زیبا. به حدى برایت غریب است که با مادر سخن مى‏گویى: من هیچ اثر حملى را در خود ندیدم. برخلاف دیگر زنان که نشانه هایى را در خود احساس مى‏کنند. اما در خواب دیدم که شخصى نزد من آمد و گفت: حامله هستى به بهترین انسان‏ها....
خوش حالى عجیبى در وجودت جارى مى‏شود. با بى قرارى منتظرى که پدر از سفر برگردد و این خبر شیرین را به بدهى. اما انتظارت بى جواب مى‏ماند. هنوز هم خبرى از پدر به دست تو نمى‏رسد. دو ماه از سفر پدر گذشته و تو چون کبوترى، بال و پر زنان به ثانیه‏ها و گذر زمان مى‏اندیشى. چشمانت به در خیره مانده. انتظار تمام وجودت را پر کرده است. دیگر با هر ضربان قلب نام پدر را صدا مى‏زنى. انتظارت طولانى مى‏شود. کم کم شک و تردید در چهره‏ات نمایان مى‏شود. مادرت با نگرانى دستى بر سرت مى‏کشد و علت پریشانى تو را مى‏پرسد. به چشمانش خیره مى‏شوى و سپس شروع به گریستن مى‏کنى. تنها جوابى که در مقابل این سؤال پیدا کرده‏اى... درست مثل من. مثل الآن من. خوب مى‏فهمم چه در سنگینى است. سنگین‏تر اینکه آن را نتوان بیان کرد. اما به زودى جواب تو را حارث به مکه مى‏آورد. و چه جواب تلخى! حارث بن عبدالمطلب مى‏آید. سر به سینه پدربزرگ مى‏نهد و با گریه‏اى طولانى مى‏گوید: پدر جان! برادرم عبدالله مرده است! هیچ کس باور نمى‏کند. شهر مکه در غمى سنگین فرو مى‏رود. عمو حارث، خبر تلخى به شهر آورده است: در یثرب، عبدالله نزد دایى هایش ماند، اما در اثر بیمارى، غریب و تنها در این شهر جان داد!
تو فقط واژه‏هاى عمو را مى‏شنوى. اما باور نمى‏کنى. به هیچ وجه نمى‏پذیرى. چنان بهت و حیرتى در چشمان منتشر مى‏شود که تا مدت‏ها مرگ پدر را از هیچ کس باور نمى‏کنى. هم چنان چشم به راه پدر مانده‏اى. گاهى در خلوتى که با من دارى امیدت را نوحه مى‏کنى: پدرت به سفر رفته است. اما به زودى برمى گردد!
امروز ناگهان صداى گریه‏ات در خانه مى‏پیچد. کنیزت، خود را به تو مى‏رساند و علت ناله‏ات را مى‏پرسد. چقدر مضطرب و پریشان است! نه. تو با هیچ سخنى آرام نمى‏گیرى! هیچ کوششى فایده ندارد. سرانجام میان اشک‏هاى مداوم خود سربلند مى‏کنى و رو به اطرافیان مى‏گویى: عبدالله من مرده است! دیگر برنمى گردد! و همه متوجه مى‏شوند که تو مرگ عبدالله را باور کرده‏اى. در همان بى قرارى، اشعارى را برایش نوحه مى‏کنى:
سرزمین بطحا افتخار بنى هاشم را در کام مرگ فرو برد و دور از هیاهو او را در دل گور جاى داد.
مرگ، او را به سوى خود خواند و او دعوتش را پذیرفت ولى مرگ، کسى را به جانشینى او در بنى هاشم انتخاب نکرد.
شبانگاه جنازه‏اش را بر دوش کشیدند و انبوه یاران، دست به دست، او را مى‏بردند.
حوادث روزگار کسى را به کام مرگ فرو برد که داراى طبعى سخى و قلبى سرشار از مهربانى بود.
شعر به پایان مى‏رسد و تو نیز سکوت مى‏کنى و آرام مى‏شوى. اطرافیان از سکوت تو خوشحال مى‏شوند و ترسو اضطرابشان پایان مى‏یابد. ولى شهر مکه هم چنان سیاه پوش و داغدار باقى مانده است. از همه جا صداى شیون و ناله بلند است. شاید خدا مى‏خواهد، تو به امید تنها یادگار عبدالله، یعنى من، یعنى پسر کوچکت آرام بگیرى. روزها و هفته‏ها سپرى مى‏شوند. تو مادرانه به من و خلوت با من خو کرده‏اى و من نیز به نجواهاى غریبانه‏ات. با من قصه‏هاى پدر را مرور مى‏کنى. شاید هیچ کس باور نکند، طفل در رحم، نجواى مادر را گوش دهد. ولى من گوش مى‏دهم. لالایى و زمزمه شیرینت را گوش مى‏دهم: بعد از ظهر عرفه بود که پدرت با پدر و برادرانش در بیابان عرفات قدم مى‏زد. ناگهان نهرى از آب زلال و صاف ظاهر شد و ندایى آمد: اى عبدالله! از این آب بنوش! پدرت آب نوشید. سپس به خیمه خود برگشت و به من گفت: برخیز و خود را شست و شو کن و جامه‏هاى پاکیزه بپوش که نزدیک است تو جایگاه نور الهى شوى... .
این ماجرا را در ذهن خود تداعى مى‏کنى و با من حرف مى‏زنى: فرزندم! مى‏دانم که تو پاک‏ترین بندگان خدا خواهى بود؛ اما جاى پدرت خالى است!
درد وجودت را تسخیر مى‏کند. لحظه‏هاى تولد من فرا مى‏رسد. شب میلاد من است. خدا آن چنان نورى در دنیا مى‏پراکند که جن و انس و شیاطین مى‏ترسند و مى‏گویند: اتفاق عجیبى در زمین افتاده است! ملائکه فوج فوج از آسمان فرود مى‏آیند شیطان در آسمان سوم این سر و صداهاى مقدس را مى‏شنود. شیاطین را بر جست و جوى خبر مى‏فرستند. اما ملائکه آنان را با تیر شهاب مى‏زنند و مى‏رانند تا بر آنان ثابت شود که اشرف مخلوقات و پیغمبرى اعظم به دنیا پا نهاده است. به زمین پر از نسیان پا مى‏گذارم. دست‏ها را بر زمین نهاده و سر به سوى آسمان بلند مى‏کنم و به اطراف خیره مى‏شوم. خدا از من نورى طالع مى‏کند که با آن همه چیز روشن مى‏شود. و تو در میان نور، قصرهاى شام را مى‏بینى و میان آن روشنایى، صدایى مى‏شنوى که مى‏گوید: آمنه! به دنیا آوردى بهترین مردم را. پس او را محمد نام بنه! تو مرا در دامن عبدالمطلب قرار مى‏دهى و با تبسمى بغض آلود زمزمه مى‏کنى: این یادگار عبدالمطلب است! پدربزرگ با اشکى پر از شوق مرا مى‏بوسد و مى‏گوید: ستایش مى‏کنم خداوندى که به من این پسر خوش بو را که در گهواره بر همه اطفال سیادت و بزرگى دارد، عطا نمود!
بارها برایم تعریف کرده‏اى که شب تولدم تمام بت‏ها از جاى خود کنده و واژگون شدند. بارها برایم گفته‏اى که آن شب ایوان کاخ مدائن به شدت لرزید و چهارده کنگره آن فرو ریخت، دریاچه ساوه خشکید، آتشکده سرزمین فارس خاموش شد که جریان گرفت. ابلیس که تا قبل از ولادت عیسى علیه السلام به تمام آسمان‏ها هفت گانه رفت و آمد داشت، و پس از میلاد مسیح از سه آسمان محروم شده بود، با میلاد من، رفت و آمدش در تمام آسمان‏ها ممنوع شد. یک بار به من گفتى، با تولد من حتى آسمان‏ها هم بشارت پاکى و زلالى یافتند و شیطان مطرود شد. ولى چیزى که در تمام زندگى‏ام تا الآن آن را همواره در خود تداعى کرده‏ام، لحظه‏اى است که تو مرا در آغوش فشردى. در حالى که احساس مى‏کردى، آینده من طوفانى است به عظمت هستى!
باز هم همان لحظه‏ها را مرور مى‏کنم. مرگ پدر، آن چنان فشارى به روح تو آورده است که سلامتى‏ات به مخاطره افتاده. توانایى جسمى‏ات با براى بزرگ کردن من از دست داده‏اى. از این رو تصمیم گرفته‏اى که مرا به دایه بسپارى. امروز دایگان قبیله بنى بکر وارد مکه مى‏شوند. خوب مى‏دانى که امسال قحطى عجیبى در بادیه آمده است. چیزى براى قبیله باقى نمانده. زنى با ماده الاغ و ماده شتر پیرى به مکه آمده. نامش حلیمه است. آن قدر در اثر قحطى و خشک سالى ضعیف شده که دیگر شیرى براى دایگى ندارد. اما وقتى زنان دایه مرا در آغوش تو مى‏بینند و از یتیمى من مطلع مى‏شوند، مرا نمى‏پذیرند. دلیلش را خوب مى‏دانى همه به دنبال کودکانى هستند که پدرانى سرشناس داشته باشند.
زمان خروج قافله از مکه فرا مى‏رسد. حلیمه با ناراحتى به همسرش مى‏گوید: به خدا قسم ناراحت مى‏شوم از این که بدون گرفتن طفل شیرخوارى به خانه بازگردم. به خدا قسم! همین کودک یتیم را قبول مى‏کنم و با خود به بادیه مى‏برم. امید است که خداوند در سایه وجودش به ما برکت عنایت فرماید!
حلیمه با وجود ضعف جسمى، مرا از تو مى‏گیرد و به اقامتگاه خود برمى گردد. پستان خود را در دهانم مى‏گذارد. ناگهان شیر از سینه‏اش فوران مى‏کند. آن قدر مى‏نوشم تا سیر مى‏شوم. شوهرش به سمت شتر ماده مى‏رود. ناگهان با فریاد همه را متوجه مى‏کند. شیر از پستان شتر جریان گرفته است. شیر او را مى‏دوشند و مى‏نوشند تا سیر مى‏شوند. زنان قبیله به حلیمه مى‏گویند: به خدا قسم! تو طفل بابرکتى را تحویل گرفتى!
من در دل بادیه، میان قبیله بنى سعد رشد مى‏کنم. پس از پایان دوران شیرخوارگى، مرا به تو بازمى گردانند. تو با دیدن من، پر از شوق و شور و هیجان، اشک مى‏ریزى و با شگفتى و تعجب به کودک خود خیره مى‏شوى. حلیمه مى‏گوید: فرزندت را دوباره به من واگذار کن تا تنومند شود. چون من از شیوع وبا در مکه براى محمد نگرانم!
در حالى که تازه به زنذگى در کنار تو آرام گرفته‏ام، بازهم مرا براى رشد بهتر در فضایى پاک، به حلیمه مى‏سپارى. چند سال مى‏گذرد و من روزهاى صحرا را در کنار قبیله حلیمه مى‏گذرانم. کم کم رشد مناسبى مى‏یابم و حلیمه تصمیم مى‏گیرد مرا به سوى تو برگرداند. با آمدن من، احساس مى‏کنم اندوه و تنهایى‏ات پایان مى‏یابد. تو نهایت به آرزوى خود رسیده‏اى. با مهربانى رو به من مى‏گویى: محمد عزیرم! مى‏خواهم با هم، به یثرب برویم تا قبر پدرت عبدالله را زیارت کنیم.
من با شنیدن این خبر، سراپا شور و شادمانى مى‏شوم. حالا نوبت من است که منتظر و بى قرار بمانم. فصل تابستان است و هواى مکه گرم و سوزان. تو خود را براى سفر آماده کرده‏اى؛ سفرى سخت و طولانى. مزار پدر در نزدیکى مدینه است. چند روز به تهیه توشه سفر مى‏پردازى. سپس شترى را مجهز به کجاوه‏اى از شاخه‏هاى سفت و محکم با سایه بانى بلند مى‏کنى تا من در پناه آن از تابش خورشید مصون بمانم. حرکت کاروان اعلام مى‏شود. دست مرا مى‏گیرى و روانه حرم مى‏شوى. به طواف و راز و نیاز مى‏پردازى. سپس به همراه برکه راه شمال را در پیش مى‏گیرى. مرا روى پاهایت مى‏نشانى. روزها از پى هم مى‏گذرند و با همه سختى‏ها و خستگى‏ها، سفر به پایان خود نزدیک مى‏شود. شهر یثرب از آن سوى کوه احد نمایان مى‏شود. کاروان به شهر وارد مى‏شود. پس از استراحت و تهیه غذا، کاروان حرکت خود را به سمت شمال ادامه مى‏دهد. اما تو دست مرا مى‏گیرى و به همراه برکه به سوى قبیله بنى نجار مى‏شتابى. ساعتى از دید و بازدید نگذشته که مرا به سمت خانه‏اى مى‏برى و با اشک و بغض مى‏گویى. در این خانه پدرت، روزهاى آخر عمر را بسترى بوده است.
آن گاه با سوزى عاشقانه اطراف خانه را مى‏نگرى. سپس مرا به زیارت قبر پدر مى‏برى. توقف ما در مدینه یک ماه طول مى‏کشد. با زیارت مزار پدر، دلت را تسکین مى‏دهى و از غمى سنگین و طولانى مى‏کاهى. اما ناچارى به این آرامش پایان دهى و به مکه بازگردى. آخرین زیارت ما از مزار پدر است و هنگام بازگشت به مکه.
ساعت‏ها از حرکت کاروان مى‏گذرد. تندبادى شروع به وزیدن مى‏کند. ناگهان در خود احساس ضعف و سستى مى‏کنى. رنج و ناراحتى فراق دوباره، بر وجود تأثیر مى‏گذارد. ابتدا به چشمان آرام تو خیره مى‏شوم. آن قدر استقامت را در خود جریان داده‏اى که متوجه ضعف تو نمى‏شوم. اما لحظه به لحظه حال تو پریشان‏تر مى‏شود. نگاه مى‏کنم. رنگ از چهره برکه پریده است. احساس مى‏کنم اتفاق بزرگى در حال وقوع است. کنارت مى‏نشینم و از تو مى‏خواهم با من حرف بزنى. دلم خیلى گرفته. لحظه‏اى سکوت مى‏کنى تا آرامش بیابى. آن گاه نفسى تازه کرده و با صدایى آهسته زمزمه مى‏کنى: همه مى‏میرند و هر چیز تازه‏اى کهنه و فرسوده مى‏شود....
لحظات در سکوت مى‏گذرد. حس مى‏کنم بغضى سنگین گلویم را مى‏فشارد. احساس خفگى مى‏کنم. صداى گریه‏ام در فضا مى‏پیچد. خم مى‏شوم و تو را مى‏بویم. صدایت مى‏کنم. فریاد مى‏زنم، ولى دیگر صدایى نمى‏شنوى. التماس مى‏کنم. اما پاسخى نمى‏دهى. چشم بر هم نهاده‏اى و به آن سوى آسمانها پرواز کرده‏اى. این را برکه مى‏گوید. مى‏خواهد مرا آرام کند. ولى هیچ کس نمى‏تواند، این زخم عمیق را التیام بخشد. روستاى ابواء اندوه مرا درک مى‏کند. به خود نگاه مى‏کنم. پسرکى شش ساله، در این روستاى دور افتاده، چگونه جنازه مادر جوانش را به خاک سپارد. سر بر سینه تو مى‏نهم و با صداى بلند گریه مى‏کنم. در این لحظات غریب، هیچ تسلایى جز گریستن ندارم. مادر! رفته‏اى و مرا با کوهى از درد در این زمین پرنوسان تنها گذاشته‏اى. مردم جنازه پاک و مطهرت را به خاک مى‏سپارند.
و اینک من مانده‏ام و قبر ساده و آرامت. احساس مى‏کنم از گوشه آسمان به تماشایم نشسته‏اى. صدایت را مى‏شنوم. مثل همیشه مرا به برخاستن دعوت مى‏کنى. باشد. برمى خیزم. برمى خیزم تا انقلابى عظیم را در هستى جریان دهم. تو نیز برایم دعا کن که بهشت زیر پاى توست.

کجاوه دوم: همگام با حضرت زهرا (علیها السلام)

شناس نامه حضرت خدیجه (علیها السلام)
نام: خدیجه
لقب: مبارکه، طاهره، کبرى
کنیه: امیر المؤمنین على هند، ام المؤمنین ام الزهرا (علیها السلام)
نام پدر: خویلد
نام مادر: فاطمه بنت زائده
محل ولادت: مکه
تاریخ ولادت: 15 سال پیش از میلاد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) - (55 سال پیش از بعثت)
مدت عمر: 65 سال
تاریخ وفات: سال دهم بعثت
نام همسر: حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم)
تعداد فرزندان: دو پسر و چهار دختر
محل دفن: مکه
پدر را نگاه مى‏کنم. چه قدر خسته و پریشان است! اگر نیروى وحى نبود، بى گمان این چنین نمى‏ایستاد. چه روزهاى سختى را پشت سر نهادیم و چه شب‏هاى دشوارترى را پیش رو داریم. مادر! من با همه کوچکى‏ام خوب مى‏دانم که پریشانى پدر بى جهت نیست. حتما جبرئیل خبر تلخى آورده، اما خوب مى‏فهمم که هر چه باشد پدر به رضاى پروردگار یگانه‏اش راضى است. براى همین تو دیگر علت نگرانى‏اش را نمى‏پرسى. کنارت مى‏نشینم. چقدر رنگ باخته‏اى و چه ضعیف و ناتوان شده‏اى! تمام توانایى‏ات را به پاى پدر و اسلام او ریخته‏اى. من مى‏دانم بر تو چه گذشته و روزگار با تو چگونه رفتار کرده است.
پلک هایت را بر هم بنه تا قصه قهرمانى تو را برایت زمزمه کنم. یادت مى‏آید؟! نه تو نمى‏توانى به خاطر آورى. ولى حتما بعدها برایت تعریف مى‏کنند که روزى، روزگارى قریش از مکتب پیامبران دور شد و تحت حاکمیت جهل و جاهلیت فرو رفت. استبداد، جنگ و خونریزى شهر را پر کرد. ناگهان در این محیط تاریک، ستاره‏اى درخشید. من تلألو آن ستاره را به وضوح مى‏بینم. در خانه خویلد دخترى به دنیا مى‏آید که نامش را خدیجه مى‏گذارند. خدیجه - یعنى تو - در آن فضاى مخوف و مکدر رشد مى‏یابى. کم کم به پرسش‏هاى مبهمى برخورد مى‏کنى و به تازه هایى دست مى‏یابى. از همان آغاز از بت‏ها بدت مى‏آید. از این رو به آیین مسیحیت روى مى‏آورى. تو روحى سرشار از مهربانى و انسانیت دارى و همیشه با محبتى خاص با مستضعفان برخورد مى‏کنى. به این ترتیب در دنیایى از انسانیت رشد مى‏یابى.
پدر را نیز مى‏بینم. سال‏ها از تولد تو گذشته که پدر به دنیا مى‏آید. اینک او در آستانه نوجوانى به سر مى‏برد. امروز با یکى از بزرگان دین یهود در سراى باشکوه خود نشسته‏اى و کنیزان و خدمت کاران اطرافت را گرفته‏اند. در همین لحظه پدر از آن جا عبور مى‏کند. چشم دانشمند یهود به چهره زیبا و قامت رعناى پدر مى‏افتد و بى درنگ رو به تو مى‏گوید:
از خدیجه! هم اکنون از کنار خانه‏ات جوانى عبور کرد که خاتم پیامبران خواهد بود. سوگند به خدا که او پیامبر آخرالزمان خواهد بود. خوشا به سعادت بانویى که این جوان شوهرش باشد، زیرا به شرافت، عزت و شکوه دنیا و آخرت نائل مى‏شود!
سخنان عالم یهود، در جانت شعله‏اى بر پا مى‏کند؛ شعله هایى فراتر از هر آتش. به خود مى‏اندیشى و به زندگى پر تلاطم خویش. سال‏ها پیش از میان خواستگاران فراوانى که داشتى با عتیق بن عائذ مخزومى ازدواج کردى و هند ثمره زندگى شما شد. از این رو تو را ام هند مى‏خواندند. بعد از عتیق، با زراره بن نباش ازدواج کردى و دو فرزند از او به دنیا آوردى، امام مدتى پس از همسرانت، تنها و غمگین به زندگى ادامه مى‏دهى. از آن دو، میراث بزرگى به تو مى‏رسد. غم فقیران و اندوه یتیمان تو را آرام نمى‏گذارد. از این رو ثروت خود را به جریان مى‏اندازى تا بتوانى به آنان کمک بیشترى برسانى.
با تدبیرى ویژه و درایتى عمیق، به کمک ثروتمندان سرشناس به تجارت مشغول مى‏شوى. بردگان بسیارى در حرکت کاروان هایت وارد مى‏شوند و روز به روز به ثروت تو افزوده مى‏گردد. به طورى که هزاران شتر اموال تجارى تو را به مراکز اقتصادى جهان انتقال مى‏دهند. تاجران تو به یمن، مصر، شام، طائف، عراق، بحرین، عمان، حبشه و فلسطین و... آمد و شد دارند. ثروت‏مند ان عرب در برابرت ناتوان مانده‏اند. چهار صد غلام و کنیز به امور زندگى تو رسیدگى مى‏کنند. بارگاهى از حریر سبز با طناب‏هاى ابریشم بر بام خانه خود افراشته‏اى. در این بارگاه بزرگ از مردم فقیر پذیرایى مى‏کنى. شخصیت‏هاى معروف عرب از تو خواستگارى مى‏کنند. ولى هم چنان جواب تو منفى است. در این میان از گوشه و کنار، خبرهایى از مقام والا، امانت دارى، راستگویى و خوش خلقى پدر به گوشت مى‏رسد. در اندیشه‏اى بلند فرو مى‏روى. ساعت‏ها با خود خلوت مى‏کنى. آن گاه با سیاست مخصوص خود، براى او پیغام مى‏فرستى: محمد! کاروان تجارى من عازم شام است. از تو مى‏خواهم در این سفر، کاروانم را همراهى کنى!
پدر پیشنهاد تو را مى‏پذیرد و به کاروانت مى‏پیوندد. سرپرستى کاروان بر عهده غلام مخصوصت میسره است. پس از روزها کاروان به شام مى‏رسد. مثل همیشه در کنار صومعه براى استراحت توقف مى‏کنند. پدر زیر سایه درختى مى‏نشیند. راهبى در صومعه مشغول عبادت است که او را نسطور مى‏خوانند. وى از صومعه، منظره بیرون را تماشا مى‏کند. ناگهان چشمش به جوانى مى‏افتد که زیر درخت آرمیده است. آن چنان جذاب این صحنه مى‏شود که بى اختیار از صومعه بیرون مى‏آید و میسره را صدا مى‏زند: آن مرد که زیر درخت است، کیست؟ میسره پاسخ مى‏دهد: مردى از قریش، از اهالى مکه! نسطور با نگاهى عمیق و نفس‏هایى که به شماره افتاده، مى‏گوید: در این ساعت زیر این درخت، هیچ کس غیر از پیامبرى بزرگ فرود نمى‏آید!. نسطور سند حرف خود را انجیل و کتاب‏هاى آسمانى معرفى مى‏کند.
ساعت‏ها مى‏گذرد. بازرگانان تو به خرید و فروش مشغول مى‏شوند. پدر نیز کالاى تجارى خود را مى‏فروشد. بعد از این که کارها به سامان مى‏رسند، کاروان به سوى مکه برمى گردد. در مسیر بازگست، میسره گرماى شدید احساس مى‏کند. ناگهان میسره متوجه پدر مى‏شود. ناباورانه، اما با چشم خود مى‏بیند که در فرشته با بال و پر خویش براى پدر سایه‏اى تشکیل داده‏اند تا از حرارت آفتاب مصون باشد. تماشاى این صحنه‏ها، میسره را دگرگون کرده است. به محض ورود کاروان به مکه، خود را به تو مى‏رساند و ماجراهایى را که بر پدر گذشته برایت تعریف مى‏کند. تو روزهاى پى در پى در خلوت و اندیشه‏اى وسیع‏تر غرق مى‏شوى. تا بالأخره امروز تصمیم بزرگ و جسورانه خود را عملى مى‏کنى. براى پدر پیغام مى‏فرستى که نزد تو بیاید. وارد خانه‏ات مى‏شود. به او مى‏گویى: اى پسر عمو! من به خاطر خویشاوندى، شخصیت، امانت دارى، خوش اخلاقى و راست گویى تو در میان قوم، شیفته و مشتاق تو شده‏ام!
پدر موضوع را به عموهاى خود اطلاع مى‏دهد. ابو طالب، نزد پدرت مى‏آید و تو را براى پدر خواستگارى مى‏کند. تو در انتظار سامان اوضاع نشسته‏اى و به روز اول دلدادگى مى‏اندیشى. به سخنان عالم یهود، به جملات انجیل مقدس و... مردان بنى هاشم به همراه ابوطالب به خانه‏ات مى‏آیند تا در مورد پدر صحبت کنند. ابوطالب به تو مى‏گوید: در مورد برادرزاده‏ام نزد شما آمده‏ایم که نفع و برکتش عاید تو خواهد شد! این جمله، شادمانى و اشتیاق تو را تشدید مى‏کند. با دلى سرشار از عشق و عطش مى‏گویى: اى آقاى من! محمد کجاست تا با او به گفت و گو بپردازم و کلام دلنشین او را بشنوم؟! عباس از عموهاى پدر، برمى خیزد و مى‏گوید: مى‏روم تا او را به حضور شما بیاورم! عمه پدر - صفیه - پس از گفت و گوهاى زنانه با تو، به سوى برادرانش مى‏آید و مى‏گوید: برادران! اگر بناى ازدواج محمد را دارید، برخیزید! این خبر، سرورى جاودان را در قلب بنى هاشم رقم مى‏زند. همه عموهاى پدر، خشنودند. و تو از همه خرسندتر. اگر چه ابولهب با حسادت به این صحنه‏ها مى‏نگرد.
حدود دو ماه از سفر تجارتى پدر گذشته و امشب مراسم عقد در خانه تو برگزار مى‏شود. ابوطالب خطبه عقد را قرائت مى‏کند:
حمد و سپاس خداوند این کعبه را، که ما را از نسل ابراهیم و نژاد اسماعیل قرار داد و ما را در حرم امن خود فرود آورد و برکاتش را در این شهر بر ما ارزانى داشت. این محمد، برادرزاده من است که اگر مقامش با هر فردى از قریش سنجیده شود، از او برتر آید. و با هر کدام از آنان مقایسه شود، بالاتر و فزون‏تر از همگان باشد. شخصى که در میان انسان‏ها نظیر ندارد اگر چه از نظر مالى تهى دست است. اما او مشتاق ازدواج با خدیجه است و خدیجه نیز به این ازدواج راضى است. اینک نزد ورقه بن نوفل آمده‏ایم تا با رضایت و امر خدیجه، او را به عقد محمد در آوریم و مهریه او بر عهده من است. هر چه بخواهد از نقد و نسیه مى‏پردازم. سوگند به پروردگار این کعبه! محمد داراى بهره‏اى بزرگ و دینى مشهور و اندیشه‏اى کامل است!
اینک سکوت ابوطالب در مجلس، فریادهایى را در درونت جریان مى‏دهد. ورقه بن نوفل سخن مى‏گوید، ولى دچار لکنت مى‏شود. با وجود آن که او از کشیشان مسیح و سخنوران دین است اما از ادامه سخن در مى‏ماند. و حال صداى توست که سکوت زیباى ابوطالب را امتداد مى‏دهد: اى عمو! اگر چه تو در مجلس و حضور مردم از من مقدم‏تر هستى، ولى از جان من مقدم‏تر نیستى! اى محمد! من خود را به عقد ازدواج تو در آورده‏ام و مهریه را خود بر عهده گرفتم. به عمویت ابوطالب دستور ده، تا شترى قربانى کند و جشن عروسى را برقرار سازد، تو هم صاحب اختیار همسر خود هستى!
در این لحظه ابو طالب به حاضران مى‏گوید: گواهى دهید که خدیجه ازدواج با محمد را پذیرفت و مهریه آن را بر عهده گرفت! یکى از حاضران با حیرت مى‏گوید: عجبا! تا کنون ندیده بودیم که زنى مهریه ازدواجش را بر عهده گیرد! خشمى سنگین در جان ابوطالب ریشه مى‏دواند. با غضب از جا بر مى‏خیزد. اما همین که هیبت آرام و باشکوه تو را مى‏بیند، خشم خود را فرو برده و بلند و رسا نى فرماید: آرى! اگر مردان مانند برادرزاده‏ام محمد باشند او را با گران‏ترین بها و سنگین‏ترین مهریه بربایند. ولى اگر امثال شما باشند، با شما جز به مهریه سنگین ازدواج نخواهند کرد!
عظمت و عمق سخن ابوطالب، دهان همه مدعیان را قفل مى‏کند. ابوطالب شترى قربانى کرده و ولیمه عروسى را برگزار مى‏کند. یکى از شاعران قریش، اشعارى را قرائت مى‏کند. مردم از غذا مى‏خورند و این ازدواج مقدس را تبریک مى‏گویند.
زندگى مشترک تو و پدر در آرامشى زیبا آغاز مى‏شود. روزها از پى هم مى‏گذرند و زمان به حرکت خود ادامه مى‏دهد. اولین فرزند شما به نام قاسم به دنیا مى‏آید. اما با عمرى کوتاه جهان را ترک مى‏گوید و جسم خود را بر زمین مى‏گذارد.
سال‏ها مى‏گذرد و پدر، به دوران چهل سالگى خود پامى نهد. روز بیست و هفتم ماه رجب است. پدر بر فراز کوه حراء به مناجات با خدا مشغول است که ناگاه پیک وحى، جبرئیل - مقامش افزون - بر او نازل مى‏شود:
به نام خداوند بخشاینده مهربان. اى رسول! قرآن را به نام پروردگارت که آفریننده عالم است بر خلق قرائت کن. خدایى که آدمى را از خون بسته آفرید... بخوان قرآن را و بدان که پروردگار تو کریم‏ترین عالم است. خدایى که بشر را علم نوشتن آموخت و به آدم آن چه را نمى‏دانست الهام کرد.
نخستین پرتوهاى وحى، بر جان پدر مى‏تابد. خستگى و هیجانى بى اندازه او را تسخیر مى‏کند. نزد تو مى‏آید و مى‏فرماید: مرا بپوشان و جامه‏اى بر من بیفکن تا استراحت کنم.
از سویى دیگر چگونه مى‏توان در برابر این مشرکان و بت‏هاى متعدد، رسالت خود را بیان کرد؟! و مردم را به سوى خداى یگانه خواند؟! این تنها مطلبى است که بر پدر فشار مى‏آورد. پدر یقین دارد هر چه بر او وحى مى‏شود از جانب خداست. ولى اضطراب و فشار او را رها نمى‏کند. در این شرایط سخت، تنها قوت قلب او تو هستى. مى‏نشینى و به چشمان خسته‏اش خیره مى‏شوى. آن گاه با مهربانى او را تسلا مى‏دهى. لبخند آرام تو هراس و خستگى را از جان پدر مى‏زداید. لب‏هاى متبسم تو، آهنگ آرامش را بر روح پدر مى‏نوازد: مژده باد به تو اى رسول خدا! سوگند به خدا که خداوند جز خیر تو را نمى‏خواهد. بشارت باد بر تو که رسول خدا شده‏اى!
مى‏خواهى به یقین بیشتر برسى. برمى خیزى و به سوى ورقه مى‏آیى. در مورد این اتفاق عظیم و حالات عجیب پدر را با او مشورت مى‏کنى. ورقه اطلاعات وسیعى از کتب مقدس به دست آورده است. مى‏گوید: خدیجه! هرگاه آن حالات وحى بر محمد عارض شد، تو سرت را برهنه کن. اگر آن شخص خارج شد، او فرشته است و گرنه شیطان است که خود را بر محمد ظاهر مى‏کند! تو این امتحان را انجام مى‏دهى. سرت را برهنه مى‏کنى. ناگهان جبرئیل از پدر دور مى‏شود و وقتى سرت را مى‏پوشانى، بازمى گردد. با این اطمینان قلبى، با تمام وجود به یگانگى خداوند و رسالت پدرم محمد گواهى مى‏دهى و اسلام مى‏آورى. به این ترتیب اولین زنى مى‏شوى که اسلام را در آغوش - که نه - خود را در آغوش اسلام خلاصه کرده است.
هنوز روزگار جاهلیت عرب است، اما بعثت پدرم اتفاق افتاده. تنها تو و على علیه السلام به او ایمان آورده‏اید. امروز عباس، عموى پدر، کنار کعبه ایستاده و با دوستان خود صحبت مى‏کند. در همین حال، پدر کنار کعبه مى‏آید و چشم به آسمان مى‏دوزد. آن گاه رو به قبله مى‏ایستد. لحظاتى بعد پسرى جوان سمت راست او نى ایستد و اندکى بعد، تو پشت سر آنها. هر سه با هم به رکوع و سجود مى‏روید. این خم و راست شدن‏ها، دوستان عباس را به حیرت مى‏اندازد. مى‏پرسند: چه چیز عجیبى! این یعنى چه؟!
عباس مى‏گوید: آرى! امرى است عظیم و شگفت. این جوان محمد بن عبدالله برادرزاده من است و آن نوجوان على بن ابى طالب، و آن بانو، خدیجه همسر محمد. برادرزاده‏ام به من خبر داده که پروردگار او، خداوند آسمان و زمین است و او را به اسلام فرمان داده است. به خدا در سراسر زمین، جز این سه تن کسى دیگر اسلام نیاورده است!
این آغاز اسلام است. اما خیلى زود، حقانیت دین پدر گسترش مى‏یابد و مردم به دین مقدس اسلام روى مى‏آورند. عبدالله دومین پسر شما بعد از بعثت به دنیا مى‏آید. خواهرانم زینب، رقیه، ام کلثوم، در دامان پاک تو رشد مى‏کنند. مادر! خوب مى‏دانم چه ملامتى از زنان قریش تحمل کرده‏اى.
مدت هاست که زنان مکه از تو دورى مى‏کنند و به خانه‏ات رفت و آمد ندارند. آنان، تو را به علت ازدواج با پدر سرزنش مى‏کنند. این ملامت‏ها، جان تو را سخت آزرده ولى به عشق پدر سکوت کرده‏اى.
مدتى است، براى پدر نگران و بى تابى. مى‏ترسى که به او آسیبى برسد. خدا این اضطراب‏هاى پى در پى تو را با حضور من تسکین مى‏دهد. من در رحم با تو سخن مى‏گویم و تو را به اذن پروردگارم دلدارى مى‏دهم. تو این موضوع را از همه مخفى داشته‏اى. حتى از تکلم من و خلوت زیبایمان به پدر هم چیزى نگفته‏اى. امروز پدر وارد خانه مى‏شود. در حالى که تو مشغول حرف زدن با من هستى. پدر جلو مى‏آید و با مهربانى مى‏پرسد: خدیجه حان! با چه کسى حرف مى‏زدى؟ این جا که کسى غیر از تو نیست! تو پرده از راز خود برمى دارى و جواب مى‏دهى: فرزندى که در رحم من است با من سخن مى‏گوید و مونس من است.... پدر با لبخندى قدسى مى‏فرماید:
این جبرئیل است که به من خبر مى‏دهد این فرزند، دختر است و خداوند به زودى نسل مرا از او قرار خواهد داد. امامان از نسل او به وجود مى‏آیند که خداوند پس از انقضاى وحى، آنان را خلیفه و جانشین من قرار خواهد داد!
با همین بشارت سبز، تو نیز ایام باردارى را سپرى مى‏کنى تا آن که به روزهاى تولدم نزدیک مى‏شوى. درد زاییدن تو را فرا مى‏گیرد. براى زنان قریش پیام مى‏فرستى که: بیایید به یارى من و مرا در وضع حمل یارى کنید! اما آنان پاسخ مى‏دهند: موقعى که تو را نصیحت کردیم و گفتیم با یتیم عبدالمطلب ازدواج نکن، حرف ما را نشنیدى و سخن ما را رد کردى. حالا که بیچاره و درمانده شده‏اى ما را به سوى خود مى‏خوانى؟!
اندوهى سنگین در دلت مى‏نشیند. به طورى که من حجم بغض سینه‏ات را احساس مى‏کنم. درد تنهایى از درد زادن برایت گران‏تر آمده است. اما خدا تو را تنها نمى‏گذارد. ناگهان چهار زن گندم گون و بلند قامت وارد مى‏شوند. خوب مى‏دانم که اینان فرستاده خداوندند. اما تو از دیدن آنان هراسناک مى‏شنوى. یکى از آنها جلو مى‏آید و مى‏گوید: از خدیجه! ناراحت نباش! ما از طرف خدا به سوى تو آمده‏ایم. ما خواهران تو هستیم. من ساره همسر ابراهیم، خلیل خدایم. این آسیه، دختر مزاحم است که در بهشت همنشین تو خواهد بود. دیگرى مریم، دختر عمران است و آن یکى کلثوم خاهر موسى است. خداوند ما را نزد تو فرستاد تا در هنگام وضع حمل، تو را یارى کنیم! دور تو را مى‏گیرند و لحظاتى بعد من به اذن پروردگارم به دنیا پا مى‏نهم. ناگاه ده تن از حوریان بهشت با ظرفى از آب کوثر نازل مى‏شوند و مرا با آب بهشت شست و شو مى‏دهند و در جامه‏اى سفید مى‏پوشانند. هاله‏اى از نور مرا در بر مى‏گیرد که با آن همه خانه‏هاى مکه روشن مى‏شوند. با قدرت خدا زبان مى‏گشایم: گواهى مى‏دهم که خدایى جز خداى یکتا نیست. پدرم رسول خدا و سرور پیامبران است و شوهرم سرور اوصیا. و فرزندانم سروران اهل بهشت.
به زنان آسمانى سلام مى‏کنم. آنها با روى باز و چهره‏اى خندان جوابم را مى‏دهند و رو به تو مى‏گویند: خدیجه! فرزند خود را که پاکیزه و مبارک است در آغوش بگیر! با شادمانى مرا به سینه مى‏فشارى. مى‏دانم چه احساس زیبایى دارى. این ثانیه‏ها، حاصل تمام زندگانى توست و خدا مرا به عنوان هدیه‏اى جاودان به تو عطا کرده است. با بعثت پدر و رسالت سهمگین او، مرحله حساس زندگى تو فرا مى‏رسد. فشارها از هر سو مسلمانان را احاطه مى‏کند. تو نیز با پایدارى کامل، تمام نیروى خود را براى حمایت پدر به کار مى‏گیرى.
دوران سخت شعب فرا مى‏رسد. سنى از تو گذشته و نیاز بیشترى به استراحت و مراقبت دارى. ولى در محیط شعب، چاره‏اى جز صبر و تحمل نیست. دوران شعب، سه سال طول مى‏کشد. گرسنگى، خستگى و... تو را سخت، شکسته است.
با یارى خدا و توکل مسلمانان، دوران شعب نیز به پایان مى‏رسد. احساس مى‏کنم فضاى خوبى براى مراقبت از تو، به وجود خواهد آمد. این روزها پدر بیشتر از پیش در خانه حضور دارد. ولى دیگ آن شادمانى همیشگى در چهره‏اش نیست. تو در بستر بیمارى افتاده‏اى و این تنها دلیل اندوه پدر است. پشت در اتاق نشسته‏ام که صدار پدر به گوشم مى‏رسد. پدر با تو سخن مى‏گوید: اى خدیجه! براى آن چه از رنج و اندوه که برایت پیش آمده نگران و غمگین هستم. ولى خداوند در رنج و اندوه، خیر بسیار قرار داده است. وقتى به نزد همدم‏هاى خود وارد شدى سلام مرا به آنان برسان! و صداى لرزان و ضعیف تو بر جانم مى‏نشیند: اى رسول خدا! آن همدم‏ها چه کسانى‏اند؟! پدر جواب مى‏دهد: مریم، دختر عمران، آسیه دختر مزاحم، و کلثوم خواهر موسى.
دیگر صداى تو را نمى‏شنوم. با آن که مى‏دانم سفارش مرا به اسماء کرده‏اى و براى تنهایى و یتیمى‏ام اشک ریخته‏اى. چیزى قلبم را به لرزه وامى دارد. به سوى پدر مى‏دوم. صورت پدر خیس است. اشک چون سیلى مداوم از چشمانش فوران مى‏کند. با گریه مى‏پرسم: پدر! ماردم. کجاست؟!. جبرئیل این پریشانى و هراس مرا تاب نمى‏آورد. پیغام مى‏آورد:
یا رسول الله! پروردگارت به تو فرمان مى‏دهد که به فاطمه سلام برسان و به او بگو: مادرت در خانه‏اى در بهشت است که از یک قطعه بلورین ساخته شده که پایه‏اش از طلا و ستونش از یاقوت سرخ مى‏باشد و بین آسیه و مریم قرار گرفته است.
نمى‏دانم چرا، اما لحظاتى است که دلم را با همین بشارت جبرئیل آرام کرده‏ام. قرستان حجون، از امشب، سیده زنان بهشت را مهمان خود دارد. پدر را نگاه مى‏کنم. چقدر تنها و غریب است. حق دارد، نه همسر، که بزرگ‏ترین یار و حامى خود را از دست داده است. اما چشمانش به آسمان گره خورده. مى‏دانم که از همان آفاق وسیع، به پدر دلگرمى مى‏دهى. من هم از این لحظه به عشق تو و به آرزوى روزى که دوباره در کنارت قرار گیرم، پابه پاى پدر از مزارت به سوى خانه حرکت مى‏کنم. مادر! دلم همیشه برایت تنگ خواهد بود.

کجاوه سوم: همگام با على (علیه السلام)

شناس نامه حضرت فاطمه بنت اسد (علیها السلام)
نام: فاطمه (علیها السلام)
نام پدر: اسدبن هشام
نام مادر: فاطمه (عاتکه)
محل ولادت: مکه
تاریخ ولادت: حدود سال 61 قبل از هجرت
مدت عمر: 65 سال (به روایتى 60 و 70 نیز ذکر شده است.)
تاریخ وفات: سال چهارم هجرت
نام همسر: ابوطالب (علیه السلام)
تعداد فرزندان: چهار پسر و دو دختر
محل دفن: مدینه
کسى چه مى‏داند در این بقیعستان غم، چه بر دل توفانى من مى‏گذرد! مادر! دلم تنگ شده است براى آن ثانیه‏هاى عظیمى که از فراسوى آفرینش به تماشایت مى‏نشستم. امروز دوباره دلم هواى آن تماشاهاى آسمانى را دارد. دوباره در منظر نگاهم بنشین! تو را مى‏بینم و در آن فضاى مکدر و منفور. سال‏هاى سیاه جاهلیت زمین را به نسیانى کریه کشانده است. اعراب جاهلى بر قتل و غارت و زنده به گور کردن دختران سبقت مى‏جویند و بر این کارها به خود مى‏بالند. در این میان برخى خاندان، مثل کوه در برابر توفان جاهلیت ایستاده‏اند. جوانى پاک و روحانى غمگین و مأیوس چشم به آسمان مى‏دوزد و نجات مردم را از خداى یگانه‏اش مى‏طلبد. این جوان اسد نام دارد. پس از این پریشانى‏ها، با مادر خود در مورد ازدواج صحبت مى‏کند برایش دخترى صالح به نام عاتکه را خواستگارى مى‏کنند. بعد از مدتى زندگى مشترک، خداوند دخترى زیبا به آن دو عطا مى‏کند. دخترى به نام فاطمه؛ یعنى تو.
اسد، عاشقانه‏تر از هر پدرى دوستت دارد و به تو مى‏بالد. هیچ گاه دامن خود را به شرک نمى‏آلایى. از همان ابتدا، مذهب حنیف را مى‏پذیرى و از پیروان ابراهیم خلیل قرار مى‏گیرى. کم کم بزرگ مى‏شوى. به سنى مى‏رسى که خواستگاران بر در خانه اسد مى‏کوبند. یکى از روزهاى گرم مکه است. ابوطالب به خواستگارى تو مى‏آید. با سوابق درخشانى که از او سراغ دارى، ازدواج با او را مى‏پذیرى. پدرم ابو طالب، شخصیت برجسته عرب است و اصالت و محبوبیت خاصى دارد. تو همه خوبى‏هاى این خاندان را مى‏دانى و مهم‏تر از همه، نور روحانیت را در چهره پدر در مى‏یابى. پدر به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم توجه خاصى دارد. تو نیز با تمام وجود، مادرانه براى رشد محمد صلى الله علیه و آله و سلم تلاش مى‏کنى. تا جایى که برخى گمان دارند تو او را از فرزندان خود بیشتر دوست دارى. وقتى عبدالمطلب، محمد را به پدر مى‏سپارد، او را به خانه تو مى‏آورد و به تو مى‏فرماید: بدان که این کودک، پسر برادر من است. او از جان و مالم نزد من عزیزتر است. مواظب باش که اگر چیزى از تو خواست کوتاهى نکنى!. تو مى‏خندى و با آرامشى مادرانه جواب مى‏دهى: سفارش محمد صلى الله علیه و آله و سلم را به من مى‏کنى، در حالى که او را از جان و فرزندانم بیشتر دوست مى‏دارم!
پدر با شنیدن جواب تو خوش حال مى‏شود و آرام مى‏گیرد. خدا چهار پسر و دو دختر را ثمره زندگى تو و پدر قرار مى‏دهد. اما محبت و مهربانى تو در حق محمد به اندازه‏اى است که خدا مى‏خواهد تو را از بقیه مادران متمایز نماید. حادثه‏اى لازم است تا مقام تو براى همیشه در هستى ثبت شود. و آن حادثه به زیباترین شکل رقم مى‏خورد. ماه‏هاست که مرا در رحم خود پرورش مى‏دهى. مردم مشغول طواف و مناجات‏اند. به کعبه نزدیک مى‏شوى. گروهى از بنى عبدالعزى روبه‏روى کعبه نشسته‏اند. چه ثانیه‏هاى عجیبى است! مادر! آن لحظه‏ها، همیشه در درونم تمدید مى‏شوند و همین حس آغاز است که مرا یاراى زندگى مى‏دهد.
درد تمام وجودت را در برگرفته. دردى ناگهانى و عمیق. دستت از همه جا کوتاه است. نگاه مى‏کنى. نه زنى مى‏بینى نه یاورى. درست در موقعیتى که هر زنى به یارى زنان دیگر نیازمند است، متوجه قدرت لایزال مى‏شوى و با تمام وجود او را صدا مى‏زنى: اى پروردگار من! به تو و آن چه از جانبت از پیامبران و کتاب آمده و به نیاى خود ابراهیم خلیل علیه السلام که بیت عتیق را بنا نهاد، ایمان دارم. پس به حق آن که این خانه را بنا نهاد و به حق مولودى که در رحم من است، این وضع حمل را بر من آسان گردان!
در همین لحظه بزرگ‏ترین رویداد هستى بر کعبه عارض مى‏شود. همه مى‏بینند که دیوار کعبه شکافته مى‏شود و تو به فرمان الهى، وارد مى‏شوى و از چشم انسان‏ها نهان مى‏گردى. دیوار به حالت اول برمى گردد. مردان عرب به سرعت براى باز کردن در کعبه اقدام مى‏کنند. کلید مى‏آورند. کلنگ مى‏زنند. اما هیچ نیرویى بر کعبه تأثیر نمى‏گذارد. همه به این باور مى‏رسند که قدرتى ماورایى این اتفاق را جهت دهى مى‏کند. سه در روز کعبه مهمان هستى. روز چهارم است و خبر نهان شدن تو در کعبه، میان مردم شهر پیچیده. ناگهان مثل چهار روز پیش دیوار کعبه شکافته مى‏شود و تو خرامان خرامان از دل خانه خدا پا بیرون مى‏نهى.
لحظه حلول ملکوت بر زمین است. مرا در آغوش دارى. تنها خدا مى‏داند و تو که آن سه روز در کعبه بر ما چه گذشته است. مرا بر روى دست مى‏گیرى و مى‏فرمایى: من بر زنان پیش از خود برترى یافته‏ام، زیرا آسیه دختر مزاحم خدا را پنهانى در جایى پرستش مى‏کرد که خداوند دوست نداشت در آن مکان عبادتا شود جز در حالت اضطرار. مریم دختر عمران، نخل خشک را تکان داد تا خرماى تازه آن را تناول کند. اما من داخل خانه خدا شدم و از میوه‏ها و روزى‏هاى بهشتى خوردم...
مردم سراپا حیرت به تو خیره مانده‏اند. زمین تشنه کلام تو باقى مانده است و تو این عطش را چنین شعله ور مى‏کنى: و چون خواستم بیرون آیم در هنگامى که فرزند برگزیده‏ام بر روى دست من بود، هاتفى از غیب مرا ندا کرد که‏اى فاطمه:
این فرزند بزرگوار را على نام کن. به درستى که منم خداوند على اعلى و او را آفریده‏ام از قدرت و عزت و جلال خود و بهره کامل از عدالت خویش به او بخشیده‏ام و نام او را از نام مقدس خود اشتقاق نموده‏ام. او را به آداب خجسته خود تأدیب نموده‏ام و امور خود را به او تفویض کرده‏ام. در خانه محترم من متولد شده است و او اول کسى است که بر بالاى بام خانه‏ام اذان خواهد گفت و بت‏ها را خواهد شکست. و آنها را از بالاى کعبه به زیر خواهد انداخت. مرا به عظمت و بزرگوارى و یگانگى یاد خواهد کرد. او بعد از حبیب من و برگزیده از جمیع خلق من محمد صلى الله علیه و آله و سلم، امام و پیشوا و وصى او خواهد بود. خوشا به حال کسى که او را دوست دارد و یارى کند و یارى کند او را، و واى بر حال کسى که فرمان او نبرد و او را یارى نکند و انکار حق او نماید!
پدر مرا به سینه خود مى‏فشارد و دست تو را مى‏گیرد. سپس به سوى ابطح مى‏روید و اشعارى مى‏خواند و در آن از خدا مى‏خواهد که براى من نامى تعیین کند و خداوند نام على را برایم برمى گزیند. مرا به خانه مى‏آورید. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مرا در آغوش مى‏گیرد و در دامن خود مى‏گذارد. تا نگاهم به چشمان پرفروغ او مى‏افتد، لبخند زنان، با قدرت خدا به سخن در مى‏آیم: السلام علیک یا رسول الله و رحمه الله و برکاته. سپس به اذن لایزال آیات سوره مؤمنون را قرائت مى‏کنم. اشک در چشمانت حلقه زده است این را به همه تار و پودم احساس مى‏کنم. چه افتخارى بالاتر از این!؟ تو اولین زنى هستى از بنى هاشم که با مردى هاشمى ازدواج کرده‏اى. از این رو نسب من هم از مادر و هم از پدر به هاشم بن عبد مناف مى‏رسد و این فخر بزرگى است.
بقیع در چه آرامشى فرو رفته است! باز هم به یاد روزهاى اولى مى‏افتم که اسلام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را پذیرفته بودیم. من اولین مردى بودم که با سن اندک خود، اسلام آوردم و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را تصدیق کردم. یادم هست و به وضوح مى‏بینم آن روز زیبا را. مقابلت مى‏نشینم و مى‏گویم: پیامبرى محمد صلى الله علیه و آله و سلم آغاز شده است. او به بعثت رسیده! تو خوب مى‏دانى که چه علاقه عجیبى میان من و محمد صلى الله علیه و آله و سلم است. آن سال سیاه را به خاطر مى‏آورى، که قحطى شهر را در بر گرفت. پدر، قدرتى براى سیر کردن ما نداشت. از این رو مرا به نزد محمد صلى الله علیه و آله و سلم فرستادید. و من در خانه پاک خدیجه، در آغوش محمد صلى الله علیه و آله و سلم رشد یافتم. امروز به چشمانم خیره مى‏شوى و سال‏هاى هم نشینى مرا با محمد صلى الله علیه و آله و سلم مرور مى‏کنى. آن گاه از اسلام او مى‏پرسى و من برایت هر آن چه را دیده و شنیده‏ام تعریف مى‏کنم. اشکى مقدس در چشمان زلالت جارى مى‏شود و در دل له یگانگى خدا و رسالت محمد صلى الله علیه و آله و سلم شهادت مى‏دهى.
سال‏هاى سخت شکنجه مى‏گذرد و دوران شعب به همه پریشانى و محنتش به پایان مى‏رسد. لیله المبیت‏لیله المبیت: شبى که حضرت على علیه السلام در بستر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خوابید تا دشمنان اسلام که خانه را محاصره کرده بودند، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در خانه احساس کنند و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بتواند از مکه خارج شود. من بهانه خوبى است براى حرکت پیامبر و اسلامش به سوى مدینه و سپس جهان هستى. ما نیز به دنبال پیامبرمان به سوى مدینه هجرت مى‏کنیم. سفر خوبى است. فواطم‏(1) در این سفر حضور درخشانى دارند. به مدینه مى‏رسیم و در کنار مهاجران زندگى خود را ادامه مى‏دهیم.
سال‏هاى حساس و بهرانى اسلام در مدینه سپرى مى‏شود. غزوه‏ها و جنگ‏ها، پیروزى‏هاى گسترده‏اى بر اهل حق بشارت مى‏دهد. تو در طول زندگانى خویش از توحید دست نکشیده‏اى. حتى با وفات پدرت در حمایت از اسلام و رسولش جسورتر و مقاوم‏تر شده‏اى. روزهاى بیمارى تو آغاز مى‏شود کهولت سن چهره‏ات را خسته کرده است. مى‏دانم که به استراحتى بلند نیاز دارى. چهار سال از هجرت گذشته و تو پیرزنى 65 ساله در گوشه مدینه نشسته‏اى و به فراق پدرو خدیجه در عام الحزن مى‏اندیشى. همین چند روز پیش که به دیدنت آمدم، آثار سفر را در نگاهت هویدا دیدم. گویى رسا و واضح با من از سفرى دور و استراحتى بلندتر سخن مى‏گفتى. امروز که چنین آشفته و غمگین بر مزارت نشسته‏ام به یاد چند ساعت پیش هستم. پریشان و خسته به سوى پیامبر دویدم. و چه دویدن مأیوسانه‏اى!
مى‏بینى! پیامبر خدا نشسته است و من با گریه وارد مى‏شوم. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سرش را بلند مى‏کند و با تعجب مى‏پرسد: چه شده است، على جان! چرا گریه مى‏کنى؟! جواب مى‏دهم: یا رسول الله! مادرم فاطمه، از دنیا رفت! بغض در گلوى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏نشیند. برمى خیزد و مى‏فرماید: به خدا سوگند او مادر من هم بود!
شتابان به سوى خانه ما مى‏دود. کنار جنازه‏ات مى‏آید و بر تو مى‏گرید. به زنان مهاجر و انصار فرمان مى‏دهد که تو را غسل دهند. کار غسل تمام مى‏شود. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را خبر مى‏کنند. یکى از پیراهن‏هاى خود را در مى‏آورد و مى‏فرماید: فاطمه را در این پیراهن کفن کنید! من و دیگر اصحاب خوب مى‏دانیم دلیل کار او چیست. اما پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رو به مسلمانان مى‏فرماید: کارى کردم که هیچ گاه مانند آن را انجام نداده بودم، علت را نمى‏پرسید؟! همه منتظرند تا خود جواب بگوید. اما پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم جنازه تو را بر دوش مى‏گیرد. آه مادر! همین چند ساعت پیش، تو را به بقیع آوردیم. جنازه‏ات را بر زمین نهادیم. باز همه چیز مقابل چشمانم مرور مى‏شود. چه غم سنگینى است! پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خم مى‏شود خود به داخل قبر مى‏رود و در آن مى‏خوابد. آن گاه بر مى‏خیزد و جنازه تو را در قبر مى‏نهد. سپس سرش را به طرف تو خم مى‏کند و مدتى طولانى با تو سخن مى‏گوید. هیچ کس نمى‏داند با تو چه مى‏گوید. تنها کلمه آخر را مى‏شنویم. سه مرتبه مى‏فرماید: پسرت! آن گاه بیرون مى‏آید و خاک بر قبر تو مى‏ریزد. خود را به روى قبرت مى‏اندازد و با صداى بلند مى‏فرماید: معبودى جز خداى یکتا نیست. پروردگار! من او را به تو مى‏سپارم! از جاى برمى خیزد. مسلمانان جلو مى‏آیند. مرا تسلى مى‏دهند و به پیامبر مى‏گویند: کارهایى انجام دادید که تا کنون نکرده بودید. حال پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم پرده از رازها برمى دارد. مى‏فرماید:
من امروز، احسان و نیکى‏هاى ابوطالب را از دست دادم. فاطمه کسى بود که اگر چیزى نزد خود مى‏داشت مرا بر خود و فرزندانش مقدم مى‏دانست. من روزى از قیامت سخن به میان آوردم و از این که مردم در آن روز برهنه محشور مى‏شوند، حرف زدم. فاطمه با شنیدن آن سخن‏ها با ناراحتى و هراس گفت: واى از این رسوایى! و من برایش ضمانت کردم که خدا او را با بدن پوشیده محشور گرداند. از فشار قبر یاد آورى کردم. او گفت: واى از ناتوانى! من ضمانت کردم که خدا او را ایمن کند. و این که خم شدم و با او سخن گفتم براى این بود که پرسش هایى را که از او مى‏شود به تلقین کنم. چون از او پرسیدند، پروردگارت کیست، جواب داد. وقتى پرسیدند، پیغمبرت کیست، باز هم پاسخ داد. وقتى پرسیدند امام و ولى تو کیست؟ در پاسخ ماند و چیزى نگفت و من به او گفتم: پسرت. پسرت...
سر بر مزار تو مى‏نهم و در این سکوت تلخ، بر جدایى تو مویه مى‏کنم. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به عمار مى‏فرماید: به خدا سوگند، من از قبر فاطمه بیرون نیامدم جز آن که دو چراغ از نور را دیدم که نزدیک سر فاطمه آوردند و دو چراغ دیگر از نور در نزد دست‏هاى او بود و دو چراغ از نور در کنار پاهایش و دو فرشته که بر قبر او گماشته بودند و تا روز قیامت براى او استغفار خواهند کرد! روز غم انگیزى است مادر! و تنهایى من از آن غم‏انگیزتر! دلم برایت تنگ شده است و چه زود، رفتن تو مرا پیر کرده است به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نگاه مى‏کنم، چه غم سنگینى بر شانه‏هاى استوارش به تلاطم در آمده. هنوز مدتى از عام الحزن نگذشته که تو این چنین زخم‏هاى او را تازه کرده‏اى!
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با شکوه و مقاوم از بقیع دور مى‏شود و به سوى اجتماع مسلمانان مى‏رود. با خود مى‏اندیشم، تو مقدمه حضور و حرکت من بوده‏اى و بى جهت نیست که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بارها فرمود: بهشت زیر پاى مادران است.
مادر! بهشت بر تو گوارا باد! من نیز به دنبال پیامبر مى‏روم و تو را در این بقیع خاموش با فرشتگان تنها مى‏گذارم.

کجاوه چهارم: همگام با امام حسن و امام حسین (علیهم السلام)

 شناس نامه حضرت زهرا (علیها السلام)
نام: فاطمه
لقب معروف: زهرا (علیها السلام)
کنیه: ام‏الائمه
نام پدر: حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم)
نام مادر: خدیجه
محل ولادت: مکه
تاریخ ولادت: 20 جمادى الثانى سال پنجم بعثت
مدت عمر: هیجده سال
تاریخ شهادت: سوم جمادى الثانى سال 11 هجرت
قاتل: قنفذ
نام همسر: حضرت على (علیه السلام)
تعداد فرزندان: سه پسر و دو دختر
محل دفن: مدینه
مادر سلام! مى‏بینى چه شب دهشتناکى را سپرى مى‏کنیم! هیچ وقت تصور مى‏کردى ما را این چنین بى سامان و آشفته ببینى. من یقین دارم آفرینش هم این لحظه را باور نمى‏کند. چه شب تاریکى است! زمین امشب به یتیمى عظیمى تن مى‏دهد. بابا چقدر پیر شده است. همان بابایى که تا دیروز قدرتمندترین قهرمان عرب بود، امشب با قدى خمیده تابوت تو را بر دوش حمل مى‏کند. چه تشییع کنندگان اندکى! هیچ وقت فکر نمى‏کردم عصاره هستى را این چنین غریبانه و تنها به خاک بسپارند. شب مویه من و حسین علیه السلام است. شب ناله من و زینب! شب فریاد خاوش بابا! این مدینه چه صحنه هایى را که از تو به خاطر ندارد و این زمین چه یادگارهایى که از تو ثبت نکرده! به هر سو مى‏نگرم تو را مى‏بینم. مادر! چه شد که این چنین ساکت و خاموش، کلبه کوچک خاک را ترک کرده‏اى! روز آمدنت را همیشه به تجسم نشسته‏ام. پدر بزرگم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بارها مى‏فرمود:
نور فاطمه علیها السلام قبل از آفرینش آسمانها و زمین خلق شده است و چون آدم از آن خورد و در صلب او بود و در اصلاب آبا و ارحام امهات طیب و طاهر نقل شد تا براى من نیز جبرئیل سیبى آورد و از آن نطفه فاطمه علیها السلام بسته شد.
پنج سال از بعثت رسول الله گذشته. خدا براى پاداش خدیجه، تو را به زندگى او هدیه مى‏کند. پا به جهان خاک مى‏گذارى. در حالى که فشار و سختى مسلمانان را تسخیر کرده و پیامبر خدا غریب و تنهاست. مادرت را مى‏بینى که با تمام وجود، خود را براى دفاع و حمایت از رسول الله و دین عظیمش مهیا کرده است. پنج سال از زندگى تو در کنار مادر مى‏گذرد، که او آسمان را براى خود بر مى‏گزیند و از خاک مى‏کوچد. ابوطالب بزرگترین حامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نیز از دنیا مى‏رود. با تمام وجود، تنهایى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را احساس مى‏کنى و مى‏کوشى در آن شرایط دشوار یارى‏اش کنى. که تو تنها تسکین دل نبوتى! کارهاى خانه را با همه کوچکى‏ات بر دوش مى‏گیرى. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با دیدن تو در خانه چنان نیرویى در خود احساس مى‏کند که خستگى روز را از یاد مى‏برد. به یاد مى‏آورد روزى را که از مسجدالحرام خارج مى‏شد و در همان حال با عاص بن وائل رو به رو شد و به گفت و گو پرداخت. عده‏اى از بزرگان قریش از عاص پرسیدند با چه کسى صحبت مى‏کردى. جواب داد با ابتر! که نسلش منقطع است! و خدا نگذاشت این توهین بى جواب بماند. جبرئیل نازل شد و سوره کوثر را هدیه آورد. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم اینک زیر لب سوره کوثر را تلاوت مى‏کند و به خیر کثیر تو مى‏اندیشد. هرگاه بر او وارد مى‏شوى، به احترام تو برمى خیزد و مى‏فرماید: فاطمه پاره تن من است. هر کس او را خشمگین کند، مرا خشمگین نموده و هر که او را خشنود سازد مرا راضى کرده است.
ام ابیهاى پدر! این انگشتان ظریف توست که خون از پیشانى مجروح پدر پاک مى‏کند. اگر تو نباشى، چه امیدى رسول خدا را توان حرکت مى‏دهد؟! بهانه زندگى رسول! امروز یکى از اصحاب به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏گوید: با فاطمه علیها السلام به گونه‏اى رفتار مى‏کنى که با هیچ کدام از دخترانت این طور رفتار نکرده‏اى؟! پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم حقیقت وجود تو را در عالم مى‏پراکند: من از فاطمه‏ام بوى بهشت را مى‏شنوم!
پدر هر شب قبل از خواب تو را مى‏بوسد. پیشانى تو بوسه گاه نبوت است. اینک در اوج کودکى، کنار کعبه ایستاده‏اى. چشمت به گروهى از مشرکان مى‏افتد که دور هم جمع شده‏اند و مقابل لات، عزى و منات با هم پیمان مى‏بندند. با کنجکاوى هوش مندانه‏اى جلو مى‏روى و بى آن که آنان متوجه شوند، جریان را مطلع مى‏شوى. آنان با هم پیمان بسته‏اند که دسته جمعى به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم حمله کنند و او را بکشند. با شتاب نزد پدر مى‏آیى و در حالى که اشک مى‏ریزى، نقشه مشرکان را به پدر مى‏گویى. تو را در آغوش مى‏گیرد و مى‏فرماید: دختر عزیزم! آن حاضر کن تا وضو سازم. آب مى‏آورى و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وضو مى‏گیرد. سپس به سوى مسجد مى‏رود. مشرکان وقتى او را مى‏بینند، مى‏گویند: این است که مى‏آید... آنان با دیدن چهره نورانى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سر در گریبان فرو مى‏برند و با بیچارگى و ذلت، متفرق مى‏شوند.
تصویر تو را در صحنه‏اى دیگر مى‏بینم. مادر مهربانم! امروز به تحریک ابوجهل، شکمبه گوسفندى را بر سر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏اندازند. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هم جنان در سجده است. اما حاضران با صداى بلند مى‏خندند. هیچ کس جرأت دفاع از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را ندارد. خبر این حرکت زشت به گوش تو مى‏رسد. با عجله خود را به پدر مى‏رسانى. آلودگى‏ها را از چهره‏اش پاک مى‏کنى و با شجاعت و صلابت خویش، ابوجهل و یارانش با سرزنش و نفرین مى‏کنى! پدر اگر به وجود تو مباهات نکند، به چه کسى مى‏تواند ببالد؟! فخر آفرینش!
روزگار بر تو چنان مى‏گذرد تا به لیله المبیت على علیه السلام مى‏رسى. تو در خانه‏اى و مشرکان دور خانه در محاصره پیامبرى که به سوى مدینه حرکت کرده است. پس از این شب بلند و حماسى، به همراه پدر به سوى مدینه حرکت مى‏کنى. تو در قافله کوچک حیدر علیه السلام، بیابان را به قصد یثرب در مى‏نوردى. در حالى که در طول سفر به آینده عظیم اسلام مى‏اندیشى. حدود هشت سال از زندگى پاک و زلال تو مى‏گذرد. به قبا وارد مى‏شوى. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به استقبال کاروان على علیه السلام مى‏آید. پیش از این در دهکده فرموده است: وارد مدینه نمى‏شوم تا برادرم على علیه السلام و دخترم فاطمه علیها السلام به من بپیوندند! به این ترتیب، پس از تحمل خطرها و رنج‏هاى فراوان به پدرت مى‏رسى.
هنوز سى سالى از هجرت نگدشته که پاى خواستگاران تو به خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باز مى‏شود. بزرگان عرب، ثروت مندان مهاجر و انصار، تو را خواستگارى مى‏کنند. اما پاسخ تو جز سکوتى سرد چیزى نیست. و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم همه را رد مى‏کند و مى‏فرماید: در مورد ازدواج فاطمه علیها السلام، منتظر فرمان پروردگار هستم! به اصرار اصحاب، على علیه السلام پا جلو مى‏گذارد و به خواستگارى تو مى‏آید. اما از شرم سکوت مى‏کند. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏فرماید: به خواستگارى فاطمه علیها السلام آمده‏اى؟ و پدر با حیایى زلال، سر تکان مى‏دهد. پدر بزرگ از او در مورد اموالش سؤال مى‏کند. و پدر پاسخ مى‏دهد: شمشیر، اسب، زره و شترى آبکش دارم. پدر به فرمان پدر بزرگ، شمشیر، اسب و شتر را نگه مى‏دارد و زره را مى‏فروشد و پول آن را به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تحویل مى‏دهد. مقامات ازدواج شما انجام مى‏شود. و برایت جهیزیه مى‏خرند. تا نگاه پدر بزرگ به وسایل زندگى تو مى‏افتد، اشک در چشمانش حلقه مى‏زند و رو به آسمان از اعماق دل دعا مى‏کند: خداوندا! برکت ده به قومى که اکثر ظروفش سفالین است!
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از مهریه پدر با تو سخن مى‏گوید؛ مى‏فرمایى: اى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم! دختران مردم نیز شوهر کرده، و مقدارى مهریه به آنان تعلق مى‏گیرد. پس فرق من با آنان چیست؟! من مى‏خواهم مهریه‏ام را به على علیه السلام برگردانى و از خداى تعالى بخواهى که مهریه مرا شفاعت گناه کاران از امت تو قرار دهد! جبرئیل نازل مى‏شود و کاغذى از حریر را برایت مى‏آورد. آن را مى‏گشایى. بر آن نوشته شده است: خداى تعالى مهریه فاطمه علیها السلام را شفاعت گناه کاران از امت پدرش قرار داده است.
آن شب را آفرینش فراموش نخواهد کرد. شبى که تو را به خانه على علیه السلام آوردند و چه شب آرام و فرخنده‏اى! بر سجاده نشسته‏اى و مشغول عبادتى. فقیرى بر در مى‏کوید و با صداى بلند مى‏گوید: از خانه نبوت یک پیراهن کهنه مى‏خواهم. تو دو پیراهن دارى: یکى کهنه و دیگر لباس نو عروسى‏ات. مى‏خواهى طبق خواسته فقیر، پیراهن کهنه را به او بدهى، اما به یاد آیه‏اى از قرآن مى‏افتى که: شما هرگز به مقام نیکوکاران و خاصان نخواهید رسید، مگر آنکه از آن چه دوست مى‏دارید و بسیار محبوب است در راه خدا انفاق کنید که خدا بر آن گاه است. خوب مى‏دانى که فقیر پیراهن نو را بیشتر دوست دارد. از این رو لباس عروسى خود را به او هدیه مى‏کنى. شب، صبح مى‏شود و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به خانه‏ات مى‏آید. تو را با پیراهن کهنه‏ات مى‏بیند. مى‏پرسد: چرا پیراهن نو را نپوشیدى؟! جواب مى‏دهى: آن را به فقیر دادم! اشک از چشمان پدر جارى مى‏شود و تو را در آغوش مى‏گیرد. زندگى مشترک خود را با آسمانى‏ترین مرد زمین آغاز کرده‏اى. آن قدر صفا و آرامش را در زندگى پدر جریان مى‏دهى، تا آن که در مورد تو مى‏فرماید: من به چهره زهرا علیها السلام نگاه مى‏کنم و همین نگاه، هر غم و اندوهى را از من برطرف مى‏کند.
مدتى از پیوند با شکوه شما نگذسته است که من به دنیاى خاک پا مى‏گذارم. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به اسماء دختر عمیس مى‏فرماید: پسرم را نزد من بیاور! اسماء مرا در آغوش پدر بزرگ قرار مى‏دهد و او در گوش راستم اذان، و در گوش چپم اقامه مى‏گوید. پدر بزرگ رو به پدر مى‏پرسد: نام کودکت را چه گذاشته‏اى؟! و پدر مى‏فرماید: من در نام گذارى از شما پیش دستى نمى‏جویم!. پدر بزرگ با لبخند مى‏فرماید: من نیز در نام گذارى از پروردگارم پیشى نمى‏گیرم!. جبرئیل پیغام مى‏آورد: اى محمد صلى الله علیه و آله و سلم! خداوند سلام مى‏رساند و مى‏فرماید: نسبت على به تو همانند هارون به موسى است، ولى بعد از تو پیامبرى نخواهد آمد. پس نام این کودک همنام پسر هارون. او را حسن نام بگذار!
یک سال به سرعت باد مى‏گذرد و برادرم حسین علیه السلام به دنیا مى‏آید. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به خانه ما مى‏آید و مى‏فرماید: پسرم را نزد من بیاورید. حسین علیه السلام را در قنداقه سفیدى پیچیده‏اید. او را در آغوش پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم قرار مى‏دهند. پیامبر با دیدن چهره برادرم، خوش حال مى‏شود. اما لحظاتى بعد او را به دامن مى‏گیرد و گریه مى‏کند. رنگ از چهره اسماء مى‏پرد، جلو مى‏آید و مى‏پرسد: یا رسول الله! چرا گریه مى‏کنى؟ مى‏فرماید:
گریه‏ام به خاطر مصائبى است که پس از من بر این نوزاد وارد مى‏شود. به زودى گروهى ستمگر او را مى‏کشند و خداوند آن گروه را مشمول شفاعت من نخواهد کرد!
امروز جابربن عبدالله به ملاقات تو مى‏آید. در دست‏هاى روشن تو لوح سبزى است، درخشان. جابر مى‏پرسد: پدر و مادرم به فدایت! این لوح چیست؟ مى‏فرمایى:
این لوح را خداوند به پدرم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم هدیه داده و پدرم آن را به عنوان مژدگانى به من داده است. در این لوح، نام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم على علیه السلام، حسن علیه السلام، و حسین علیه السلام و دیگر امامان تا قائم نوشته شده است.
جابر کلمات لوح را مى‏خواند و آنها را به یادگار ثبت کرده و نگه دارى مى‏کند. و این که تو چقدر به تربیت ما اهمیت داده‏اى، اینک مرا از یتیمى خویش پریشان داشته است. مادر! با یک دست آسیاب مى‏چرخانى و با دستى دیگر حسین علیه السلام را آرام مى‏کنى تا اثر آن بر بازوانت حک مى‏شود. خانه را چنان جارو مى‏زنى تا لباس هایت غرق غبار مى‏شود. پدر این صحنه‏ها را از تو مى‏بیند و وقتى خستگى جسم تو را احساس مى‏کند به تو مى‏فرماید: نزد پدرت برو و تقاضاى کنیزى کن تا در کارهاى خانه به تو کمک کند!
نزد پدر بزرگ مى‏روى. تعدادى از جوانان در محضر او نشسته‏اند. چیزى نمى‏گویى و به خانه برمى گردى. صبح فردا پدربزرگ خود به خانه مى‏آید و به تو مى‏فرماید: دیروز نزد من آمدى، چه حاجتى داشتى؟! به تو نگاه مى‏کنم، از روى شرم سکوت مى‏کنى و چیزى نمى‏گویى. پدر به جاى تو سخن مى‏گوید: یا رسول الله! فاطمه آن قدر آسیاب چرخانده که دست هایش آبله زده، آن قدر جارو کرده که لباسش غبار آلود شده، آن قدر آتش زیر دیگ گذاشته که رنگ لباسش تغییر کرده. او را فرستادم تا از شما تقاضاى کنیزى کند! سر به زیر انداخته‏اى. مى‏دانى که خدا سختى‏ها را براى تو مى‏خواهد و تو را از آسایش دنیا بیزار کرده است. صداى دل نشین پدر بزرگ در اتاق طنین انداز مى‏شود:
چیزى به شما مى‏آموزم که از خدمتکار بهتر است. و آن 33 بار ذکر الحمدالله، 33 بار سبحان الله و 34 بار الله اکبر هنگام خواب است.
به چشمان مهربان پدر بزرگ خیره مى‏شوى و با تبسمى رضایت بخش مى‏فرمایى: از خدا و رسولش خشنود شدم! در تعلیم ما چنان مى‏کوشى که گویى استاد براى شاگرد! یادت هست، همین چند ماه پیش مرا به مسجد مى‏فرستادى تا آن چه را از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏شنوم برایت بیاورم و نقل کنم. چه روزهاى عزیزى! امروز از مسجد به خانه آمده‏ام. مدتى است پدر از تو مى‏پرسد: چگونه تو در مسجد حضور ندارى ولى از سخنان پدرت رسول الله آگاه مى‏شوى؟! و تو هر بار جواب داده‏اى: از پسرمان حسن علیه السلام مى‏شنوم!. چه لحظات شیرینى است. مقابل تو ایستاده‏ام و طبق معمول و مثل همیشه سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را از من جویا مى‏شوى. مى‏خواهم لب بگشایم و از حوادث مسجد سخن بگویم. اما حسى عجیب بر سینه‏ام چنگ مى‏زند. با حیرت مى‏فرمایى: حسن جان! پسرم! چه شده؟ آیا کلام رسول الله را از یاد برده‏اى؟! مى‏گویم: نه. مادر جان! اما احساس مى‏کنم مرد بزرگى دارد به سخنان من گوش مى‏دهد و من در مقابل عظمت او قادر به تکلم نیستم! در همین لحظه پدر از پشت پرده بیرون مى‏آید و مرا در آغوش مى‏گیرد. تو با تبسمى زلال اشک مى‏ریزى. اشکى پر از اشتیاق و شادمانى.
چه روزهاى خاطره‏انگیز و آرامى! یادش به خیر! اى کاش زمان همواره در همین جا متوقف مى‏شد! اما نه. مى‏دانم سیر عظیمى در پیش است تا قافله انسانیت به مقصد برسد. سال هشتم هجرى است. تو به همراه سپاه اسلام به مکه آمده‏اى. با چهار کودک خردسال فاصله هشتاد فرسخى بین مکه و مدینه را با همه سختى‏هاى جان فرسایش طى کرده‏اى. تنها پشتوانه دل پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و على علیه السلام تو هستى و کعبه به رویت آغوش گشوده است. مکه به دست مسلمانان فتح مى‏شود. رؤیاى پدربزرگ تعبیر مى‏شود. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم عفو عمومى اعلام مى‏کند و به این ترتیب اهل مکه آزاد کرده پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏شوند. نفوذ و گسترش تسلام بشارت بزرگى است بر تو.
اما افسوس که سه سال بیشتر از فتح مکه نمى‏گذرد که پدر بزرگ ما را براى همیشه ترک مى‏کند و به سوى پروردگار لایزال خود پر مى‏زند. روز بیست و هشتم ماه صفر است. سال یازدهم هجرى. و چه سال غم‏انگیز و دشوارى. آه مادر! هموز هم نمى‏توانم کوچ سنگین پدر بزرگ را باور کنم. او رفت و رفتن او مقدمه امشب شد. او رفت و تو از ماندن سیر شدى. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در بستر شهادت مى‏بینم. بر بالین او اشک مى‏ریزى. پدر بزرگ مى‏خواهد چیزى به تو بگوید. خم مى‏شوى و او چیزى را در گوشت زمزمه مى‏کند. آن گاه با تبسم شادمانه‏اى از جا برمى خیزى. مى‏دانم به تو چه مژده‏اى داده است. آخ مادر! حق دارى از مژده او خوشحال باشى. تو اولین کسى هستى که بعد از او به نزدش سفر خواهى کرد و به او ملحق خواهى شد. و این نشاط و خوشحالى کمى نیست! این بى قرارى‏ها تا امشب ادامه داشت. بعد از رسول الله همواره شال عزا بر سر داشتى. هر وقت تو را دیدم چشمانت گریان بود و صدایت پر از آه و بغض سوزان. رو به ما مى‏فرمودى: کجا رفت پدرتان که به شما احترام مى‏کرد و همیشه شما را بر شانه خود سوار مى‏کرد؟ کجا رفت آن که براى شما از همه مهربان‏تر بود؟ دیکر او نیست که در این خانه وارد شود. دیگر او نیست تا شما را بر شانه‏اش سوار کند....
پس از پدربزرگ، مدت‏هاست که دیگر اذان بلال در شهر نمى‏پیچد. رو به پدر مى‏فرمایى: بسیار دلم مى‏خواهد، صداى اذان مؤذن پدرم را بشنوم. این خبر را به بلال مى‏رسانند. بر بالاى مأذنه، اذان را آغاز مى‏کند. وقتى به جمله اشهد ان محمدا رسول الله مى‏رسد، بى هوش بر زمین مى‏افتى. بلال اذان را قطع مى‏کند. به هوش مى‏آیى و از او مى‏خواهى اذان را ادامه دهد. واى من، مادر! از این روزگار سیاه، چه دردها کشیدى و چه زخم‏ها تحمل کردى. از مادرى چون تو، فرزندانى کمتر از حسین و زینب علیهم السلام و من بعید نیست. مادر! فدک را مرور مى‏کنم و آن روز غریب سقیفه را. من سیلى خوردن تو را در کوچه دیدم. من اشک نهان تو را بر گونه‏ات، شاهد بودم. مادر! در این تماشاى مهیب، خداست که مرا اذن بقا مى‏دهد. وگرنه حجم این اندوه در سینه من نمى‏گنجد. خطبه بلند و حماسى‏ات هنوز هم ستون‏هاى مسجد را به لرزه واداشته است. دیروز چه بر دل غریب پدر گذشت، خدا مى‏داند! پدر را صدا مى‏کنى و مى‏خواهى وصیت خود را با او مطرح کنى. مى‏فرمایى:
مردان به زن نیاز دارند. تو بعد از من ازدواج کن؛ با خواهرزاده‏ام امامه، به زندگى کودکانم سامان بده. جنازه مرا با تابوت حمل کن. اما شبانه و مخفیانه. آنها که در حقم ستم کردند، در نماز و تشییع و دفن من حاضر نشوند!
پدر را در زمین رها کرده‏اى با این رسالت دشوار! بشکند دستان قتفذ که آن ضربه مهیب را بر تو وارد کرد و تو را به شهادت رساند. ثانیه‏هاى آخر است. شب یتیمى زمین! پدر به مسجد رفته است. زنان بنى هاشم او را خبر مى‏کنند: همسر خود را دریاب که گمان مى‏کنیم او را زنده نبینى! پدر شتابان به خانه مى‏آید و بر بالین تو مى‏نشیند. از حال رفته‏اى و چشمانت را بسته‏اى. پدر عمامه‏اش را از سر برمى دارد. عبا را از دوش مى‏گیرد. کنار بسترت زانو مى‏زند و ناله مى‏کند: یا زهرا علیها السلام! جوابى نمى‏شنود! صدا مى‏زند: اى دختر مصطفى صلى الله علیه و آله و سلم! پاسخ نمى‏دهى. ناله مى‏کند: اى دختر کسى که زکات در عبا مى‏گذاشت و بر فقرا پخش مى‏کرد! اى دختر آن کسى که براى فرشتگان در آسمان نماز مى‏گذارد. بازهم صدایى از تو برنمى خیزد!
پدر با آخرین توان و واپسین امید مویه مى‏کند: اى فاطمه علیها السلام! با من سخن بگو. من پسر عم تو هستم! با ضعف و ناتوانى چشم مى‏گشایى و به صورت پریشان پدر خیره مى‏مانى. تبسمى مى‏کنى. پدر با صداى بلند گریه مى‏کند. تو نیز مى‏گریى. پدر خسته و مضطرب مى‏فرماید: اى دختر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم! تو را چه شد که به این حال افتادى؟
مى‏فرمایى: من با مرگ روبه رویم و از آن گریزى ندارم. اى پسر عم عزیز! مبادا کسى بر سر حسن علیه السلام و حسینم علیه السلام فریاد بزند! بچه هایم یتیم‏هاى دل شکسته‏اند! آنها دیروز مادر داشتند و امروز بى مادر خواهند شد! در دل شب مرا به خاک بسپار و قبر مرا به کسى نشان مده!...
رنگ چهره‏ات تغییر مى‏کند و جواب سلامى مى‏دهى. پدر با تعجب و اضطراب مى‏پرسد: فاطمه جان! به چه کسى سلام مى‏کنى؟! مى‏فرمایى: جواب جبرئیل را دادم. به خدا قسم این عزرائیل است که بال هایش از شرق تا غرب را فرا گرفته است!. چشمان زلال و آسمانى ات بسته مى‏شود و سپس راه‏هاى غربت و مظلومیت بر ما باز مى‏گردد. به چه خواب شیرینى رفته‏اى مادر!؟ میان پریشانى من و حسین علیه السلام و زینب علیها السلام، فضه کاغذى را به دست پدر مى‏دهد. پدر آن را روى سینه تو مى‏گذارد. سپس تو را در کفن مى‏پیچد. در کفن پیچیدن تو همان و یتیمى آفرینش همان! فراق تو جگرم را مشتعل کرده است. واى من! امشب را هیچ موجودى فراموش نخواهد کرد. مگر مى‏شود شب یتیمى هستى را، شب غربت على علیه السلام را از یاد برد؟! مگر مى‏توان من و حسین علیه السلام و زینب علیها السلام را فراموش کرد؟! کوه‏هاى مدینه به لرزه افتاده‏اند. زمین در خود مى‏جوشد و زمان با آهنگ مصیبت در خود توقف کرده است. آه مادر! من چگونه پس از این به خانه برگردم. خانه بدون تو، جز آوارگى چیزى ندارد. تو را در بقیعستان خاموش به خاک‏هاى مقدس سپرده‏ام... ناله پدر در گوش آفرینش طنین انداز است و چه فریاد خاموشى! مادر! ما را تنها مگذار! مادر! به آفرینش رحم کن که دنیا بى تو ویرانه‏اى بیش نیست!

کجاوه پنجم: همگام با امام زین العابدین (علیه السلام)

شناس نامه حضرت شهربانو (علیها السلام) نام: شهربانو
لقب: شاه زنان و...
نام پدر: یزدگرد
نام مادر: ماه آفرین
ملیت: ایرانى
تاریخ وفات: پانزدهم شعبان سال 38 هجرى
نام همسر: حضرت امام حسین (علیه السلام)
تعداد فرزندان: یک پسر
محل دفن: مدینه
تولد؛ مرحله باور است و من دارم به باور تو مى‏رسم، دارم به باورت مى‏نشینم. آهنگ سهمگینى در جانت تجلى گرفته. لحظه‏هاى روشن تولدم فرا رسیده است. مى‏فهمم... با آن که هنوز عالم خاک را تجربه نکرده‏ام؛ اما خوب مى‏فهمم چه دردى، وجودت را تسخیر کرده است. حق دارى. فریاد بزن! ناله کن! مگر مى‏توان بدون فریاد و ناله، مادر شد!؟ با آن داستان پرتلاطمى که تو دارى؛ مادر شدنت هم توفانى خواهد بود. همین چند وقت پیش، قبل از آن که فاطمه علیها السلام را در خواب ببینى و بشارت حسین علیه السلام را بشنوى... جنگ فتح الفتوح بین ایران و اسلام در گرفت. جنگ بزرگى بود. آن قدر عظیم که یزدگرد ساسانى را از پا درآورد و دخترش، یعنى تو را به یند اسارت کشاند.
مسلمانان با اسیران جنگ، رفتار شایسته‏اى داشتند. این را زمانى تجربه کردى که در لباس کنیز به مدینه وارد شدى. زنان و دختران مدینه براى تماشاى شاهزاده ایرانى از هر سو سرک مى‏کشیدند. تو را به مسجد بردند و جمعیت مسلمانان در مسجد جمع شدند. مردم از جمال و زیبایى‏ات حیران مانده بودند. خلیفه به تو نگاهى کرد. تو اخم کردى و چهره خود را پوشاندى. ابروانت را در هم گره کردى و با تندى گفتى: اف بیروج بادا هرمز! هیچ کس معناى حرف تو را نفهمید. اما خودت مى‏دانستى که با چه اندوه و خشمى گفته بودى: واى! روزگار هرمز سیاه باد! خلیفه با خود فکر کرد که او را دشنام داده‏اى. غضبناک شد و فریاد زد: باید او را تنبیه کرد! این دختر عجم به من ناسزا گفت! خلیفه ایستاده بود و ابروان گره شده‏اش را براى هراس بیشتر تو حرکت مى‏داد.
على علیه السلام را - خواهى شناخت - که او در همه جا مدافع حقیقت بود و مبشر رهایى. برخاست و با قاطعیتى مردانه رو به خلیفه بانگ برآورد: تو چنین حقى ندارى. باید او را آزاد بگذارى تا خودش از میان مسلمانان کسى را براى ازدواج انتخاب کند... در ضمن، باید مهریه او از بیت المال پرداخته شود! خلیفه در مقابل جزم و صراحت علوى علیه السلام توان مقاومت نداشت، لذا پذیرفت. خشمش فرو نشست. اما مردم هم چنان مشتاق و هیجان زده به تو مى‏نگریستند. تو نیز آرام گرفته بودى. حسى عجیب به تو مى‏گفت که مرد بزرگى از تو حمایت کرده است. على علیه السلام رو به تو فرمود: از این جماعت هر کس را که دوست دارى براى ازدواج انتخاب کن! نگاه کردى. على علیه السلام با زبان تو سخن گفته بود. احساس امنیت کردى. دیگر از چیزى نمى‏ترسیدى. چشمت به جوان خوش سیما و نورانى اى، گره خورد. بى اختیار برخاستى. جلو رفتى و آرام دستت را روى شانه‏اش گذاشتى. صداى امیرالمؤمنین در جانت طنین انداز شد:
نامت چیست؟!
- جهان شاه!
- تو را شهربانو مى‏خانم!
به این ترتیب براى اولین بار، نام زیبایت بر لبهاى حیدرى علیه السلام تجلى یافت. احساس غرور مى‏کردى. احساسى که حتى در دوران شاهزادگى‏ات در کاخ به آن نرسیده بودى. على علیه السلام رو به جوانى که تو انتخاب کرده‏اى، فرمود: اى حیسن علیه السلام! از این دختر بهترین شخص روى زمین براى تو متولد مى‏شود!
وقتى نام حسین علیه السلام به گوش تو مى‏رسد، تمام وجودت به لرزه در مى‏آید... چگونه ممکن است؟... باور نمى‏کنى... یعنى مى‏شود؟... سؤال‏هاى مبهمى در اندیشه‏ات تلاطم مى‏کند. حس مى‏کنى رؤیاى پیشین تو رو به تعبیر است. یادت مى‏آید... - نه - نه - اصلا لحظه‏اى از مرور این رؤیا جدا نبوده‏اى که اکنون چیزى به یادت بیاید! هر لحظه در تجسم آن خواب صادقى؛ که در خانه نشسته‏اى و ناگهان حضرت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم به همراه حسین علیه السلام داخل خانه مى‏شوند و تو را براى حسین علیه السلام خواستگارى مى‏کنند. از همان لحظه، محبت عمیق حسین علیه السلام چنان در دلت شعله ور مى‏شود که لحظه به لحظه زندگانى در جست و جوى او تداوم مى‏گیرد.
روزهاى کاخ را به همه جبروت و تجمل، اما غمگین و پریشان به شام مى‏رسانى. دلت مى‏خواهد با کسى از راز این رؤیا حرف بزنى. اما مى‏ترسى! ایران کجا و پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم اسلام کجا؟! کاخ کجا و حسین علیه السلام کجا؟!... شب‏ها از پى هم مى‏گذرند، تا آن که باز در رؤیایى زیبا حضرت زهرا علیها السلام را مى‏بینى که به نزدت مى‏آید و اسلام را بر تو عرضه مى‏دارد. تو در خواب شهادتین مى‏گویى و اسلام مى‏آورى. فاطمه علیها السلام رو به تو مى‏فرماید: لشکر مسلمانان به زودى یر پدرت چیره خواهند شد و او را شکست خواهند داد و تو به اسارت در خواهى آمد! ناراحت مباش که به زودى به حسین علیه السلام خواهى رسید و خدا نخواهد گذاشت که کسى دست به تو برساند تا آن که به فرزند من برسى!
و خداوند در این مدت - که مثل صاعقه در آسمان زندگى‏ات گذشت - چه زیبا تو را از بلایا حفظ کرده است که اینک مقابل پدرم زانو زده‏اى. باورت نمى‏شود! یعنى واقعا او را پیدا کرده‏اى؟! بازهم صداى على علیه السلام تو را به خود مى‏آورد. صداى مهربان او که رو به حسین علیه السلام مى‏فرماید: به شهربانو نیکى کن که او پسندیده و نیکوست!
مادر! تو چه شباهت عجیبى با میم دارى! بى جهت نیست که على علیه السلام تو را مریم مى‏نامد. و پدر چه احترام شگفتى براى تو قائل است. به طورى که تو را بر دیگر زنان خود مقدم مى‏دارد. و تو چنان در حمایت و الطاف پدر به سر مى‏برى که دیگر حتى ناز و نعمت‏هاى دوران سلطنت پدرت را به یاد نمى‏آورى و هیچ گاه به مرور خاطرات کاخ یزدگرد نمى‏نشینى. پدر چنان از تعلیمات ژرف اسلامى بهره مندت مى‏کند که کاخ‏هاى مدائن را با آن شکوه و جلالت از ذهن پاک مى‏کنى. و روز به روز تشنه‏تر مى‏شوى. تشنه اسلام و عطش زده حسین علیه السلام... روزهاى زیباى زندگى‏ات به همین سادگى سپرى مى‏شود و تو روز به روز آسمانى شدن را بیش از پیش به تجربه مى‏نشینى...
اکنون سى و هشت سال از هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گذشته است. لحظه‏هاى تولد من نزدیک است. پنجمین روز ماه شعبان است، و این جا خانه کوچک زهرا علیها السلام است. همان خانه مقدسى که پدرم حسین علیه السلام در آن به دنیا آمد...
ماه‏ها - که نه - سال‏ها در انتظار تولدم نشسته بودى... اینک براى میلاد من، با درد فریاد مى‏کشى... و خوب مى‏دانم چه درد جان فرسایى تو را تسخیر کرده است... تحمل کن مادر! مادر! در دردهاى جسمانى این لحظه‏ات، رهایى و آرامش روحانى تو را مى‏بینم و چه آسودگى عمیقى!
صداى گریه من در خانه فاطمه علیها السلام مى‏پیچد و اشک شوق در دیدگان پدر مى‏درخشد. اما این شادمانى چقدر کوتاه است! دیگر صداى ناله تو نمى‏آید... نوزاد را - مرا - در آغوش پدر مى‏نهند. اما چرا؟! مگر من مادر ندارم... لحظه به لحظه دلم بیشتر براى تو تنگ مى‏شود. مادر! چرا آرام گرفته‏اى؟! ناله کن! فریاد بزن! مادر! مرا به دنیا آورده‏اى که خودت بروى؟!... آه! از همین لحظه آغاز، مصائب بر من سلام کرده‏اند... چه روزگار غریبى در پیش خواهم داشت!... نماز مادرانه‏ات را سلام داده‏اى و کودکت را در آغوش حسین علیه السلام بى مادر رها کرده‏اى تا زین العابدین شدنش را طى کند... و خود رها و آسوده به بیکران ملکوت شتافته‏اى... باشد، مادر! همیشه انتخاب‏هاى تو بهترین بوده است. این انتخاب آخرین نیز بر تو مبارک باد؛ انتخاب آسمان؛ انخاب پرواز!

کجاوه ششم: همگام با امام محمد باقر (علیه السلام)

شناس نامه حضرت فاطمه بنت حسن
نام: فاطمه (علیها السلام)
القاب: صدیقه، تقیه، محسنه و...
کنیه: ام عبدالله (به قولى ام الحسن)
نام پدر: حسن بن على
نام مادر: ام اسحاق
دوران کودکى (سال‏هاى 40 تا 50 هجرى قمرى نوشته شده است) (تاریخ دقیق ولادت نا معین است)
مدت عمر: 57 سال
نام همسر: حضرت امام سجاد (علیه السلام)
تعداد فرزندان: 4 پسر
محل دفن: مدینه
بقیع را با همه تاریکى‏اش دوست دارم. دل انگیزى مزارت مرا آرام مى‏کند. دوست دارم ساعت‏ها کنار خاک عزیزت بنشینم و قطره قطره اشک هایم را به پاى مهربانى هایت بیفشانم. مادر! آرمیدنت را در این پهنه خاک، به آرامش پرنده‏اى در ساحل تعبیر مى‏کنم. اما این روزها پس از این سفر طولانى و بى بازگشت تو، اندوهى غریبانه در جانم شعله مى‏کشد. خوب مى‏دانى انسان به هر سنى برسد باز هم مادر را صدا مى‏زند و من امروز به نجواى تو نشسته‏ام. مگر مى‏شود کنار مزار عزیزى زانو زد و در تجسم خاطراتش غرق نشد؟! اینک صحنه‏هاى حضور تو مقابل دیدگانم تداعى مى‏شوند.
کنار دیوار نشسته‏اى و آرام در اندیشه فرو رفته‏اى. ناگهان دیوار شکافته مى‏شود و صداى مهیبى به گوش مى‏رسد. در یک آن، با دست اشاره مى‏کنى و مى‏گویى: نه. خلق به حق مصطفى صلى الله علیه و آله و سلم! خداوند به تو اجازه فرو ریختن ندهد! و دیوار در همان جا متوقف مى‏شود و میان آسمان و زمین معلق مى‏ماند. کنار مى‏روى و اجازه مى‏دهى تا دیوار به پایین فرود آید. پدر این صحنه‏ها را شاهد است. براى سپاس از خدا در سلامتى تو، صد دینار صدقه مى‏دهد. بى جهت نیست که دیوار مسخر تو مى‏ماند. آن چنان به ملکوت نزدیک شده‏اى و خود را به کبریا گره زده‏اى که دعاى تو بى هیچ واسطه‏اى به اجابت مى‏رسد. در نجابت، خود فاطمه‏اى علیها السلام و در صداقت عین على علیه السلام. هر چه باشد فرزند آن دو هستى. میوه درخت عمویم امام حسن مجتبى علیه السلام. این که چقدر پدرت تو را دوست مى‏داشت و عمویت حسین علیه السلام به تو عشق مى‏ورزید، خود داستانى دیگر است.
نیمه‏هاى قرن اول هجرى است. تو در خانه امام حسن علیه السلام روزگار کودکى خود را سپرى مى‏کنى؛ چه روزهاى پربار و باشکوهى. جلالت این خانه، قداست خاصى را در روحت پرورش مى‏دهد. به طورى که کم کم با معارف الهى، عجین مى‏شوى و با نور ملکوت گره مى‏خورى. بعد از شهادت غریبانه امام حسن علیه السلام، عمویت حسین علیه السلام سرپرستى تو را بر عهده مى‏گیرد و این فرصت دیگرى براى شکوفایى توست. عمویت حسین علیه السلام تمام توجه و محبت خود را به پایت مى‏ریزد. نیمه‏هاى قرن است که تو با پیشنهاد اطرافیان و با تمایلى پر از افتخار، به خواستگارى پسر عمویت، زین العابدین علیه السلام پاسخ مى‏دهى. زین العابدین علیه السلام - که نه - پدر آسمانى من، زندگى با تو را در نهایت صفا و معنویت آغاز مى‏کند روز به روز کمالات بیشترى را در او مى‏بینى و این تو را براى تعالى بیشتر، تشنه‏تر مى‏کند.
ماه‏ها مى‏گذرد و تو در خویش احساس عجیبى دارى؛ احساس مقدس مادرى. شوق زیبایى چهره نورانى‏ات را احاطه کرده است. حق دارى. وقتى مادر تو باشى یعنى دختر امام حسن علیه السلام و پدر زین العابدین باشد و فرزند حسین علیه السلام. نخستین امام از نسل مشترک حسنین علیهم السلام به دنیا مى‏آید. با تولد من شادمانى تازه‏اى در خانه ساده مان جریان مى‏گیرد. هنوز هم صداى خنده‏هاى تو و پدرم در گوشم طنین مى‏اندازد. چه روزهاى عزیز و دل نشینى! مادر! چگونه مى‏توان دفتر خاطرات تو را در ذهن ورق زد و از درون نسوخت و شعله نکشید! آتشى در جانم افتاده که با هیچ قدرتى فرو نمى‏نشیند. به زندگانى پر تلاطم تو مى‏اندیشم. در هر دوره تماشایت مى‏کنم تو را در اختناق و خفقانى مرگبار مى‏بینم. ظلم حاکمان، سراسر مملکت اسلامى را در سایه خود فرو برده است. تا روزى که تحت امامت پدرت امام حسن علیه السلام به سر مى‏برى، به رغم کودکان دیگر، مسائل تلخ سیاسى را درک مى‏کنى و با همه کودکى‏ات به پرسو جو مشغول مى‏شوى. ستم‏هاى سیاه معاویه را بر پدرت شاهدى و با همه وجود، مظلومیت پدرت را احساس مى‏کنى. صلح امام حسن علیه السلام با معاویه را مى‏بینى و به دنبال آن غربت دلگیرش را. روزهاى خانه نشینى و سکوت پدرت را در شهر مدینه سپرى مى‏کنى تا آن روز که جنازه مظلوم او را در بقیع تاریک به خاک مى‏سپارد؛ آن هم چه جنازه‏اى و چه به خاک سپردنى! جنازه‏اى که با تیر دشمن به سمت مزار، بدرقه شده و بقیعى که دلگیرى‏اش جان آدم را شعله ور مى‏کند. امان از این روزگار مکدر و بى سامان!
بعد از پدر در کنار عمویت حسین علیه السلام، فصل جدید مظلومیت را تجربه مى‏کنى. یزید، دست معاویه را در ستم و تباهى از پشت بسته است. روزگار چنان حق را مظلوم داشته که چشمه‏هاى عاشورایى به فوران در آمده‏اند. عمویت حسین علیه السلام - که پدربزرگ من - به سوى کربلا جریان مقدس خود را آغاز مى‏کند و این نقطه عطف وجود تو - که هیچ - نقطه عطف آفرینش است. پدر باید در این سفر قهرمانى یاران را فریاد بزند. این است که اولین همسفر کاروان کربلا مى‏شود. خانواده ما در میان یاران اباعبدالله علیه السلام در بیابان گسترده کربلا منزل مى‏کند. اما چه منزل کردنى! پدر در خیمه بیمارى خود است و تو در خیمه پریشانى زینب و من در خیام بى سامان و تشنه کودکان.
کربلا را به چشم خویش مى‏بینم و بى سامان حقیقت را. کربلا را به چشم خویش مى‏بینم و ساماندهى کربلاییان را. سامان دهى حسین علیه السلام و عباس علیه السلام و سرپرستى زینب علیها السلام و پدر. آه که در این عاشوراى خونین، چه صحنه‏ها مى‏بینم و چه فریادها مى‏کشیم و چه ضجه‏ها مى‏زنیم. آه که در این حراى بى پناه، چه خیمه‏هاى آتش زده‏اى را ترک مى‏کنیم و چه سرهاى بى بدنى را بدرقه!... مادر! ما چگونه این کربلاى مهیب را تحمل کرده‏ایم؟! به خداوندى همان خدا هنوز هم نمى‏دانم چگونه؟! پدر با چه قدرتى از بستر بیمارى برمى خیزد و در میان دشمنان، قافله اسرار را سرپرستى مى‏کند. پدر با چه توانى ستون‏هاى کاخ یزید را مى‏لرزاند و با عمه، انقلاب جاودان اباعبدالله را امتداد مى‏دهد؟! و مهم‏تر از همه، تو چگونه است که لحظه لحظه از پیش مقاوم‏تر و جسورتر مى‏شوى! آغاز اسارت را با همه کودکى‏ام، آغاز گسترش عاشورا مى‏بینم. اما از لحظه آغاز، دلم برایت شور مى‏زند. وقتى پدر را بیمار مى‏بینم و تو را پریشان، مى‏ترسم. مى‏ترسم این کاروان اسیر و مصیبت زده هیچ گاه به مقصدى نرسد. اما هر بار تو را نگاه مى‏کنم در عمق چشمان داغدارت، دنیایى از مقاومت و ایستادگى را مى‏بینم و این حتى به من و دیگر کودکان جسارت مى‏دهد و نیرو مى‏بخشد.
تمام زنان قافله جنازه همسران خود را بر پهنه سوزان خاک رها کرده و با بدرقه تازیانه‏ها با استقبال آوارگى مى‏روند. اما تو تنها زنى هستى که همسرت را از کربلا بیرون آورده‏اى. شاید این براى تو ناگوار است و مقابل زنان دیگر شرمسارى. اما همه مى‏دانند تو نه تنها امام و نه فقط عمو که پدرى چون اباعبدالله را از دست داده‏اى. به اندازه زینب علیها السلام خمیده‏اى و به خستگى زینب علیها السلام قدم برمى دارى. اما مى‏کوشى که به مقاومت و شکوه او باقى بمانى. و همین اتفاق هم مى‏افتد. شانه به شانه زینب علیها السلام قافله مجروح را همراهى مى‏کنى و من با همه کودکى‏ام به خود مى‏بالم که پدر و مادرى چنین قهرمان و پرشکوه دارم.
افسوس که مدتى است دیگر نمى‏توانم این جمله را تکرار کنم. افسوس که دیرى است کلمه مادر روح مرا در حسرتى جگر سوز فرو مى‏برد. مادر! مادر! این بقیع چه شباهت عجیبى به کربلا دارد. بقیع همان قدر تاریک است و سیاه، که کربلا سرخ. بقیع به همان اندازه غریب و مظلوم است که کربلا محبوب و نجیب... بقیع همان حد کوچک است که کربلا گسترده و وسیع. مادر! خانه قشنگ و آرامى دارى. اگر خانه پدرى و همسرى‏ات پر از توفان و خروش بود، اینک در آرامش گاه خاک به خوابى شیرین فرو رفته‏اى. اگر چه خوب مى‏دانم به بیدارى محض رسیده‏اى. پنجاه و هفت بهار را در زمین مى‏گذرانى و بار سفر مى‏بندى. با کوله‏اى از شکوفه‏هاى زخم. با بقچه اى از مصیبت کربلاییان. پدر نیز سالیانى است که در فراق مردان کربلا اشک مى‏ریزد و خوب مى‏دانم که تا پایان عمر بر این مصیبت جاوان خواهد گریست و خدا مى‏داند که حق دارد. کمترین کارى که در مقابل آن صحنه‏هاى دهشتناک و آن خاطرات آتشین مى‏توان کرد عزادارى همیشگى است. اما پدر در بستر این عزاى ممتد، اسلام را به حرکت درآورده است.
به او مى‏بالم و به تو که چقدر شبیه فاطمه‏اى علیها السلام. همنام او و هم لقبش. شباهت آخرینت، مزار گمشده توست در بقیع خاموش. مادر! با همه خاموشى بقیعستان مصائب، تو را تا همیشه خورشید زندگى‏ام مى‏دانم. خورشید پرفروغ! به زندگانى خسته‏ام بتاب که روزگار تاریکى در پیش رو دارم.

کجاوه هفتم: همگام با امام صادق (علیه السلام)

شناس نامه حضرت ام فروه (علیها السلام)
نام: ام فروه
کنیه: ام قاسم
نام پدر: قاسم
نام مادر: اسماء
نام همسر حضرت امام محمد باقر (علیه السلام)
تعداد فرزندان: دو پسر
محل دفن: بقیع
هشتاد و سه سال از هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گذشته است. هفرهمین روز ربیع الاول است و تو در آستانه مادر شدن! گاهى وقت‏ها، درد چنان، جسم انسان را در هم مى‏پیچاند که قدرت فکر کردن را از او مى‏گیرد. اما بعضى مواقع در حین درد، زیباترین خاطرات بر انسان مرور مى‏شود. مثل الآن تو. مردم مدینه دوست داشتند. و به پدرت قاسم بن محمد احترام ویژه‏اى مى‏گذاشتند. کسى در مدینه نیست که محمد بن ابى بکر را نشناسد و یا از آوازه بلند او در دفاع از حریم علوى علیه السلام بى خبر باشد. امیرالمؤمنین بارها فرموده بود که محمد بن ابى بکر از ماست. و تو یکى از شایسته‏ترین نوادگان محمد هستى. شاید خدا مى‏خواست روزگار چنان به گردش در آید تا عاقبت بین نوادگان على علیه السلام و محمد بن ابى بکر پیوندى خانوادگى بسته شود. تا جمله على علیه السلام به حقیقت درآید که: محمد از ماست.
روزى که پدرم امام باقر علیه السلام به دوران بلوغ و تکامل پانهاد، آن قدر پروانه وار دورش چرخیدند و پدر بزرگ چنان عاشقانه و پدرانه از او پرسید: پسرم! براى ازدواج چه کسى را در نظر دارى؟! پدر، بى هیچ واسطه و حریمى، صادقانه فرمود: فاطمه، دختر قاسم؛ را برایم خواستگارى کنید!
شوقى بى نظیر جان پدر بزرگ را تسخیر کرد. چیزى نگذشت که تو با لباس عروسى پا به خانه پدرى نهادى. زنان عرب، زن بودن را در خانه دارى و تربیت فرزند خلاصه مى‏کردند. اما تو، هر چه باشد، با فرهنگ فاطمى علیها السلام الفتى دیرینه دارى. خوب مى‏دانى که اسلام به زنانى گسترده و اندیشمند، به مادرانى عمیق و وسیع نیازمند است. از سویى خود را تشنه‏اى دیده‏اى بر کنار چشمه‏اى جوشان. نه. نمى‏توانى فرصت را از دست بدهى. در انجام کارهاى خانه و امور روزمره چنان سریع و بى درنگ عمل مى‏کنى که تنها به فکر ذخیره فرصت براى آموختن هستى... و پدر که خوب تو را شناخته و به عطش آموختنت آگاهى یافته، سفره علوم کامله‏اش را مقابل تعقل تو پهن مى‏کند و سخاوتمندانه تو را به مهمانى مى‏نشاند.
روزها و شب‏ها در جهاد علمى تو مى‏گذرد. چشم بر هم مى‏زنى و خود را سرآمد زنان عرب مى‏بینى. به گونه‏اى که در دانش زمان خود به نبوغى عجیب دست یافته‏اى! تو در سنگر علم، بهترین هم رزم پدر هستى. براى همین است که پدر احترام ویژه‏اى براى تو قائل است. کار به جایى مى‏رسد که تو، بى واسطه به نقل روایت مى‏پردازى. و شاگردان ولایت، به روایات تو استناد مى‏کنند. مادر!... آیا درد را احساس نمى‏کنى؟! تا تولد من چیزى نمانده... و من تو را نه به این خاطر که چون هر انسان زنده‏اى به سایبان مادرى نیازمند باشم، بلکه به دلیل آسمانى که از سینه‏ات منتشر است؛ مى‏پرستم. پرستش عبدى، عبد را... یعنى پناه مى‏آورم به آغوش بیکرانت. اینک همهمه‏اى در خانه بر پا مى‏شود. پدر از شوق، بى تاب است و مژده میلاد من در خانه مى‏پیچد. زنان قابله، خوى مى‏دانند که من نیز مانند دیگر ائمه تولدى آسمانى داشته‏ام و آنان در به دنیا آوردن من، نقشى نداشنه‏اند...
پدر در گوشم اذان و اقامه مى‏گوید و تو آرام سر بالین راحت مى‏نهى. در حالى که باز هم به اسرار آسمانى مى‏اندیشى. اما پلک هایت سنگین مى‏شود و آرام به خواب مى‏روى...
... مادر! شاید کسى نتواند به درک این مطلب برسد؛ اما من بى پرده مى‏گویم که از همان ابتداى آمدنم، به این باور رسیدم که تو زنى از تبار افلاک هستى... از جنس آسمان... بى جهت نیست که بارها و بارها، همه جا از تو سخن گفته‏ام که: مادرم بانویى از مؤمنان، داراى یقین و از نیکوکارانى است که خدا در موردشان مى‏فرماید: خداوند اهل احسان را دوست مى‏دارد.... دوست دارم همه ج فریاد بزنم که فضایل فاطمى علیها السلام در تو به شکوفایى رسیده است. مادر! تو چراغ خانه کودکى‏ام بوده‏اى و تنها سرمایه زندگى‏ام... .
سال‏ها مى‏گذرد و من، مثل پدرانم در غربت محزون خاک سر فرو مى‏برم؛ که ما را براى تنهایى آفریدند و تنهایى را براى ما. امروز در کلاس درس خود، به شاگردانى که عطش علم، جانشان را مشتعل داشته مى‏نگرم، و بیش از پیش احساس تنهایى مى‏کنم. ناخودآگاه دلم بهانه بقیع را مى‏گیرد. بقیع، راز اشک‏هاى شبانه را خوب مى‏فهمد. هرگاه دلم از این دنیاى بى سامان مى‏گیرد به آغوش مزارت پناه مى‏آورم. امشب نیز دلم هواى ناله‏هاى شبانه در کنار آرامگاه تو را دارد مادر! با من حرف بزن! با آن علوم افلاکى‏ات، از آسمان بگو... هر چند پدر، پیش از تو و بیش از تو درهاى حکمت عالم را بر من گشوده است. اما انسان مقابل مادر، همیشه احساس کودکى مى‏کند. با وجود این، من مى‏دانم که چه اندازه از معارف الهى سرشار بوده‏اى و چه آشنایى عمیقى با آداب اسلام پیدا کرده بودى... یادت هست، کسایى بر تن داشتى و با وقار همیشگى‏ات به دور کعبه مشغول طواف بودى. طورى حرکت مى‏کردى که کسى تو را نشناسد. آن گاه با دست چپ حجرالاسود را زیارت مى‏کردى. مردى آن گوشه ایستاده بود. ناگاه متوجه حرکت تو شد. رو به تو کرد و گفت: اى کنیز خدا! خطاکردى در سنت و آداب... نباید با دست چپ زیارت مى‏کردى! بى درنگ، با علم لدنى خود، قاطعانه جواب دادى: همانا ما از خاندانى هستیم که از علم شما بى نیازند!
چگونه در این بقیع خاموش به مرور خاطرات تو بنشینم و صبور باشم. آه!... صبر!... چه واژه سهمگینى! یادم نمى‏رود، یک بار از پدر نقل روایت مى‏کردى و فرمودى که پدرت به من گفت: اى ام فروه! من در هر شبانه روز هزار بار براى گناه کاران امت از خدا طلب آمرزش مى‏کنم، زیرا ما با دانایى بر مصائب خود صبر مى‏کنیم. ولى آنان صبر مى‏کنند بر چیزى که از آن بى خبرند!. حالا که فکر مى‏کنم، مى‏بینم چه نکته عظیمى را از میان آن همه فرموده‏هاى زیباى پدر به من منتقل کرده‏اى. چه صبرى مى‏خواهد که ندانى چه شود و صبورى کنى. اما صبر دشوارتر آن است که تنها و خسته در بقیع مصائب، کنار مزارى زانو بزنى. خصوصا اگر بقیع، این جا باشد و مزار، کاشانه جاودان مادر! مادر! در این تنهایى تاریک به خلوت تو پناه آورده‏ام. پذیرایم باش که به آغوش آسمانى‏ات دل بسته‏ام.

کجاوه هشتم: همگام با امام کاظم (علیه السلام)

شناس نامه حضرت حمیده (علیها السلام)
نام: حمیده
القاب: مصفاه، سیده الاماء و لؤلؤه
کنیه: ام محمد
نام پدر: صاعد
ملیت: از اهالى مغرب (حدود آفریقا و اندلس)
نام همسر: حضرت امام جعفر صادق (علیها السلام)
تعداد فرزندان: سه پسر
محل دفن: مدینه
آن روز پدر سخن وسیعى مى‏شود؛ آن هم چه روزى و عجب سخنى! پدر بزرگ رو به پدر مى‏فرماید: ... حمیده سید و سرور کنیزان است. مثل شمش طلا از پلیدى‏ها پاک و مبراست. همواره فرشتگان او را براى تو محافظت مى‏کردند تا به دستت رسید و این کرامتى است از ناحیه خداوند باشوکت و والامرتبه!
پدر از همان جا چنان وسعتى در روح پاک و مقدست مى‏یابد که امتداد نور ولایت را در دامن تو به شهود مى‏رسد. و به این ترتیب تو به همسرى پدر در مى‏آیى. نمى‏دانم. مادر! نمى‏دانم چرا در این مزار خاموش مدینه، که کنار تربت مهربانت نشسته‏ام، بى اختیار، آغاز زندگى‏ات را در ازدواج تو یافته‏ام. مى‏خواستم از همان روز اول حضورت را در عالم خاک به تماشا بنشینم. اما همین که پاى مزارت زانو زدم، تو را کنار پدر یافتم. با خستگى جان فرسایى به مدینه رسیده‏اى. چند روز پیش ابن عکاشه اسدى به منزل پدر بزرگ رفت و در محضرش نشست. ابن عکاشه گفت: چرا پسرتان جعفر علیه السلام را داماد نمى‏کنید؟! کیسه‏اى سربسته و مهرزده جلوى پدر بزرگ بود. او در حالى که به کیسه اشاره مى‏کرد، فرمود: به زودى از اهالى بربر، برده فروشى به این جا مى‏رسد و در منزل میمون سکونت مى‏کند. با این کیسه پول از او کنیزى مى‏خرم.
و حالا امروز دوباره ابن عکاشه در محضر پدربزرگ زانو مى‏زند. پدربزرگ مى‏فرماید: مى‏خواهى در مورد برده فروشى که گفتم خبرى بدهم؟ اکنون او آمده است. نزد او بروید و با این کیسه پول از او کنیزى بخرید. ابن عکاشه به همراه دوستانت به نزد برده فروش مى‏آید و در مورد برده‏ها از او مى‏پرسد. برده فروش در جواب مى‏گوید:
- هر چه برده داشتم، فروختم. مگر دو کنیز بیمار که یکى از دیگرى بهتر و زیباتر است.
- آنها را بیاور تا ببینم.
مرد برده فروش دو کنیز بیمار را مقابل آنها قرار مى‏دهد. ابن عکاشه مى‏پرسد: کنیز بیمار را به چه قیمتى مى‏فروشى؟
- به هفتاد دینار.
- در حق ما بزرگوارى کن و تخفیف بده!
- کمتر از هفتاد دینار نمى‏فروشم!
دوست ابن عکاشه مى‏گوید: این کنیز را در ازاى پولى که در این کیسه سر به مهر است. نمى‏دانیم چقدر است، مى‏خریم!
پیرمردى شاهد ماجراست. مى‏گوید: مهر کیسه را بگشایید و پول‏هاى آن را بشمارید!
برده فروش حرف او را قطع مى‏کند و با جدیت مى‏گوید: نه! این کار را نکنید! چون اگر از هفتاد دینار یک حبه هم کمتر باشد، کنیز را نمى‏فروشم!
به اصرار پیرمرد در کیسه را مى‏گشایند و پول‏ها را مى‏شمارند. با نهایت حیرت و شگفتى مشاهده مى‏کنند که دقیقا هفتاد دینار طلاست. کنیز را مى‏خرند و به محضر پدربزرگم مى‏آورند.
چه صحنه زیبایى. وقتى پدربزرگ، امام باقر علیه السلام باشد و منیز تو. یعنى مادر پاکدامن من! پدر نیز کنار پدربزرگ نشسته و مؤدبانه و شرمگین به زمین نگاه مى‏کند. همین که ابن عکاشه و همارهانش وارد جلسه مى‏شوند، امام سربلند مى‏کند و از حوادثى که هنگام خرید تو روى داده خبر مى‏دهد م همه در حیرت مى‏مانند. ولى براى هیچ کس این حیرت‏ها تازگى ندارد. از وقتى امام خود را دیده‏اند با این کرامات قدسى روبه رو بوده‏اند. ولى براى تو تازگى‏هایى وجود دارد. امام رو به تو با مهربانى نامت را مى‏پرسد. پاسخ مى‏دهى: حمیده. پدربزرگ با تبسمى زیبا مى‏فرماید: تو در دنیا پسندیده‏اى و در آخرت ستایش شده. سپس مى‏پرسد: آیا دوشیزه‏اى یا زنى بیوه؟! جواب مى‏دهى: دوشیزه‏ام اى آقا!. پدربزرگ سرى تکان مى‏دهد و براى این که حقیقت تو را به گوش تاریخ برساند، مى‏فرماید: چگونه دوشیزه‏اى؟ در حالى که کسى که به دست برده فروشان بیفتد، او را فاسد مى‏کنند. سر به زیر مى‏اندازى و مى‏گویى: برده فروش نزد من مى‏آمد و هم چنان که شوهرى با زنش مى‏نشیند، مى‏نشست. اما خداوند پیرمردى را بر او مسلط مى‏کرد و چندان سیلى به صورتش مى‏زد که از نزد من برمى خاست!.
پدر بزرگ رو به پدر مى‏کند و این چنین سکوت شرمگینانه او را مى‏شکند: اى جعفر! او را براى خود بگیر. که بهترین اهل زمین، یعنى موسى بن جعفر علیه السلام - یعنى من - از او متولد مى‏شود.
به این ترتیب دست‏هاى خسته و پریشان تو در دست مهربان و جان بخش پدرم قرار مى‏گیرد و این تازه آغاز زندگى ولایى توست. این که در همه زندگى با خدا مرتبط بوده‏اى و از عشق الهى سرشار، حقیقتى انکارناپذیر است. اما عرفان و تجلى روحانى تو از همین امروز آغاز مى‏شود. آه. مادر! چه آغاز روشنى! امروز که به بى سامانى خود مى‏اندیشم، ناخود آگاه روزگار پریشان تو را در خویش مرور مى‏کنم. من در این زندان‏هاى ممتد، در این غربت طولانى، سال هاست که با خداى خویش عجین شده‏ام و تنها مونس خود را ذات کبریایى‏اش قرار داده‏ام. این سقف بلند زندان، از عروجى نامتناهى مرا بشارت مى‏دهد. اما تو در کنار پدر، در کنار دانش وسیع جعفرى علیه السلام، مکتب تشیع را درک کرده‏اى و با روح حقایق گره خورده‏اى. علم لدنى پدرم امام صادق علیه السلام، جهان را تسخیر مى‏کند و تو که از همگان به او نزدیک‏ترى، با عطشى مى‏رسى که در کلاس پدر، جزء بهترین هایى.
پدر گاهى به زنان دستور مى‏دهد که مسائل و احکام شرعى را از تو سؤال کنند و به تو رجوع نمایند. امروز را در این دفتر خاطرات به یاد مى‏آورى؟! عبدالرحمان بن حجاج، از فقهاى مکتب پدر، از او مى‏پرسد: طفلى همراه ماست. مى‏خواهیم حج او را به جا آوریم. چه کنیم؟! و پدر با اطمینان بلندى که از علوم و معرفت تو دارد، مى‏فرماید: مادر آن طفل را به حضور حمیده ببرید تا از او بپرسد با کودکش چه کند. مادر نزد تو مى‏آید و سؤال‏هاى او را به کامل‏ترین شیوه پاسخ مى‏دهى. مى‏فرمایى: وقتى روز ترویه شد، لباس را از تن طفل خود درآورد و او را غسل بده؛ همان گونه که محرم لباس‏هاى خود را درمى آورد. سپس از طرف او نیت احرام کن و سپس او را در مواقف قرار ده و روزى که یوم النحر شد از طرف او رمى جمرات کن و سرش را بتراش و او را زیارت ده. سپس خادم را ببر تا او را گرداگرد بیت الله و میان صفا و مروه طواف دهد. و اگر هدى نباشد، ولى او - اگر حج تمتع به جا مى‏آورد - از سوى وى روزه بگیرد!
خبر فتواى تو به گوش پدر مى‏رسد و او با تبسمى آرام سر تکان مى‏دهد. چه زیباست که این چنین مورد تأیید ولایت باشى. یادت هست زمان تقسیم حقوق بیت المال مردم مدینه، پدر تو و مادربزرگ خوبم ام فروه را مأمور این کار مى‏کرد؟ پا به پاى پدر در مسائل معنوى و روحانى رشد مى‏کنى. حالا به من حق مى‏دهى که تولد تو را در ازدواجت جست و جو کنم؟ پس از این پیوند مقدس، زندگى آرام و با محبت شما آغاز مى‏شود. این که چقدر عاشقانه پدر را دوست دارى عجیب‏تر از عشق آسمانى پدر نسبت به تو نیست. تو در نظر پدر دوست داشتنى‏ترین بانوان هستى. مدتى در همین اوضاع بسامان مى‏گذرد تا آن که در خود احساس حضور مرا پیدا مى‏کنى. با گروهى از اصحاب پدر به زیارت خانه خدا مشرف مى‏شوى. در راه به روستاى ابواء مى‏رسید. براى صرف غذا کاروان کوچکتان توقف مى‏کند. پدر براى همسفران غذایى خوش مزه تدارک مى‏بیند. در حین غذا خوردن، فرستاده تو به سوى پدر مى‏آید و مى‏گوید: بانو را درد زایمان فراگرفته است و مى‏گوید اثر وضع حمل در من ظاهر شده. فرموده بودى که وقتى چنین شود تو را خبر کنم که این فرزند با دیگران فرق دارد. پدر با شنیدن این پیغام، شادمان و مسرور از جاى برمى خیزد و نزد تو مى‏آید. آن گاه با خوش حالى مضاغف به سوى دوستان برمى گردد. اصحاب مى‏گویند: خداوند همیشه لبانتان را خندان و چشمانتان را روشن گرداند. حمیده خانم چه کرد؟ مى‏فرمایى: خداوند به من پسرى عطا کرد که بهترین اهل زمان خویش است. مادرش مطلبى در مورد او به من گفته که من آگاه ترم. اصحاب با اشتیاق مى‏پرسند: فدایت شوم! حمیده خاتون چه مطلبى را گفته است؟!
پدر را سراسر شور و اشتیاق در برگرفته. سکوت هیجان‏آمیز یاران را مى‏شکند: حمیده گفت: وقتى نوزاد متولد شد سرش را به سوى آسمان بلند کرد. دست هایش را بر زمین گذاشت و شهادت داد که لا اله الا الله به حمیده گفتم که این نشانه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و امامان پس از اوست!. ابوبصیر از میان یارانت با هیجانى شگفت مى‏پرسد: فدایت شوم، آن نشانه چیست؟ پدر مى‏فرماید: اى ابابصیر! آن نشانه این است که در شبى که نطفه جد من بسته مى‏شد، فرشته‏اى نزد پدر جدم آمد و جامى آورد که در آن شربتى از آسمان بود؛ سفیدتر از شیر و شیرین‏تر از عسل و سردتر از یخ. جرعه‏اى از آن را به او نوشانید و دستور داد تا مجامعت کند. هم چنین در وقت بستن نطفه پدرم، آن فرشته از شربت براى جدم آورد. شبى هم که نطفه این نوزاد بسته مى‏شد. همان فرشته نزد من آمد. پس بشناسید و بدانید که او پس از من امام امت و نطفه هر امامى از آن شربت آسمانى است که گفتم!
پدر پس از تولدم، ولیمه مى‏دهد و سه روز از مردم مدینه پذیرایى مى‏کند. خداى من! مدینه! چقدر دلم براى خاک دوست داشتنى مدینه پر مى‏زند. مادر! بهانه زیارت مزار صمیمى تو را دارم. در این زندان تاریک هارون، به مرور تو نشسته‏ام. وقتى دلتنگى‏هاى دنیا بر من فشار مى‏آورد، ناخود آگاه عزیزترین‏ها برایم تداعى مى‏شوند و تویى که از همگان عزیزترى. روزگار با فرازو نشیب‏هاى تکرارى خود مى‏گذرد و من با امیدى بى انتها به آن سوى این زندان مى‏اندیشم. به گستره‏اى که به حقایق تشنه است و وسعت لایتناهى اسلام را مى‏طلبد. از تو آموخته‏ام صبر را. درست مثل فاطمه علیها السلام. دل به بیکرانه‏هاى وجود مى‏سپارم و به دامان مریمانه‏ات سوگند مى‏خورم که تا کنون جز عشق یگانه دوست چیزى آرامم نکرده است. پس دفتر خاطرات تو را مى‏بندم و به خلوت گاه عاشقانه خود پناه مى‏آورم. باشد که پس از این زندان تاریک، رهایى ابدى براى دینم رقم بخورد و تا رسیدن به این آرزوى عظیم، مرا دعا کن که سخت به دعاى مادر محتاجم.

کجاوه نهم: همگام با امام رضا (علیه السلام)

شناس نامه حضرت نجمه (علیه السلام)
نام: نجمه
القاب: شقراء، خیزران و المرسیه
کنیه: ام البنین
ملیت: از مردم شمال آفریقا یا مغرب
نام همسر: حضرت امام موسى کاظم (علیه السلام)
تعداد فرزندان: یک پسر و یک دختر
محل دفن: مدینه
مادر بزرگ، خواب عجیبى دیده است. اما چیزى به پدر نمى‏گوید. هشام ابن احمد در خانه ماست. اخبار روز را مطرح مى‏کند. پدر در اندیشه فرو رفته است. ناگهان رو به هشام مى‏گوید: شنیده‏ام کسى از اهل مغرب به مدینه آمده! آیا تو هم خبر دارى؟! هشام مى‏گوید: من چنین چیزى نشنیده‏ام!... پدر قدم زنان با هشام حرف مى‏زند: چرا. خبر درست است. مردى به مدینه آمده... بیا به سوى او برویم!
پدر و هشام سوار بر اسب، به سوى بازار برده فروشان حرکت مى‏کنند. مادربزرگ هم چنان به خواب خود مى‏اندیشد. کنیزان و غلامان بسیارى درمعرض فروش‏اند. پدر نه کنیز را مى‏بیند. اما هیچ کدام را نمى‏خرد. رو به مرد برده فروش، مى‏فرماید: کنیز دیگرى را بیاور! مرد تاجر مى‏گوید: کنیز دیگرى ندارم! پدر اصرار مى‏کند و با اطمینان مى‏گوید: دارى! همان را بیاور! مرد امتناع مى‏کند: به خدا سوگند دیگر ندارم، مگر یک دختر بیمار! پدر، محکم‏تر از پیش مى‏فرماید: همان را بیاور!.
مرد تاجر جوابى نمى‏دهد و مشغول کار خود مى‏شود. پدر به خانه برمى گردد. روز بعد هشام را مى‏فرستد و به مى‏فرماید: برو و آن کنیز بیمار را به هر قیمتى گفت، خریدارى کن! هشام نزد تاجر مى‏آید و پیغام امام را مى‏رساند. تاجر با قیمتى بسیار بالا، حاضر به فروش مى‏شود. اما قبل از آن مى‏پرسد: شخصى که دیروز با تو بود، که بود؟! هشام جواب مى‏دهد: مردى از بنى هاشم! با شنیدن نام قبیله بنى هاشم، برقى در چشمان مرد مى‏درخشد. با اشتیاق بیشتر مى‏پرسد: از کدام سلسله بنى هاشم! هشام سرى تکان مى‏دهد و مى‏گوید: بیش از این چیزى نمى‏دانم! اما مرد تاجر که مدتى است بار سنگینى را بر دوش خود احساس مى‏کند، شروع به صحبت مى‏نماید: اى مرد! بدان که من این کنیزک را از دورترین شهرهاى مغرب خریده‏ام. روزى زنى از اهل کتاب، این کنیزک را همراه من دید و پرسید که او را از کجا آورده‏اى؟ گفتم که او را براى خود خریده‏ام. زن گفت: نه. تو لایق این کنیز نیستى. او باید نزد بهترین اخل زمین باشد. و وقتى چنین شود، از او پسرى به دنیا مى‏آید که اهل مشرق و مغرب اطاعتش مى‏کنند!
به این ترتیب، هشام، تو را به خانه پدر مى‏برد. از لحظه ورودت به خانه، مادربزرگ احساس غریبى پیدا مى‏کند. چیزى در دلش غوغا مى‏کند. آرى درست است. حالا زمان آن رسیده که خواب خود را با پدر در میان بگذارد. پدر را صدا مى‏کند: من در خواب پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم را دیدم که به من فرمود؛ این کنیز را به همسرى فرزندت موسى بن جعفر علیه السلام درآورد که به زودى برترین انسان روى زمین، از او متولد مى‏شود! مادر بزرگ توجه عجیبى به تو دارد. علوم و معارف الهى را به صورت کاملا اختصاصى به تو مى‏آموزد. و تو را در کلاس اخلاق فاطمى علیها السلام تربیت مى‏کند. آن چنان با اراده و مستعد پیش مى‏روى که در کوتاه‏ترین زمان، پله‏هاى کمال و تعالى را سیر مى‏کنى، تا به عروج مطلوب نزدیک مى‏شوى... و تو نیز، احترام ویژه‏اى براى مادربزرگ قائل هستى! به گونه‏اى که هرگز مقابل او نمى‏نشینى، حتى اگر ساعت‏ها به طول بیانجامد، مقابل مادربزرگ ایستاده مى‏مانى. روزى دیگر، پس از مدتى حشر و نشر در دامان مادربزرگ، او آهسته پدر را صدا مى‏زند. تو در سجده نمازت غرق هستى و از دنیا رها شده‏اى. مادر بزرگ رو به پدر مى‏فرماید: موسى! من کنیزى بالاتر از نجمه ندیده‏ام. با او ازدواج کن که خداوند نسل پاکى به تو خواهد بخشید!
یازدهم ذى القعده سال 148 هجرى است. هنوز یک ماه از شهادت پدربزرگ نگذشته، هنوز داغ امام صادق علیه السلام بر دل‏هاى شیعه مشتعل است که من در بیت النور تو، زندگى را سلام مى‏دهم. به آفرینش رو مى‏آورم و به دنیا پا مى‏گذارم. در آغاز تولدم، اندوهى جان سوز در سینه پدر و تو فوران دارد. این که یادتان مى‏آید، پدربزرگ چقدر آرزوى دیدن مرا داشت. اما خداوند آسمان را برایش مقدر کرده بود. یادت هست، روزهاى اول تو سنگینى حمل را در خود احساس نمى‏کردى. اما وقتى به خواب مى‏رفتى، صداى تسبیح و تهلیل مى‏شنیدى. موضوع را با مادربزرگ در میان گذاشته بودى و او تو را به وجود من بشارت داده بود... اکنون به لحظه‏هاى تولد من نزدیک مى‏شوى. لحظه‏هاى سبز مادرى! همه چیز به سرعت اعجاز مى‏گذرد. به دنیا پا مى‏گذارم. دست هایم با قدرت خدایى، بر زمین قرار مى‏گیرد و سرم به سوى آسمان بلند مى‏شود. لب هایم به اذن پروردگار، به به تکلم گشوده مى‏شوند. سخنى مى‏گویم که تو متوجه مفهوم آن نمى‏شنوى. در همین لحظه پدر، نزد تو مى‏آید و مى‏فرماید: اى نجمه! کرامت پروردگار بر تو مبارک باد!
آن گاه مرا در جامه سفیدى مى‏پیچى و به پدر مى‏دهى. پدر در گوش راستم، اذان و در گوش چپم اقامه مى‏گوید و آب فرات را در کامم مى‏ریزد. سپس مرا در آغوش تو مى‏نهد و مى‏فرماید: فرزندت را بگیر که بقیه الله است در زمین و پس از من حجت خدا خواهد بود...
این گونه که تو مرا نوازش مى‏کنى، و با چنین اشتیاقى که از چشمانت جارى شده، فرشتگان حق دارند مدهوش مانده باشند. روزى از مادربزرگ مى‏خواهى: کمکم کن تا براى پسرم رضا علیه السلام دایه بگیرم! مادربزرگ مى‏پرسد: مگر شیرت کم شده؟! و تو مى‏فرمایى: دروغ نمى‏گویم. به خدا شیرم کم نشده ولى براى من نوافل و اورادى بود که به آنها عادت کرده‏ام ولى الآن به انجام آنها موفق نمى‏شوم. لذا کسى را مى‏خواهم که مرا در انجام عبادات کمک کند!
تهجد و عبادت‏هاى پیوسته ات را مادربزرگ خوب درک کرده است. اما افسوس که زمان به این سرعن مى‏گذرد و همه چیز درهم مى‏ریزد. طوس را به همه غربت و پریشانى‏اش دوست دارم. اما مدینه را بیشتر. اى کاش مى‏شد تا همیشه در دامان مادرانه ات، زیر سایه امام کاظم علیه السلام پرورش یافت. اما افسوس که دنیا در گذر است و جهان فانى. و سلام خداوند فناناپذیر بر عاطفه جاودانه ات، مادر!

کجاوه دهم: همگام با امام جواد (علیه السلام)

شناس نامه حضرت خیزران (علیها السلام)
نام: خیزران
لقب: طاهره، مطهره
کنیه: ام الحسن
ملیت: از اهالى نوبه
نام همسر: حضرت امام رضا (علیه السلام)
تعداد فرزندان: یک پسر
محل دفن: مدینه
تو هم مثل نیل، وسیع و جارى بوده‏اى. زادگاه کوچکت، نوبه، در اطراف نیل، منطقه آرامى براى رشد تو بود. اهالى زادگاهت به آیین مسیحیت گرایش داشتند. تا آن که دعوت اسلام جهان گیر شد. اهل نوبه در جنگ با مسلمین شکست خوردند. عده‏اى تسلیم شدند و گروهى - از جمله خود تو - به اسارت درآمدند. در قافله اسیران به مکه وارد شدى. یادت هست؛ انگار همین دیروز بود - نه - نه، انگار همین الآن است که در بازار برده فروشان در معرض فروش قرار گرفته‏اى. مردى بلند قامت و نورانى، در مورد خرید تو با تاجر صحبت مى‏کند. تاجر کیسه‏اى زر مى‏گیرد و تو را تحویل آن مرد مى‏دهد. در بین راه، از اطرافیان مى‏شنوى که موسى بن جعفر علیه السلام تو را خریده است. از اسلام و اهل بیت چیز زیادى نمى‏دانى. اما وقتى پا به خانه پدربزرگ مى‏گذارى، با زنى دانشمند برخورد مى‏کنى که پدربزرگ علاقه عجیبى به او ابراز مى‏کند و مورد توجه همگان است. و او مثل برادرش، از علوم آسمان آگاه است. با آغوش باز تو را مى‏پذیرد و از همان آغاز، تو را تحت سرپرستى وآموزش خویش قرار مى‏دهد.
در خانه جوانى زندگى مى‏کند که بیش از اندازه مورد احترام دیگران است. او را رضا صدا مى‏زنند. چیزى نمى‏گذارد که بر اثر فشار و تنگناهاى حکومتى، امام کاظم علیه السلام، طبق سال‏هاى زندگى‏اش به زندان برده مى‏شود. خانه غمگین است. تا آن که روزى یکى از دوستان پدربزرگ نزد عمه مى‏آید و مى‏گوید:
چندى پیش، قبل از آنکه مسئله زندان هارون پیش بیاید، امام علیه السلام به من فرمود: امسال مرا زندانى مى‏کنند، امام بعد از من على علیه السلام خواهد بود. به پسرم مژده بده که به زودى داراى پسرى امین و مطمئن خواهد شد و مادر آن پسر، کنیزى خواهد بود، از خاندان ماریه قبطیه... که همسر رسول خدا و مادر ابراهیم، پسر رسول الله است. اگر توانستى سلام مرا به آن کنیز برسان!
و عمه، به جاى آن صحابى، سلام پدربزرگ را به تو مى‏رساند و تو را براى پدرم خواستگارى مى‏کند. و تو در همان فاصله کوتاه زندگى در جوار اهل بیت، آن چنان به عظمت و شایستگى پدر، ایمان آورده‏اى، که با نجابت و حیاى خاص خود، سکوت مى‏کنى و با همین سکوت پر معنا، هیجان و شور را به خانه هدیه مى‏دهى. پیوند تو با پدر سر مى‏گیرد. روزهاى همزیستى با پدر به سرعت باد، سپرى مى‏شوند. تا آن روز تو را سبیکه مى‏خواندند. اما روزى عمه را به خلوت خود مى‏خوانى و زنانه از حرف‏هاى ظریفى، پرده بر مى‏دارى. مى‏گویى که احساس عجیبى دارى! هنوز مطلب اصلى را بر زبان نیاورده‏اى که اشک شوق بر گونه‏هاى عمه مى‏درخشد. بى درنگ پدر را خبر مى‏کند و با شادمانى مژده مى‏دهد: رضا علیه السلام جان! بشارت باد بر تو که خدا بهترین اهل زمین را به تو هدیه داده است!
پدر مدتى در ملامت و سرزنش دشمان آرام و قرار نداشت؛ از این که چرا خدا فرزندى به او نمى‏دهد... و این که قطعا امامت از نسل او ساقط شده است... این خبر، چنان اشتیاقى در اهل بیت علیهم السلام بر پا مى‏کند که حتى پدربزرگ را در زندان هارون به سجده شکر مى‏نشاند. همین چند هفته پیش، پدر در جمع یاران خود فرمود: دوستان! من صاحب فرزندى شده‏ام که شبیه موسى بن عمران شکافنده دریاهاست. و شبیه عیسى بن مریم که مادر پاک و قدیس داشت... مادر این فرزند پاک و پاکیزه آفریده شده است...
و اکنون دهمین شب ماه رجب فرا رسیده است. سال 195 هجرى، مدینه بوى عجیبى مى‏دهد. راستى از گیاهى به نام خیزران اطلاعى دارى؟! گیاهى است با برکت که با رشدى سریع، تکثیر مى‏شود. پدر مدتى است تو را با نام خیزران صدا مى‏زند. دلیلش را خودت بهتر از هر کسى مى‏دانى... زیرا تو مرا، یعنى جواد الائمه را در بطن خود پرورش مى‏دهى... لحظات تولد من فرا رسیده و عمه زودتر از قابله‏ها به فریادت مى‏رسد. اما داستان این تولد فرق دارد. نیازى به قابله‏ها نیست. این را وقتى مطمئن مى‏شوى که پدر، عمه را صدا مى‏زند و به او مى‏فرماید: امشب فرزندى مبارک از خیزران متولد مى‏شود و لازم است که هنگام ولادتش تو حاضر باشى!. پدر چیزى از قابله‏ها نگفته است. حضور عمه یعنى، حضور ملکوت. شب عمیق شده است. تو از درد به خود مى‏پیچى. اما بشارت میلاد من، توانى بى اندازه به تو بخشیده است.
پدر، چراغى به دست عمه مى‏دهد و خود، بیرون از اتاق در انتظار مى‏نشیند. از درد، فریاد مى‏زنى. ناگهان چراغ، خاموش مى‏شود و نورى آسمانى اتاق را در بر مى‏گیرد و آرامشى عجیب در جانت رسوخ مى‏کند. دیگر دردى احساس نمى‏کنى. نگاه مى‏کنى. من به جهان شما پا نهاده‏ام. حائلى نورانى بین من وتو به وجود آمده است. طشتى در رو به روى خود مى‏بینى و مرا، در حالى که به آسمان نگاه مى‏کنم و شهادتین را به قدرت الهى، بر زبان مى‏آورم عمه مرا در آغوش مى‏گیرد. در همین لحظه، پدر وارد مى‏شود و مرا از دست عمه مى‏گیرد و مى‏بوسد. سپس آیین اسلام را، در موردم پیاده مى‏کند. سه روز از تولدم گذشته و من در گهواره خوابیده‏ام. ناگهان چشمانم را مى‏گشایم و به اذن لایزال، به سمت راست و چپ خود نگاه مى‏کنم و کلماتى آسمانى را بر زبان مى‏آورم. همه اهل خانه در حیرت فرو رفته‏اند؛ مگر تو و پدر. پدر؛ به این خاطر که خود نیز میلادى چون تولد اعجازانگیز من داشته. و تو به این علت که چنان با حقایق ولایى آشنا شده‏اى که هیچ چیز برایت گنگ و حیرت آور نیست. عمه، به پدر، از رفتار و احوالات شگفت من حرف مى‏زند و پدر آرام و با طمأنینه لبخند مى‏زند و مى‏فرماید: معجزانى که بعدا از این فرزند خواهى دید، بیشتر از این خواهد بود!
خستگى از جان پدر بر طرف مى‏شود و تو این را خوب درک مى‏کنى. خوش حالى و سر از پا نمى‏شناسى... اما چند سال بیش نمى‏گذرد که اشک و مویه جاى شادمانى امروزت را مى‏گیرد. حق دارى. پدر، سرزمین طوس را براى ادامه زندگى خویش برگزیده است. تو گریه مى‏کنى و وقتى علتش را مى‏پرسم، مى‏فرمایى: پدرت هنگام وداع همه ما را جمع کرد و فرمود: برایم عزادارى کنید، زیرا من از این سفر برنمى گردم! آرى، پدر برنمى گردد. و من مدت هاست این مطلب تلخ را باور کرده‏ام. اما تلخ‏تر از آن روزگارى است که پیش روى من قرار گرفته... با همه جوانى ام، چه زود، سایه تو از سرم کم مى‏شود. اما مادر! به دامانت سوگند! ما اهل بیت علیهم السلام در زمین نسیان زده، غریب و تنهاییم. جز خدا که آفرینش کائنات در ید قدرت اوست، کسى رسالت ما را درک نمى‏کند. براى همین، من نیز به تنهایى، خو مى‏کنم. هر چند آرامش جاودان، در لقاى خداست.

کجاوه یازدهم: همگام با امام هادى (علیه السلام)

شناس نامه حضرت سمانه (علیها السلام)
نام: سمانه
لقب: سیده
کنیه: ام الفضل
نسب پدرى: از فرزندان عمار یاسر
ملیت: از اهالى مغرب
نام همسر: حضرت امام جواد (علیه السلام)
تعداد فرزندان: جهار پسر و چهار دختر
محل دفن: مدینه
قافله‏اى از مغرب به مدینه آمده است... این خبر در شهر مى‏پیچد. پدر نیز مطلع مى‏شود. محمد بن فرج، امین خوبى است براى پدر. گاهى مواقع هم برخى مسئولیت‏ها از جانب پدر بر دوش او قرار مى‏گیرد. امروز پدر او را به اتاق خود مى‏خواند و خیلى خودمانى مى‏فرماید: محمد! برده فروشى در میان قافله مغرب است که چند کنیز را براى فروش آورده. به سراغ او برو... این هفتاد دینار را براى خود ببر و کنیزى را که نشانه هایش را مى‏گویم خریدارى کن و بیاور!
پدر علائم کنیز را به محمد مى‏گوید. محمد وقتى، تو را در میان کنیزان تاجر مى‏بیند، بى درنگ قیمت را سؤال مى‏کند و تاجر، بى تأمل جواب مى‏دهد: هفتاد دینار!. محمد شگفت زده مى‏شود. از همان لحظه به این باور مى‏رسد که داستان تو، با همگان فرق خواهد داشت. آرام و صبور به همراه محمد به سوى خانه پدر حرکت مى‏کنى. پدر، با همه جوانى‏اش، مصائب تلخى را تحمل کرده است. خیلى زود متوجه اوضاع پریشان پدر مى‏شوى. این که در هشت سالگى او، پدر بزرگ در سرزمین غربت به شهادت مى‏رسد و بار امامت بر دوش پدر قرار مى‏گیرد. و این که خلیفه عباسى براى جلب رضایت پدر و در حقیقت براى اطلاع از وضعیت او و کنترل زندگى‏اش، وى را به خراسان دعوت مى‏کند و پدر چاره‏اى جز پذیرش دعوت ندارد. اما مدینه را در حالى ترک مى‏گوید که مطمئن است برنمى گردد. بعد از هارون، پسرش مقر خلافت را از خراسان به بغداد انتقال مى‏دهد. و پدر را در سال 211 یعنى در دوران 16 سالگى‏اش به بغداد مى‏خواند. این را هم مى‏فهمى که مأمون با سیاست مرموز خود، دخترش ام الفضل را به پدر پیشنهاد مى‏دهد. رو به پدر مى‏گوید: من به ازدواج دختر خود با تو آماده‏ام. جانم به قربانت! تو نیز براى خود صیغه عقد بخوان!. به زودى در حریم ولایت به درک مسائل عمیقى مى‏رسى. و این را خوب مى‏فهمى که پدر براى رعایت چه مصلحت هایى، پیشنهاد مأمون را پذیرفت. یک سال زندگى پدر در بغداد، کنار ام الفضل، او را خسته کرده بود. دلش هواى مدینه را داشت. شاید هم خدا چنین مى‏خواست که پدر به مدینه برگردد تا پیوند تو با او صورت بگیرد. و بى تردید این خواست کبریایى است که پدر، از ام الفضل صاحب فرزندى نمى‏شود.
پدر به مدینه مى‏آید و تو را در کاروان برده فروشان، از طریق علم لدنى‏اش خریدارى مى‏کند. که او عمیق‏تر از خودت، از اسرار تو آگاه است. تو غمگین و پریشان پا به خانه پدر مى‏گذارى. اما در کوتاه‏ترین زمان، به سرفرازى و شکوه ابدى دست مى‏یابى. پدر، معارف الهى را به تو آموزش مى‏دهد. آن قدر در فضایل معنوى و مقامات روحانى به برجستگى مى‏رسى که مردم مدینه سعیده صدایت مى‏زنند. بیشتر روزهاى سال را روزه دارى و شب‏ها را به تهجد مى‏گذرانى. ام الفضل در آتش حسد شعله ور مانده است. این را از همان برخورد اول فهمیدى. آن روز که وارد خانه شدى و ام الفضل را با آن جلال و تجمل در حال استراحت دیدى. رو به تو با تحقیر پرسید: تو کیستى؟! و تو جواب دادى: من زنى از فرزندان عمار یاسر، و همسر امام جواد علیه السلام هستم!
از همان لحظه، چنان کینه و خشمى در او جارى شد که تو با همه وجودت احساس کردى. از سویى احترام و علاقه اطرافیان به تو، روز به روز تشدید مى‏یافت و این موضوع، تعادل روحى ام الفضل را مختل کرده بود. طورى که مى‏خواست سر به بیابان بگذارد. حتى بارها، در نامه‏هاى متعدد شکایت اوضاع خانه را نزد پدر برد. از آن سو، تو روز به روز در سایه ولایت پدر، رشد مى‏کردى و تعالى مى‏یافتى بى جهت نیست که حتى خود من، بارها و بارها، در فضاهاى مختلفى به توصیف تو نشسته‏ام که: مادرم عارفه است به حق من. و او از اهل بهشت است که شیطان سرکش نزدیکش نمى‏شود و مکر جبار نیز به او نمى‏رسد. و خداوند حافظ و نگهبانش خواهد بود. مادرم هیچ گاه از صف مادران صدیقین و صالحین خارج نخواهد شد...
تو نیز عاشقانه دوستم دارى. از همان لحظه آغاز، از شب 15 ذى الحجه سال 212 هجرى، شبى که در محله صریا، در حوالى مدینه، درد زادن تو را فراگرفت. پدر سفارش تو را به زنان دیگر مى‏کرد: سمانه را دریابید؛ که هنگام تولد فرزندم رسیده است! و پیش از یارى زنان قابله، فرشتگان به کمک تو آمدند. تولد من نیز، چون میلاد پدرانم پاک و آسمانى بود. نام مرا على علیه السلام مى‏گذارید. و تو شبانه روز به مراقبت و پرورش من مشغول مى‏شوى. محبتى فراتر از مادر. شبیه خدمت عبدى به مولا... و پدر آثار این ارادت عجیب را در وجودت به وضوح در مى‏یابد. پدر خوش حال است، اما ام الفضل کینه بیشترى از شما به دل مى‏گیرد. با خشمى عاجزانه، به پدر نامه مى‏نویسد؛ اعتراض مى‏کند: پدر! من فرزند خلیفه باشم... و کنیزى عرصه زندگى ام را تنگ کند؟... تمام توجه جواد علیه السلام به این کنیزک مغربى و کودکش است... من دیگر نمى‏توانم به این وضع ادامه بدهم!.
مأمون با سیاست پلید خود، جواب عجیبى به‏ام الفضل مى‏دهد؛ پاسخى که دور از انتظار است: دست از این شکایت‏ها بردار! باید این زندگى را تحمل کنى و سازگار باشى... دیگر هم در این زمینه براى من نامه نفرست! اما از آن سو، نقشه قتل امام پى ریزى مى‏شود. پدر، بهترین مجرى طرح خود را ام الفضل مى‏بیند. ام الفضل مى‏ماند و شیطان... به این ترتیب، پدر جوان در کوتاه‏ترین فاصله، با انگور زهرآگین مأمون و به دست همسرش ام الفضل مسموم مى‏شود.
مادر! درست است که ضهادت آرمان هر عاشقى است و کوچ، نقطه قوت هر پرنده. اما چیزى که مرا رنج مى‏دهد این است که عاشق پرواز باشى اما در قفس! و این روزگار، این دنیاى ممتد، براى روح آنان که تعالى و تجلى را مى‏جویند، جز قفسى تنگ و غبار آلود نیست. این است که پرواز تو را در آسمان‏ها به تماشا نشسته‏ام... وقتى فرشته مرگ را لبیک بگویى تازه مى‏فهمى که چقدر ماندن، عبث و پوشالى است... امروز که مدینه را با همه دلنشینى هایش ترک مى‏گویى و راه آسمان را در پیش مى‏گیرى، سبکى پروازت، روحم را نوید تعالى مى‏دهد. هر چند سخت است زندگى، بر زمینى که در آن مادر نباشد.

کجاوه دوازدهم: همگام با امام حسن عسکرى (علیه السلام)

شناس نامه حضرت حدیثه (علیها السلام)
نام: حدیثه
لقب: جده
کنیه: ام الحسن
نام مادر: مره بن عبدالعزى
محل ولادت: سودان
تاریخ وفات: (ضاهرا تا سال 260 ه قمرى در حیات بوده است).
نام همسر: حضرت امام على النقى (علیه السلام)
تعداد فرزندان چهار پسر و یک دختر
محل دفن: سامرا
شاهزاده‏اى و در هیئت کنیز به مدینه وارد مى‏شوى. روزگار چه بازى‏هاى عجیبى دارد. شاید هم تقدیر چنین است که در این مدینه سادگى‏ها، با بهترین بندگان خدا، با پدرم برخورد داشته باشى و زمینه ازدواج شما فراهم شود. پدر با علوم لدنى‏اش، از همان ابتداى حضور تو در خانه‏اش، همه جا از فضایل تو سخن مى‏گفت. همین امشب در جمع یاران خویش مى‏فرماید: همانا سلیل، از هر آفت و پلیدى مطهر است و به او مژده داده خواهد شد که به زودى مادر امام معصوم گردد!.
این جمله پدر، تو را عجیب تکان مى‏دهد. نمى‏توانى این مقام عظمى را باور کنى! تو و مادرى یک معصوم! از شوق سر از پا نمى‏شناسى. نجابت، پرهیزکارى، پاکدامنى، مثلث اخلاق توست. شاهزاده بوده‏اى، اما در نهایت تواضع و فضیلت پرورش یافته‏اى. پدر نیز تو را تحت تعالیم دین، به درجه‏اى از بلوغ و فهم مى‏رساند که با تمام هستى خویش، ولایت او را تنها سرمایه خود مى‏دانى! 232 سال از هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم مى‏گذرد. هشتمین روز ماه ربیع الثانى است. یادت مى‏آید همین چند روز پیش، پدر در خلوتى آسمانى با تو سخن گفت: به همین زودى، حق تعالى حجت خود را به تو عطا مى‏فرماید که زمین را از عدل پر کند، هم چنان که از جور پر شده باشد!
اینک با همین امید و همین بشارت، تولدم را به باور مى‏نشینى و درد طبیعى خود را و اندوه عالم پیر را به میلاد من تسکین مى‏دهى. اما زندگى من چه سریع و چه پر تلاطم سپرى مى‏شود. پدر به شهادت مى‏رسد و باور ولایت بر دوش خسته من قرار مى‏گیرد. آرامشم به توست و به این که مى‏دانم به چه درجه‏اى از علم و یقین دست یافته‏اى. آن قدر سایه ات بر زندگى ام گسترده است که حتى مجال احساس تنهایى در فراق پدر به من داده نمى‏شود... اما طاغوت مرا راحت نمى‏گذارد. به دستور خلیفه، به شهر سامرا تبعید مى‏شوم. این که دورى من چقدر قلب خسته ات را خدشه دار مى‏کند؛ خدا مى‏داند. چندى پیش با رنجى عمیق از جور روزگار، کنارت نشستم. که همیشه شمیم دل‏انگیز تو آرامش جانم بوده است. نگاهت در چشمانم تلاقى کرد. مى‏دانستى که حرف بزرگى در دل نهفته‏ام. سربلند کردم و از راز مهمى پرده برداشتم: مادر! وقت آن رسیده که شهادت خود را به تو خبر بدهم... امسال، مرا مظلومانه به شهادت مى‏رسانند و... نمى‏خواهى... با همه صبورى که دارى، نمى‏خواهى بیش از این چیزى بشنوى. بر سر و صورت مى‏کوبى و چهره در هم مى‏خراشى. دست هایت را مى‏فشارم و آرام مى‏گویم: مادر! این مقدر پروردگارم است... مگر تو به خواست او، راضى نیستى؟!.
این را مى‏گویم و تو سکوت مى‏کنى! بغض خیس خود را فرو مى‏دهى و با سینه‏اى مشتعل از من دور مى‏شوى. اما من کسى را شایسته‏تر از تو سراغ ندارم. تو را وصى خود قرار مى‏دهم. اینک تو در سفر حج هستى و مشغول طواف کعبه. از همین خوشحالم که خود را به یک بقاى ابدى آرام کرده‏اى. و من در آخرین ثانیه‏هاى زمین سیر مى‏کنم. ملائک به استقبالم بال گشوده‏اند و من از لحظه‏هاى دیگر، در زوایاى عرش داستان تو را به تماشا مى‏نشینم: به مدینه برمى گردى. هنوز بوى کعبه را دارى، که ناگهان خبر شهادت مرا به تو مى‏رسانند. پیراهن از تن مى‏درى و گریبان چاک مى‏زنى؛ که درست است تقدیر خداوندى است؛ اما چرا با ظلم طاغوتیان! چرا این چنین مظلومانه و غریب؟!
در و دیوارهاى مدینه با تو به ناله در مى‏آیند و تو با اندوهى جانفرسا، راه سامرا را در پیش مى‏گیرى. جعفر کذاب را مى‏بین که ادعاى جانشینى مرا دارد. اعتراض مى‏کنى. فاطمه علیها السلام بودن خویش را در این سقیفه بى وجدان، به اثبات مى‏رسانى. با همین فریاد رسایى که بر سر جعفر بر مى‏آورى: وصى امام حسن علیه السلام من هستم!. بحث بالا مى‏گیرد. به سوى قاضى مى‏دوى و سرانجام با اقتدار آسمانى ات، وصى بودن خویش را ثابت مى‏کنى. مادر! تو از چنان دانش و فهمى سرشار گشته‏اى که من با خیالى آسوده، آینده پس از خود را به تو سپرده‏ام. خوب مى‏دانم که پس از من پناهگاه شیعه خواهى بود، و چه پناهگاه استوارى!... روزگار تو نیز، مثل ادوار همگان به سرعت طى مى‏شود تا خدا پاسخ انتظار ما را داده باشد. تو نیز به سوى آسمان مى‏شتابى؛ در حالى که رسالت خود را مردانه به انجام رسانده‏اى. وصیت کرده‏اى: وقتى از دنیا رفتم، مرا در کنار قبر شوهرم و پسرم، به خاک بسپارید!.
از دنیا مى‏روى. شیعیان در صدد اجراى وصیت تو بر مى‏آیند. اما... امان از این دنیاى بى مروت... جعفر کذاب مخالفت مى‏کند: این خانه، خانه من است... کسى اجازه ندارد در این مکان دفن شود! ناگاه در توفانى‏ترین لحظه‏هاى اندوه، پسرم مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف ظاهر مى‏شود و رو به جعفر فریاد برمى آورد: اى جعفر! این خانه، خانه توست یا من؟!. پسرم، از حق روشن تو دفاع مى‏کند، هم چنان که تو در تمام این مدت از حقیقت پوشیده او حمایت کرده‏اى. سپس از دیده‏ها پنهان مى‏گردد. تو را در سامرا کنار قبر من به خاک مى‏سپارند. وه! چه آرامش با حلاوتى! مادر! بوى دل انگیزت مشام قبرستان را پر کرده است. مادر! هنوز هم تکیه گاهى ات را احساس مى‏کنم و به همسایگى ات مى‏بالم. مثل همیشه برایم ذکر بخوان که تنها با لالایى تسبیح تو آرام مى‏گیرم.

کجاوه سیزدهم: همگام با امام موعود (عجل الله تعالى فرجه الشریف)

شناس نامه حضرت نرجس (علیها السلام)
نام: نرجس
کنیه: ام محمد
نام پدر: یوشعا
نسب مادرى: از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا، وصى حضرت عیسى (علیه السلام)
ملیت: رومى
تاریخ وفات: سال 261 هجرى قمرى
نام همسر: حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام)
تعداد فرزندان: یک پسر
محل دفن: سامرا 3
مادر سلام! از هر چه بگذریم، تماشاى تو در آیینه تاریخ، دل انگیزتر است. هر چند کاخ را در نهایت آرامش و صفا سپرى کرده‏اى. اما مى‏دانم که زبان کوخ نشینان را بهتر از هر شاهزاده‏اى درک مى‏کنى. همزبانم! مادر! امروز تجلى تو را مى‏بینم که در مقابل بزرگان حکومت، مقابل تخت پادشاهى پدرت، مراسم ازدواج تو با پسر عمویت در حال آغاز است. چقدر غمگین و پریشان به نظر مى‏رسى. تا کنون تاریخ، عروسى به این آشفتگى ندیده است. به خود مى‏اندیشى؛ به سال هایى که در دربار روم، با امپراتورى پدرت یوشعا بزرگ مى‏شوى. تو را ملیکا صدا مى‏زنند. پدرت عاشقانه دوستت دارد. محبتى که امپراتور در مقابل تو دارد درباریان را به حیرت انداخته است. امپراتور با دلبستگى خاصى که به تو نشان داده، تو را سرآمد اطرافیان ساخته است. با همین توجه ویژه، تو را براى آموزش اخلاق و آداب اجتماعى، نزد بزرگ‏ترین آموزگاران قسطنطنیه مى‏فرستد. کم کم به زبان عربى روى مى‏آورى و پس از مدتى آموزش و تمرین، بر آن مسلط مى‏شوى.
سیزده سال از عمر تو مى‏گذرد. زیبایى و کمالت، تو را از همگان سرآمد ساخته است. امپراتور بزرگ با تسلطى که بر شما نوادگان دارد، پیشنهاد ازدواج تو را با پسر عمویت مطرح مى‏کند. هیچ کس نمى‏تواند از فرمان او سرپیچى کند. همین است که اینک در غمى سنگین سر فرو برده‏اى و چون پرنده‏اى بى بال و پر، سر در قفس تسلیم فرو افکنده‏اى. اینک مجلس عقدى با شکوه برایت تدارک یافته است. سیصد نفر از برگزیدگان روحانى و کشیشان مسیحى، هفتصد نفر از افسران و فرماندهان ارتش و چهار هزار نفر از اشراف، معتمدین و ثروتمندان حضور دارند. مجلس در کاخ با شکوه امپراتور تشکیل شده است. تختى بزرگ با انواع جواهر، طلا، نقره، یاقوت و عقیق آراسته شده و در جاى مخصوصى از کاخ قرار داده شده است. پسر عمویت روى تخت مى‏نشیند. درباریان با تشریفات خاص در جاى خود قرار مى‏گیرند. با اظطراب در انتظار راه نجات هستى. امیدت از همه جا بریده و پریشانى جانت را درنوردیده. چشمت به قندیل‏ها و چلچراغ‏هاى مجلس مى‏افتد که در اطراف کاخ جلوه خاصى به مجلس بخشیده‏اند. در دل آه مى‏کشى و خدا را صدا مى‏زنى.
ناقوس نواخته مى‏شود و دلت فرو مى‏ریزد. روحانیان مسیح کنار تخت، با لباس مخصوص، شمعدان به دست، در دو طرف به صف مى‏ایستد. کتاب مقدس انجیل را در دست آنان مى‏بینى. همین که انجیل مقدس گشوده مى‏شود، ناگهان ستون‏هاى کاخ به لرزه در مى‏آیند. زلزله‏اى عجیب! کاخ مى‏لرزد. هر کس روى تخته نشسته بر زمین مى‏افتد. حتى امپراتور و پسر عمویت به زمین پرتاب مى‏شود. ترس و هراسى عمیق حاضران را فرا مى‏گیرد. یکى از کشیشان بزرگ به حضور امپراتور مى‏آید و مى‏گوید: این حادثه عجیب، نشانه خشم خداست و علامت پایان یافتن مراسم. ما را مرخص فرمایید تا برویم! امپراتور پایان مجلس را اعلام مى‏کند. همه مى‏روند. آن گاه دستور مى‏دهد، تمام آن چه را در اثر زلزله از جاى خود افتاده و درهم ریخته بر سر جاى اول بگذارند. امپراتور تصمیم مى‏گیرد تو را به همسرى پسر عموى دیگرت در آورد و با خود فکر مى‏کند: شاید این حادثه زلزله براى آن بود که ملیکا همسر برادرزاده دومى شود.
دستور مى‏دهد مجلس دوم را در کاخ برگزار کنند. اما باز هم ناراحت و خسته به نظر مى‏آیى. باز تمام تشریفات مثل بار اول حاضر مى‏شود. برادرزاده دوم امپراتور بر تخت مى‏نشیند. همین که مراسم عقد آغاز مى‏شود، بار دیگر زلزله‏اى مهیب رخ مى‏دهد و تخت‏ها واژگون مى‏شوند. همه وحشت زده از کاخ بیرون مى‏دوند و به خانه‏هاى خود پناه مى‏آورند. امپراتور بسیار پریشان و مأیوس در اندوه فرو مى‏رود. تو نیز با مشاهده این دو حادثه در تفکرى عمیق فرو مى‏روى. با خود مى‏گویى: خدایا! سرنوشت من چه خواهد شد؟ سرانجام به کجا مى‏روم؟ خدایا!...
نیمه‏هاى شب فرا مى‏رسد. به اندازه تمام زندگى ات خسته‏اى و غمگین. خواب تو را در مى‏رباید؛ چه در ربودنى! در خواب مى‏بینى که جدت شمعون به همراه حضرت مسیح علیه السلام و عده‏اى از یاران خاص حضرت مسیح وارد کاخ مى‏شوند. ناگهان منبرى بسیار باشکوه به جاى تخت امپراتور گذاشته مى‏شود سپس دوازده نفر مردان خوش سیما و نورانى وارد کاخ مى‏شوند. در همان عالم خواب به تو گفته مى‏شود که اینان پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم، امیرالمؤمنین علیه السلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام، امام باقر علیه السلام، امام صادق علیه السلام، امام موسى کاظم علیه السلام، امام رضا علیه السلام، امام جواد علیه السلام، امام هادى علیه السلام، و امام حسن عسکرى علیه السلام هستند. ناگهان مى‏بینى که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به حضرت مسیح رو مى‏کند و مى‏فرماید: ما به این جا آمده‏ایم تا ملیکه را از شمعون براى فرزندم حسن عسکرى علیه السلام خواستگارى کنیم. حضرت مسیح به شمعون مى‏فرماید: به به! سعادت به تو رو کرد. خود را با دودمان محمد صلى الله علیه و آله و سلم پیوند ده!
شمعون از این پیشنهاد بسیار خوش حال مى‏شود. آن گاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به منبر مى‏رود و خطبه عقد را قرائت مى‏کند و تو را به همسرى امام حسن عسکرى علیه السلام در مى‏آورد. از خواب بیدار مى‏شوى. نیمه‏هاى شب است. هیجان تمام وجودت را پر کرده است. اما جرأت نمى‏کنى از این خواب با کسى سخن بگویى. از آن سو، شوق امام حسن عسکرى علیه السلام لحظه به لحظه در درونت مشتعل‏تر مى‏شود؛ به طورى که از فرط این عشق در بستر بیمارى مى‏افتى. طبیب‏ها به بالینت مى‏آیند، ولى هیچ تأثیرى در بهبودى تو حاصل نمى‏شود. امپراتور به بالینت مى‏آید و با اندوه و پریشانى مى‏گوید: دخترم! دلت چه مى‏خواهد؟ مى‏گویى: هیچ چیز نمى‏خواهم! امپراتور مى‏گوید: از من چیزى بخواه!. مى‏گویى: اگر اسراى مسلمانان را آزاد کنید، گمان مى‏کنم حالم بهتر شود! به دستور امپراتور اسراى مسلمانان آزاد مى‏شوند. قدرى غذا مى‏خورى و وانمود مى‏کنى که حالت بهتر شده است. شب فرا مى‏رسد و باز هم به خواب مى‏روى. این بار در عالم خواب، بهترین زنان عالم، حضرت زهرا علیها السلام را مى‏بینى که حضرت مریم علیها السلام و هزار کنیز از حوریان بهشت در خدمت اویند. مریم علیها السلام مى‏گوید: این خانم سرور زنان عالم. مادر شوهر توست.
فورا دامان پاک او را مى‏گیرى و مى‏گریى و از دورى امام حسن عسکرى علیه السلام شکایت مى‏کنى. حضرت زهرا علیها السلام مى‏فرماید: چگونه انتظار دارى او به سراغ تو بیاید در حالى که مسلمان نیستى و به خدا شرک مى‏ورزى؟ اگر مى‏خواهى به دیدار تو بیاید، بگو: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله. وقتى این جملات مقدس بر زبانت جارى مى‏شود، حضرت زهرا علیها السلام تو را به سینه خود مى‏چسباند و دلدارى مى‏دهد. آن گاه مى‏فرماید: اکنون منتظ آمدن فرزندم باش که من او را به سوى تو مى‏فرستم!.
از امشب به بعد، هر شب پدر را در خواب مى‏بینى و حالت رو به بهبودى مى‏رود. کم کم سلامتى خود را بدست مى‏آورى. همیشه آرزو داشته‏اى که از خاندان امپراتورى دور شوى و از آلودگى دنیا پرستى پاک گردى. سال هاست میان مسلمانان و رومیان جنگ و نبرد است. گاه مسلمانان پیروز مى‏شوند، گاه شما رومیان. در این جنگ‏هاى پى در پى، اسیرانى از هر دو گروه به دست دیگرى مى‏افتد. امروز با عده‏اى از بانوان حرم، به همراه امپراتور در سفر هستى. بین راه به لشکر اسلام برخورد مى‏کنید. سپاه شما با آنان درگیر مى‏شوند. در این نبرد، مسلمانان پیروز مى‏شوند. عده‏اى از زنان به همراه تو اسیر مسلمانان مى‏شوند. اسیران را با کشتى از راه رودخانه دجله براى فروش به بغداد مى‏آورند. براى آن که کسى تو را نشناسد، خود را نرگس مى‏نامى. امروز بشر بن سلیمان به بغداد آمده است. صبح زود است و شما کنار پل بغداد از کشتى پیاده مى‏شوید و در معرض فروش قرار مى‏گیرید. بشر فرستاده امام هادى علیه السلام است. اما تو این مطلب را نمى‏دانى. مى‏ایستد خریدارانم برده‏ها را مى‏خرند. تو باقى مى‏مانى. خریداران براى خرید تو اصرار دارند. با نقاب چهره خود را پوشانده‏اى. دو لباس حریر بر تن دارى و یک لباس پوستى گرانبها بر دوش. با حجابى سخت خود را پوشیده مى‏دارى. وقتى اصرار خریداران را مى‏بینى، ناراحت مى‏شوى و با زبان رومى مى‏گویى: واى! حجابم آسیب دید. یکى از خریداران مى‏گوید: من این کنیز را به سیصد دینار خریدارم. تو با خشم مى‏گویى: اگر به اندازه ملک سلیمان دارایى داشته باشى حاضر نیستم کنیز تو شوم. صاحب تو برده فروشى است به نام عمروبن یزید. رو به تو مى‏گوید: چاره‏اى نیست. تو را باید فروخت. مى‏گویى: عجله نکن! آن خریدارى که من مى‏خواهم پیدا مى‏شود. مگر نه این است که معامله باید از روى رضایت باشد؟!. عمر وبن یزید سکوت مى‏کند.
در همین لحظه بشر جلو مى‏آید و با اجازه فروشنده، نامه‏اى را در دست تو قرار مى‏دهد. نامه را مى‏گشایى و مى‏خوانى. اشک از چشمانت سرازیر مى‏شود: نامه، نامه امام هادى علیه السلام است. در حالى که اشک پر از اشتیاق راه گلویت را توفانى کرده است به عمروبن یزید مى‏گویى: مرا به صاحب این نامه بفروش!. عمرو مى‏گوید: مانعى ندارد. در مورد قیمت تو با بشر بن سلیمان صحبت مى‏کند. به مبلغ او راضى مى‏شود. تو به همراه بشر به سوى سامرا حرکت مى‏کنى. در بین راه نامه را بیرون مى‏آورى مى‏بوسى و به چشم خود مى‏کشى. بشر با تعجب مى‏پرسد: تو که هنوز صاحب نامه را نمى‏شناسى. چرا این قدر نامه را مى‏بوسى؟. جواب مى‏دهى: معرفت و شناخت تو اندک است. اگر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و جانشینان او را مى‏شناختى، این حرف را نمى‏زدى! و داستان خود را برایش تعریف مى‏کنى. بشر غرق در حیرت و هیجان، به شخصیت معنوى و روحانى تو ایمان مى‏آورد.
به سامرا مى‏رسید و به حضور امام هادى علیه السلام مشرف مى‏شوى. امام هادى علیه السلام به تو خوش آمد مى‏گوید و احوال پرسى مى‏کند. سپس حکیمه خاتون را خبر مى‏کند و به او مى‏فرماید: این است آن بانوى محترمى که در انتظارش بودى!. حکیمه تو را در آغوش مى‏فشارد و به تو تبریک مى‏گوید. امام هادى علیه السلام رو به تو مى‏فرماید: عزت اسلام و ذلت نصرانیت را چگونه دیدى؟! جواب مى‏دهى: چگونه خبرى را بیان کنم که شما بهتر از من مى‏دانید. امام به حکیمه مى‏فرماید: او را به خانه ببر و دستورهاى اسلامى را به او بیاموز. او همسر فرزندم حسن و مادر مهدى آل محمد خواهد بود!
مادر! تمام آن لحظه‏ها را به وضوح در تجسم خود نشانده‏ام و خوب مى‏دانم که چه احساس شگفتى داشته‏اى. من با تداعى آن لحظه در دریایى از هیجان و شکوه غوطه مى‏خورم. به چنان مقامى در کنار پدر و امام هادى علیه السلام مى‏رسى که حکیمه خاتون با آن عظمت و قداست، خود را خدمت گزار تو مى‏خواند. راستى خبر دارى که در انجیل مقدس از تو تمجید شده است؟ چیز عجیبى نیست وقتى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم تو را از روح الامین علیه السلام خواستگارى کرده و به ازدواج تو با فرزندش علاقه داشته است. امروز امام هادى علیه السلام رو به تو مى‏فرماید: دوست دارى ده هزار اشرفى به تو بدهم یا مژده‏اى؟ مى‏گویى: مژده بدهید.
پدربزرگم امام هادى علیه السلام مى‏فرماید: بشارت باد تو را به فرزندى که پادشاه مشرق و مغرب گردد و زمین را پر از عدل و داد کند، بعد از آن که زمین از ظلم و جور پر شده باشد. و امروز چهاردهمین روز ماه شعبان سال 255 قمرى است. حکیمه مثل هر روز براى دیدار پدر به خانه ما آمده است. با استقبال گرمى از طرف پدر روبه رو مى‏شود. تو نیز با شادمانى از او پذیرایى خم مى‏شوى تا کفش‏هاى او را از پایش بیرون بیاورى و خطاب به او مى‏گویى: بانوى من! کفشهایتان را به من بدهید! حکیمه با شرمندگى از تواضع تو جواب مى‏دهد: تو بانوى من هستى. به خدا نمى‏گذارم کفش هایم را در بیاورى و این گونه خدمت کنى. پدر با شامانى عجیبى مى‏فرماید: عمه جان! خداوند به تو پاداش خیر دهد.
حکیمه تا غروب در خانه ما مى‏ماند. غروب مشغول پوشیدن لباس است و مى‏خواهد خانه راترک کند. پدر جلو مى‏آید و مى‏فرماید: عمه جان! امشب این جا بمان و با افطار کن، زیرا شب نیمه شعبان است و به زودى آن مولود شریف که خدا زمین را بعد از مردنش به وسیله او زنده مى‏کند، متولد مى‏شود! حکیمه با تعجب مى‏گوید: آقاى من! از چه کسى؟! من که در نرجس هیچ آثار حملى نمى‏بینم!. پدر با تبسم مى‏فرماید: آرى از نرجس. حکیمه با شتاب به سوى تو مى‏آید و تو را از پشت سر در آغوش مى‏گیرد و مى‏بوسد. اما اثر حملى در تو نمى‏یابد نزد پدر برمى گردد و مى‏گوید: اثر حملى در نرجس نیست! باور کنید!
پدر با لبخند مى‏فرماید: هنگام دمیدن سپیده صبح براى تو آشکار مى‏شود، زیرا مثل او مثل مادر موسى است که آثار حمل او آشکار نبود و هیچ کس تا هنگام تولد، اطلاع نداشت، زیرا فرعون در جست و جوى حضرت موسى علیه السلام شکم زنان حامله را مى‏شکافت. فرزند من هم مثل موسى علیه السلام است. تو به حکیمه مى‏گویى: بانوى من! به خدا هیچ اثر حملى در خود احساس نمى‏کنم.
حکمیه با ایمانى که به ولایت دارد، مى‏فرماید: خداوند تو را به فرزندى گرامى داشته است که همین امشب متولد مى‏شود. تو با شنیدن این خبر به وجد مى‏آیى و تلالؤیى از نور سراپایت را فرا مى‏گیرد. حکیمه نماز عشاء را مى‏خواند. افطار مى‏کند و به بستر مى‏رود. نیمه شب براى خواندن نماز شب برمى خیزد. تو را مى‏بیند که آرام خوابیده‏اى. مدتى مى‏گذرد. تعقیبات نماز را مى‏خواند و سپس دراز مى‏کشد. پس از مدتى تو از خواب بیدار مى‏شوى. نمازت را مى‏خوانى و مى‏خوابى. حکیمه دچار شک مى‏شود. در همین لحظه صداى پدر را مى‏شنود: عمه جان! عجله نکن! به همین زودى آن کار انجام مى‏شود!.
عمه بر جاى خود مى‏نشیند و شروع به تلاوت قرآن مى‏کند. ناگاه تو با اضطراب از خواب مى‏پرى. حکیمه با شتاب خود را به تو مى‏رساند. تو را در آغوش مى‏گیرد. به سینه مى‏چسباند و نام خدا را بر تو مى‏خواند و مى‏گوید: آیا دردى احساس مى‏کنى! مى‏گویى: آرى! عمه جان! حکیمه مى‏گوید: کاملا مطمئن باش! دلت محکم و قوى باشد. این همان مژده‏اى است که به تو داده شده است.
حکیمه شروع به تلاوت قرآن مى‏کند. تو مضطرب مى‏شوى و با درد پدر را صدا مى‏زنى. صداى او را مى‏شنوى: از امر خدا تعجب نکن. همانا خداوند تبارک، ما را در کودکى به حکت گویا مى‏کند و در بزرگى بر روى زمین حجت خود قرار مى‏دهد. ناگاه هاله‏اى از نور بین تو و حکیمه حائل مى‏شود. حکیمه به خود مى‏آید و این منظره زیبا را ناباورانه به تماشا مى‏نشیند. من در سجده هستم. در کنار تو. رو به قبله. پدر جلو مى‏آید و مى‏فرماید: او هنگامى که از شکم مادر خارج شد رو به زمین نهاد. سر به سجده فرو برد و سبابه‏اش را به آسمان بلند کرد!. عطسه مى‏کنم و ذکرى را به اذن پروردگار بر زبان جارى: الحمد الله رب العالمین، صلى الله على محمد و آله، ستمگران پنداشته‏اند که حجت خدا فانى است؟ اگر اجازه سخن گفتن بدهد، شک و تردید از بین مى‏رود.
پدر رو به حکیمه مى‏فرماید: فرزندم را نزد من بیاور! مرا در پارچه‏اى مى‏پیچد و در آغوش پدر قرار مى‏دهد. سپس مرا در آغوش تو قرار مى‏دهند. به من سلام مى‏کنى و مرا مى‏بوسى. شب شگفتى است؛ شگفت‏ترین شب زندگى ات. اما مثل تمام شب‏هاى دیگر مى‏گذرد. پس از آن شب، نیز روزگار به تداوم خود ادامه مى‏دهد. سال 261 هجرى است. پس از شهادت پدرم، تو را دستگیر کرده و به زندان فرستاده‏اند. چه ظلم‏هاى غریبانه‏اى که بر تو وارد مى‏آید. چه مى‏شود کرد، هر کس در سلسه فاطمى علیها السلام قرار گیرد، روزگار بر او تنگى مى‏کند. روزهاى سختى را پشت سر مى‏گذارى. پس از پدر، با این اختناق شدید سیاسى، تحمل دنیا را از دست مى‏دهى.
یکى از روزهاى سال 261 است که تو به دیدار جاودان پدر بال مى‏گشایى و لقاء الله را در مى‏یابى. آن گاه در کنار مرقد پدر بزرگ به خوابى آرام فرو مى‏روى. هنوز هم شبانگاهان که از سامرا عبور مى‏کنم، به بوى مزار سبزت به دیدارت مى‏آیم. برایم دعا کن تا آرامش جاوید را در ساحل عدالت، بر این کویر زمین، به ارمغان آورم که آفرینش مژده‏اش را شنیده است.





دسته بندي :


» صفحه آغازین ( شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ )
» خبرها و رویدادهای اخی جهان ( شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ )
» خبرهای فوری و آنلاین ( شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ )
» یوزر نیم و پسورد های روزانه نود 32 ( شنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٥ )
» تلاوت کل قرآن استاد محمد صدیق منشاوی ( یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ )
» قرآن درسی هفتم هشتم و نهم ـ 95 ( سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ )
» ترتیل سه بار تکرار جزء 30 ( جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ )
» سورة یوسف : مشاری بن راشد العفاسی ( جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ )
» آهنگ زیارت سامی یوسف برای امام رضا (ع) ( جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ )
» دانلود ترتیل قرآن کریم با قرائت استاد کریم منصوری به تفکیک ۳۰ جزء ( یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ )
موضوعات متفرقه

لينک هاي مفيد

» 1000 سایت در یک سایت
» آپلود سنتر رایگان (1)
» آپلود سنتر رایگان (2)
» آپلود سنتر رایگان (3)
» آپلود سنتر رایگان (4)
» آپلود سنتر رایگان (5)
» ارسال و دریافت فاکس اینترنتی
» آرشیو موسقی
» آرشیو موسیقی سایت خبري ویستا
» آسان دانلود
» افکت گذاری آنلاین برروی تصاویر
» اوقات شرعی شهرهای ایران
» اوقات شرعی آذرشهر
» باشگاه خبر نگاران جوان
» پارس قرآن
» پایگاه خبری 598
» پایگاه خبری افق
» پرشین پرشیا ( موسیقی سنتی )
» پرشین گرافیک
» پرنیان ـ قرآن آنلاین
» پست بانک اخی جهان
» تبدیل آنلاین عکس به آیکون
» تبدیل آنلاین فایلهای صوتی
» تبدیل آنلاین ویدئو، صوت، عکس، متون و کتاب های الکترونیک
» ترجمه آنلاین متون انگلیسی
» تن سنجی آنلاین
» ثامن گرافیگ
» جدیدترین اخبار ایران و جهان
» جهت یاب قبله
» خبر گزاری فارس
» خوشنویسی آنلاین
» دانلود کتب فارسی
» دفتر یادداشت پارسی و تقویم آنلاین
» دهياري اخي جهان
» رادیو آنلاین اینترنتی
» رادیو دیروز
» رادیو معارف
» ساعت رسمی کشور
» سامانه تعویض دفترچه خدمات درمانی
» سامانه فيش حقوق فرهنگيان
» سايت تفريحي و يگ
» سايت توفارقان
» سایت خبری بولتن نیوز
» سایت خبری بی باک
» سایت خبری تعامل
» سایت خبری رصد خانه
» سایت خبری شفاف
» سایت خبری عصر ایران
» سایت خبری موسیقی ایرانی
» سایت خبری موسیقی روز
» سایت شهید آوینی
» سایت طرح های اسلیمی
» سایت غدیر
» سایت فارسی کودکان
» سایت قرآنی تنزیل
» سایت کودک و نوجوان
» سرویس ایمیل فارسی
» سلامت نیوز
» سمت خدا . شبکه سه
» سیستم پرداخت قبوض از طریق اینترنت
» شبکه خبری زمان
» شهدای اخی جهان
» شهر خبر ( موتور جستجوی خبر فارسی )
» شیعه والپیپر
» فرمول نویس آنلاین ریاضی
» قبله یاب آنلاین
» قرآن آنلاین : حوض کوثر
» كتابخانه عترت اخي جهان
» گالری صوتی صلوات
» گالری عکس های جذاب
» متن و ترجمه صوتی قرآن
» محاسبه آنلاین وزن ایده آل بدن
» محاسبه وزن ایده آل
» مدرسه راهنمایی غیر دولتی آزادگان
» مرجع موبایل ایران (تصاویر پس زمینه)
» موسیقی آنلاین
» موسیقی آنلاین
» نقاشی و ویرایش تصویر آنلاین با Picozu
» همشهری آنلاین
» وب سایت ختم قرآن
» وبگردي 20:30
» وبلاگ حاج آقا صالحی
» وبلاگ رضا پور زین العابدین ( اخی جهان )
» وبلاگ ناصر محمد حسيني
» ورزش ایرانی
» ورود به جهان خبر
» آشنائی با سوره های قرآن کریم .1
» آشنائی با سوره های قرآن کریم .2
» بزرگترين مرجع قرآني جهان اسلام
» گالری بسم الله الرحمن الرحیم .1
» مجموعه تصاویر بسم الله الرحمن الرحیم
» گالری بسم الله الرحمن الرحیم .2
» گالری تصاوير جالب
» 287 نوع بسم الله ...
» سامانه مدیریت اشیاء گمشده
» ورود به شات نت
» ورود به گالری عکس فارض نت
» فهرست کشورها بر پایه تاریخ ایجاد
» وبلاگ گروهی رضا پیری
» صنایع الماس چوب عابدی ( اخی جهان )
» جدول لیگ های فوتبال
» پیانو آنلاین
» ساخت کد موزیک
» انتخاب کد رنگ آنلاین
» نقاشی آنلاین
» با قطره ها ( میرزا علی اصغر رسولزاده)
» گنجینه عربی ( خانم علیزاده)
» پایگاه کشوری سیم کارت
» مرجع تخصصی موبایل
» نی نی نام
» دهکده موزیک
» فروشگاه شارژ تلفن همراه
» بازی ، مربیگری وباشگاه داری فوتبال در مستر کاپ
» فوتبال فانتزی . لیگ فانتزی
» ورزش سه (3)
» دریافت کد نتایج زنده و جداول لیگ
» جستجوگر هوشمند خبری تحلیل گری
» پایگاه اطلاع رسانی باشگاه تراکتور سازی تبریز
» تراکتور لینک
» آهنگ های تراختور
» معرفی وبلاگ به موتورهای جستجوگر 1
» معرفی وبلاگ به موتورهای جستجوگر 2
» معرفی وبلاگ به موتورهای جستجوگر 3
» معرفی وبلاگ به موتورهای جستجوگر 4
» معرفی وبلاگ به موتورهای جستجوگر 5

نويسنده

قدیر پیری

آمار روزانه بازديد


درباره ما


مرجع نرم افزار های کاربردی و آموزشی فرهنگی
ايجاد کننده وبلاگ :
لوگوی دوستان http://up.behtarin.com/ وبسایت گالری عکس با گوگل کروم قابل مشاهده نیست http://up.behtarin.com/ http://up.behtarin.com/ http://up.behtarin.com/ http://up.behtarin.com/