فارض نت اخی جهان

ADS
نويسنده : قدیر پیری دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٤, ۳:٥٦ ‎ق.ظ

 شرح و داستان زندگی پیامبر اکرم  به همراه داستان زندگی بیست و شش تن از پیامبران دیگر که نامشان به طور صریح در قرآن آمده  

دانلود فایل    PDF

دانلود فایل     WORD

منبع موسسه امام حسین علیه السلام


قصه های قرآن به قلم روان

مؤلف: محمد محمدی اشتهاردی

این کتاب توسط مؤسسه فرهنگی - اسلامی شبکة الامامین الحسنین علیهما‌السلام بصورت الکترونیکی برای مخاطبین گرامی منتشر شده است.

لازم به ذکر است تصحیح اشتباهات تایپی احتمالی، روی این کتاب انجام نگردیده است.

سخن ناشر

بدانید که این قرآن، همان خیرخواه و نصیحت گویى است که در آن فریب و خیانت راه ندارد. راهنمایى است که جز به راه راست و درست نمى رود و خبردهنده اى است که دروغ نمى گوید. هیچ کس با این قرآن ننشست، جز این که چیزى به او افزوده و چیزى از او کاسته شد؛ بصیرت و هدایتش افزون و گمراهى و نابینایى اش کاسته گردید، و بدانید که پس از قرآن به هیچ راهنمایى نیازى نمانده و پیش از قرآن، هیچ کس از هدایت بى نیاز نبوده است. پس درمان دردهاى خود را در آن بجویید و در سختى هایتان از آن کمک بخواهید، زیرا در این قرآن، شفاى بزرگترین دردها که همان کفر و نفاق و تباهى و گمراهى است، وجود دارد.

(نهج البلاغه - خطبه ۱۷۵)

قرآن مجید، قانون اساسى ما و سنگ بناى تمدن اسلامى است. حتى صاحبنظران بى غرض بیگانه، به این نتیجه رسیده اند که در فرهنگ بشرى، کتابى فرهنگ آفرین و زندگى سازتر از قرآن وجود ندارد.

همچنین هیچ کتابى اعم از کتب مقدس یا کتب دیگر نیست که تاریخى به قدمت و در عین حال تاریخچه اى به روشنى قرآن داشته باشد. امروزه حتى اسلام شناسانى که رقیبانه، یا به ندرت خصمانه به فرهنگ اسلام و تاریخ قرآن مى نگرند، به این حقیقت که قرآن بى افزود و کاست، همان است که در زمان حیات رسول اکرم،صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم توسط کاتبان وحى با ابزار ساده و ابتدایى آن زمان نوشته شده و طى مراحل بعد، به اقطار و مراکز فرهنگى و سیاسى مهم جهان اسلام ارسال شده است، اذعان دارند.

آرى، قرآن مجید سر منشأ و سرچشمه اغلب علوم و معارف اسلامى است. قرآن کریم غیر از آن که وحى نامه الهى است، کهن ترین سند تاریخى اسلامى نیز به شمار مى آید و در شناساندن سیره نبوى، تاریخ صدر اسلام، غزوات و تحولات مربوط به تکوین اسلام، قدیمى ترین منبع است.

قرآن مجید با بیان بهترین داستان هاى دنیا، توصیه هاى بسیار به فضایل اخلاقى و نهى تخطئه از رذایل اخلاقى، اساس اخلاق و حکمت عملى را بنیان مى نهد و خود یک رساله اخلاقى متعالى است.

تمامى فرق مسلمین معتقدند، قرآن کریم بر پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نازل شده و به حکم آیات ۴۴ و ۶۴ سوره مبارکه نحل، پیامبر عظیم الشأن اسلام،صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مفسر و مبین حقیقى قرآن مى باشند. و این مفسر بزرگوار مى فرمایند: قرآن و عترت من از یکدیگر جدا شدنى نیستند، و مادامى که امت اسلام به این دو امانت گرانقدر تمسک جویند، گمراه نخواهند شد. و معصومین علیهم‌السلام نیز در پاسخ اصحاب فرموده اند: هرگاه در فهم معانى قرآن، با اشکال مواجه شدید، از آل محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بپرسید.(۱)

کتابى که پیش روى دارید، داستان هاى موجود در قرآن را با زبانى بسیار روان و شیوا بیان نموده است. نیز براى تکمیل و گزارش جزئیات قصه ها، از روایات مستند معصومین علیهم‌السلام و نظرات برخى از مورخان و مفسران بزرگ قرآن مجید استفاده شده است. ضمن تشکر از مؤلف گرانقدر، دانشمند محترم حجة الاسلام و المسلمین جناب آقاى اشتهاردی، از خداوند بزرگ مسئلت داریم همه ما را در راه تأمل و تفکر در آیات قرآن و عمل به آن ها در تمام مراحل و مواقف زندگى موفق بدارد و نیز توفیق خدمت به قرآن و نشر معارف آن را به ما عنایت فرماید:( انَّکَ على کل شى ءٍ قدیر. )

مؤسسه انتشارات نبوى تهران - ۱۳۷۸

پیشگفتار

الف: قرآن شناسى

بدون تردید قرآن بزرگترین و آخرین کتاب آسمانى است که بر پیامبر اکرم اسلام، خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبدالله صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نازل شده است.

و بدون تردید وقتى ما مى توانیم از قرآن که بزرگترین و عمیقترین کتاب انسان سازى است بهره مند شویم که آن را بشناسیم، و بهترین راه شناخت، آن است که موضوعات آن را جدا جدا مورد بررسى قرار دهیم و با تجزیه و تحلیل عمیق، به اهداف آن دست یابیم.

هدف اصلى قرآن، هدایت بشر به سوى تکامل است، هدایتى که در پرتو آن، رحمت همه جانبه مادى و معنوى براى انسان هاى با ایمان به دست مى آید، چنان که در آیه ۵۷ سوره یونس مى خوانیم:

( یا أَیهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْکُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَ شِفَاء لِّمَا فِى الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ؛ )

اى مردم! اندرزى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است، و درمانى براى آنچه در سینه ها است، (شفاى دلهاى شما) و هدایت و رحمتى است براى انسانهاى با ایمان.

در این آیه، قرآن به عنوان موعظه (نرم کننده مزرعه دل براى کشت بذرهاى معنوى) و شفاء و درمان بیمارى هاى معنوى، و مایه هدایت به راه راست، و سرانجام، رحمت همه جانبه براى انسان ها معرفى شده است.

بنابراین، قرآن را باید به این عنوان بشناسیم و بپذیریم که یک کتاب کامل انسان سازى است و آن چه در قرآن آمده، همه به نحوى انسان ها را به سوى هدایت راهنمایى مى کند. تمام آیات، جمله ها و واژه هاى آن در مسیر هدایت و ساختن انسان کامل به کار رفته است، و از آغاز تا انجام آن، کلمه اى نمى یابیم که در راستاى هدایت و انسان سازى نباشد. از سوى دیگر قرآن در مسأله هدایت، یک کتاب کامل است و هیچگونه نقصى در آن نیست. همه ریشه ها، عوامل، زمینه ها، انگیزه ها و نتایج درخشان سعادت و هدایت را بیان کرده است، و شاعر چه زیبا سروده:

اول و آخر قرآن ز چه با آمد و سین          یعنى اندر ره دین رهبر تو قرآن بس

ب: موضوعات متنوع در قرآن

از آن جا که انسان داراى ابعاد گوناگون است، راه هاى هدایت او نیز متنوع بوده و ابعاد گوناگون دارد. بر همین اساس کتابى که به عنوان هدایت کامل انسان وضع مى شود، باید از همه ابعاد انسان سازى بهره مند باشد.

قرآن یک چنین کتابى است. عوامل و راه هاى گوناگون هدایت، از عقاید و معارف و اصول و فروع گرفته تا اخلاق و ارزش هاى مختلف زندگى را با بهترین بیان شرح داده است و در این راستا از هیچ عامل و قالب سازندگى فروگذار ننموده است. از جمله، ارزشها و ضد ارزش ها را در قالب داستان، تعیین نموده است.

طبیعتاً یک کتاب کامل انسان سازى نیز باید این گونه باشد، از یک سو نیروى فکر و اندیشه را بپروراند و از سوى دیگر عواطف و احساسات را حرکت بخشد و در آخر راه کارهاى صحیح و بهینه را ارائه دهد و همچون دریاى ژرفى باشد که داراى همه گونه ذخایر و گنجینه است.

قرآن داراى چنین ویژگى هایى است، چنان که امیرمؤمنان علىعلیه‌السلام مى فرمایند:

( وَ إِنَّ الْقُرآنَ ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ، وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ، لاَ تَفْنَى عَجَائِبُهُ، وَ لاَتَنْقَضِى غَرَائِبُهُ، وَ لاَ تُکْشَفُ الظُّلُمَاتُ إلاَّ بِهِ؛ )

همانا قرآن داراى ظاهرى زیبا، و شگفت انگیز و باطنى پرمایه و عمیق است، نکات ژرف آور آن فانى نگردد، و اسرار نهفته آن پایان نیابد، و هرگز تاریکیهاى (جهل و گمراهى) جز در پرتو آن، برطرف نخواهد شد.(۲)

و در مورد دیگر مى فرماید:

( وَ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ، فَإِنَّهُ حَبْلُ اللهِ الْمَتِینُ، وَ سَبَبُهُ الاَْمِینُ، وَ فِیهِ رَبِیعُ الْقَلْبِ، وَ ینَابِیعُ الْعِلْمِ، وَ مَا لِلْقَلْبِ جَلاَءٌ غَیرُهُ؛ )

خداوند سبحان هیچکس را به مطلبى مانند آن چه در قرآن آمده، موعظه نفرموده است، زیرا قرآن رشته محکم خدا، و وسیله امین او است، بهار دلها و چشمه هاى دانش در قرآن است، براى قلب و دل جلاء و درخششى جز قرآن نتواند یافت.(۳)

ج: نقش داستان ها در سازندگى انسان

یکى از بخش هاى مهم قرآن، داستان هاى پیامبران و پیشینیان و حوادث عصر نزول قرآن است، به طورى که قسمت بسیار مهم قرآن به بیان سرگذشت پیشینیان اختصاص یافته است، چرا که:

تاریخ حقیقى - دور از خرافات و هرگونه دروغ - همچون آیینه صافى است که زشت و زیبا را نشان مى دهد، کامیابى ها و ناکامى ها و عوامل و نتایج آن ها را، و به طور خلاصه تمام قامت جوامع انسانى را منعکس مى نماید.

تاریخ؛ آزمایشگاه مسایل گوناگون است، چرا که آنچه را انسان در ذهن خود با دلایل عقلى ترسیم مى کند، آن را در صفحه تاریخ به صورت عینى مى یابد و هیچ چیزى مانند تاریخ، نشانگر واقعیات زندگى به طور ملموس نیست.

داستان هاى حقیقى، همان فرازهاى تاریخ است. تاریخ مجموعه اى از ارزشمندترین تجربیات پیشینیان را براى ما به ارمغان مى آورد و به همین دلیل مى تواند نقش سازنده و بسیار اثربخشى در تربیت انسان ها داشته باشد.

تاریخ یکى از منابع بزرگ معرفت و شناخت است.

اهمیت تاریخ از این نظر است که کمتر حادثه اى را در زندگى امروز مى توان یافت که نمونه هایى از آن در گذشته نباشد، زیرا تاریخ همواره تکرار مى شود، و سعادت و شقاوت را به روشنى نشان مى دهد.

قرآن که یک کتاب کامل تربیتى است، از تاریخ زندگى پیشینیان، که وسیله مهم هدایت است، حداکثر استفاده را مى نماید، و با نشان دادن الگوها، در اعماق عواطف نفوذ مى کند و موجب تغییر و تحول مى شود.

قابل توجه این که: داستان هاى قرآن در هر مورد، از بهترین نمونه ها استفاده کرده، و ریشه ها و عوامل و نتایج را همراه خود بیان نموده است و در نتیجه عالى ترین درسهاى ملموس و روشن را مى آموزد.(۴)

هدف قرآن از ذکر داستان ها، داستان سرایى و سرگرمى نیست، بلکه از جاذبه داستان که داراى کشش ویژه اى است استفاده کرده، تا اندیشه ها را بارور سازد و موجب عبرت و تحول گردد.

چنان که در آیه ۱۷۶ اعراف مى خوانیم، خداوند به پیامبرش مى فرماید:

( فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُونَ؛ )

این داستانها را براى آنها بازگو کن، شاید بیندیشند و بیدار شوند.

و در آیه ۱۱۱ سوره یوسف مى خوانیم:

( لَقَدْ کَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِوْلِی الأَلْبَابِ؛ )

قطعاً در سرگذشت آنها درس عبرتى براى صاحبان اندیشه است.

بر همین اساس امیرمؤمنان على علیه‌السلام داستان هاى قرآن را سودمندترین داستان ها براى تربیت و پالایش نفوس دانسته و به فراگیرى آن ها تأکید مى کند و در فرازى از سخنانش فرماید:

( وَ تعَلِّمُوا الْقُرآنَ فَاِنَّهُ اَحسَنَ الحَدِیثِ، ...وَ اَحسِنُوا تِلاوِتِهِ، فِاِنَّهُ اَنفَعُ القَصَصِ؛ )

قرآن را فراگیرید که بهترین گفته هاست... و آن را با نیکوترین صورت تلاوت کنید که سودبخش ترین سرگذشتها است.(۵)

د: پیامبران در قرآن

بیشتر داستان هاى قرآن، از پیامبران و در رابطه با آن هاست.

درباره تعداد پیامبران، روایات مختلفى نقل شده، معروف این است که خداوند ۱۲۴ هزار پیامبر، فرستاده است، اولین آن ها حضرت آدم علیه‌السلام و آخرین آن ها پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است. در این باره روایات متعددى نقل شده که در این جا به ذکر یک روایت مى پردازیم. حضرت امام رضا علیه‌السلام از پدران خود از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل کرد که فرمود:

( خلق الله عز و جل مأة الفٍ و اربعة و عشرین ألف نبىٍّ، انا اکرمهم على الله و لا فخر، و خلق الله عز و جل مأَة الفٍ و اربعةَ و عشرینَ الفِ وصىٍّ، فعَلِىٌّ اکرَمهُم عَلى اللهِ و افضَلُهُم؛ )

خداوند بزرگ ۱۲۴ هزار پیامبر را آفرید که من گرامى ترین آن ها در پیشگاه خدا هستم، و این را از روى افتخار نمى گویم، و خداوند ۱۲۴ هزار وصى پیامبر آفرید که على علیه‌السلام گرامى ترین و برترین آن ها در پیشگاه خدا است.(۶)

اهداف پیامبران در یک جمله خلاصه مى شود که عبارت است از: پاکسازى و بهسازى. نام ۲۶ پیامبر در قرآن به صراحت ذکر شده، و نام حضرت اشموئیل و خضرعلیهم السلام گرچه به صراحت ذکر نشده، ولى مطالبى از آن ها به میان آمده است.

پیامبرانى که - علاوه بر پیامبر اسلام - نام آن ها به طور صریح در قرآن آمده ۲۵ نفر هستند، اگر به این تعداد، حضرت اشموئیل و حضرت خضر را که نام آن ها به صراحت در قرآن نیامده اضافه نماییم، بیست و هفت نفر به ترتیب زیر هستند:

۱ - آدم ۲ - ادریس - ۳ - نوح ۴ - هود ۵ - صالح ۶ - ابراهیم ۷ - اسماعیل ۸ - اسحاق ۹- لوط ۱۰ - یعقوب ۱۱ - یوسف ۱۲ - ایوب ۱۳ - ذى الکفل ۱۴ - شعیب ۱۵ - موسى ۱۶ - هارون ۱۷ - اشموئیل(۷) ۱۸ - داوود ۱۹ - سلیمان بن داوود ۲۰ - یونس ۲۱ - الیاس ۲۲ - الیسع ۲۳ - عُزَیر ۲۴ - خضر(۸) ۲۵ - زکریا ۲۶ - یحیى ۲۷ - عیسى علیهم‌السلام

ما نخست داستان هاى زندگى ۲۷ پیامبر مذکور را در بخش اول مى نگاریم، سپس داستان هاى پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در قرآن، و داستان هاى افراد دیگر را که در قرآن آمده در بخش دوم خاطرنشان مى سازیم.

به امید آن که زندگى سراسر درس و عبرت این فرزانگان تاریخ و بندگان صالح خداى بزرگ و افراد مقابل آن ها، الگو و سرمشق سازنده اى براى همه ما باشد.

ه: کتاب حاضر

این کتاب بر اساس آیات قرآن تنظیم شده، و براى توضیح، از روایات و گفتار مفسران استفاده بسیار شده است. در این کتاب سعى شده که داستان هاى قرآن از پیامبران و غیر پیامبران در دو بخش با قلم روان و همگانى نگارش یابد تا همه بتوانند از فراز و نشیب هاى این داستان هاى جالب و تکان دهنده، درس عبرت بیاموزند تا در آیینه این داستان ها، سرنوشت شوم متکبران و حسودان را با چشم خود ببینند و عظمت و شکوه پارسیان و پاک سرشتان را مشاهده کنند. حاکمیت اراده خدا را در همه چیز بنگرند، منظره هاى زشت و زیبا را تماشا نمایند و با مقایسه عمیق بین آن ها، از زشتى ها دور شده و به زیبایى ها بپیوندند. این کتاب در دو بخش زیر تنظیم شده است:

بخش اول: داستان هاى پیامبران در قرآن

بخش دوم: داستان هاى پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و دیگران در قرآن

خدایا! به عظمت مقام قرآن تو را سوگند مى دهیم و از تو مسئلت مى نماییم که گام هاى ما را در راستاى هدایت هاى روشنگرانه قرآن قرار دهى، و دلهاى ما را به نور تابان قرآن روشن فرمایى، و افکار و احوال ما را براى بهره مندى از سرگذشت هاى آموزنده و سازنده قرآن آماده سازى.

آمین رب العالمین

حوزه علمیه قم، محمد محمدى اشتهاردى

زمستان سال ۱۳۷۶ شمسى

بخش اول: داستان هاى پیامبران در قرآن

سرآغاز جهان

در پیشگفتار ذکر شد که در قرآن علاوه بر نام مبارک پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، نام ۲۵ پیامبر با صراحت آمده، و نام حضرت اشموئیل و حضرت خضرعلیهما‌السلام نیز به اشاره آمده است، و در مجموع نام ۲۸ پیامبر ذکر شده. اینک در این بخش به شرح زندگى ۲۸ پیامبر - به جز پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم - مى پردازیم. قبل از شروع داستان ها ناگزیریم نظر شما را به طور خلاصه به سر آغاز جهان و خلقت تدریجى آسمان ها و زمین و آفرینش انسان ها جلب کنیم.

آفرینش جهان و زمین

در قرآن، هفت بار این مطلب تکرار شده که خداوند آسمان ها و زمین را در شش روز آفریده است.(۹) منظور از یوم (روز) در این آیات، روز معمولى نیست، بلکه منظور از آن، دوران است، خواه این دوران کوتاه باشد یا طولانى، هر چند میلیون ها سال به طول انجامد.

در این که زمین چند سال قبل آفریده شده، روشن نیست، و آن چه دانشمندان مى گویند از روى حدس و گمان است.

ستاره شناسان تا امروز، مطابق وسایل علمى اى که در اختیار دارند، به این نتیجه رسیده اند که: تمام این دنیاى عظیم از صد هزار میلیون کهکشان تشکیل یافته، و هر کهکشانى صدها میلیون خورشید دارد، و همه آن ها خورشیدها در مقابل دنیاى بزرگ، ذره کوچک هستند.(۱۰)

و در مورد آفرینش زمین، تخمین زده اند که ۵/۴ میلیارد سال از عمر آن مى گذرد.

آفرینش بشر

دانشمندان، امروز معتقدند: بشر، مهمان تازه اى است که وارد کره زمین شده، در حالى که از آفرینش جهان، کروبیان، فرشتگان، حیوانات و جنبندگان سال هاى درازى مى گذشت، در پایان کار، بشر آفریده شد.

در آیه نخست سوره دهر مى خوانیم:

( هَل أَتى عَلَى الاءِنسانِ حینٌ مِنَ الدَّهرِ لَم یکُن شَیئاً مَذکُوراً؛ )

آیا چنین نیست که زمانى طولانى بر انسان گذشت که چیز قابل ذکرى نبود؟

امام باقرعلیه‌السلام در تفسیر این آیه فرمود:

کان مذکوراً فِى العِلمِ وَ لَم یکن مَذکوراً فِى الخَلقِ؛

انسان در علم خدا، مذکور بود، هر چند در جهان آفرینش، ذکرى از او نبود.(۱۱)

از این بیان مى توان استفاده کرد، که قبل از انسان، موجودات بسیارى آفریده شده بودند، و انسان مهمان تازه وارده زمین است.

ناگفته نماند که مطابق پاره اى از روایات، حضرت آدمعلیه‌السلام نخستین انسان روى زمین نبوده است، بلکه نخستین انسان نسل جدید، از حدود هفت هزار سال قبل تا آخر الزمان و تا قیامت خواهد بود.

این مطلب، هم در روایات اسلامى دیده مى شود، و هم از نظر علمى ثابت شده که انسان میلیون ها سال قبل، در زمین وجود داشته است، چنان که بقایاى فُسیل شده اسکلت انسان که در کاوشهاى زمین شناسى پیدا شده، بیانگر این موضوع است.

ابوحمزه ثمالى مى گوید: امام سجادعلیه‌السلام فرمود:

أَتَظُنُّ أَنَّ اللهَ لَم یخلُق خَلقاً سَواکُم؟ بَلى وَ اللهِ! لَقَد خَلَق اللهُ أَلفَ الفَ آدَمَ، و اَلفَ الفَ عالَمٍ، وَ اَنتَ فِى آخِرِ تِلکَ العَوالِمِ؛

آیا گمان مى کنى که خداوند مخلوقاتى غیر از شما را نیافریده است؟ آرى سوگند به خدا، خداوند هزار هزار (یک میلیون) آدم، و هزار هزار (یک میلیون) عالم آفریده، سوگند به خدا تو آخرین (نسل) از این عالم مى باشى(۱۲)

جابر بن یزید نقل مى کند، امام باقرعلیه‌السلام در ضمن گفتارى فرمود:

َعلَّک تَرى أَنَّ اللهَ عز و جلَ اءنَّما خَلقَ هذا العالَمَ الواحِدَ، اَو تَرَى أنَ اللهَ عز و جل لَم یخلُق بَشراً غَیرَکُم؟ بَلى واللهِ لَقَد خَلَق اللهُ تبارَکَ وَ تَعالى اَلفَ الفَ عالَمٍ، وَ اَلفَ الفَ آدَمَ، و اَنتَ فِى آخرِ تلکَ العَوالمِ و اُولئِکَ الآدَمیینَ؛

گویا رأى تو چنین است که خداوند همین یک جهان را (که نسل ما نیز جزء آن است) آفریده است؟ یا چنین مى پندارى که خداوند متعال انسانى غیر از (نسل) شما را نیافریده است، آرى سوگند به خدا، خداوند متعال هزار هزار عالم، و هزار هزار آدم را آفریده بو تو در (نسل) آخر این عالم ها و این آدم ها هستى.(۱۳)

نتیجه و جمع بندى

از مطالب بالا که نظریات علمى نیز آن را تایید مى کند، چنین نتیجه مى گیریم که منظور از حضرت آدمعلیه‌السلام در اسلام، که از آن به عنوان اَبُوالبَشر (پدر انسان ها) یاد مى شود، و نام او در قرآن ۲۵ بار (که هشت مورد آن به صورت( یا بَنى آدَم ) است) آمده، نخستین انسان این عالَم (که آخرین عالم است و تا قیامت امتداد دارد) مى باشد، و قبل از او هزار هزار (منهاى یک) آدم و نسل، وجود داشته، که هر آدم و نسلش در یک عالم بوده اند، و پس از انقراض آن نسل، عالَم آن ها به پایان رسیده و سپس عالَم جدید و آدم جدید براى نسل هاى آینده به وجود آمده اند.

از قرائن و نشانه ها استفاده مى شود که آدمعلیه‌السلام پدر بزرگ نسل فعلى، کامل ترین انسان ها بوده، و در نتیجه این نسل و این عالَم که ما در آن هستیم و تا قیامت امتداد دارد، نسبت به نسل ها و عالم هاى گذشته، برترى دارد، از این رو سجده فرشتگان که مطابق فرمان خدا بر آدمعلیه‌السلام انجام شد، به عنوان انجام فرمان خدا و تکریم و تجلیل از این آدم (که آخرین آدم است) بوده و فرشتگان، خدا را سجده شکر نمودند که پدر کامل ترین نسل انسانى را آفرید، ولى نسل هاى قبل - که گاهى در بعضى از روایات از آن ها با عنوان نسناس یاد شده - از چنین تکامل و موقعیتى برخوردار نبوده اند.(۱۴)

با این اشاره و سرآغاز، که بیشتر مبتنى بر قرائن و حدس است، ورق داستان ها را به روى خود مى گشاییم، و گوش جان فرا مى دهیم تا درسهایى از این داستان ها بیاموزیم و در راستاى تکامل خود، از آن بهره گیریم.

۱- حضرت آدمعلیه‌السلام

در قرآن ۱۷ بار سخن از آدمعلیه‌السلام به میان آمده.(۱۵) در این جا نظر شما را به بخشى از زندگى او که در قرآن آمده با توجه به روایات و گفتار مفسران، جلب مى کنیم:

خبر از آفرینش خلیفه خدا در زمین، و پاسخ به سؤال فرشتگان

خداوند اراده کرد تا در زمین خلیفه و نماینده اى که حاکم زمین باشد قرار دهد، چرا که خداوند همه چیز را براى انسان آفریده است.(۱۶) موقعیت و لیاقت انسان را به گونه اى قرار داده تا بتواند به عنوان نماینده خدا در زمین باشد.

خداوند قبل از آن که آدمعلیه‌السلام پدر انسان ها را به عنوان نماینده خود در زمین بیافریند، این موضوع بسیار مهم را به فرشتگان خبر داد. فرشتگان با شنیدن این خبر سؤالى نمودند که ظاهرى اعتراض گونه داشت و عرض کردند:

پروردگارا! آیا کسى را در زمین قرار مى دهى که:

۱ - فساد به راه مى اندازد

۲ - و خونریزى مى کند

این ما هستیم که تسبیح و حمد تو را به جا مى آوریم، بنابراین چرا این مقام را به انسان گنهکار مى دهى نه به ما که پاک و معصوم هستیم؟

خداوند در پاسخ به سؤال آن ها فرمود: من حقایقى را مى دانم که شما نمى دانید.(۱۷)

خداوند همه حقایق، اسرار و نام هاى همه چیز (و استعدادها و زمینه هاى رشد و تکامل در همه ابعاد) را به آدمعلیه‌السلام آموخت. و آدمعلیه‌السلام همه آن ها را شناخت.

آنگاه خداوند آن حقایق و اسرار را به فرشتگان عرضه کرد و در معرض نمایش آن ها قرار داد و به آن ها فرمود: اگر راست مى گویید که لیاقت نمایندگى خدا را دارید، نام این ها را به من خبر دهید، و استعداد و شایستگى خود را براى نمایندگى خدا در زمین، نشان دهید.

فرشتگان (دریافتند که لیاقت و شایستگى، تنها با عبادت و تسبیح و حمد به دست نمى آید، بلکه علم و آگاهى پایه اصلى لیاقت است از این رو) با عذرخواهى به خدا عرض کردند: خدایا! تو پاک و منزه هستى، ما چیزى جز آن چه تو به ما آموخته اى نمى دانیم، تو دانا و حکیم مى باشى(۱۸)

به این ترتیب فرشتگان که به لیاقت و برترى آدمعلیه‌السلام نسبت به خود پى برده و پاسخ سؤال خود را قانع کننده یافتند، به عذرخواهى پرداخته، و دریافتند که خداوند مى خواهد انسانى به نام آدمعلیه‌السلام بیافریند که سمبل رشد و تکامل، و گل سرسبد موجودات، و ساختار وجودى او به گونه اى آفریده شده که لایق مقام نمایندگى خدا است.

آفرینش آدم، و نگاه او به نورهاى اشرف مخلوقات

آدم از دو بُعد تشکیل شده، جسم و روح. خداوند نخست جسم او را آفرید، سپس روح منسوب خود را در او دمید و به صورت کامل او را زنده ساخت.

از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونى که درباره چگونگى آفرینش انسان آمده به خوبى استفاده مى شود که انسان در آغاز، خاک بوده است،(۱۹) سپس با آب آمیخته شده و به صورت گِل در آمده است،(۲۰) و بعد به گِل بدبو (لجن) تبدیل شده،(۲۱) سپس حالت چسبندگى پیدا کرده،(۲۲) سپس به حالت خشکیده در آمده و همچون سفال گردیده است.(۲۳)

فاصله زمانى این مراحل که چند سال طول کشیده، روشن نیست.

این قسمت نشان دهنده مراحل تشکیل جسم آدم است، که همچنان تکمیل شد تا به صورت یک جسد کامل در آمد.

در کتاب ادریس(۲۴) آمده: روزى حضرت ادریس پیامبر، به یاران خود رو کرد و گفت: روزى فرزندان آدم در محضر او پیرامون بهترین مخلوقات خدا به گفتگو پرداختند، بعضى گفتند: او پدر ما آدمعلیه‌السلام است، چرا که خدا او را با دست مرحمت خود آفرید، و روح منسوب به خود را در او دمید، و به فرمان او، فرشتگان، به عنوان تجلیل از مقام آدمعلیه‌السلام ، او را سجده کردند، و آدم را معلم فرشتگان خواند، و او را خلیفه خود در زمین قرار داد، و اطاعت او را بر مردم واجب نمود.

جمعى گفتند: نه بلکه بهترین مخلوق خدا فرشتگانند که هرگز نافرمانى از خدا نمى کنند، و همواره در اطاعت خدا به سر مى برند، در حالى که حضرت آدمعلیه‌السلام و همسرش بر اثر ترک اَوْلى از بهشت اخراج شدند، گرچه خداوند توبه آن ها را پذیرفت و آنان را هدایت کرد، و به ایشان و فرزندان با ایمانشان وعده بهشت داد.

گروه سوم گفتند: بهترین خلق خدا جبرئیل است که در درگاه خدا امین وحى مى باشد. گروه دیگر سخن دیگر گفتند: گفتگو به درازا کشید تا این که آدمعلیه‌السلام در آن مجلس حاضر شد و پس از اطلاع از ماجرا، چنین فرمود:

اى فرزندانم! آن طور که شما فکر مى کنید، نادرست است. هنگامى که خداوند مرا آفرید و روحش را در من دمید، بلند شده و نشستم. همینطور که به عرش خدا مى نگریستم، ناگهان پنج نور بسیار درخشان را دیدم. غرق در پرتو انوار آنها شدم و از خداوند پرسیدم: این پنج نور کیستند؟ خداوند فرمود: این پنج نور، نورهاى اشرف مخلوقات، باب ها و واسطه هاى رحمت من هستند، اگر آن ها نبودند تو و آسمان و زمین و بهشت و دوزخ و خورشید و ماه را نمى آفریدم.

پرسیدم: خدایا نام این ها چیست؟ فرمود: به عرش بنگر. وقتى به عرش نگاه کردم، این نام ها را مشاهده نمودم: بارقلیطا، ایلیا، طیطه، شَبَر، شُبَیر (که به زبان سریانى است، یعنى محمد، على، فاطمه، حسن و حسینعلیهم‌السلام ) بنابراین برترین مخلوقات این پنج تن هستند.(۲۵)

فرمان خدا به فرشتگان در مورد سجده بر آدمعلیه‌السلام

مراحل جسمى آدمعلیه‌السلام او را به مقامى نرسانید که لیاقت یابد و به عنوان گل سرسبد موجودات و مسجود فرشتگان، معرفى شود. مرحله تکاملى بشر به آن است که روح انسانى از جانب خدا به او دمیده گردد، در این صورت است که آدم در پرتو آن روح ویژه انسانى، لیاقت و استعداد فوق العاده پیدا مى کند، و خداوند به فرشتگان فرمان مى دهد که به عنوان تکریم و تجلیل از مقام آدمعلیه‌السلام او را سجده کنند، یعنى خدا را سجده شکر به جا آورند که چنین موجود ممتازى را آفریده است.

خداوند به فرشتگان خطاب نمود و فرمود: من بشرى از گِل مى آفرینم، هنگامى که آن را موزون نمودم و از روح خودم در آن دمیدم بر آن سجده کنید.(۲۶)

بنابراین سجده فرشتگان به خاطر آن روح ویژه اى بود که خداوند در کالبد بشر دمید، و چنین روحى، به آدم لیاقت داد تا نماینده خدا در زمین شود.

آدم داراى دو بُعد بود: جسم و روح انسانى. جسم او به حکم مادى بودنش، او را به امور منفى دعوت مى کرد و روح او به حکم ملکوتى بودنش او را به امور مثبت فرا مى خواند.

فرشتگان جنبه هاى مثبت آدمعلیه‌السلام را بر اساس فرمان خدا، دیدند، و بدون چون و چرا آدم را سجده کردند، یعنى در حقیقت آدم را در راستاى تجلیل از آدم سجده نمودند.(۲۷)

ولى ابلیس جنبه منفى آدم، یعنى جسم او را مورد مقایسه قرار داد، و از سجده کردن آدم خوددارى نمود، و فرمان خدا را انجام نداد.

درست است که سجده بر آدمعلیه‌السلام واقع شده و آدمعلیه‌السلام قبله این سجده قرار گرفت، ولى همه انسان ها در این افتخار شرکت دارند، چرا که لیاقت و استعدادهاى ذاتى آدم موجب چنین تجلیلى از مقامش گردید، و چنین لیاقتى در سایر انسان ها نیز وجود دارد.

از این رو در روایات معراج نقل شده: در یکى از آسمان ها، پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به جبرئیل فرمود: جلو بایست تا همه ما و فرشتگان به تو اقتدا کنیم.

جبرئیل پاسخ داد: از آن هنگام که خداوند، به ما فرمان داد تا آدم را سجده کنیم، بر انسان ها پیشى نمى گیریم، و امام جماعت آن ها نمى شویم.

و نیز هنگامى که آدمعلیه‌السلام از دنیا رفت، فرزندش هِبَةُ الله به جبرئیل گفت: جلو بایست و بر جنازه آدمعلیه‌السلام نماز بخوان. جبرئیل در پاسخ گفت: اى هبة الله! خداوند به ما فرمان داد تا آدم را در بهشت سجده کنیم، بنابراین براى ما روا نیست که امام جماعت یکى از فرزندان آدمعلیه‌السلام قرار گیریم.(۲۸)

تکبر و سرکشى ابلیس

ابلیس گرچه فرشته نبود(۲۹) ولى از عابدان ممتاز خدا با نام حارث در میان کرّوبیان و فرشتگان، به عبادت خدا اشتغال داشت، و به فرموده حضرت علىعلیه‌السلام : او شش هزار سال خدا را عبادت نمود، که معلوم نیست از سال هاى دنیا است یا سال هاى آخرت، در عین حال لحظه اى تکبر، همه عبادت او را پوچ و نابود ساخت.(۳۰)

همه فرشتگان فرمان حق را به طور سریع اجرا کردند، ولى ابلیس بر اثر تکبر، از سجده نمودن خوددارى ورزید، و در صف کافران قرار گرفت.(۳۱)

مطابق آیه ۳۴ بقره، ابلیس در این نافرمانى، مرتکب سه انحراف و خلاف شد:

۱ - خلاف عَملى - چنان که تعبیر به اَبى (سرکشى کرد) بیانگر آن است، که موجب فسق او شد.

۲ - خلاف اخلاقى، چنان که تعبیر به استکبر (تکبر ورزید) حاکى از آن است که موجب خروج او از بهشت، و داخل شدنش به دوزخ گردید.

۳ - خلاف عقیدتى، که با مقایسه کبرآمیز خود، عدل الهى را انکار کرد( وَ کانَ مِنَ الکَافِرینَ؛ ) (از کافران گردید).

خداوند به ابلیس خطاب کرد و فرمود: اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد که از سجده کردن مخلوقاتى که با قدرت خود آن را آفریدم سرباز زدى؟

ابلیس در پاسخ خدا، نه تنها عذرخواهى نکرد، بلکه با مقایسه غلط خود که مقایسه جسم خود با جسم آدم بود گفت: من از آدم بهترم، مرا از آتش آفریده اى، ولى آدم را از گِل و آتش بر گِل برترى دارد.

همین تکبر و خودبرتربینى ابلیس باعث شد که به او فرمان داد:

( فَاخرج مِنها فَاءِنَّکَ رَجِیمٌ - وَ اءنّ عَلیکَ لعنَتِى اِلى یومِ الدِّینِ؛ )

از آسمان ها و صفوف فرشتگان خارج شو که تو رانده درگاه منى - و قطعاً لعنت من بر تو تا روز قیامت ادامه دارد.

ابلیس گفت: پروردگارا! مرا تا روزى که انسان ها برانگیخته مى شوند (روز قیامت) مهلت بده.

خداوند فرمود: تو از مهلت شدگان هستى، ولى تا روز و زمان معین.

ابلیس (که از این مهلت، بیشتر مغرور شد و از آن جا که در رابطه با آدمعلیه‌السلام رانده درگاه خدا شده بود، همه دشمنى خود را به آدم آشکار کرد و) گفت: خدایا به عزتت سوگند، همه انسان ها را گمراه خواهم کرد، مگر بندگان خالص تو را از میان آن ها، که بر آن ها سلطه ندارم.(۳۲)

ادامه تکبر ابلیس

گویند: در عصر حضرت موسىعلیه‌السلام ، روزى ابلیس نزد حضرت موسىعلیه‌السلام آمد و گفت: مى خواهم هزار و سه پند به تو بیاموزم.

موسىعلیه‌السلام او را شناخت و به او فرمود: آنچه که تو مى دانى، بیشتر از آن را من مى دانم، نیازى به پندهاى تو ندارم.

جبرئیلعلیه‌السلام به موسىعلیه‌السلام نازل شد و عرض کرد: اى موسى! خداوند مى فرماید هزار پند او فریب است، اما سه پند او را بشنو.

موسىعلیه‌السلام به ابلیس فرمود: سه پند از هزار و سه پندت را بگو!

ابلیس گفت: ۱ - هرگاه تصمیم بر انجام کار نیکى گرفتى، در انجام آن شتاب کن و گرنه تو را پشیمان مى کنم. ۲ - اگر با زن نامحرمى خلوت کردى، از من غافل نباش که تو را به عمل منافى عفت وادار مى نمایم. ۳ - هرگاه خشمگین شدى، جاى خود را عوض کن، وگرنه موجب فتنه خواهم شد.

اکنون که تو را سه پند دادم (به تو حقى پیدا کردم) در عوض، از خدا بخواه تا مرا بیامرزد.

موسىعلیه‌السلام خواسته ابلیس را به خدا عرض کرد، خداوند فرمود: شرط آمرزش شیطان آن است که به کنار قبر آدمعلیه‌السلام برود و خاک قبر او را سجده کند.

حضرت موسىعلیه‌السلام فرمان خدا را به ابلیس ابلاغ کرد.

ابلیس که همچنان در خودخواهى و تکبر غوطه ور بود، گفت: اى موسى! من در آن هنگام که آدمعلیه‌السلام زنده بود، بر او سجده نکردم، چگونه اکنون حاضر شوم که بر خاک قبر او سجده کنم؟!(۳۳)

آدم و حوّا در بهشت

در دنیا جایگاهى بسیار خوب و پر درخت و شاداب وجود داشت که به آن بهشت دنیا مى گفتند. خداوند آدمعلیه‌السلام را در همان جا آفرید و روح انسانى را در او دمید، و به فرشتگان فرمان داد تا او را سجده کنند.(۳۴)

از آن جا که خداوند اراده کرده بود تا فرزندانى به آدم عطا کند و نسل او را به وجود آورد، مشیت او چنین قرار گرفت که حضرت آدم همسرى داشته باشد تا با او ازدواج نموده و از او داراى فرزند گردد.

خداوند حوا را از زیادى گِل آدمعلیه‌السلام آفرید، بنابراین حوا بعد از آفرینش آدمعلیه‌السلام آفریده شده است.(۳۵)

عمرو بن ابى مقدام مى گوید: از امام باقرعلیه‌السلام پرسیدم: خداوند حق را از چه چیز آفرید؟

امام باقرعلیه‌السلام فرمود: مردم در این مورد چه مى گویند؟

گفتم: مى گویند خداوند حق را از یکى از دنده هاى آدمعلیه‌السلام آفریده.

فرمود: آنها دروغ مى گویند، آیا خداوند ناتوان است که حوا را از غیر دنده آدم بیافریند؟

گفتم: فدایت گردم اى پسر رسول خدا! پس خداوند حوا را از چه چیز آفرید؟

امام باقرعلیه‌السلام فرمود: پدرم از پدرانش نقل کرد که رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند متعال مقدارى از گِل را گرفت و آن را با دست قدرتش در هم آمیخت، و از آن گِل، آدمعلیه‌السلامرا آفرید، و سپس از آن گِل مقدارى اضافه آمد، خداوند از آن اضافى، حواعلیها‌السلام را آفرید.(۳۶)

آدمعلیه‌السلام به این ترتیب از تنهایى بیرون آمد، و با حوا اُنس گرفت؛ چنان که امام صادقعلیه‌السلام فرمود: از این رو زنان را نساء مى گویند، چون این واژه در اصل از اُنس است، و براى آدمعلیه‌السلام جز حوا کسى نبود تا با او اُنس بگیرد.(۳۷)

آرى! زن و مرد از یک ریشه اند، و هر دو انسان بوده و تکمیل کننده همدیگر مى باشند، و آرامش آن ها در زندگى و اُنس با همدیگر تحقق مى یابد.

تمرین و آزمایش آدم و حوا، در آموزشگاه بهشتِ دنیا

آدم از چگونگى زندگى بر روى زمین هیچگونه اطلاعى نداشت، و تحمل زحمت هاى آن، بدون مقدمه براى او مشکل بود، و از چگونگى کردار و رفتار در زمین باید اطلاعات و آگاهى پیدا مى کرد. بنابراین مى بایست مدتى کوتاه تمرین ها و آموزش هاى لازم را در محیط آرامِ بهشتِ دنیا ببیند، و بداند زندگى روى زمین با برنامه ها و تکالیف و مسؤولیت ها آمیخته است، که انجام صحیح آن ها باعث سعادت و تکامل و بقاى نعمت است و سر باز زدن از آن، سبب رنج و ناراحتى.

و نیز بداند هر چند او آزاد آفریده شده اما این آزادى به طور مطلق و نامحدود نیست که هر چه خواست انجام دهد. او مى بایست از پاره اى از اشیاء روى زمین چشم بپوشد. نیز لازم بود بداند، چنان نیست که اگر خطا و لغزشى کند، درهاى سعادت براى همیشه به روى او بسته مى شود و راه بازگشت براى او نیست، بلکه راه بازگشت وجود دارد و او مى تواند پیمان ببندد که بر خلاف دستور خدا کارى را انجام ندهد، تا بار دیگر به بهره مندى از نعمت هاى الهى نائل گردد.

او در محیط بهشت لازم بود تا حدى پخته شود. دوست و دشمن خود را بشناسد، چگونگى زندگى در زمین را فرا گیرد، و با داشتن این آمادگى، به روى زمین قدم بگذارد. اینها امورى بود که هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آینده خود به آن نیاز داشتند. بنابراین شاید علت این که آدمعلیه‌السلام در عین این که براى خلافت و نمایندگى خدا در زمین، آفریده شده بود، اما مدتى در بهشت دنیا، درنگ کرد، این بود که دستورهایى به او داده شود، تا تمرین و آموزش هاى لازم را براى ورود به زمین ببیند.(۳۸) بنابراین سکوت آدم و حوا در بهشت، در حقیقت دوره آموزشى آن ها براى پا گذاشتن به میدان زمین براى جبهه گیرى در برابر انحرافات و ناملایمات، و کسب سعادت بود.

سکونت آدم و حوا در بهشت، و اخراج آن ها بر اثر گناه

خداوند آدمعلیه‌السلام و حوّاعلیها‌السلام را در بهشتِ دنیا سکونت داد، و فرمود: شما در بهشت ساکن شوید و از هر جا مى خواهید از نعمت هاى آن، گوارا بخورید اما نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد.(۳۹)

ولى شیطان، آدم و همسرش را به لغزش انداخت و آنان را از آن چه در آن بودند (بهشت) خارج کرد. در این هنگام به آن ها گفتیم؛ همگى بر زمین فرود آیید، در حالى که بعضى دشمن دیگرى خواهید بود، و براى شما تا مدت معینى در زمین قرارگاه و وسیله بهره بردارى هست.(۴۰)

خداوند به آدمعلیه‌السلام و حواعلیها‌السلام فرمود: از همه میوه ها و نعمت هاى بهشت آزاد هستید، بخورید، گواراى وجودتان باشد، ولى تنها از این یک درخت نخورید، و حتى به آن درخت نزدیک نشوید. ولى شیطان به سراغ آن ها آمد و آن ها را وسوسه کرد تا لباس هاى تقوا را که باعث کرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آن ها گفت: پروردگارتان شما را از این درخت نهى نکرده مگر به خاطر این که (اگر از آن بخورید) فرشته خواهید شد، یا جاودانه در بهشت خواهید ماند، و براى آن ها سوگند یاد کرد که من خیرخواه شما هستم. به این ترتیب آن ها را به فریبکارى، از مقامشان فرود آورد.

هنگامى که آن ها فریب شیطان را خوردند، و از آن درخت چشیدند، لباس هاى کرامت و احترام، از اندامشان فرو ریخت و به چنین سرانجام شوم گرفتار آمده(۴۱) و در نتیجه از بهشت رانده شده و اخراج گشتند.

خداوند آن ها را سرزنش کرد و فرمود: آیا من شما را از آن درخت منع نکردم و نگفتم که شیطان دشمن آشکار شما است؟(۴۲)

گفتگوى جبرئیل با آدمعلیه‌السلام

در روایت آمده: آدم و حواعلیهما‌السلام وقتى که از بهشت دنیا اخراج شدند، در سرزمین مکه فرود آمدند، حضرت آدمعلیه‌السلام بر کوه صفا در کنار کعبه، هبوط کرد و در آن جا سکونت گزید و از این رو آن کوه را صفا گویند که آدم صفى الله (برگزیده خدا) در آن جا وارد شد. حضرت حواعلیها‌السلام بر روى کوه مَروه (که نزدیک کوه صفا است) فرود آمد و در آن جا سکونت گزید. آن کوه را از این رو مروه گویند که مرئه (یعنى زن که منظور حوّا باشد) در آن سکونت نمود.

آدمعلیه‌السلام چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گریه کرد. جبرئیل نزد آدمعلیه‌السلام آمد و گفت: اى آدم! آیا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نیافرید، و روح منسوب به خودش را در کالبد وجود تو ندمید، و فرشتگانش بر تو سجده نکردند؟!

آدم گفت: آرى، خداوند این گونه به من عنایت ها نمود.

جبرئیل گفت: خداوند به تو فرمان داد که از آن درخت مخصوص بهشت نخورى، چرا از آن خوردى؟

آدمعلیه‌السلام گفت: اى جبرئیل! ابلیس سوگند یاد کرد که خیرخواه من است و گفت: از این درخت بخورم. من تصور نمى کردم و گمان نمى بردم موجودى که خدا او را آفریده، سوگند دروغ به خدا، یاد کند.(۴۳)

چگونگى توبه حضرت آدمعلیه‌السلام و توسل او به پنج تنعلیهم‌السلام

پس از آن که آدم و حوا از آن درخت ممنوع خوردند و بر اثر این گناه (ترک اولى) از آن همه نعمت ها و آرامش بهشتى محروم گشتند، به طور سریع به اشتباه خود پى بردند و توبه کردند. به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهى طلب رحمت کرده و گفتند:

پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم، و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نکنى از زیانکاران خواهیم بود.

خداوند به آن ها فرمود: از مقام خویش فرود آیید، در حالى که بعضى از شما نسبت به بعضى دیگر دشمن خواهید بود (شیطان دشمن شما است و شما دشمن او) و براى شما در زمین قرارگاه و وسیله بهره گیرى تا زمان معینى است، در زمین بنده مى شوید و در آن مى میرید و در رستاخیز از آن خارج مى شوید.(۴۴)

به این ترتیب آدم و حوا به زمین آمدند و گرفتار رنجهاى زمین شدند، ولى توبه حقیقى کردند و خداوند توبه آنها را پذیرفت.

خداوند مهربان به آدمعلیه‌السلام و حواعلیها‌السلام لطف کرد و کلماتى را به آن ها آموخت تا آن ها در دعاى خود آن کلمات را از عمق جان بگویند و توبه خود را آشکار و تکمیل نمایند.(۴۵)

از امام باقرعلیه‌السلام نقل شده آن کلمات که آدم و حوا، هنگام توبه گفتند چنین بودند:

اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ سُبحانَکَ و بِحمدِکَ رَبّ ظلمتُ نَفسِى فاغفِرلِى اءِنَّکَ خیرُ الغافِرینَ؛

خدایا! معبودى جز تو نیست، تو پاک و منزه هستى، تو را ستایش مى کنم، من به خود ستم کردم، مرا ببخش که تو بهترین بخشندگان هستى.

ا َلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ، سُبحانَکَ و بِحمدِکَ رَبّ ظلمتُ نَفسِى فَارحَمنِى اءِنَّکَ خیرُ الرَّاحِمینَ؛

خدایا! معبودى جز تو نیست، تو پاک و منزه هستى، تو را ستایش مى کنم، پروردگارا! من به خود ستم کردم، به من رحم کن که تو بهترین رحم کنندگان هستى.

اَلّلهُمِّ لا اءِلهَ اءِلَّا أَنتَ، سُبحانَکَ و بِحمدِکَ رَبّ اءِنِّى ظلمتُ نَفسِى فَتُب عَلىَّ اءِنَّکَ اَنتَ التَّوابُ الرَّحیمِ؛

خدایا! معبودى جز تو نیست، تو پاک و منزه هستى، تو را ستایش مى کنم، پروردگارا! من به خود ستم کردم، توبه ام را بپذیر که تو بسیار توبه پذیر و مهربان هستى.(۴۶)

مطابق روایاتى که از طریق شیعه و اهل تسنن نقل شده، در کلماتى که خداوند به آدمعلیه‌السلام آموخت، و او به آن ها متوسل شده و توبه اش پذیرفته شد نام پنج تن آل عباعلیهم‌السلام بود، او گفت:بِح َقَّ محمدٍ وَ علىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الحسنِ و الحُسَینِ(۴۷)

و در روایت امامان اهل بیتعلیهم‌السلام چنین آمده: آدمعلیه‌السلام سر بلند کرد و عرش خدا را دید، که در آن نام هاى ارجمندى نوشته شده بود، پرسید: این نام هاى ارجمند از آن کیست؟ به او گفته شد: این نام ها نام برترین خلایق در پیشگاه خداوند متعال است که عبارتند از: محمد، على، فاطمه، حسن و حسینعلیهم‌السلام . آدم براى پذیرش توبه اش، به آن ها متوسل شد و خداوند به برکت وجود آنها، توبه او را پذیرفت.(۴۸)

دو پسر آدم و ازدواج آن ها

حضرت آدمعلیه‌السلام و حواعلیها‌السلام وقتى که در زمین قرار گرفتند، خداوند اراده کرد که نسل آن ها را پدید آورده و در سراسر زمین منتشر گرداند. پس از مدتى حضرت حوا باردار شد و در اولین وضع حمل، از او دو فرزند دو قلو، یکى دختر و دیگرى پسر به دنیا آمدند. نام پسر را قابیل و نام دختر را اقلیما گذاشتند. مدتى بعد که حضرت حوا بار دیگر وضع حمل نمود، باز دو قلو به دنیا آورد که مانند گذشته یکى از آن ها پسر بود و دیگرى دختر. نام پسر را هابیل و نام دختر را لیوذا گذاشتند.

فرزندان بزرگ شدند تا به حد رشد و بلوغ رسیدند. براى تأمین معاش، قابیل شغل کشاورزى را انتخاب کرد، و هابیل به دامدارى مشغول شد. وقتى که آن ها به سن ازدواج رسیدند (طبق گفته بعضى:) خداوند به آدمعلیه‌السلام وحى کرد که قابیل با لیوذا هم قلوى هابیل ازدواج کند، و هابیل با اقلیما هم قلوى قابیل ازدواج نماید.(۴۹)

حضرت آدم فرمان خدا را به فرزندانش ابلاغ کرد، ولى هواپرستى باعث شد که قابیل از انجام این فرمان سرپیچى کند زیرا اقلیما هم قُلویش زیباتر از لیوذا بود، حرص و حسد آن چنان قابیل را گرفتار کرده بود که به پدرش تهمت زد و با تندى گفت: خداوند چنین فرمانى نداده است، بلکه این تو هستى که چنین انتخاب کرده اى؟(۵۰)

دو قربانى فرزندان آدمعلیه‌السلام

حضرت آدمعلیه‌السلام براى این که به فرزندانش ثابت کند که فرمان ازدواج از طرف خدا است، به هابیل و قابیل فرمود: هرکدام چیزى را در راه خدا قربانى کنید، اگر قربانى هر یک از شما قبول شد او به آن چه میل دارد سزاوارتر و راستگوتر است. [نشانه قبول شدن قربانى در آن عصر به این بود که صاعقه از آسمان بیاید و آن را بسوزاند].

فرزندان این پیشنهاد را پذیرفتند. هابیل که گوسفند چران و دامدار بود، از بهترین گوسفندانش یکى را که چاق و شیرده بود برگزید، ولى قابیل که کشاورز بود، از بدترین قسمت زراعت خود خوشه اى ناچیز برداشت. سپس هر دو بالاى کوه رفتند و قربانى هاى خود را بر بالاى کوه نهادند، طولى نکشید صاعقه اى از آسمان آمد و گوسفند را سوزانید، ولى خوشه زراعت باقى ماند. به این ترتیب قربانى هابیل پذیرفته شد، و روشن گردید که هابیل مطیع فرمان خدا است، ولى قابیل از فرمان خدا سرپیچى مى کند.(۵۱)

به گفته بعضى از مفسران، قبولى عمل هابیل و رد شدن عمل قابیل، از طریق وحى به آدمعلیه‌السلام ابلاغ شد، و علت آن هم چیزى جز این نبود که هابیل مردى با صفا و فداکار در راه خدا بود، ولى قابیل مردى تاریک دل و حسود بود، چنان که گفتار آن ها که در قرآن (سوره مائده آیه ۲۷) آمده بیانگر این مطلب است، آن جا که مى فرماید: هنگامى که هر کدام از فرزندان آدم، کارى براى تقرب به خدا انجام دادند، از یکى پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد. آن برادرى که قربانیش پذیرفته نشد به برادر دیگر گفت: به خدا سوگند تو را خواهم کشت. برادر دیگر جواب داد: من چه گناهى دارم زیرا خداوند تنها از پرهیزگاران مى پذیرد.

نیز مطابق بعضى از روایات از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده که علت حسادت قابیل نسبت به هابیل، و سپس کشتن او این بود که حضرت آدمعلیه‌السلام هابیل را وصى خود نمود، قابیل حسادت ورزید و هابیل را کشت، خداوند پسر دیگرى به نام هبة الله به آدمعلیه‌السلام عنایت کرد، آدم به طور محرمانه او را وصى خود قرار داد و به او سفارش کرد که وصى بودنش را آشکار نکند، که اگر آشکار کند قابیل او را خواهد کشت... قابیل بعدها متوجه این موضوع شد و هبة الله را تهدید کرد که اگر چیزى از علم وصایتش را آشکار کند، او را نیز خواهد کشت.(۵۲)

کشته شدن هابیل و دفن جنازه او

حسادت قابیل از یک سو و پذیرفته نشدن قربانیش از سوى دیگر، کینه او را به جوش آورد، نفس سرکش بر او چیره شد، به طورى که آشکارا به قابیل گفت: تو را خواهم کشت.

آرى وقتى حرص، طمع، خودخواهى و حسادت بر انسان چیره گردد، حتى رشته رحم و مهر برادرى را مى بُرَد، و خشم و غضب را جایگزین آن مى گرداند.

هابیل که از صفاى باطن برخوردار بود و به خداى بزرگ ایمان داشت، برادر را نصیحت کرد و او را از این کار زشت برحذر داشت و به او گفت: خداوند عمل پرهیزگاران را مى پذیرد، تو نیز پرهیزگار باش تا خداوند عملت را بپذیرد، ولى این را بدان که اگر تو براى کشتن من دست دراز کنى، من دست به کشتن تو نمى زنم، زیرا از پروردگار جهان مى ترسم، اگر چنین کنى بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخیان خواهى شد که جزاى ستمگران همین است.

نصایح و هشدارهاى هابیل در روح پلید قابیل اثر نکرد، و نفس سرکش او سرکش تر شد و تصمیم گرفت که برادرش را بکُشد(۵۳) لذا به دنبال فرصت مى گشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنایت هولناکى دست بزند.

شیطان، قابیل را وسوسه مى کرد و به او مى گفت: قربانى هابیل پذیرفته شد، ولى قربانى تو پذیرفته نشد، اگر هابیل را زنده بگذارى، داراى فرزندانى مى شود، آن گاه آن ها بر فرزندان تو افتخار مى کنند که قربانى پدر ما پذیرفته شد، ولى قربانى پدر شما پذیرفته نشد.(۵۴)

این وسوسه همچنان ادامه داشت تا این که فرصتى به دست آمد. حضرت آدمعلیه‌السلام براى زیارت کعبه به مکه رفته بود، قابیل در غیاب پدر، نزد هابیل آمد و به او پرخاش کرد و با تندى گفت: قربانى تو قبول شد ولى قربانى من مردود گردید، آیا مى خواهى خواهر زیباى مرا همسر خود سازى، و خواهر نازیباى تو را من به همسرى بپذیرم؟! نه هرگز.

هابیل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود که: دست از سرکشى و طغیان بردار.(۵۵)

کشمکش این دو برادر شدید شد. قابیل نمى دانست که چگونه هابیل را بکشد، شیطان به او چنین القاء کرد: سرش را در میان دو سنگ بگذار، سپس با آن دو سنگ سر او را بشکن.(۵۶)

مطابق بعضى از روایات، ابلیس به صورت پرنده اى در آمد و پرنده دیگرى را گرفت و سرش را در میان دو سنگ نهاد و فشار داد و با آن دو سنگ سر آن پرنده را شکست و در نتیجه آن را کشت. قابیل همین روش را از ابلیس براى کشتن برادرش آموخت و با همین ترتیب، برادرش هابیل را مظلومانه به شهادت رسانید.(۵۷)

از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده که فرمود: قابیل جسد هابیل را در بیابان افکند. او سرگردان بود و نمى دانست که آن جسد را چه کند (زیرا قبلاً ندیده بود که انسان ها را پس از مرگ به خاک مى سپارند). چیزى نگذشت که دید درندگان بیابان به سوى جسد هابیل روى آوردند، قابیل (که گویا تحت فشار شدید وجدان قرار گرفته بود) براى نجات جسد برادر خود، مدتى آن را بر دوش کشید، ولى باز پرندگان، اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند که او چه وقت جسد را به خاک مى افکند تا به آن حمله ور شوند.

خداوند زاغى به آن جا فرستاد. آن زاغ زمین را کند و طعمه خود را میان خاک پنهان نمود(۵۸) تا به این ترتیب به قابیل نشان دهد که چگونه جسد برادرش را به خاک بسپارد.

قابیل نیز به همان ترتیب زمین را گود کرد و جسد برادرش هابیل را که در میان آن دفن نمود. در این هنگام قابیل از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شد و فریاد بر آورد:

اى واى بر من! آیا من باید از این زاغ هم ناتوانتر باشم، و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم؟(۵۹) (مائده ۳۱)

این نیز از عنایات الهى بود که زاغ را فرستاد تا روش دفن را به قابیل بیاموزد و جسد پاک هابیل، آن شهید راه خدا، طعمه درندگان نشود. ضمناً سرزنشى براى قابیل باشد که بر اثر جهل و خوى زشت، از زاغ هم پست تر و نادان تر است و همین نادانى و خوى زشت، او را به جنایت قتل نفس واداشته است.

اندوه شدید آدمعلیه‌السلام ، و دلدارى خداوند

قابیل جنایتکار پس از دفن جسد برادرش، نزد پدر آمد. آدمعلیه‌السلام پرسید: هابیل کجاست؟

قابیل گفت: من چه مى دانم، مگر مرا نگهبان او نموده بودى که سراغش را از من مى گیرى؟!

آدمعلیه‌السلام که از فراق هابیل، سخت ناراحت بود، برخاست و سر به بیابان ها نهاد تا او را پیدا کند. همچنان سرگردان مى گشت اما چیزى نیافت. تا این که دریافت که او به دست قابیل کشته شده است، با ناراحتى گفت: لعنت بر آن زمینى که خون هابیل را پذیرفت.(۶۰)

از آن پس آدمعلیه‌السلام از فراق نور دیده و بهترین پسرش، شب و روز گریه مى کرد، و این حالت تا چهل شبانه روز ادامه یافت.(۶۱)

آدمعلیه‌السلام در جستجوى دیگر، قتلگاه هابیل را پیدا کرد و طوفانى از غم در قلبش پدیدار شد. آن زمین را که خون به ناحق ریخته پسرش را پذیرفته، لعنت نمود، و نیز قابیل را لعنت کرد. از آسمان ندایى خطاب به قابیل آمد که لعنت بر تو باد که برادرت را کُشتى...

حضرت آدمعلیه‌السلام بسیار غمگین به نظر مى رسید و آه و ناله اش از فراق پسر عزیزش بلند بود. و شکایتش را به درگاه خدا برد، و از او خواست که یاریش کند و با الطاف مخصوص خویش، او را از اندوه جانکاه نجات دهد.

خداوند مهربان به آدمعلیه‌السلام وحى کرد و به او بشارت داد که: آرام باش، به جاى هابیل، پسرى را به تو عطا کنم که جانشین او گردد.

طولى نکشید که این بشارت تحقق یافت، و حواعلیها‌السلام داراى پسر پاک و مبارکى گردید. روز هفتم این نوزاد، خداوند به آدمعلیه‌السلام چنین وحى کرد: اى آدم! این پسر از ناحیه من به تو هِبَه (بخشش) شده است، نام او را هبة الله بگذار. آدمعلیه‌السلام از وجود چنین پسرى خشنود شد، و نام او را هبة الله گذاشت.(۶۲)

اشعار جانسوز آدمعلیه‌السلام در سوگ هابیل

آدمعلیه‌السلام در سوگ جانسوز پسر شهیدش، اشعار زیر را سرود و خواند:

تغیرت البلاد و من علیها               فوجه الْأَرْض مغبرّ قبیح

تغیر کل ذى طعم و لون               و قَلَّ بشاشة الوه الملیح

ارى طول الحیاد علىَّ غمّاً              و هل انامن حیاتى مستریح

و مالى لا اجود بسکب دمع            و هابیل تضمنه الضریح

قتل قابیل هابیلاً اخاه          فواحُزنى لَقَد فقد الملیح

یعنى: سرزمین ها و آن چه در آن ها هست همه دگرگون شده، و چهره زمین غبارآلود و زشت گشته است.

مزه هر غذایى، و رنگ هر چیزى تغییر یافته، وچهره شاداب و نمکین اندک شده است.

طول زندگى را براى خود اندوهى دراز مى نگرم، آیا روزى خواهد آمد که از این زندگى پر رنج راحت شوم؟

چه شده که اشکهایم جارى نمى گردد، و چشمهایم از اشک فشانى دریغ مى کنند، با این که پیکر هابیل در میان قبر قرار گرفته است.

قابیل برادرش هابیل را کشت، واى بر این اندوه که به فراق هابیل زیبایم گرفتار شدم.(۶۳)

چند پرسش از آدمعلیه‌السلام و پاسخ هاى او

روزى حضرت آدمعلیه‌السلام در محلى نشسته بود، ناگاه شش نفر را که سه نفر از آن ها سفید روى و نورانى و سه نفر از آن ها سیاه روى و بد منظر بودند مشاهده کرد. اتفاقاً آن شش نفر نزد آدم آمدند، سفیدرویان در سمت راست آدم و سیاه رویان در سمت چپ او نشستند.

براى آدم چنین منظره اى شگفت آور و غیر عادى بود، بى درنگ از آن ها خواست خود را معرفى کنند و بعد به سمت راست خود توجه کرد و از یکى از سفیدرویان پرسید: تو کیستى؟

من عقل و خرد هستم.

آدمعلیه‌السلام : جاى تو در کجاست؟

جاى من در مغز و دستگاه اندیشه انسان است.

آدمعلیه‌السلام از سفیدروى دیگر پرسید: تو کیستى؟

من مهر و عطوفت هستم.

آدمعلیه‌السلام : جاى تو در کجاست؟

جاى من در دل انسان است.

آدمعلیه‌السلام از سومین نفر از سفید رویان پرسید: تو کیستى؟

من حیا هستم.

آدمعلیه‌السلام جاى تو در کجاست؟

جاى من در چشم انسان است.

به این ترتیب، آدمعلیه‌السلام فهمید که مرکز و مظهر عقل مغز است، مرکز و مظهر مهر و عاطفه قلب است و مظهر و مرکز حیا، چشم مى باشد.

آن گاه حضرت آدمعلیه‌السلام به سمت چپ نگریست و از سیاه رویان خواست تا خود را معرفى کنند. از یکى از آن ها پرسید:

تو کیستى؟

من خودخواهى و کبر هستم.

آدمعلیه‌السلام جاى تو در کجاست؟

جاى من در مغز و دستگاه اندیشه انسان است.

آدمعلیه‌السلام : مگر عقل در آن جا قرار نگرفته است؟

چرا، ولى هنگامى که من در آن جا مستقر مى شوم، عقل فرار مى کند.

آدم از دومین نفر از سیاه رویان پرسید: تو کیستى؟

من رشک و حسد هستم.

آدمعلیه‌السلام : جاى تو در کجاست؟

جاى من در دل است.

آدمعلیه‌السلام : مگر مهر و عاطفه در آن جا قرار نگرفته است؟

چرا، ولى وقتى که من در آن جا جاى مى گیرم مهر و عاطفه بیرون مى رود.

آدمعلیه‌السلام از سومین نفر از سیاه رویان پرسید: تو کیستى؟

من طمع و آز هستم.

آدمعلیه‌السلام : جاى تو در کجاست؟

- جاى من در چشم است.

آدمعلیه‌السلام : مگر حیا در آن جا جاى نگرفته است

چرا، ولى زمانى که من در آن جا جاى بگیرم، حیا مى رود.(۶۴)

به این ترتیب حضرت آدمعلیه‌السلام درک کرد که خودخواهى و کبر دشمن عقل است، رشک بردن مخالف عاطفه مى باشد و طمع و حیا ضد همدیگرند.

گریه جانسوز آدمعلیه‌السلام و جبرئیل براى مصائب امام حسینعلیه‌السلام

در آیه ۳۷ بقره مى خوانیم:

( فَتَلَقّى آدَمُ مِن رَبِّه کلماتٍ فَتابَ عَلَیهِ؛ )

آدمعلیه‌السلام (هنگام توبه از ترک اُولى) کلماتى را از خداوند دریافت کرد (و با آن ها توبه کرد) و خداوند توبه او را پذیرفت.

در کتاب الدرالثمین، در تفسیر این آیه آمده است آدمعلیه‌السلام در این هنگام عرش را دید که در آن نام پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و امامانعلیهم‌السلام نوشته شده بود. جبرئیل بر او نازل شد و به آدم تلقین کرد تا این کلمات را بگوید:

( یا حَمیدُ بِحقِّ محمَّد، یا عالِىُ بِحَقِّ عَلىٍّ، یا فاطِرُ بِحقِّ فاطِمَةَ، یا مُحسِنُ بِحقِّ الحَسَنِ و الحُسَینِ، و مِنکَ الاِحسانُ؛ )

اى خداى ستوده به حق محمد، اى خداى ارجمند به حق على، اى آفریدگار به حق فاطمه، اى احسان بخش به حق حسن و حسینعلیهما‌السلام و از تو است احسان.

آدمعلیه‌السلام وقتى که این کلمات را به زبان آورد، همین که نام حسینعلیه‌السلام به زبانش آمد، دلش شکست و قطرات اشک از چشمانش سرازیر گردید و گفت: اى برادرم جبرئیل! علت چیست که با ذکر نام حسینعلیه‌السلام قلبم مى شکند و اشکم جارى مى گردد؟!

جبرئیل گفت: اى آدم! بر این پسرت حسینعلیه‌السلام مصیبت جانسوزى وارد مى شود که همه مصیبت ها در نزد آن کوچک است.

آدمعلیه‌السلام گفت: برادرم جبرئیل! آن مصیبت چیست؟

جبرئیل گفت: حسینعلیه‌السلام با لب تشنه و تنها و غریب و بى یار و یاور کشته مى شود. اگر او را در آن روز ببینى چنین صدا مى زند:

( واعطشاه! وا قلة ناصراه! ؛ ) اى واى از سوز تشنگى، واى از کمى یاور!

از شدت تشنگى آسمان، در مقابل چشمانش تیره و تار مى گردد، هیچ کس جواب او را جز با شمشیرها و وسیله کشتن نمى دهد، سر او را همانند گوسفند اما از قفا جدا کنند، و آن چه را از فرش و اسباب خانه دارد همه را غارت مى کنند، سرهاى او و یارانش را در شهرها مى گردانند، در حالى که زنان اهل بیتش از کنار آن سرها عبور داده مى شوند...

در این هنگام جبرئیل و آدمعلیه‌السلام همچون زنان پسر از دست داده براى مصیبت حسینعلیه‌السلام گریه کردند.(۶۵)

شیث وصى حضرت آدمعلیه‌السلام

هابیل به شهادت رسید، ولى خداوند با لطف و عنایت خاص خود، به زودى با جانشین پسرش، جاى او را پر کرد. هنگام کشته شدن او، همسرش حامله بود که پس از مدتى داراى پسرى شد و آدمعلیه‌السلام او را به نام پسر مقتولش، هابیل نهاد و به عنوان هابیل بن هابیل خوانده مى شد.

پس از آن به لطف خداوند، از حوا پسر دیگرى متولد شد. آدم نام او را شیث گذاشت و فرمود: این پسرم هبة الله (عطیه خدا) است. شیث هم پیامبر بود و هم وصى حضرت آدمعلیه‌السلام .

شیث کم کم بزرگ شد و به سن ازدواج رسید. خداوند حوریه اى به صورت انسان که نامش ناعمه بود براى شیث فرستاد، شیث تا او را دید شیفته او شد، خداوند به آدمعلیه‌السلاموحى کرد تا ناعمه را همسر شیث گرداند، آدم نیز چنین کرد و پس از مدتى از این زن و شوهر جدید دخترى متولد شد و به سن ازدواج رسید، آدم به دستور خدا او را همسر هابیل بن هابیل (پسر عمویش) نمود و به این ترتیب نسل آدمعلیه‌السلام از این طریق، افزایش یافت.(۶۶)

سال آخر عمر آدمعلیه‌السلام و وصیت او

حضرت آدمعلیه‌السلام به سال هاى آخر عمر رسید. ۹۳۰ سال از عمرش گذشته بود.(۶۷)

خداوند به او وحى کرد که پایان عمرت فرا رسیده و مدت پیامبریت به سر آمده است، اسم اعظم و آن چه که خدا از اسماء ارجمند به تو آموخته و همه گنجینه نبوت و آن چه را مردم به آن نیاز دارند، به شیثعلیه‌السلام واگذار کن و به او دستور بده که این مسأله را پنهان داشته و تقیه کند تا در برابر آسیب برادرش قابیل در امان بماند، و به دست او کشته نگردد.

به روایت دیگر: حضرت آدمعلیه‌السلام هنگام مرگ، فرزندان و نوادگان خود را که هزاران نفر شده بودند، به دور خود جمع کرد و به آن ها چنین وصیت نمود:

اى فرزندان من! برترین فرزندان من، هبة الله، شیث است، و من از طرف خدا او را وصى خود نمودم، از این رو آن چه از سوى خدا به من تعلیم داده شده به شیث مى آموزم تا مطابق شریعت من حکم کند که او حجت خدا بر خلق است.

اى فرزندانم! از او اطاعت کنید و از فرزندان او سرپیچى نکنید که وصى و جانشین و نماینده من در میان شما است.

سپس طبق دستور آدمعلیه‌السلام صندوقى ساختند. ایشان صحایف آسمانى را در میان آن نهاد و آن صندوق را قفل کرده و کلید آن را به شیثعلیه‌السلام تحویل داد و به او گفت:

وقتى از دنیا رفتم، مرا غسل بده و کفن کن و به خاک بسپار. این را بدان که از نسل تو پیامبرى پدیدار مى شود که او را خاتم پیامبران خدا گویند، این وصیت را به وصى خود بگو و او به وصى خود نسل به نسل بگوید تا زمانى که آن حضرت ظاهر گردد.

یکى از بشارت هاى آدمعلیه‌السلام به مردم عصرش، بشارت به آمدن حضرت نوحعلیه‌السلام بود.

آن ها را مخاطب قرار مى داد و مى فرمود: اى مردم! خداوند در آینده پیامبرى به نام نوحعلیه‌السلام مبعوث مى کند، او مردم را به سوى خداى یکتا دعوت مى نماید ولى قوم او، او را تکذیب مى کنند و خداوند آن ها را با طوفان شدید به هلاکت مى رساند. من به شما سفارش مى کنم که هر کس از شما زمان او را درک کرد، به او ایمان آورده و او را تصدیق کند کند و از او پیروى نماید، که در این صورت از غرق شدن در طوفان، مصون مى ماند.

آدمعلیه‌السلام این وصیت را به وصى خود شیث، هبة گوشزد نمود، و از او عهد گرفت که هر سال در روز عید، این وصیت (بشارت به آمدن نوحعلیه‌السلام ) را به مردم اعلام کند. هبة الله نیز به این وصیت عمل کرد و هر سال در روز عید، مژده آمدن نوحعلیه‌السلام را به مردم اعلام مى نمود. سرانجام همانگونه که آدمعلیه‌السلام وصیت کرده بود و هبة الله هر سال آن را یادآورى مى کرد، حضرت نوحعلیه‌السلام ظهور کرد و پیامبرى خود را اعلام نمود.

عده اى بر اساس وصیت آدمعلیه‌السلام به نوحعلیه‌السلام ایمان آوردند و او را تصدیق کردند(۶۸) ولى بسیارى او را تکذیب نموده و بر اثر بلا (طوفان عظیم) به هلاکت رسیدند.

پایان عمر آدمعلیه‌السلام و جانشین شدن شیث

حضرت آدمعلیه‌السلام در بستر رحلت قرار گرفت و در حالى که بانش به یکتایى خدا و شکر و سپاس از الطاف الهى اشتغال داشت، از دنیا چشم پوشید.

جبرئیل همراه هفتاد هزار فرشته براى نماز بر جنازه آدمعلیه‌السلام حاضر شد و همراه خود کفن و حنوط و بیل بهشتى آورد.

شیثعلیه‌السلام جسد حضرت آدمعلیه‌السلام را غسل داد و کفن کرد، و به او نماز خواند، جبرئیل و فرشتگان هم به او اقتدا کردند.(۶۹)

فرشتگان بسیارى براى عرض تسلیت نزد شیثعلیه‌السلام آمدند، در پیشاپیش آن ها جبرئیل به شیثعلیه‌السلام تسلیت گفت و شیث به دستور جبرئیل، در نماز بر جنازه پدرش، سى بار تکبیر گفت.

از آن پس، شیثعلیه‌السلام به جاى پدر نشست، و آیین پدرش آدمعلیه‌السلام را به مردم مى آموخت و آن ها را به دین خدا فرا مى خواند، و به آن ها بشارت مى داد که: پس از مدتى خداوند از ذریه من پیامبرى را به نام نوحعلیه‌السلام مبعوث مى کند. او قوم خود را به سوى خدا دعوت مى نماید، قومش او را تکذیب مى کنند و خداوند آن ها را با غرق کردن در آب به هلاکت مى رساند.

بین آدم تا نوح، ده یا هشت پدر به ترتیب ذیل، واسطه وجود داشته است.

۱ - شیث ۲ - ریسان (انوش) ۳ - قینان ۴ - احلیت ۵ - غنمیشا ۶ - ادریس که نام دیگرش، اخنوخ و هرمس است ۷ - برد ۸ - اخنوخ ۹ - متوشلخ ۱۰ - لمک که نام دیگرش از فخشد است.(۷۰)

جنازه حضرت آدمعلیه‌السلام را در سرزمین مکه دفن کردند و پس از گذشت ۱۵۰۰ سال، حضرت نوحعلیه‌السلام هنگام طوفان، جنازه آدمعلیه‌السلام را از غار کوه ابوقبیس (کنار کعبه) بیرون آورد و به همراه خود با کشتى به سرزمین نجف اشرف برد و در آن جا به خاک سپرد.(۷۱)

هم اکنون قبر آدمعلیه‌السلام و قبر نوحعلیه‌السلام در کنار حرم مطهر امیرمؤمنان علىعلیه‌السلام در نجف اشرف قرار دارند.

پایان داستان هاى زندگى حضرت آدمعلیه‌السلام

۲- حضرت ادریسعلیه‌السلام

یکى از پیامبران که نامش در قرآن دو بار آمده(۷۲) و در آیه ۵۶ سوره مریم به عنوان پیامبر صدیق یاد شده، حضرت ادریس است که در این جا نظر شما را به پاره اى از ویژگى هاى او جلب مى کنیم:

ادریس که نام اصیلش اخنوخ است در نزدیک کوفه در مکان فعلى مسجد سهله مى زیست. او خیاط بود و مدت سیصد سال عمر نمود و با پنج واسطه به آدمعلیه‌السلام مى رسد. سى صحیفه از کتاب هاى آسمانى بر او نازل گردید. تا قبل از ایشان مردم براى پوشش بدن خود از پوست حیوانات استفاده مى کردند، او نخستین کسى بود که خیاطى کرد و طرز دوختن لباس را به انسان ها آموخت و از آن پس مردم به تدریج از لباس هاى دوخته شده استفاده مى کردند. او بلندقامت و تنومند و نخستین انسانى بود که با قلم خط نوشت و بر علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و آن ها را تدریس مى کرد. کتاب هاى

آسمانى را به مردم مى آموخت و آن ها را از اندرزهاى خود بهره مند مى ساخت، از این رو نام او را ادریس (که از واژه درس گرفته شده) نهادند.

خداوند بعد از وفاتش، مقام ارجمندى در بهشت به او عنایت فرمود و او را از مواهب بهشتى بهره مند ساخت.

ادریسعلیه‌السلام بسیار درباره عظمت خلقت مى اندیشید و با خود مى گفت: این آسمان ها، زمین، خلایق عظیم، خورشید، ماه، ستارگان، ابر، باران و سایر پدیده ها داراى پروردگارى است که آنها را تدبیر نموده و سامان مى بخشد، بنابراین او را آن گونه که سزاوار پرستش است، پرستش کن.(۷۳)

فرازهایى از اندرزهاى ادریسعلیه‌السلام

اى انسان! گویى مرگ به سراغت آمده، ناله ات بلند شده، عرق پیشانیت سرازیر گشته، لبهایت جمع شده، زبانت از حرکت ایستاده، آب دهانت خشک گشته، سیاهى چشمت به سفیدى دگرگون شده، دهانت کف کرده، همه بدنت به لرزه در آمده و با سختى ها و تلخى هاى مرگ دست به گریبان شده اى. سپس روحت از کالبدت خارج شده و در برابر اهل خانه ات جسد بدبویى شده اى و مایه عبرت دیگران گذشته اى. بنابراین هم اکنون به خودت پند بده و درباره مرگ و حقیقت آن عبرت بگیر، که خواه ناخواه به سراغت مى آید و هر عمرى گرچه طولانى باشد به زودى به دست فنا سپرده مى شود.

اى انسان! بدان که مرگ با آن همه دشوارى، نسبت به امور بعد از آن که حوادث هولناک و پروحشت قیامت مى باشد آسان تر است، متوجه باش که ایستادن در دادگاه عدل الهى براى حسابرسى و جزاى اعمال آن قدر سخت و طاقت فرسا است که نیرومندترین نیرومندان نیز از شنیدن احوال آن ناتوانند.(۷۴)

قسمتى از سنت ها و دستورهاى ادریسعلیه‌السلام

اى انسان ها! بدانید و باور کنید که تقوا و پرهیزگارى، حکمت بزرگ و نعمت عظیم، و عامل کشاننده به نیکى و سعادت و کلید درهاى خیر و فهم و عقل است، زیرا خداوند هنگامى که بنده اى را دوست بدارد، عقل را به او مى بخشد.

بسیارى از اوقاتِ خود را به راز و نیاز و دعا با خدا بپردازید و در خداپرستى و در راه خدا تعاون و همکارى نمایید، که اگر خداوند همدلى و همکارى شما را بنگرد، خواسته هایتان را بر مى آورد و شما را به آرزوهایتان مى رساند و از عطایاى فراوان و فناناپذیرش بهره مند مى سازد.

هنگامى که روزه گرفتید، نفوس خود را از هر گونه ناپاکى ها پاک کنید و با قلب هاى صاف و خالص و بى شائبه براى خدا روزه بگیرید، زیرا خداوند به زودى دل هاى ناخالص و تیره را قفل مى کند. همراه روزه گرفتن و خودددارى از غذا و آب، اعضاء و جوارح خود را نیز از گناهان کنترل کنید.

هنگامى که به سجده افتادید و سینه خود را در سجده بر زمین نهادید، هرگونه افکار دنیا و انحرافات و نیرنگ و فکر خوردن غذاى حرام و دشمنى و کینه را از خود دور سازید و از همه ناصافى ها خود را برهانید.

خداوند متعال، پیامبران و اولیائش را به تایید روح القدس اختصاص داد و آن ها را در پرتو همین موهبت بر اسرار و نهانى ها آگاه شدند و از فیض حکمت بهره مند گشتند، از گمراهى ها رهیده و به هدایت ها پیوستند، به طورى که عظمت خداوند آن چنان در دلهایشان آشیانه گرفت که دریافتند او وجود مطلق است و بر همه چیز احاطه دارد و هرگز نمى توان به کُنه ذاتش معرفت یافت.(۷۵)

هدایت شدن هزار نفر با راهنمایى هاى ادریسعلیه‌السلام

ادریس همچنان با بیانات شیوا و اندرزهاى دلپذیر و هشدارهاى کوبنده، قوم خود را به سوى خدا دعوت میکرد. در این مسیر با طایفه اى از قوم خود ملاقات نمود که همه بت پرست بودند و در انواع انحراف ها و گمراهى ها گرفتار بودند. ادریس به اندرز و نصیحت آن ها پرداخت و آن ها را از انجام گناه سرزنش نموده و از عواقب گناه هشدار داد و به سوى خدا دعوت کرد. آن ها یکى پس از دیگرى تحت تأثیر قرار گرفته و به او پیوستند. نخست تعداد هدایت شدگان به هفت نفر و سپس به هفتاد نفر رسید. به همین ترتیب یکى پس از دیگرى هدایت شدند تا به هفتصد نفر و سپس به هزار نفر رسیدند.

ادریس از میان آن ها صد نفر از برترین ها را برگزید، و از میان صد نفر، هفتاد نفر، و از میان هفتاد نفر ده نفر، و از میان ده نفر، هفت نفر را انتخاب نمود. ادریس با این هفت نفر ممتاز، دست به دعا برداشتند و به راز و نیاز با خدا پرداختند، خداوند به ادریس وحى کرد، و او و همراهانش را به عبادت دعوت نمود، آن ها همچنان با ادریس به عبادت الهى پرداختند تا زمانى که خداوند روح ادریسعلیه‌السلام را به ملأ اعلى برد.(۷۶)

مبارزه ادریس با طاغوت عصرش

ادریسعلیه‌السلام تنها به عبادت و اندرز مردم اکتفا نمى کرد، بلکه به جامعه توجه داشت که اگر ظلمى به کسى شود، از مظلوم دفاع کند و در برابر ظالم، ایستادگى نماید. به عنوان نمونه به داستان زیر توجه نمایید:

در عصر او پادشاه ستمگرى حکومت مى کرد، ادریس و پیروانش از اطاعت شاه سر باز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشکار ساختند، از این رو آن ها را از اطراف دستگاه آن شاه جبار، به عنوان رافَضى (یعنى ترک کننده اطاعت شاه) خواندند.

روزى شاه با نگهبانان خود در بیابان، به سیر و سیاحت و شکار مشغول بود که به زمین مزروعى بسیار خرم و شادابى رسید، پرسید: این زمین به چه کسى تعلق دارد؟

اطرافیان گفتند: به یکى از پیروان ادریس.

شاه صاحب آن ملک را خواست و به او گفت: این ملک را به من بفروش. او گفت: من عیالمند هستم و به محصول این زمین محتاج تر از تو مى باشم و به هیچ عنوان از آن دست نمى کشم.

شاه بسیار خشمگین شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگین یافت، علت را پرسید و او جریان را بازگو کرد و با همسرش در این مورد به مشورت پرداخت، و به این نتیجه رسیدند که رهنمودهاى ادریس، مردم را بر ضد شاه، پرجرأت و قوى دل کرده است.

همسر شاه که یک زن ستمگر و بى رحم بود گفت: من تدبیرى مى کنم که هم تو صاحب آن زمین شوى و هم مردم با تبلیغات وارونه، رام و خام شوند.

شاه گفت: آن تدبیر چیست؟

زن که حزبى به نام ازارقه (چشم کبودها) از افراد خونخوار و بى دین تشکیل داده بود، به شاه گفت: من جمعى از حزب ازارقه را مى فرستم تا صاحب آن زمین را به اینجا بیاورند و همه آن ها شهادت بدهند که او آیین تو را ترک کرده، در نتیجه کشتن او جایز مى شود، تو نیز او را مى کشى و آن سرزمین خرم را تصرف مى کنى.

شاه از این نیرنگ استقبال کرد و آن را اجرا نمود و پس از کشتن آن شیعه ادریس، زمین هاى مزروعى او را تصرف و غصب نمود.

حضرت ادریس از جریان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض کرده، آیین او را باطل دانست و او را به سوى حق دعوت نمود، و سرانجام به او گفت: اگر توبه نکنى و از روش خود برنگردى، به زودى عذاب الهى تو را فراخواهد گرفت، و من پیام خود را از طرف خداوند به تو رساندم.

همسر شاه، به او گفت: هیچ ناراحت مباش، من نقشه قتل ادریس را طرح کرده ام، و با کشتن او رسالتش نیز باطل مى شود.

آن نقشه این بود که چهل نفر را مخفیانه مأمور کشتن ادریس کرد، ولى ادریس توسط مأموران مخفى خود، از جریان آگاه شد و از محل و مکان همیشگى خود به جاى دیگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شکست خوردند و مدت ها گذشت تا این که عذاب قحطى، کشور شاه را فرا گرفت کار به جایى رسید که زن شاه، شب ها به گدایى مى پرداخت تا این که شبى سگ ها به او حمله کردند و او را پاره پاره نموده و دریدند. بلاى قحطى نیز بیست سال طول کشید و سرانجام، آن ها که باقى مانده بودند به ادریس و خداى ادریس ایمان آوردند و کم کم بلاها رفع گردید. و ادریس پیروز شد.(۷۷)

آرزوى ادریس براى ادامه زندگى به خاطر شکرگزارى

فرشته اى از سوى خداوند نزد ادریسعلیه‌السلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولى اعمالش مژده داد. ادریس بسیار خشنود شد و شکر خداى را به جاى آورد، سپس آرزو کرد همیشه زنده بماند و به شکرگزارى خداوند بپردازد.

فرشته از او پرسید: چه آرزویى دارى؟

ادریس گفت: جز این آرزو ندارم که زنده بمانم و شکرگزارى خدا کنم، زیرا در این مدت دعا مى کردم که اعمالم پذیرفته شود که پذیرفته شد، اینک بر آنم که خدا را به خاطر قبولى اعمالم شکر نمایم و این شکر ادامه یابد.

فرشته بال خود را گشود و ادریس را در بر گرفت و او را به آسمان ها برد. اینک ادریس زنده است و به شکرگزارى خداوند اشتغال دارد.(۷۸)

مطابق بعضى از روایات، ادریسعلیه‌السلام پس از مدتى که در آسمان ها بود، عزرائیل روح او را در بین آسمان چهارم و پنجم قبض کرد، چنان که خاطر نشان مى شود.

قبض روح ادریسعلیه‌السلام بین آسمان چهارم و پنجم

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: یکى از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شکست و او را در جزیره اى انداخت. او سال ها در آن جا در عذاب به سر مى برد تا وقتى که ادریسعلیه‌السلام به پیامبرى رسید. او خود را به ادریسعلیه‌السلام رسانید و عرض کرد: اى پیامبر خدا! دعا کن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم کند.

ادریس براى او دعا کرد، او خوب شد و تصمیم گرفت به طرف آسمان ها صعود نماید، اما قبل از رفتن، نزد ادریس آمد و تشکر کرد و گفت: آیا حاجتى دارى که مى خواهم احسان تو را جبران کنم.

ادریس گفت: آرى، دوست دارم مرا به آسمان ببرى، تا با عزرائیل ملاقات کنم و به او اُنس بگیرم، زیرا یاد او زندگى مرا تلخ کرده است.

آن فرشته، ادریسعلیه‌السلام را بر روى بال خود گرفت و به سوى آسمان ها برد تا به آسمان چهارم رسید، در آن جا عزرائیل را دید که از روى تعجب سرش را تکان مى دهد.

ادریس به عزرائیل سلام کرد، و گفت: چرا سرت را حرکت مى دهى؟(۷۹)

عزرائیل گفت: خداوند متعال، به من فرمان داده که روح تو را بین آسمان چهارم و پنجم قبض کنم، به خدا عرض کردم: چگونه چنین چیزى ممکن است با این که بین آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بین آسمان سوم و دوم نیز همین مقدار فاصله. (و من اکنون در سایه عرش هستم و تا زمین فاصله فراوانى دارم و ادریس در زمین است، چگونه این راه طولانى را میپیماید و تا بالاى آسمان چهارم مى آید!!). آن گاه عزرائیل همانجا روح ادریسعلیه‌السلام را قبض کرد. این است سخن خداوند (در آیه ۵۷ سوره مریم) که مى فرماید:

( وَ رَفعناهُ مَکاناً عَلیاً؛ ) و ما ادریس را به مقام بالایى ارتقاء دادیم.(۸۰)

پیغمبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: در شب معراج، مردى را در آسمان چهارم دیدم، از جبرئیل پرسیدم: این مرد کیست؟ جبرئیل گفت: این ادریس است که خداوند او را به مقام ارجمندى بالا آورده است. به ادریس سلام کرد و براى او طلب آمرزش نمودم، او نیز بر من سلام کرد و برایم طلب آمرزش نمود.(۸۱)

پایان داستان هاى زندگى ادریسعلیه‌السلام

۳- حضرت نوحعلیه‌السلام

نام حضرت نوحعلیه‌السلام ۴۳ بار در قرآن آمده و یک سوره به نام او اختصاص داده شده است. او نخستین پیامبر اولوالعزم است که داراى شریعت و کتاب مستقل بود و سلسله نسب او با هشت یا ده واسطه به حضرت آدمعلیه‌السلام میرسد.

حضرت نوح ۱۶۴۲ سال بعد از هبوط آدمعلیه‌السلام از بهشت به زمین، چشم به جهان گشود. ۹۵۰ سال پیامبرى کرد(۸۲) و مرکز بعثت و دعوت او در شامات و فلسطین و عراق بوده است.

نام اصلى او عبدالجبار، عبدالاعلى و... بود، و بر اثر گریه و نوحه فراوان از خوف خدا، نوح خوانده شد.

از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده که فرمودند: نوحعلیه‌السلام ۲۵۰۰ سال عمر کرد که ۸۵۰ سال آن قبل از پیامبرى و ۹۵۰ سال بعد از رسالت بود که به دعوت مردم اشتغال داشت، و ۲۰۰ سال به دور از مردم به کار کشتى سازى پرداخت و پس از ماجراى طوفان ۵۰۰ سال زندگى کرد.(۸۳)

با این توضیح، نظر شما را به پاره اى از فراز و نشیب هاى زندگى حضرت نوحعلیه‌السلام جلب مى کنیم:

لجاجت و گستاخى قوم نوحعلیه‌السلام

نوحعلیه‌السلام زمانى به پیامبرى مبعوث شد که مردم عصرش غرق در بت پرستى، خرافات، فساد و بیهوده گرایى بودند. آنها در حفظ عادات و رسوم باطل خود، بسیار لجاجت و پافشارى مى کردند. و به قدرى در عقیده آلوده خود ایستادگى داشتند که حاضر بودند بمیرند ولى از عقیده سخیف خود دست بر ندارند.

آن ها لجاجت را به جایى رساندند که دست فرزندان خود را گرفته و نزد نوحعلیه‌السلام مى آوردند و به آن ها سفارش مى کردند که: مبادا سخنان این پیرمرد را گوش کنید و این پیر شما را فریب دهد. نه تنها یک گروه این کار را مى کردند، بلکه این کار همه آن ها بود(۸۴) و آن را به عنوان دفاع از حریم بت پرستى و تقرب به پیشگاه بت ها و تحصیل پاداش از درگاه آن ها انجام مى دادند.

بعضى نیز دست پسر خود را گرفته و کنار نوحعلیه‌السلام مى آوردند و خطاب به فرزند خود مى گفتند: پسرم! اگر بعد از من باقى ماندى، هرگز از این دیوانه پیروى نکن.(۸۵)

و بعضى دیگر از آن قوم نادان و لجوج، دست فرزند خود را گرفته و نزد نوحعلیه‌السلام مى آوردند و چهره نوحعلیه‌السلام را به او نشان مى دادند و به او چنین مى گفتند:

از این مرد بترس، مبادا تو را گمراه کند. این وصیتى است که پدرم به من کرده و من اکنون همان سفارش پدرم را به تو توصیه مى کنم (تا حق وصیت و خیرخواهى را ادا کرده باشم).(۸۶)

آن ها گستاخى و غرور را به جایى رساندند که قرآن مى فرماید:

( جعَلُوا اَصابِعَهُم آذانِهم واستَغشَوا ثِیابَهُم و اَصَرُّوا وَ استَکبَرُوا استِکباراً؛ )

آن ها در برابر دعوت نوحعلیه‌السلام [به چهار طریق مقابله مى کردند:] ۱ - انگشتان خود را در گوشهایشان قرار مى دادند. ۲ - لباس هایشان را بر خود مى پیچیدند و بر سر خود مى افکندند (تا امواج صداى نوحعلیه‌السلام به گوش آن ها نرسد). ۳ - در کفر خود، اصرار و لجاجت نمودند. ۴ - شدیداً غرور و خودخواهى ورزیدند.(۸۷)

اشراف کافر قوم نوحعلیه‌السلام نزد آن حضرت آمده و در پاسخ دعوت او مى گفتند: ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى بینیم، و کسانى را که از تو پیروى کرده اند جز گروهى اراذل ساده لوح نمى نگریم، و تو نسبت به ما هیچگونه برترى ندارى، بلکه تو را دروغگو مى دانیم.

نوحعلیه‌السلام در پاسخ آن ها مى گفت: اگر من دلیل روشنى از پروردگارم داشته باشم، و از نزد خودش رحمتى به من داده باشد - و بر شما مخفى مانده - آیا باز هم رسالت مرا انکار مى کنید؟ اى قوم من! من به خاطر این دعوت، اجر و پاداشى از شما نمى خواهم، اجر من تنها بر خداست، و من آن افراد اندک را که به من ایمان آورده اند به خاطر شما ترک نمى کنم، چرا که اگر آن ها را از خود برانم، در روز قیامت در پیشگاه خدا از من شکایت خواهند کرد، ولى شما (اشراف) را قومى نادان مى نگرم.(۸۸)

گاه مى شد که حضرت نوحعلیه‌السلام را آن قدر مى زدند که به حالت مرگ بر زمین مى افتاد، ولى وقتى که به هوش مى آمد و نیروى خود را باز مى یافت، با غسل کردن، بدن خود را شستشو مى داد و سپس نزد قوم مى آمد و دعوت خود را آغاز مى کرد. به این ترتیب، آن حضرت با مقاومت خستگى ناپذیر به مبارزه بى امان خود ادامه مى داد.(۸۹)

دعوت هاى منطقى و مهرانگیز حضرت نوحعلیه‌السلام

حضرت نوحعلیه‌السلام با بیانى روشن و روان و گفتارى منطقى و دلنشین، و سخنانى مهرانگیز و شیوا، قوم خود را به سوى خداى یکتا دعوت مى کرد و به دریافت پاداش الهى فرا مى خواند و از عذاب الهى بر حذر مى داشت. ولى آن ها از روى نادانى و تکبر و غرور، هرگز حاضر نبودند تا سخن نوحعلیه‌السلام را بشنوند و از بت پرستى دست بردارند.

حضرت نوحعلیه‌السلام با تحمل و استقامت پى گیر، شب و روز با آن ها صحبت کرد و با رفتارها و گفتارهاى گوناگون آنان را به سوى خداوند بى همتا دعوت نمود، و همه اصول و شیوه هاى صحیح را در دعوت آن ها به کار برد و همچون طبیبى دلسوز به بالین آن ها رفت، و پستى و آثار زشت بت پرستى را براى آن ها شرح داد و خطر سخت این بیمارى را به آن ها گوشزد کرد، ولى گفتار منطقى و سخنان دلپذیر حضرت نوحعلیه‌السلام هیچگونه در آن ها اثر نمى گذاشت.(۹۰)

نوحعلیه‌السلام در هدایت و تبلیغ قوم خود، بسیار ایثارگرى مى کرد و به آن ها چون فرزند دلبند خود مى نگریست. همواره در اندیشه نجات آن ها بود و از آلودگى آن ها غصه مى خورد (همانند پدرى که در مورد فرزند رنج مى برد). از این رو شب و روز آن ها را دعوت مى کرد، تا شاید آن ها را نجات دهد.

نوحعلیه‌السلام براى این که دعوتش در آن سنگدل نفوذ کند، سه برنامه مختلف را دنبال کرد. آن ها را به طور مخفیانه و محرمانه دعوت مى کرد، و گاه دعوت علنى و آشکار داشت، و مواقعى نیز از روش آمیختن دعوت آشکار و نهان استفاده مى کرد، ولى قوم سنگدل آن حضرت، همه روش هاى مهرانگیز و منطقى نوحعلیه‌السلام را نادیده گرفتند.(۹۱)

حتى یکبار آن قوم بى رحم براى جلوگیرى از دعوت نوحعلیه‌السلام ، به او حمله کردند و او را آن چنان زدند که بیهوش شد، ولى وقتى که آن پیامبر دلسوز و مهربان به هوش آمد، گفت:

( اَلّلهُمَّ اغفِرلِى و لِقَومِى فَانَّهم لا یعلَمونَ؛ )

خدایا! مرا و قوم مرا بیامرز، چرا که آن ها ناآگاه هستند.(۹۲)

ساختن کشتى نجات

حضرت نوحعلیه‌السلام همچنان شب و روز در فکر رستگارى و نجات مردم از چنگال جهل و بت پرستى بود، ولى هر چه آن ها را نصیحت کرد نتیجه نگرفت و هر چه آن ها را به عذاب الهى هشدار داد و اعلام خطر کرد، دست از اعمال زشت خود برنداشتند، تا آن جا که با کمال گستاخى، بى پرده گفتند:

اى نوح! با ما جر و بحث کردى و بسیار بر حرف خود پافشارى نمودى (بس است!) اکنون اگر راست مى گویى، آن چه را از عذاب الهى به ما وعده مى دهى بیاور.

از سوى خدا به نوحعلیه‌السلام وحى شد: جز آنان که (تاکنون) ایمان آورده اند، دیگر هیچکس از قوم تو، ایمان نخواهد آورد، بنابراین از کارهایى که بت پرستان انجام مى دهند غمگین مباش.(۹۳)

در این هنگام بود که خداوند دستور ساختن کشتى را به حضرت نوحعلیه‌السلام داد، و به او چنین وحى کرد:

( وَ اصنَع الفُلکَ بِاَعینِنا و وَحینا و لا تُخاطِبنِى فِى الَّذِینَ ظَلَموا اِنَّهم مُغرَقُونَ؛ )

و اکنون در حضور ما و طبق وحیما کشتى بساز! و درباره آن ها که ستم کردند شفاعت مکن که همه آن ها غرق شدنى هستند.(۹۴)

حضرت نوحعلیه‌السلام نیز مطابق فرمان خدا، قوم خود را از عذاب سخت الهى و بلاى عظیم طوفان برحذر مى داشت، ولى آن ها به لجاجت خود مى افزودند.

تمسخر و نیشخند قوم لجوج نوحعلیه‌السلام

حضرت نوحعلیه‌السلام طبق فرمان خدا براى ساختن کشتى آماده شد. تخته هایى را فراهم ساخت و آن ها را بریده و به هم متصل مى کرد، و چندین ماه (بلکه چندین سال) به ساختن کشتى پرداخت. توضیح این که این کشتى، بسیار بزرگ بوده است؛ بعضى نوشته اند: داراى هفت طبقه و داخل هر طبقه در جهت عرض، داراى نُه بخش بوده و به نقل بعضى دیگر؛ داراى سه طبقه بوده است. حضرت نوحعلیه‌السلام هنگام طوفان، چهار پایان را در طبقه اول آن جاى داد و انسان ها را در طبقه دوم و طبقه سوم را جایگاه پرندگان نمود.

نخستین حیوانى که وارد این کشتى شد، مورچه بود، و آخرین حیوان، الاغ و ابلیس بود.(۹۵)

نیز روایت شده امیرمؤمنان علىعلیه‌السلام در پاسخ مردى از اهل شام که از اندازه کشتى نوحعلیه‌السلام پرسید: فرمود: طول آن ۸۰۰ ذراع، و عرض آن پانصد ذراع، و ارتفاع آن هشتاد ذراع بود. و نیز فرمود: در آن بخشى که حیوانات قرار داشتند، داراى نود اطاق بود.

این کشتى در بیابان کوفه ساخته شد، و مطابق بعضى از روایات، حضرت نوح آن را در سرزمین کنونى مسجد اعظم کوفه ساخت.(۹۶)

حضرت نوحعلیه‌السلام در ساختن این کشتى همواره مورد تمسخر و آزار و نیشخند قوم قرار میگرفت. آنها نزد نوح مى آمدند و با انواع پوزخندها و مسخره ها و سرزنش ها، حضرت نوحعلیه‌السلام را مى آزردند، ولى نوحعلیه‌السلام به آن ها مى فرمود: روزى خواهد آمد که ما نیز شما را مسخره مى کنیم و به زودى خواهید دانست که عذاب خوارکننده اى بر شما نازل خواهد شد.(۹۷)

فرار و گریز خرابکاران از حمله نوحعلیه‌السلام

هنگامى که نوحعلیه‌السلام طبق فرمان خدا به ساختن کشتى مشغول شد، مشرکان شب ها در تاریکى کنار کشتى مى آمدند و آن چه را نوحعلیه‌السلام از کشتى درست کرده بود، خراب مى کردند (تخته هایش را از هم جدا کرده و مى شکستند). نوحعلیه‌السلام از درگاه الهى استمداد کرد و گفت:

خدایا! به من فرمان دادى تا کشتى را بسازم، و من مدتى است به ساختن آن مشغول شده ام، ولى آن چه را درست مى کنم شب ها مخالفان مى آیند و خراب مى کنند، بنابراین چه زمانى کار من به سامان و پایان مى رسد!

خداوند به نوحعلیه‌السلام وحى کرد: سگى را براى نگهبانى کشتى بگمار.

حضرت نوحعلیه‌السلام از آن پس، سگى را کنار کشتى آورد تا نگهبانى دهد. آن حضرت روزها به ساختن کشتى مى پرداخت و شبها مى خوابید، وقتى که شبانه مخالفان براى خراب کردن کشتى مى آمدند، سگ به طرف آن ها مى رفت و صداى خود را بلند مى نمود، نوحعلیه‌السلام بیدار مى شد و با دسته بیل یا دسته کلنگ به مهاجمان حمله مى کرد، و آن ها فرار مى کردند، مدتى برنامه نوحعلیه‌السلام اینگونه بود تا ساختن کشتى به پایان رسید.(۹۸)

دورنمایى از تمسخر قوم نوح از زبان مولانا

مولانا در کتاب مثنوى، ماجراى ساختن کشتى توسط نوحعلیه‌السلام و ماجراى مسخره قوم را چنین بازگو مى کند:

مشرکان براى مسخره کردن حضرت نوحعلیه‌السلام به گرد او اجتماع مى کردند، و مى گفتند:

شگفتا! در بیابانى که چاه و آبى وجود ندارد، این مرد کشتى مى سازد، زهى نادانى و ابلهى!

یکى مى گفت: اى پیر! سوار کشتى شو و با شتاب حرکت کن.

دومى مى گفت: پر و بالى هم براى آن بساز.

سومى مى گفت: دنباله کشتى که مى سازى کج است.

چهارمى مى گفت: آرى پشت این کشتى کج و ناهموار است.

پنجمى مى گفت: اى آقاى کشتى ساز، پس پالانش کو؟!

ششمى مى گفت: درست دقت کن، پایش هم کج است.

هفتمى مى گفت: نه بابا! کشتى نمى سازد، این مشک تو خالى است.

هشتمى مى گفت: این خر را چه کسى سوار مى شود؟!

نهمى مى گفت: این خر چگونه جو مى خورد؟ زیرا خر بدون خوردن جو، بارى را به منزل نمى رساند.

دهمى مى گفت: اى پیر! مگر بى کار هستى، یا پیر و فرتوت شده اى و عقل از سرت پریده است.

حضرت نوحعلیه‌السلام در مقابل همه آن گفتار بیهوده، بیش از یک پاسخ نداشت، به آن ها مى فرمود: کشتى سازى من در بیابان بى آب، به دستور خداوند است، و این مسخره ها و نیشخندها از اهمیت کار من نمى کاهد.

نوح اندر بادیه کشتى بساخت         صد مثل گو از پى تسخُر بتاخت

در بیابانى که چاه و آب نیست                 می کند کشتى چه نادان ابلهى است

آن یکى می گفت اى کشتى بتاز              و آن یکى می گفت پرش هم بساز

آن یکى مى گفت: دنبالش کژ است           وآن یکى مى گفت پشتش کژ مَژ است

آن یکى مى گفت: پالانش کجاست؟          و آن یکى مى گفت: پایش کژ چراست؟

آن یکى مى گفت: کاین مشکى تهى است            و آن یکى مى گفت: این خر بهر کیست؟

آن یکى مى گفت: جو چون مى خورد؟               ورنه بارت کى به منزل مى برد؟

آن یکى مى گفت: بى کارى مگر              یا شدى فرتوت و عقلت شد ز سر

او همی گفت این به فرمان خداست          این بچربکها(۹۹) نخواهد گشت کاست(۱۰۰)

سرنشینان کشتى نوحعلیه‌السلام

از آن جا که طوفان نوحعلیه‌السلام جهانى بود و سراسر کره زمین را فرا مى گرفت، بر نوحعلیه‌السلام لازم بود که براى حفظ نسل حیوانات و حفظ گیانان، از هر نوع حیوان، یک جفت سوار کشتى کند و از بذر یا نهال گیاهان گوناگون بردارد.

روایت شده؛ امام صادقعلیه‌السلام فرمود: پس از پایان یافتن ساختمان کشتى، خداوند بر نوحعلیه‌السلام وحى کرد که به زبان سِریانى اعلام کن تا همه حیوانات جهان نزد تو آیند. نوح اعلام جهانى کرد و همه حیوانات حاضر شدند. نوحعلیه‌السلام از هر نوع از حیوانات یک جفت (نر و ماده) گرفت و در کشتى جاى داد.(۱۰۱)

در قرآن، این مطلب را چنین مى خوانیم که خداوند مى فرماید:

هنگامى که فرمان ما (به فرا رسیدن عذاب) صادر شد، و آب از تنور به جوشش آمد، به نوح گفتیم: از هر جفتى از حیوانات (نر و ماده) یک زوج در آن کشتى حمل کن، همچنین خاندانت را بر آن سوار کن، مگر آن ها که قبلاً وعده هلاکت به آن ها داده شده (مانند یکى از همسران و یکى از پسرانش) و همچنین مؤمنان را سوار کن.(۱۰۲)

به این ترتیب مسافران کشتى عبارت بودند از: نوحعلیه‌السلام و حدود هشتاد نفر از ایمان آورندگان به او، یک جفت از هر نوع از انواع حیوانات (از حشرات و پرندگان و چهارپایان و...) و مقدارى بذر گیاهان و نهال.

مسافران هر کدام در جایگاه مخصوصى قرار گرفتند و همه آماده یک بلاى عظیم بودند که نشانه هاى مقدماتى آن آشکار شده بود. از جمله در میان تنورى که در خانه نوحعلیه‌السلامبود آب جوشید و ابرهاى تیره و تار همچون پاره هاى ظلمانى شب سراسر آسمان را فرا گرفت. صداى غرش رعد و برق از هر سو شنیده و دیده مى شد و همه چیز از یک حادثه بزرگ و فراگیر خبر مى داد.

بلاى عظیم طوفان بر اثر نفرین نوحعلیه‌السلام

سالها حضرت نوحعلیه‌السلام قوم گنهکار خود را از عذاب الهى هشدار داد، ولى آن ها همه چیز را به مسخره گرفتند و به هشدارهاى حضرت نوحعلیه‌السلام اعتنا نکردند.

نوحعلیه‌السلام صدها سال براى هدایت قوم خود تلاش کرد، ولى جز گروه اندکى به او ایمان نیاوردند. نوحعلیه‌السلام به طور کلى از هدایت شدن قوم مایوس شد، زیرا مى دید روز به روز بر لجاجت و آزار آن ها افزوده مى شود و آن ها آن چنان از نظر فکرى و روحى مسخ شده اند که هیچ روزنه امیدى براى جذب آن ها باقى نمانده است و حتى از فرزندان آینده آن ها نیز امیدى نیست.

از طرفى خداوند به نوحعلیه‌السلام وحى کرد که:

( لَن یؤمِنَ مِن قَومِکَ الا مَن قَد آمَنَ؛ )

جز آنان که تاکنون ایمان آورده اند، دیگر هیچکس از قوم تو ایمان نخواهند آورد.(۱۰۳)

اینجا بود که نوحعلیه‌السلام آن ها را سزاوار نفرین دید و در مورد آن ها چنین نفرین کرد:

( رَبّ لا تَذَر على الْأَرْضِ مِن الکافرینَ دَیاراً اءِنَّکَ اءنْ تَذَرهُم یضلُّوا عبادَکَ و لا یلِدُوا فاجِراً کَفَّاراً؛ )

احدى از کافران را روى زمین زنده مگذار چرا که اگر آن ها را زنده بگذارى بندگانت را گمراه مى کنند و جز نسلى گنهکار و کافر به وجود نمى آورند.(۱۰۴)

در این هنگام بود که طوفان عالمگیر و عظیم فرا رسید. از آسمان و زمین، و از هر سو آب و سیل موج مى زد.

آبى که از آسمان مى آمد باران نبود، بلکه چون سیلى بود که بر زمین مى ریخت و همه جاى زمین تبدیل به آبشارهاى عظیم و بى نظیر شده بود، و باد تند از همه جا مى وزید و رعد و برق و ابرهاى متراکم همه جا تیره و تار ساخته بود. طولى نگذشت که کشتى بر روى آب قرار گرفت و همه انسان ها و موجوداتى که در بیرون کشتى بودند، غرق شده و به هلاکت رسیدند. همه کوه ها و دشت ها زیر آب قرار گرفت، گویى همه جا اقیانوس بود و دیگر زمینى یا قله کوهى دیده نمى شد.

به تعبیر قرآن:

( وَ هِىَ تَجرِى بِهم فِى مَوجٍ کالجِبالِ؛ )

کشتى نوحعلیه‌السلام با سرنشینانش، سینه امواج کوه گونه را مى شکافت و همچنان به پیش مى رفت.(۱۰۵)

هلاک شدن کنعان پسر نوحعلیه‌السلام

یکى از پسران حضرت نوحعلیه‌السلام کنعان نام داشت که به زبان عربى به او یام مى گفتند. حضرت نوحعلیه‌السلام با روش و شیوه ها و گفتار گوناگون او را به سوى توحید دعوت کرد، ولى او با کمال گستاخى و لجاجت به دعوت پدر اعتنا ننمود و مثل سایر مردم به بت پرستى ادامه داد.

هنگامى که بلاى جهان گیر طوفان فرا رسید، نوحعلیه‌السلام دید پسرش کنعان در خطر غرق و هلاکت افتاده، دلش به حال او سوخت، از میان کشتى او را صدا زد و گفت:

( یا بُنَىّ اِرکَب مَعَنا وَ لا تَکُن مَع الکافِرِینَ؛ )

پسرم! با ما به کشتى سوار شو و از گروه کافران مباش!

ولى کنعان به جاى این که به دعوت دلسوزانه پدر پاسخ دهد و خود را که در پرتگاه هلاکت بود نجات بخشد، با کمال غرور و گستاخى تقاضاى پدر را رد کرد و در پاسخ او گفت:

( سَآوى الى جبَلٍ یعصِمُنى مِن الماءِ؛ )

به زودى به کوهى پناه مى برم تا مرا از آب حفظ کند.

نوحعلیه‌السلام گفت: اى پسر! امروز هیچ نگهدارى در برابر فرمان خدا نیست، مگر آن کس که خدا به او رحم کند. هنگامى که طوفان از هر سو وارد زمین شد، کنعان در خطر شدید قرار گرفت و دیگر چیزى نمانده بود که هلاک گردد. نوحعلیه‌السلام فریاد زد:

( رَبّ اءِنَّهُم مِن اَهلى وَ اءنَّ وَعدَکَ الحَقُّ؛ )

پروردگارا! پسرم از خاندان من است، و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است.

خداوند در پاسخ نوحعلیه‌السلام فرمود:

( اءِنَّهُم لَیسَ مِن اهلِکَ اءِنَّه عَمل غیرُ صالِحٍ...؛ )

اى نوح! او از هل تو نیست، او عمل ناصالحى است و فرد ناشایسته اى مى باشد، بنابراین آن چه را از آن آگاه نیستى از من مخواه، به تو اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى.

بگذار تا بمیرد در عین خودپرستى            با مدعى مگویید اسرارعشق و مستى

نوحعلیه‌السلام عرض کرد: پروردگارا! من به تو پناه مى برم که از درگاهت چیزى بخواهم که آگاهى به آن ندارم، و اگر مرا نبخشى و به من رحم نکنى از زیانکاران خواهم بود.(۱۰۶) به این ترتیب عذاب الهى، حتى فرزند ناخلف نوحعلیه‌السلام را نیز شامل شد و به شفاعت نوحعلیه‌السلام از درگاه خداوند توجه نگردید، چرا که او با نوح و مکتب نوحعلیه‌السلام مخالف بود و بر اثر انحراف و گناه، رشته خانوادگیش با نوحعلیه‌السلام قطع شده بود، چنان که سعدى مى گوید:

پسر نوح با بدان بنشست               خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزى چند                 پى نیکان گرفت و مردم شد

شکرگزارى همیشگى نوحعلیه‌السلام

قرآن نوحعلیه‌السلام را به عنوان عبد شَکور (بنده بسیار شکرگزار) معرفى کرده است.(۱۰۷)

امام سجادعلیه‌السلام فرمود: مردم سه خصلت را از سه نفر آموختند، صبر و استقامت را از ایوبعلیه‌السلام ، شکر و سپاس را از نوحعلیه‌السلام ، و حسادت را از پسران یعقوبعلیه‌السلام .(۱۰۸)

اینک در این جا به داستان زیر از کتاب مثنوى مولانا در مورد خشنودى نوحعلیه‌السلام به رضاى الهى و شکر او توجه کنید:

پس از مناجات نوحعلیه‌السلام با پروردگار، در مورد هلاکت پسرش کنعان، خداوند به نوحعلیه‌السلام چنین پاسخ داد:

تو اى نوح، عزیز درگاه ما هستى، دلت را به خاطر کنعان نمى شکنم، بگذار تو را از حال او اطلاع دهم.

نوح: نه، نه! اگر خود مرا نیز غرق سازى و نابود کنى بنده تسلیم توأم. خدایا! تسلیم فرمانت هستم. هر لحظه بخواهى زنده ام کن یا بمیران، حکم و فرمانت جاى من است و من از اعماق جان خواسته تو را مى پذیرم و به آن خشنودم!

من در این جهان جز جمال تو را نمى نگرم، و اگر هم چیزى را بنگرم از این رو است که چراغى فرا راه منظر تو است.

من عاشق آفریده هاى تو هستم، صابر و سپاسگزار خالص درگاهت مى باشم، من به وجود عینى مصنوعات عشق نمى ورزم، بلکه آن ها را که آیینه جمال تواند مشاهده مى کنم که بین این دو فرق بسیار ظریفى است که تنها اهل شهود آن را درک مى کنند.

گفت: اى نوح! اَر تو خواهى جمله را           حشر گردانم بر آرم از ثَرى

بهر کنعانى دل تو نشکنم              لیکت از احوال او آگه کنم

گفت: نى نى راضیم که تو مرا         هم کنى غرقه اگر باید تو را

هر زمانه غرق مى کن من خوشم             حکم تو جان است و چون جان مى کُشم

ننگرم کس را و گر هم بنگرم          او بهانه باشد و تو منظرم

عاشق صُنع توأم در شکر و صبر               عاشق مصنوع کى باشم چون گبر

عاشق صُنع خدا با فر بود              عاشق مصنوع او کافر بود

در میان این دو فرقى بس خفى است                 خود شناسد آن که در رؤیت صفى است(۱۰۹)

کشتى نوحعلیه‌السلام بر فراز کوه جودى

طوفان، سیل و آب سراسر جهان را فرا گرفت. کشتى نوحعلیه‌السلام بر روى آب به حرکت در آمد، سرنشینان کشتى نجات یافتند و گنهکاران به هلاکت رسیدند. آب به قدرى بالا آمده بود که بنابر روایتى پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود:

مادرى به کودک شیرخوار خود بسیار علاقه داشت، هنگامى که مشاهده کرد از هر سو آب به جریان افتاده، به سوى کوهى شتافت و از آن بالا رفت تا این که یک سوم مسافت کوه را پیمود. همان جا ایستاد و چون آب به آن جا نیز رسید. مادر از آن جا نیز بالاتر رفت تا به دو سوم ارتفاع کوه رسید، پس از چند لحظه آب به آن جا نیز رسید تا این که مادر خود را به قله کوه رسانید. آب آن جا را نیز فرا گرفت و هنگامى که آب به گردن آن مادر رسید، او کودکش را با دو دست خود بلند کرد تا آب به او نرسد، ولى آب همچنان بالا آمد و از سر آن ها گذشت و آن ها غرق شدند.(۱۱۰)

سرانجام (چنان که در آیه ۴۴ سوره هود آمده) کشتى بر روى کوه جودى پهلو گرفت. این کوه در یکى از مناطق شمال عراق، نزدیک موصل قرار گرفته است.(۱۱۱)

نوحعلیه‌السلام کشتى را به حال خود رها کرد و خداوند به کوه ها وحى کرد که من کشتى بنده ام نوح را روى یکى از شما مى نهم. کوه ها در مقابل فرمان الهى گردن کشیده و سرافرازى کردند، ولى کوه جودى تواضع کرد، از این رو آن کشتى بر سینه آن کوه نشست، در این هنگام نوحعلیه‌السلام عرض کرد: خدایا! کار کشتى و ما را سامان بخش.(۱۱۲)

زندگى نوین، پس از فرونشستن طوفان

هنگامى که کار مجازات الهى در مورد قوم ستمگر نوحعلیه‌السلام به پایان رسید، و آن سنگدلان لجوج و تیره بختان کوردل به هلاکت رسیدند، و طومار زندگى ننگینشان پیچیده شد، فرمان الهى به زمین و آسمان صادر گردید که:

( یا اَرضُ ابلَعِى ماءَکِ و یا سَماءُ اَقلِعِى؛ )

اى زمین آبت را فرو بر، و اى آسمان از باریدن خوددارى کن.

پس از این فرمان، بى درنگ آبهاى زمین فرو نشستند و آسمان از باریدن باز ایستاد و کشتى بر سینه کوه جودى پهلو گرفت.

از طرف خداوند به نوحعلیه‌السلام وحى شد: اى نوح! با سلامت و برکت از ناحیه ما بر تو و بر تمام آن ها که با تواند فرود آى.(۱۱۳)

از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده که فرمودند: حضرت نوحعلیه‌السلام همراه هشتاد نفر از کسانى که به او ایمان آورده بودند از کوه جودى به پایین آمدند و در سرزمین موصل براى خود خانه هایى ساختند (و زندگى نوین و گرم توحیدى را به دور از آلودگى هاى شرک و فساد، آغاز نمودند) و در آن جا شهرى ساختند که به نام مدینة الثَّمانین (شهر هشتاد نفر) معروف گردید.(۱۱۴)

حضرت نوحعلیه‌السلام بر فراز کوه جودى عبادتگاهى ساخت و در آن با پیروانش به عبادت خداى یکتا و بى همتا مى پرداخت.(۱۱۵)

مطابق پاره اى از روایات، روز پیاده شدن نوحعلیه‌السلام و همراهان از کشتى، روز عاشورا (در آن عصر) بوده است.

نوح و همراهان در پاى همان کوه جودى خانه هایى ساختند و نام آن را سوق الثمانین (بازار هشتادنفر) نهادند. کم کم نسل بشر، از همان هشتادنفر که سه نفر از آن ها به نام هاى سام، حام، و یافث از پسران نوح بودند، ادامه یافت و رو به افزایش نهاد.(۱۱۶)

در پاره اى از روایات آمده که نسل بشر از این تاریخ به بعد از سه پسر نوح (سام، حام و یافث) باقى ماند و گسترش یافت.

سام؛ وصى حضرت نوحعلیه‌السلام

از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده که فرمود: حضرت نوحعلیه‌السلام بعد از فرود آمدن از کشتى، پنجاه سال(۱۱۷) عمر کرد و در اواخر عمر، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: اى نوح! نبوت خود را به پایان رساندى و ایام عمرت سپرى شد. اسم اکبر و میراث علم و آثار علم نبوت را که همراه تو است به پسرت سام واگذار کن، زیرا من زمین را بدون حجت و عالِم آگاه و مطیع که پس از تو الگوى نجات مردم تا عصر پیامبر بعد باشد قرار نمى دهم.

سنت من این است که براى هر قومى، هادى و راهنمایى برگزینم تا سعادتمندان را به سوى حق هدایت کند و کامل کننده حجت براى متمردان تیره بخت باشد.

حضرت نوحعلیه‌السلام این فرمان را اجرا کرد، و سام را وصى خود ساخت. همچنین فرزندان و پیروانش را به آمدن پیامبرى به نام هودعلیه‌السلام بشارت داد و وصیت کرد وقتى هودعلیه‌السلامظهور کرد، از او پیروى کنند، نیز وصیت نمود هر سال یک بار وصیتنامه را بگشایند و بخوانند و همان روز را روز عید خود قرار دهند.(۱۱۸)

فنا و بى وفایى دنیا از نظر نوحعلیه‌السلام

حضرت نوحعلیه‌السلام از پیامبرانى بود که عمر طولانى داشت. بعضى نوشته اند ۲۵۰۰ سال عمر نمود، از این رو به او شیخ الانبیاء مى گفتند. در عین حال او هرگز دل به این دنیاى فانى نبسته بود و خود را چون مسافرى مى دید، شاهد برمدعى این که در روزهاى آخر عمر آن پیامبر گرامى، شخصى از او پرسید: دنیا را چگونه دیدى؟!

نوحعلیه‌السلام در پاسخ گفت:

( کَبَیتٍ لَه بابانِ دَخَلتُ مِن احَدِهُما وَ خَرجتُ مِنَ الآخَرِ؛ )

( (دنیا را همچون اطاقى دیدم که داراى دو در است، از یکى وارد شدم و از دیگرى بیرون رفتم.(۱۱۹)

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: هنگامى که عزرائیل نزد نوحعلیه‌السلام براى قبض روح آمد، نوح در برابر تابش آفتاب بود، عزرائیل سلام کرد، نوحعلیه‌السلام جواب سلام او را داد و پرسید:

براى چه به این جا آمده اى؟

عزرائیل گفت: آمده ام روح تو را قبض کنم.

نوحعلیه‌السلام فرمود: اجازه بده از آفتاب به سایه بروم.

عزرائیل اجازه داد و نوحعلیه‌السلام به سایه رفت، سپس نوح (این سخن عبرت آمیز را به عزرائیل) گفت:

اى فرشته مرگ! آنچه در دنیا زندگى نمودم، (به قدرى زود گذشت که) همانند آمدن من از آفتاب به سایه بود، اکنون مأموریت خود را در مورد قبض روح من انجام بده.

عزرائیل نیز روح او را قبض نمود.(۱۲۰)

پایان داستان هاى زندگى نوحعلیه‌السلام

۴- حضرت هودعلیه‌السلام

یکى از پیامبرانى که نام او در قرآن (ده بار) آمده، و یک سوره به نام او نامیده شده، حضرت هودعلیه‌السلام است. سلسله نسب او را چنین ذکر نموده اند:

هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سم بن نوح. بنابراین نسب او با هفت واسطه به حضرت نوحعلیه‌السلام مى رسد.

حضرت نوحعلیه‌السلام هنگام رحلت، به پیروان خود چنین بشارت داد: بعد از من غیبت طولانى رخ مى دهد. در طول این مدت طاغوت هایى بر مردم حکومت مى کنند و بر آن ها ستم مى نمایند، سرانجام خداوند آن ها را به وسیله قائم بعد از من که نامش هودعلیه‌السلام است، نجات مى دهد. هودعلیه‌السلام رادمردى باوقار، صبور و خویشتن دار است.

در ظاهر و باطن به من شباهت دارد و به زودى خداوند هنگام ظهور هودعلیه‌السلام ، دشمنان شما را با طوفان شدید به هلاکت مى رساند.

بعد از رحلت حضرت نوحعلیه‌السلام ، مؤمنان و پیروان او همواره در انتظار حضرت هودعلیه‌السلام به سر مى بردند، تا این که به اذن خدا ظاهر شد و سرانجام دشمنان لجوج حق بر اثر طوفان کوبنده و شدید، به هلاکت رسیدند.(۱۲۱)

از این رو به او هود گفته شد، که از ضلالت قومش هدایت یافته بود و از سوى خدا براى هدایت قوم گمراهش برانگیخته شده بود.

هودعلیه‌السلام در قیافه و قامت همشکل حضرت آدمعلیه‌السلام بود. سر وصورتى پر مو و چهره اى زیبا داشت.(۱۲۲)

هودعلیه‌السلام دومین پیامبرى است که در برابر بت و بت پرستى قیام و مبارزه کرد، که اولى آن ها حضرت نوحعلیه‌السلام بود.(۱۲۳)

با این توضیح و با الهام از قرآن، نظر شما را با فرازهایى از زندگى حضرت هودعلیه‌السلام و قومش که به قوم عاد معروف بودند جلب مى کنیم:

 

قوم سرکش عاد

حدود ۷۰۰ سال قبل از میلاد حضرت مسیحعلیه‌السلام در سرزمین احقاف (بین یمن و عمان، در جنوب عربستان) قومى زندگى مى کردند که به آن ها قوم عاد مى گفتند. زیرا جدشان شخصى به نام عاد بن عوص بود و حضرت هودعلیه‌السلام نیز از همین قوم بود و عاد بن عوص، جد سوم او به شمار مى آمد.(۱۲۴)

قوم عاد افرادى تنومند، بلندقامت و نیرومند بودند، از این رو به عنوان جنگاورانى برگزیده به حساب مى آمدند. از نظر تمدن نیز نسبت به قبایل دیگر تا حدود زیادى پیشرفته تر بودند و شهرهاى آباد، زمین هاى خرّم و سرسبز و باغ هاى پرطراوت داشتند.(۱۲۵)

این قوم در ناز و نعمت به سر مى بردند و همچون شیوه بیشتر سرمایه داران و مرفهین بى درد، مست غرور و غفلت بودند. از قدرتشان براى ظلم و ستم و استعمار و استثمار دیگران سوءاستفاده مى کردند و از طاغوت ها و مستکبران عنود و سرکش پیروى مى نمودند و در میان انواع خرافات و بت پرستى و گناهان غوطه ور بودند.

طغیان، بى بند و بارى، عیش و نوش و شهوت پرستى، جهل و گمراهى، لجاجت و یکدندگى در سراپاى وجودشان دیده مى شد و هرگز حاضر نبودند که از روش خود دست بکشند و در برابر حق تسلیم گردند.(۱۲۶)

دعوت و مبارزه هود با بت پرستى

حضرت هودعلیه‌السلام در میان قوم، دعوت خود را چنین آغاز کرد:

اى قوم من! خدا را پرستش کنید، چرا که هیچ معبودى براى شما جز خداى یکتا نیست، شما در اعتقادى که به بتها دارید در اشتباهید، و نسبت دروغ به خدا مى دهید.

اى قوم من! من از شما پاداشى نمى خواهم، پاداش من فقط بر کسى است که مرا آفریده است. آیا نمى فهمید؟

اى قوم من! از پروردگارتان طلب آمرزش کنید، سپس به سوى او باز گردید، تا باران رحمتش را پى در پى بر شما بفرستد، و نیرویى بر نیروى شما بیفزاید، روى از حق نتابید و گناه نکنید.

قوم هود گفتند: اى هود! تو دلیلى براى ما نیاورده اى و ما خدایان خود را به خاطر حرف تو رها نخواهیم کرد، و ما اصلا به تو ایمان نمى آوریم، ما فقط درباره تو مى گوییم؛ بعضى از خدایان ما به تو زیان رسانده و عقلت را ربوده اند.

هود گفت: من خدا را به گواهى مى طلبم، شما نیز گواه باشید که من از آن چه شریک خدا قرار دهید بیزارم.

من در برابر شما هستم، هر چه مى خواهید در مورد من نقشه بکشید و مرا تهدید کنید، ولى از دست شما کارى ساخته نیست، من بر الله که پروردگار من و شما است توکل کرده ام، هیچ جنبنده اى نیست، مگر این که او بر آن تسلط داشته باشد، اما سلطه اى بر اساس عدالت چرا که پروردگار من بر راه راست است. من رسالتى را که مأمور بودم به شما رساندم، پس اگر روى بگردانید، پروردگارم گروه دیگرى را جانشین شما میکند، و شما کمترین ضررى به او نمیرسانید، پروردگارم حافظ و نگاهبان هر چیز است.(۱۲۷)

جوهره دعوت هودعلیه‌السلام

خداوند در آیه ۱۲۳ و ۱۲۴ سوره هود مى فرماید: قوم عاد، رسولان خدا را تکذیب کردند، هنگامى که برادرشان هودعلیه‌السلام آن ها را به تقوى و دورى از گناه فرا خواند. آن گاه شیوه دعوت هودعلیه‌السلام را چنین بیان مى کند:

آیا تقوا را پیشه خود نمى کنید؟ به سوى خدا بیایید، من براى شما فرستاده امینى هستم، از نافرمانى خدا بپرهیزید و از من اطاعت کنید، من هیچ اجر و پاداشى در برابر این دعوت از شما نمى طلبم، اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است.

آیا شما بر هر مکان بلندى، نشانه اى از روى هوى و هوس مى سازید؟ تا خودنمایى و تفاخر کنید، شما قصرها و قلعه هاى زیبا بنابراین مى کنید، و آن چنان به این بناها دل بسته اید که گویى جاودانه در دنیا خواهید ماند، هنگامى که کسى را مجازات مى کنید، همچون جباران کیفر مى دهید. پرهیزکار شوید، از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید، خداوندى که با نعمت هایش شما را یارى نموده ذو شما را به چهارپایان و نیز پسران نیرومند امداد فرموده، و باغ ها و چشمه ها را در اختیار شما نهاده است، اگر کفران نعمت کنید، من بر شما از عذاب روز بزرگ نگرانم که شما را فرا گیرد.(۱۲۸)

عکس العمل لجوجانه قوم عاد در برابر هودعلیه‌السلام

قوم هودعلیه‌السلام در برابر اندرزهاى پر مهر حضرت هودعلیه‌السلام به جاى این که پاسخ مثبت بدهند، به لجاجت و سرکشى پرداختند، با صراحت او را تکذیب کردند، و گفتند:

براى ما تفاوت نمى کند، چه ما را اندرز بدهى یا ندهى. خود را بیهوده خسته نکن، روش ما همان روش پیشینیان است و از آن دست نمى کشیم، و این تهدیدهاى تو، دروغ است و ما هرگز مجازات نمى شویم.(۱۲۹)

نیز به یهود گفتند: آیا آمده اى که ما را (با دروغ هایت) از معبودهایمان باز گردانى؟ اگر راست مى گویى عذابى را که به ما وعده داده اى بیاور.(۱۳۰)

حضرت هودعلیه‌السلام آن چه توانست قوم خود را پند و اندرز داد، و شب و روز به دعوت آن ها به سوى حق پرداخت، و راه روشن نجات را به آن ها نشان داد، و با اصرار و تکرار، آن ها را از انحراف و گمراهى برحذر مى داشت، ولى تنها اندکى از آن قوم، به هودعلیه‌السلام ایمان آوردند، و اکثریت قاطع مردم، رو در روى هودعلیه‌السلام قرار گرفتند و نسبت دروغگویى، جنون و ابلهى به هودعلیه‌السلام دادند و بر کفر و عناد خود افزودند.(۱۳۱)

قرآن گوشه اى از داستان گفتگوى هودعلیه‌السلام با قومش را چنین بیان مى کند:

هود: اى قوم من! تنها خدا را بپرستید، جز او معبودى براى شما نیست، آیا پرهیزگارى پیشه نمى کنید؟

بزرگان قوم: ما تو را در مقام نادانى و سبک مغزى مى نگریم، ما به طور قطع تو را دروغگو مى دانیم.

هود: اى قوم من! هیچ گونه ابلهى و سفاهت در من نیست، بلکه من فرستاده اى از سوى خدا به سوى شما هستم، پیامهاى خدا را به گوش شما مى رسانم و خیرخواه امین براى شما هستم.

آیا تعجّب نمى کنید که دستور آگاهى بخش خداوند توسط مردى از میان شما به شما برسد، و او شما را از مجازات الهى بترساند؟

بزرگان قوم: آیا به سراغ ما آمده اى که تنها خداى یگانه را بپرستیم، ولى آنچه را که پدرانمان مى پرستند، رها سازیم، اگر راست مى گوئى آنچه را که از عذاب به ما وعده مى دهى، بیاور.

هود: پلیدى و غضب پروردگارتان، شما را فرا گرفته است، آیا با من در مورد نامهایى که شما و پدرانتان بر بتها نهاده اید، ستیز مى کنید؟ در حالى که خداوند هیچ دلیلى درباره آن نازل نکرده است؟ پس شما منتظر (شکست من) باشید، و من نیز در انتظار عذاب شما خواهم بود.(۱۳۲)

عذاب شدید و هلاکت سخت قوم عاد

به عذاب سختى که خداوند بر قوم عاد فرستاد و آن ها را به هلاکت رسانید، در آیات متعدد قرآن اشاره شده است(۱۳۳) که از همه آن ها چنین مى آید که عذاب آنها بسیار سخت و وحشتناک بوده است.

در سوره حاقه آیه ۶ به بعد چنین آمده است:

خداوند تندبادى طغیانگر و سرد و پرصدا را هفت شب و هشت روز پى در پى و بنیانکن بر قوم عاد مسلّط کرد، آن قوم یاغى همچون تنه هاى پوسیده و نخل هاى تو خالى در میان آن تندباد کوبنده بر زمین افتادند و به هلاک رسیدند، و همه آن ها نابود شدند.

سرزمین قوم عاد، بسیار پردرخت و خرم و حاصلخیز بود، وقتى که از دعوت حضرت هودعلیه‌السلام سرپیچى کردند، خداوند باران رحمتش را به مدت هفت سال از آن ها بازداشت. خشکسالى و قحطى، همه جا را فرا گرفت. هوا خشک و گرم و خفه کننده شده بود.

حضرت هودعلیه‌السلام به آن ها فرمود: توبه و استغفار کنید، تا خداوند باران رحمتش را به سوى شما بفرستد. ولى آن ها بر عناد و سرکشى خود افزودند و دعوت آن حضرت را به مسخره گرفتند. خداوند به هودعلیه‌السلام وحى کرد که فلان وقت عذاب دردناکى به صورت باد تند و کوبنده بر آنها مى فرستم.

آن وقت فرا رسید، وقتى ملت گنهکار عاد به آسمان نگریستند ابرى را دیدند که به سوى سرزمین آن ها حرکت مى کند، تصور کردند که ابر نشانه باران است، از این رو شادمان شدند، و گفتند: این ابرى است بارانزا که به سوى دره ها و آبگیرهایمان رو مى آورد. به استقبال آن شتافتند، و در کنار دره ها و سیل گیرها آمدند تا منظره نزول باران پربرکت را بنگرند و روحى تازه کنند.

ولى به زودى به آن ها گفته شد: این ابر باران زا نیست، این همان عذاب وحشتناکى است که براى آمدنش شتاب مى کردید، این تندباد شدیدى است که حامل عذاب دردناکى خواهد بود.

طولى نکشید که آن باد تند و ویرانگر فرا رسید، و اموال و چهارپایان و خود آن ها را نابود کرد.(۱۳۴)

نخستین بار که متوجه ابر سیاه پر گرد و غبار شدند، وقتى بود که آن باد به سرزمین آن ها رسید و چهارپایان و چوپانان آن ها را که در اطراف بودند، از زمین برداشت و به هوا برد، خیمه ها را از جا مى کند و چنان بالا مى برد که آن ها به صورت ملخى دیده مى شدند، هنگامى که آن صحنه وحشتبار را دیدند، فرار کردند و به خانه هاى خود پناه بردند و درها را به روى خود بستند، ولى باد آن چنان تند بود که درها را از جا مى کند، و آن ها را بر زمین مى کوبید و با خود مى برد و پیکرهاى بى جان آن ها را زیر خروارها شن، پنهان مى ساخت.(۱۳۵)

آرى آن ها آن چنان در چنبره عذاب الهى قرار گرفتند که به فرموده قرآن

( ما تَذَرُ مِن شى ء َاتَت عَلَیهِ الّا جَعَلتهُ کالرّمیمِ؛ )

آن تندباد از هر چیز که مى گذشت، آن را رها نمى کرد، تا این که آن را همچون استخوان هاى پوسیده مى نمود.(۱۳۶)

نجات هودعلیه‌السلام و مؤمنان

چنان که در قرآن، آیه ۵۸ سوره هود آمده، خداوند مى فرماید: و هنگامى که فرمان عذاب ما فرا رسید، هود و کسانى را که به او ایمان آورده بودند، به رحمت خود نجات دادیم، و آن ها را از عذاب شدید رهایى بخشیدیم.

مطابق پاره اى از روایات، هود و اطرافیانش، بعد از هلاکت قوم، به سرزمین حضرموت کوچ نموده، و تا آخر در آن جا زیستند.

مولانا در کتاب مثنوى، ماجراى نجات هود و ایمان آورندگان را در اشعار خود ترسیم نموده که خلاصه شرح آن چنین است:

هنگامى که طوفان شدید و تندباد سرکش (هفت شب و هفت روز) بر قوم عاد فرود آمد، به هر کس که مى رسید، او را مى کوبید و به هلاکت مى رسانید، حضرت هودعلیه‌السلام در همان روز اول عذاب، به دور خود و افرادى که به او ایمان آورده بودند، خط دایره اى کشید و به آن ها فرمود:

هشت روز در میان این دایره بمانید، و اعضاى متلاشى شده تبهکاران را در بیرون از دایره تماشا کنید.

طوفان سرکش به آنان که در داخل دایره بودند، کوچکترین آسیبى نرساند، بلکه همان طوفان نسیم روح افزایى براى آن ها بود، ولى جسدهاى کافران در هوا، گاهى با سنگ برخورد مى کرد، و گاهى طوفان آن چنان بدن آنها را به یکدیگر مى زد که استخوانهایشان مانند دانه هاى خشخاش ریز ریز، بر زمین مى ریخت:

بر هوا بردى فکندى بر حجر           تا دریدى لحم و عظم از هم دگر

یک گره را بر هوا درهم زدى          تاچو خشخاش استخوان ریزان شدی

هود گرد مؤمنان خط مى کشید              نرم مى شد باد کآنجا مى رسید

هر که بیرون بود از آن خط جمله را          پاره پاره مى شکست اندر هوا

همچنین باد آجل با عارفان            نرم و خوش همچون نسیم بوستان(۱۳۷)

بهشت شداد و هلاکت او قبل از دیدار بهشت خود

بعضى در ذیل آیات ۶ تا ۸ سوره فجر ماجراى بهشت شداد و هلاکت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل کرده اند. در این آیات چنین مى خوانیم:

( اَلَم تَرَ کیفَ فعَلَ رَبُّکَ بِعادٍ * اِرَمَ ذاتِ العِمادِ * الَّتى لَم یخلَق مِثلُها فِى البِلادِ؛ )

آیا ندیدى پروردگارت با قوم عاد چه کرد؟ - با آن شهر ارم و با عظمت عاد چه نمود؟ همان شهرى که مانندش در شهرها آفریده نشده.

روایت شده: عاد که حضرت هودعلیه‌السلام مأمور هدایت قوم عاد شد، دو پسر به نام شداد و شدید داشت، عاد از دنیا رفت، شداد و شدید با قلدرى جمعى را به دور خود جمع کردند و به فتح شهرها پرداختند، و با زور و ظلم و غارت بر همه جا تسلط یافتند، در این میان، شدید از دنیا رفت، و شداد تنها شاه بى رقیب کشور پهناور شد، غرور او را فرا گرفت [هودعلیه‌السلام او را به خداپرستى دعوت کرد، و به او فرمود: اگر به سوى خدا آیى، خداوند پاداش بهشت جاوید به تو خواهد داد، او گفت: بهشت چگونه است؟ هودعلیه‌السلام بخشى از اوصاف بهشت خدا را براى او توصیف نمود. شداد گفت: این که چیزى نیست من خودم این گونه بهشت را خواهم ساخت، کبر و غرور او را از پیروى هودعلیه‌السلام بازداشت].

او تصمیم گرفت از روى غرور بهشتى بسازد تا با خداى بزرگ جهان عرض اندام کند، شهر ارم را ساخت، صد نفر از قهرمانان لشگرش را مأمور نظارت ساختن بهشت در آن شهر نمود، هر یک از آن قهرمانان هزار نفر کارگر را سرپرستى مى کردند و آن ها را به کار مجبور مى ساختند.

شداد براى پادشاهان جهان نامه نوشت که هر چه طلا و جواهرات دارند همه را نزد او بفرستند، و آن ها آن چه داشتند فرستادند.

آن قهرمانان مدت طولانى به بهشت سازى مشغول شدند، تا این که از ساختن آن فارغ گشتند، و در اطراف آن بهشت مصنوعى، حصار (قلعه و دژ) محکمى ساختند، در اطراف آن حصار هزار قصر با شکوه بنابراین نهادند، سپس به شداد گزارش دادند که با وزیران و لشگرش براى افتتاح شهر بهشت وارد گردد.

شداد با همراهان، با زرق و برق بسیار عریض و طویلى به سوى آن شهر (که در جزیرة العرب، بین یمن وحجاز قرار داشت) حرکت کردند، هنوز یک شبانه روز وقت مى خواست که به آن شهر برسند، ناگاه صاعقه اى همراه با صداى کوبنده و بلندى از سوى آسمان به سوى آن ها آمد و همه آن ها را به سختى بر زمین کوبید، همه آن ها متلاشى شده و به هلاکت رسیدند.(۱۳۸)

دلسوزى عزرائیل براى دو نفرى که یک نفرش شداد بود

روزى رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نشسته بود، عزرائیل به زیارت آن حضرت آمد، پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم از او پرسید: اى برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستى، آیا در هنگام جان کندن آن ها دلت براى کسى رحم آمد؟

عزرائیل گفت: در این مدت دلم براى دو نفر سوخت:

۱ - روزى دریا طوفانى شد و امواج سهمگین دریا یک کشتى را در هم شکست، همه سرنشینان کشتى غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت، او سوار بر پاره تخته کشتى شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره اى افکند، در این میان فرزند پسرى از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض کنم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲ - هنگامى که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بى نظیر خود پرداخت، و همه توان و امکانات ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد، و خروارها طلا و گوهرهاى دیگر براى ستون ها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل شد(۱۳۹) وقتى که خواست از آن دیدار کند، همین که خواست از اسب پیاده شود و پاى راست از رکاب بر زمین نهاد، هنوز پاى چپش بر رکاب بود که فرمان از سوى خدا آمد که جان او را قبض کنم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت از این رو که او عمرى را به امید دیدار بهشتى که ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نیفتاده بود، اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسید و گفت: اى محمد! خدایت سلام مى رساند و مى فرماید: به عظمت و جلالم سوگند که آن کودک همان شداد بن عاد بود، او را از دریاى بى کران به لطف خود گرفتیم، بى مادر تربیت کردیم و به پادشاهى رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد، و خودبینى و تکبر نمود، و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت مى دهیم ولى آن ها را رها نمى کنیم، چنان که در قرآن مى فرماید:

( اءنَّما نُملِى لَهُم لِیزدادُوا اِثماً وَ لَهُم عَذابٌ مُهینٌ؛ )

ما به آن ها مهلت مى دهیم تنها براى این که بر گناهان خود بیفزایند، و براى آن ها عذاب خوارکننده اى آماده شده است.(۱۴۰)

شاعر معروف معاصر پروین اعتصامى این ماجرا را [که به قولى مربوط به نمرود است] با اشعار ناب خود چنین سروده است:

کشتى ای ز آسیب موجى هولناک            رفت وقتى سوى غرقاب هلاک

تند بادی، کرد سیرش را تباه          روزگار اهل کشتى شد سیاه

بندها را تار و پود، از هم گسیخت            موج، از هر جا که راهى یافت ریخت

هر چه بود از مال و مردم، آب برد            زان گروه رفته، طفلى ماند خرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن         این بناى شوق را، ویران مکن

در میان مستمندان، فرق نیست               این غریق خرد، بهر غرق نیست

در میان مستمندان فرق نیست                این غریق خُرد بهره غرق نیست

امر دادم باد را، کان شیرخوار          گیرد از دریا، گذارد در کنار

سنگ را گفتم بزیرش نرم شو         برف را گفتم، که آب گرم شو

لاله را گفتم، که نزدیکش بروى                ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی

خار را گفتم، که خلخالش مکن               مار را گفتم، که طفلک را مزن

گرگ را گفتم، تن خردش مدر                دزد را گفتم، گلوبندش مبر

ایمنى دیدند و ناایمن شدند           دوستى کردم، مرا دشمن شدند

تا که خود بشناختند از راه، چاه               چاهها کندند مردم را براه

قصه ها گفتند بی اصل و اساس               دزدها بگماشتند از بهر پاس

دیوها کردند دربان و وکیل            در چه محضر، محضر حى جلیل

وارهاندیم آن غریق بی نوا             تا رهید از مرگ، شد صید هوی

آخر، آن نور تجلى دود شد            آن یتیم بی گنه، نمرود شد

کردمش با مهربانیها بزرگ             شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ

خواست تا لاف خداوندى زند          برج و باروى خدا را بشکند

پشه اى را حکم فرمودم که خیز              خاکش اندر دیده ى خودبین بریز

۵ - حضرت صالحعلیه‌السلام

یکى از پیامبرانى که اسم او در قرآن آمده، حضرت صالحعلیه‌السلام است که نامش در قرآن یازده بار ذکر شده است. او از نواده هاى سام بن نوح از قبیله ثمود بود، بعضى سلسله نسب او را چنین ذکر نموده اند: صالح بن عبید بن جابر بن ثمود و بعضى دیگر او را به عنوان صالح بن جابر بن ارم بن سام بن نوح یاد کرده اند.

حضرت صالحعلیه‌السلام به زبان عربى سخن مى گفت، و ۲۸۰ سال عمر کرد، قبرش در نجف اشرف یا بین حجر الاسود و مقام ابراهیمعلیه‌السلام در کنار کعبه قرار داد.(۱۴۱)

او از سوى خداوند براى هدایت قوم ثمود، فرستاده شد، و با تلاش هاى شبانه روزى خود، آن قوم را به سوى خدا و نیکى ها دعوت نمود، ولى آن قوم، از او اطاعت نکردند و سرانجام به عذاب سخت الهى گرفتار شدند.(۱۴۲)

حضرت صالح سومین پیامبرى است که پس از نوحعلیه‌السلام و هودعلیه‌السلام یک تنه بر ضد بت و بت پرستى و طاغوت هاى عصرش قیام کرد، و سال ها با آن ها مبارزه و ستیز نمود.(۱۴۳)

طبق بعضى از روایات، حضرت صالحعلیه‌السلام در شانزده سالگى به دعوت قوم به سوى خداپرستى پرداخت، و ۱۲۰ سال آن ها را دعوت کرد، ولى جز اندکى، به او ایمان نیاوردند.(۱۴۴)

دور نمایى از زندگى قوم ثمود

قوم ثمود، امتى از عرب بودند که پس از قوم عاد، به وجود آمدند و در سرزمین وادى القرى (بین مکه و شام) در شهر حِجر (که هم اکنون بعضى از آثار آن شهر در میان تخته سنگ هاى عظیم دیده مى شود) مى زیستند، و از قبائل مختلف تشکیل شده بودند و همچون قوم عاد در بت پرستى، فساد، ظلم و طغیان غوطه ور بودند، و در زندگیشان جز انحراف و گمراهى، چیز دیگرى دیده نمیشد.

آن ها در ظاهر داراى تمدن پیشرفته و شهرها و آبادى هاى محکم بودند، و از قطعه هاى عظیم سنگ هاى کوهى، ساختمان مى ساختند، و براى حفظ خود پناه گاه هاى استوارى ساخته بودند، و در شهر حِجر داراى امکانات وسیع مادى و تشکیلات پر زرق و برق بودند، از این رو آن ها را اصحاب حِجر مى نامند.

و به تعبیر قرآن، آن ها در کار زندگى دنیایشان آن قدر سخت کوش بودند که براى خود، خانه هاى امن و امانى در دل کوه ها مى تراشیدند.(۱۴۵)

این مطلب نشانگر آن است که آن ها در یک منطقه کوهستانى مى زیستند، و داراى تمدن پیشرفته مادى بودند که به آن ها امکان مى داد تا در درون کوه ها، خانه هاى امن تهیه کنند، تا در برابر طوفان ها و سیل و زلزله، در امان باشند. ولى به همان اندازه که دل به دنیا بسته بودند، دل از امور معنى بریده بودند، و در لجنزار تباهى ها و ستم ها و آلودگى هاى معنوى، غوطه مى خوردند. حکومت ملوک الطوایفى، قبیلگى، ملى گرایى و تبعیضات نژادى، سرنوشت آن ها را تعیین مى کرد. و بر همین اساس به فساد و تباهى ها، دامن مى زدند، چنان که قرآن در توصیف آن ها مى گوید:

( و کانَ فِى المدینَةِ تِسعَةُ رَهطٍ یفسدُونَ فِى الاَرضِ و لا یصلِحونَ؛ )

آنها (قوم ثمود) در آن شهر (حجر) نُه گروهک و قبیله بودند که فساد در زمین مى کردند، و براى اصلاح خویش اقدام نمى نمودند.(۱۴۶)

قوم ثمود، داراى هفتاد بت بودند، چندین بتکده داشتند، بتهاى بزرگ آن ها عبارت بودند از: لات، عزى، منوت (منات)، هبل و قیس.

این بتها به خصوص، مورد احترام شدید قوم ثمود بودند، آن ها را شب و روز مى پرستیدند، بتکده ها را به نام آن ها نامگذارى کرده بودند، هیچکس حق نداشت که آن بتکده ها را به عنوان مالکیت تصرف کند یا مرده خود را در آن ها دفن نماید، اگر کسى تخلف مى کرد، مى گفتند: متخلفین مورد لعن هُبل و منوت دو بت بزرگ قرار خواهند گرفت.(۱۴۷)

خداوند بنده خالص خود به نام حضرت صالحعلیه‌السلام را که از خاندان خود آن ها بود، و داراى عقلى کامل، حلمى وسیع و اخلاقى نیک بود، به عنوان پیامبر خدا به سوى آن ها فرستاد تا راه از چاره به آن ها نشان دهد، و آن ها را از زنجیرهاى ذلت، گمراهى، بت پرستى، تبعیضات، قبیله گرایى و تباهى هاى دیگر برهاند.

فرازهایى از دعوت منطقى و دلسوزانه حضرت صالحعلیه‌السلام

حضرت صالحعلیه‌السلام ، در دعوت و راهنمایى مردم، از راه هاى گوناگون وارد شده و به نصیحت آن ها پرداخت، در این جا نظر شما را به چند نمونه از برنامه هاى تبلیغى حضرت صالحعلیه‌السلام جلب مى کنیم:

اى قوم من! من براى شما فرستاده امینى هستم، پرهیزکار باشید و از من پیروى کنید، من در برابر این دعوت، از شما اجر و پاداشى نمى خواهم، اجر من تنها از جانب پروردگار جهانیان است، آیا شما مى پندارید همیشه در نهایت امنیت در میان نعمتهایى که در دنیا وجود دارد، باقى مى مانید؟ و در کنار این باغها و چشمه ها، زراعتها و نخلهایى که میوه هایش شیرین و رسیده است جاودانه خواهید ماند؟

شما از کوه ها خانه هایى مى تراشید، و در آن به عیش و نوش مى پردازید، این امور شما را سرمست و غافل ساخته است، از زندان خودپرستى بیرون آیید، و به فضاى خداپرستى وارد شوید.

از اسرافکاران و دنیاپرستان مرفه پیروى نکنید، آنان که به فساد و تباهى دامن مى زنند، و در فکر اصلاح نیستند.(۱۴۸)

اى مردم! خداى یکتا و بى همتا را بپرستید، که جز او چیز دیگرى خداى شما نیست، همان خدایى که شما را از زمین آفرید، و آبادانى آن را به شما واگذار نمود، از او آمرزش بطلبید، سپس به سوى او بازگردید، که پروردگارم (به بندگان خود) نزدیک، و اجابت کننده تقاضاى شما است.

قوم گفتند: اى صالح! تو پیش از این مایه امید ما بودى، آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان مى پرستیدند، نهى مى کنى؟ و ما در مورد آنچه ما را به سوى آن دعوت مى کنى، در شک و تردید هستیم.

حضرت صالحعلیه‌السلام فرمود: اى قوم من! اگر من دلیل آشکارى از پروردگارم داشته باشم، و رحمت او به سراغم آمده باشد آیا مى توانم از ابلاغ رسالت او سرپیچى کنم؟ اگر من نافرمانى او کنم، چه کسى مى تواند مرا در برابر او یارى دهد، بنابراین سخنان شما، چیزى جز اطمینان به زیانکار بودن شما نمى افزاید.(۱۴۹)

بنابراین به خود آیید، و درست فکر کنید و بدانید که راه نجات و رستگارى شما در نفى معبودهاى باطل و آمدن زیر پوشش پرستش معبود یکتا و بى همتا است.

اى مردم! چرا براى انجام بدى قبل از نیکى شتاب مى کنید؟ و به جاى شتافتن به سوى رحمت الهى، به سوى عذاب خدا حرکت مى نمایید؟ چرا از درگاه خداوند، تقاضاى عفو و آمرزش نمى کنید؟ که اگر چنین کنید شاید مشمول رحمت الهى شوید، این همه لجاجت و خیره سرى و غفلت براى چیست؟(۱۵۰)

کوتاه سخن آن که، تمام رسالت و دعوت این پیامبر بزرگ در این جمله خلاصه مى شد که:

( أنِ اعبدُوا اللهَ؛ ) خدا را بپرستید.(۱۵۱)

آرى بندگى خدا، زیربنا و عصاره همه تعلیمات فرستادگان خدا است.

حضرت صالحعلیه‌السلام در دعوت قوم خود، نهایت محبت و دلسوزى را نمود و با تعبیر مکرر اى قوم من! خواست تا حس خویشاوندى آن ها را به سوى خود جلب کند، ولى آن ها در برابر آن همه دلسوزى ها، و منطق و راهنمایى هاى مهرانگیز صالحعلیه‌السلام ، با طغیان و سرکشى لجوجانه، دعوت صالحعلیه‌السلام را رد کردند، و بى شرمانه و گستاخانه در برابر او و دعوت هاى دلسوزانه او، ایستادند، و به کارشکنى و مخالفت شدید پرداختند.

مخالفت آن ها عمومى بود و جز اندکى به آن حضرت ایمان نیاوردند، مطابق بعضى از روایات این گروه اندک، پس از دیدن معجزه پیدایش ناقه صالح، ایمان آوردند، نخست هفتاد نفر بودند، سپس مرتد شدند و تنها شش نفر از آن ها باقى ماند، که یکى از آن ها هم در شک و تردید به سر مى برد و سرانجام به مخالفان پیوست.(۱۵۲)

بعضى تعداد ایمان آورندگان به صالحعلیه‌السلام را که از عذاب نجات یافتند، تا چهارهزار نفر نوشته اند.(۱۵۳)

عکس العمل شدید قوم ثمود، در برابر دعوت صالحعلیه‌السلام

حضرت صالح دهها سال، قوم ثمود را به سوى خدا و یکتاپرستى دعوت کرد، ولى قوم ثمود با برخوردهاى شدید و لجاجت سخت از پاسخ مثبت به صالحعلیه‌السلام امتناع ورزیدند، و با تهمت هاى ناجوانمردانه به آن حضرت، به کارشکنى پرداختند.

گفتند: آیا ما از بشرى از جنس خود پیروى کنیم؟ اگر چنین کنیم درگمراهى و جنون خواهیم بود، آیا در میان ما تنها بر این شخص (صالح) وحى نازل شده است؟ نه، او آدم بسیار دروغگوى و هوسبازى است.(۱۵۴)

صالحعلیه‌السلام به اندرز دلسوزانه قوم پرداخت، و آن ها را از عذاب سختى الهى هشدار داد، و اعلام کرد تا عذاب نیامده، خود را در پرتو ایمان نجات دهید و از خواب غفلت بیدار شده و از طغیان وسرکشى، دست بکشید، چرا که خمیرمایه گمراهى ها، غرور و سرمستى است. ولى سرکشى و غرور آن قوم به جایى رسید که بروز حضرت صالح و اصحابش را به فال بد گرفتند و آنها را دروغگو خواندند و وجود آن ها را مایه بدبختى خود دانستند، با این که سزاوار بود آن حضرت و اصحابش را مایه برکت و سعادت ابدى بدانند.

صالحعلیه‌السلام به آن ها فرمود:

( طائِرُکُم عِندَ اللهِ بَل اَنتُم قومٌ تُفتَنُونَ؛ )

فال بد و بخت و طالع شما در نزد خدا است، او است که شما را (نه ما را) به خاطر اعمالتان گرفتار مصائب و بدبختى ساخته است.

و این برنامه، در حقیقت آزمایش بزرگ الهى براى شما است، این ها هشدار و بیدارباش است، تا کسانى که شایستگى و قابلیت دارند، از خواب غفلت بیدار گردند، و با اصلاح مسیر خود، به سوى تکامل و خداى بزرگ، راه یابند.(۱۵۵)

برخورد شدید قوم ثمود به جایى رسید که به گروه هاى نُه گانه تقسیم شدند، و با سازماندهى و برنامه ریزى فسادانگیز خود، به کارشکنى پرداختند، و به همدیگر گفتند: بیایید به خدا سوگند یاد کنیم که بر صالحعلیه‌السلام و خانواده اش شبیخون بزنیم و آن ها را به قتل رسانیم، سپس به کسى که مطالبه خون او را مى کند بگوییم ما از خانواده او خبر نداشتیم، و ما در ادعاى خود راستگو هستیم.(۱۵۶)

خنثى شدن توطئه توطئه گران

در تاریخ آمده: در کنار شهر حجر کوهى بود که غار و شکافى داشت، صالحعلیه‌السلام براى عبادت خدا به آن جا مى رفت، و گاه شبانه به آن جا مى رفت و به مناجات و شب زنده دارى مى پرداخت.

دشمنان توطئه گر که آن حضرت را تهدید به قتل کرده بودند تصمیم گرفتند به طور محرمانه، به آن کوه رفته و در پشت سنگ هاى کوه پنهان شوند و در کمین حضرت صالح به سر برند، وقتى که صالح به آن جا آمد، او را به قتل رسانند، و پس از شهادتش به خانه او حمله ور شده و شبانه کار اهل خانه را یکسره نمایند، سپس مخفیانه به خانه هاى خود برگردند، و اگر کسى از این حادثه پرسید، اظهار بى اطلاعى نمایند.

ولى خداوند به طرز عجیبى توطئه آنها را خنثى کرد، آن ها هنگامى که در گوشه اى از کوه کمین کرده بودند، کوه ریزش کرد، و صخره بسیار بزرگى از بالاى کوه سرازیر شد و آن ها را در لحظه اى کوتاه، در هم کوبید و نابود کرد.

خداوند در قرآن به این مطلب اشاره کرده و مى فرماید:

( وَ ما مَکَرُوا مَکراً وَ مَکَرنا مَکراً وَ هم لا یشعُرُونَ؛ )

آنها نقشه مهمى کشیدند و ما هم نقشه مهمى، در حالى که آن ها خبر نداشتند.(۱۵۷)

آخرین سخن صالحعلیه‌السلام با قومش و ماجراى ناقه

حضرت صالحعلیه‌السلام همچنان به دعوت خود ادامه مى داد، ولى روز به روز بر کارشکنى قوم مى افزود، صالحعلیه‌السلام که در شانزده سالگى به پیامبرى رسیده بود و قوم را به سوى یکتاپرستى دعوت مى کرد، حدود صد سال در میان آن قوم ماند و همچنان به راهنمایى آن ها پرداخت، ولى - جز اندکى - نه تنها به او ایمان نیاوردند، بلکه با انواع آزارها، روى در روى او قرار گرفتند.

تا این که: حضرت صالحعلیه‌السلام آخرین اقدام خود را براى نجات آن ها نمود و به آن ها چنین پیشنهاد کرد:

من در شانزده سالگى به سوى شما فرستاده شدم، اکنون ۱۲۰ سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش، اینک (براى اتمام حجت) پیشنهادى به شما درام، و آن این که: اگر بخواهید من از خدایان شما (بت هاى شما) تقاضایى مى کنم، اگر خواسته مرا بر آوردند، از میان شما مى روم (و دیگر کارى به شما ندارم) و شما نیز تقاضایى از خداى من بکنید، تا خداى من به تقاضاى شما جواب دهد، در این مدت طولانى هم من از دست شما به ستوه آمده ام و هم شما از من به ستوه آمده اید [اکنون با این پیشنهاد کار را یکسره و یک طرفه کنیم.]

قوم ثمود: پیشنهاد شما، منصفانه است.

بنا بر این شد که نخست، حضرت صالحعلیه‌السلام از بتهاى آن ها تقاضا کند، روز و ساعت تعیین شده فرا رسید، بت پرستان به بیرون شهر کنار بت ها رفتند، و خوراکى ها و نوشیدنى هاى خود را به عنوان تبرک کنار بت ها نهادند، و سپس آن خوراکى ها را خوردند و نوشیدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نیاز پرداختند، حضرت صالحعلیه‌السلام در آن جا حاضر شده بود، آن گاه آن ها به صالحعلیه‌السلام گفتند:

آن چه تقاضا دارى از بتها بخواه.

صالحعلیه‌السلام اشاره به بت بزرگ کرد و به حاضران گفت: نام این بت چیست؟

گفتند: فلان!

صالحعلیه‌السلام به آن بت برگ خطاب کرد و گفت: تقاضاى مرا بر آور، ولى بت جوابى نداد. صالح به قوم گفت: پس چرا این بت جواب مرا نمى دهد؟

گفتند: از بتِ دیگر، تقاضایت را بخواه.

صالحعلیه‌السلام ، متوجه بت بزرگ شد، و تقاضاى خود را درخواست کرد، ولى جوابى نشنید.

قوم ثمود به بتها رو کردند و گفتند: چرا جواب صالحعلیه‌السلام را نمى دهید؟

سپس (قوم ثمود به عقیده خودشان براى جلب عواطف بت ها) برهنه شدند و در میان خاک زمین در برابر بت ها غلطیدند، و خاک را بر سرشان مى ریختند، و به بت هاى خود گفتند: اگر امروز به تقاضاى صالح جواب ندهید، همه ما رسوا و مفتضح مى شویم. آن گاه صالح را خواستند و گفتند: اکنون تقاضاى خود را از بتها بخواه، صالحعلیه‌السلام تقاضاى خود را از آن ها خواست، ولى جوابى نشنید.

صالحعلیه‌السلام به قوم فرمود: ساعات اول روز، گذشت و خدایان شما، به تقاضاى من جواب ندادند، اکنون نوبت شما است که تقاضاى خود را از من بخواهید، تا از درگاه خداوند بخواهم و همین ساعت، تقاضاى شما را بر آورد.

هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالحعلیه‌السلام را پذیرفتند و گفتند:

اى صالح! ما تقاضاى خود را به تو مى گوییم، اگر پروردگار تو تقاضاى ما را بر آورد، تو را به پیامبرى مى پذیریم و از تو پیروى مى کنیم، و با همه مردم شهر با تو تبعیت مى نماییم.

صالحعلیه‌السلام : آن چه مى خواهید تقاضا کنید.

قوم ثمود: با ما به این کوه (که در این جا پیداست) بیا.

حضرت صالحعلیه‌السلام با آن هفتاد نفر به بالاى آن کوه رفتند.

در این هنگام، آن هفتاد نفر به صالحعلیه‌السلام گفتند:

اى صالح! از خدا بخواه! تا در همین لحظه شتر سرخ رنگى که پر رنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض قامتش به اندازه یک میل مى باشد، از همین کوه، خارج سازد.

صالحعلیه‌السلام گفت: تقاضاى شما براى من بسیار عظیم است، ولى براى خدایم، آسان مى باشد. هماندم صالحعلیه‌السلام به درگاه خدا متوجه شد و عرض کرد: در همین مکان شترى چنین و چنان خارج کن.

ناگاه همه حاضران دیدند کوه شکافته شد، به گونه اى که نزدیک بود از شدت صداى آن، عقل هاى حاضران از سرشان بپرد، سپس آن کوه مانند زنى که درد زایمان گرفته باشد مضطرب و نالان گردید، و نخست سر آن شتر از شکم زمین کوه بیرون آمد، هنوز گردنش بیرون نیامده بود که آن چه از دهانش بیرون آمده بود، فرو برد و سپس سایر اعضاى پیکر آن شتر بیرون آمد، و روى دست و پایش به طور استوار بر زمین ایستاد.

وقتى که قوم ثمود، این معجزه عظیم را دیدند، به صالح گفتند:

خداى تو چقدر سریع، تقاضایت را اجابت کرد، از خدایت بخواه، بچه اش را نیز براى ما خارج سازد.

صالحعلیه‌السلام ، همین تقاضا را از خدا نمود.

ناگاه آن شتر، بچه اش را انداخت، و بچه آن، در کنارش به جنب و جوش در آمد.

صالحعلیه‌السلام در این هنگام به آن هفتاد نفر خطاب کرد و فرمود: آیا دیگر تقاضایى دارید؟

گفتند: نه، بیا با هم نزد قوم خود برویم، و آن چه دیدیم به آن ها خبر دهیم، تا آن ها به تو ایمان بیاورند.

صالحعلیه‌السلام همراه آن هفتاد نفر به سوى قوم ثمود، حرکت کردند، ولى هنوز به قوم نرسیده بودند که ۶۴ نفر از آن ها مرتد شدند و گفتند: آن چه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود.

وقتى که به قوم رسیدند، آن شش نفر باقیمانده، گواهى دادند که: آنچه دیدیم حق است، ولى قوم سخن آن ها را نپذیرفتند، و اعجاز صالحعلیه‌السلام را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجیب آن که یکى از آن شش نفر نیز شک کرد و به گمراهان پیوست، و همان شخص به نام قُدّار آن شتر را پى کرد و کشت.(۱۵۸)

شتر عجیب، معجزه بزرگ حضرت صالحعلیه‌السلام

در قرآن هفت بار سخن از این شتر با واژه ناقه (شتر ماده) آمده است، آفرینش و شیوه زندگى و اوصاف این ناقه از عجائب خلقت است، کوتاه سخن آن که: قوم ثمود با کمال گستاخى به صالحعلیه‌السلام گفتند: تو از افسون شدگان هستى و غفلت را از دست داده اى، تو مانند ما بشر هستى، اگر راست مى گویى معجزه و نشانه اى بیاور.(۱۵۹)

و چنان که گفته شد، حضرت صالحعلیه‌السلام به قوم سرکش خود پیشنهاد کرد که من داراى معجزه هستم و همین معجزه نشانه صدق و راستى من است، و به شما پیشنهاد مى کنم که هر تقاضایى دارید از من بخواهید تا من از خداى خود بخواهم و از آن تقاضا تحقق یابد.

نمایندگان قوم ثمود که هفتاد نفر از برگزیدگان آن ها بودند، صالحعلیه‌السلام را کنار کوهى بردند، و گفتند: تقاضاى ما این است که از خدا بخواه در کنار همین کوه، ناگهان شترى را که بسیار بزرگ و سرخ پررنگ و داراى بچه ده ماه در رحم باشد، همین لحظه از دل کوه بیرون آید.

صالحعلیه‌السلام تقاضاى آن ها را پذیرفت و ناگاه حاضران دیدند کوه شکافته شد، و شترى عظیم از دل آن بیرون آمد، و داراى همه ویژگى هایى بود که آن ها مى خواستند.

بعضى نوشته اند: این ناقه از میان همان سنگى که قوم ثمود آن را تعظیم مى کردند، و در مقابلش قربانى ها مى نمودند، به اذن خدا و شفاعت حضرت صالحعلیه‌السلام بیرون جهید، هنگامى که آن سنگ شکافته شد، صداى بسیار بلند و وحشت انگیزى که نزدیک بود عقل ها را از سر خارج سازد برخاست، و کوه به لرزه در آمد، نخست سر شتر از میان سنگ بیرون آمد و سپس به تدریج بقیه اعضاى او، تا این که تمام پیکر شتر خارج شد، و روى زمین ایستاد.

بت پرستان قوم ثمود که انتظار آن را نداشتند تا به این زودى معجزه صالحعلیه‌السلام آشکار گردد، شگفت زده گفتند: از خدا بخواه که بچه شتر را نیز از رحمش بیرون آورد. حضرت صالح از خدا خواست، در همان لحظه بچه آن ناقه از رحم او جدا شد، و به دور مادرش گردش کرد.

به این ترتیب، حضرت صالحعلیه‌السلام معجزه صدق پیامبرى خود را به طور کامل به آن ها نشان داد.(۱۶۰)

در این هنگام آن ها چاره اى جز این ندیدند که ایمان بیاورند، اظهار ایمان کردند و تصمیم گرفتند تا نزد قوم خود رفته و معجزه حضرت صالحعلیه‌السلام را به آن ها خبر دهند و آنان را به سوى ایمان دعوت کنند، ولى ۶۴ نفر از آن ها در مسیر راه مرتد شدند، و یک نفر نیز در شک و تردید افتاد، و در نتیجه تنها پنج نفر در ایمان خود پابرجا باقى ماندند.(۱۶۱)

ناقه صالح داراى ویژگى هایى بود، که هر کدام از آن ها مى توانست قلوب مردم را جذب کند و باعث ایمان آن ها به حضرت صالحعلیه‌السلام شود، از این رو مخالفان سعى داشتند این معجزه را نابود کنند.

خداوند به صالحعلیه‌السلام وحى کرد که: ما ناقه را براى امتحان و آزمایش قوم مى فرستیم، و به مردم خبر ده که آب شهر باید در میان آن ها تقسیم شود، یک روز از براى ناقه، و یک روز براى اهالى شهر باشد. و هر کدام از آن ها باید در نوبت خود حضور یابد، و دیگرى مزاحم او نشود.(۱۶۲)

مردم آب شهر را نوبت بندى کردند، یک روز نوبت ناقه بود که همه آب را مى آشامید، و روز دیگر نوبت مردم که از آن آب استفاده کنند.

حضرت صالحعلیه‌السلام به قوم ثمود چنین فرمود: اى قوم من! خدا را بپرستید که جز او معبودى براى شما نیست، دلیل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده است، و آن این ناقه الهى است، که براى شما معجزه اى بزرگ است، این ناقه را به حال خود بگذارید که در سرزمین خدا (از علف هاى بیابان) بخورد، و به آن آزار نرسانید. که اگر آزار برسانید، عذاب دردناکى شما را فرا خواهد گرفت.(۱۶۳)

قوم ثمود - جز اندکى از آن ها - بر اثر غرور و سرکشى نتوانستند وجود این معجزه بزرگ الهى را تحمل کنند، آن ها در مضیقه آب قرار گرفتند، و هرگز راضى نبودند که آب شهر یک روز در اختیار آن ناقه باشد، و یک روز در اختیار مردم.

با این که آن ها چنین حقى نداشتند، زیرا خداوند آن چشمه آب را براى صالحعلیه‌السلام به وجود آورده بود، و آن گاه نیمى از آب آن را در اختیار شتر قرار داده بود.(۱۶۴)

وانگهى در آن روز که آب در اختیار ناقه بود، ناقه تمام آب چشمه را مى آشامید، و در مقابل شیر بسیار به آن مردم مى داد، به طورى که پیر و جوان و کودک و زن و مرد از آن شیر بهره مند مى شدند(۱۶۵) بنابراین ناقه نه تنها هیچگونه زیانى به مردم نمى رسانید، بلکه مایه برکت براى همه بود.

در عین حال قوم تیره دل و ناپاک ثمود، به جاى تشکر و قدردانى، به عنوان حمایت از بت پرستى، همچنان مخالفت مى کردند، و با این که حضرت صالحعلیه‌السلام مکرر به آن ها هشدار داد: که این ناقه، نشانه الهى است، کمترین آزارى به آن نرسانید وگرنه عذاب سختى در کمین شما است. تصمیم گرفتند، آن ناقه را به قتل برسانند.(۱۶۶)

کشته شدن ناقه صالح به دست یاغیان سرکش

در آیات متعددى از قرآن(۱۶۷) فهمیده مى شود که مشرکان قوم ثمود تصمیم گرفتند ناقه صالحعلیه‌السلام را به قتل برسانند، و این تصمیم جنایتکارانه را اجرا نمودند.

مستکبران و سرمایه داران سرمست و مغرور مى دیدند با وجود ناقه که معجزه عجیب صالحعلیه‌السلام بود، ممکن است به زودى توده هاى مردم به حضرت صالحعلیه‌السلام ایمان بیاورند، و از آیین نیاکان خود، روى بر گردانند، تصمیم گرفتند آن ناقه را پى کنند و به این ترتیب بکشند، یعنى با دنبال کردن آن شتر، عصب محکم مخصوص را که در پشت پاى شتر قرار دارد، و عامل اصلى براى حرکت و راه رفتن او است، قطع نمایند، که قطع کردن آن، موجب سقوط شتر و قدرت نداشتن او براى حرکت مى شود.

آن ها با کمال گستاخى، شتر را پى کردند و بر او ضربه هاى شدید زدند، سپس با کمال بى شرمى نزد حضرت صالحعلیه‌السلام آمده و گفتند: اى صالح! اگر تو فرستاده خدا هستى، هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست.(۱۶۸)

در مورد چگونگى کشتن ناقه، اندکى اختلاف وجود دارد، در این جا نظر شما را به یک حدیث که از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده و یک روایت جلب مى کنیم.

۱ - مشرکان قوم ثمود با هم توطئه نمودند و کنار هم اجتماع کردند و به همدیگر گفتند: چه کسى داوطلب مى شود تا آن شتر را بکشد؟! آن چه را دوست دارد به او جایزه و ماهیانه دائم بپردازیم.

یک نفر از آن ها که سرخ پوست و تیره رنگ و سرخ و سفید و کبود چشم و زنازاده بود، پدرش معلوم نبود که کیست، و به نام قُدّار خوانده مى شد و سیرتى زشت و صورتى کریه داشت، و از بدبخت ترین موجودات بود به پیش آمد و آمادگى خود را براى کشتن ناقه اعلام کرد. مشرکان قراردادى در مورد جایزه و ماهیانه او مقرر ساختند، او شمشیر خود را برداشت، در آن هنگام که آن شتر، آب آشامیده بود و باز مى گشت، قُدار بر سر راه آن شتر کمین کرد، وقتى که شتر نزدیک شد، او به شتر حمله کرد، و شمشیرش را بر او وارد ساخت. ولى این ضربت به نتیجه نرسید، ضربت دوم را زد، که شتر بر اثر این ضربت به زمین افتاد و سپس کشته شد.

در این وقت بچه آن شتر در حالى که ناله جانسوز مى نمود، به بالاى کوه گریخت، و سه بار به سوى آسمان، ناله و فریاد کرد.

قوم جنایتکار و بى رحم ثمود به طرف شتر ضربت خورده آمدند، و با شمشیرهاى خود بر آن زدند، و همه در کشتن آن شرکت نمودند، و گوشت آن را بین همه از کوچک و بزرگ تقسیم کردند و پختند و خوردند. در این هنگام بود که خداوند به حضرت صالحعلیه‌السلام وحى کرد که به زودى عذاب سخت و کوبنده بر آن قوم عنود وارد خواهد شد.(۱۶۹)

۲ - از کعب نقل شده: زنى به نام ملکاء، ملکه قوم ثمود بود، وقتى که دید گروهى به حضرت صالحعلیه‌السلام ایمان آورده اند، و روز به روز بر جمعیت آنها افزوده مى شود، به مقام صالحعلیه‌السلام حسادت ورزید، در آن عصر زنى به نام قُطّام معشوقه مردى به نام قُدّار بن سالف و زن دیگرى به نام قبال معشوقه مردى به نام مصدع وجود داشتند، قدّار و مصدع هر شب شراب مى خوردند و با آن دو زن به عیش و نوش مى پرداختند.

ملکاء به این دو زن گفت: هرگاه قدّار و مصدع نزد شما آمدند تا با شما هم بستر شوند، از آن ها اطاعت نکنید و به آن ها بگویید: ملکه ثمود، به خاطر ناقه و رونق گرفتن دعوت صالحعلیه‌السلام اندوهگین است، ما تمکین نمى کنیم مگر این که ناقه را به هلاکت برسانید.

آن دو زن بدکار، سخن ملکه ثمود را پذیرفتند، وقتى که قدّار و مصدع سراغ آن ها آمدند، آن ها گفتند: ما تمکین نمى کنیم تا وقتى که که ناقه به هلاکت برسد.

قدّار و مصدع گفتند: ما در کمین ناقه هستیم تا او را بکشیم.

در کمین ناقه قرار گرفتند، قدّار در پشت سنگى عظیم کمین کرد، مصدع نیز در پشت سنگى دیگر کمین نمود، وقتى که ناقه پس از آشامیدن آب، بازگشت و از کنار مصدع رد شد، مصدع تیرى به ساق پاى او زد، که قسمتى از عضله پاى ناقه متلاشى گردید، سپس قدّار از کمینگاه خارج شد و با شمشیر به ناقه حمله کرد، و آن چنان پشت پاى ناقه ضربت زد که (عصب پاى او قطع شد) و ناقه بر زمین افتاد و فریاد جانسوزى سر داد که بر اثر آن بچه اش وحشت زده گریخت. سپس قدّار ضربت دیگرى بر سینه ناقه زد، آن گاه ناقه را نحر کرد و کشت، اهالى شهر کنار ناقه آمدند و گوشت او را قطعه قطعه نموده و بین خود تقسیم کردند و پختند و خورند.

بچه ناقه به بالاى کوه گریخت و در آن جا ناله بلند و جانسوزى نمود به طورى که این ناله دلهاى مردم را ریش ریش کرد، آن ها وحشتزده نزد صالح آمدند و به عذرخواهى پرداختند و گفتند: ناقه را فلانى و فلانى کشت، ما چه تقصیر داریم؟!

حضرت صالحعلیه‌السلام فرمود: بروید سراغ بچه ناقه، اگر آن را سالم به دست آورید، امید آن است که عذاب از شما بر طرف گردد.

آنها به بالاى کوه رفته و به جستجوى ناقه پرداختند، ولى بچه ناقه را نیافتند.

آنها شب چهارشنبه ناقه را کشتند، صالح به آن ها گفت: سه روز در خانه خود هستید و سپس عذاب الهى شما را فرا خواهد گرفت...(۱۷۰)

عذاب الهى در کمین قوم ثمود

آن ها نه تنها از این جنایت بزرگ، نهراسیدند، بلکه با کمال بى شرمى نزد صالح آمدند و گفتند: آن عذاب را که وعده مى دهى بر ما فرو فرست.

خداوند به صالحعلیه‌السلام وحى کرد: به آن ها بگو: عذاب من تا سه روز دیگر به سراغ شما خواهد آمد، اگر شما در این سه روز توبه کردید، عذابم را از شما باز مى دارم وگرنه، قطعا مشمول عذاب خواهید شد.

صالحعلیه‌السلام پیام خداوند را به آن ها ابلاغ کرد، آن ها گفتند: اگر راست مى گویى آن عذاب را براى ما بیاور.

صالح به آن ها فرمود: اى قوم! نشانه عذاب این است که چهره شما در روز اول از این سه روز، زرد مى شود، و در روز دوم سرخ میگردد، و در روز سوم سیاه مى شود.

همین نشانه ها، در روز اول و دوم و سوم، ظاهر شد، در این میان بعضى مضطرب شدند و بعضى دیگر مى گفتند: مثل این که عذاب نزدیک شده، ولى آخرین جواب قوم سرکش و مغرور این بود که: ما هرگز سخن صالح را نمى پذیریم و از خدایان خود (بت ها) دست نمى کشیم.

سرانجام نیمه هاى شب، جبرئیل امینعلیه‌السلام بر آن ها فرود آمد و صیحه زد، این صیحه به قدرى بلند بود که بر اثر آن پرده هاى گوششان دریده شد، و قلبهایشان شکافته گردید، و جگرهایشان، متلاشى شد و همه آن ها در یک لحظه به خاک سیاه مرگ افتادند وقتى که آن شب به صبح رسید، خداوند صاعقه آتشین و فراگیرى از آسمان به سوى آن ها فرستاد، آن صاعقه تار و پود آن ها را سوزانید، و آن ها را به طور کلى از صفحه روزگار برافکند.(۱۷۱)

نجات صالح و مؤمنان

عذاب سخت الهى همه معاندان و کافران را در هم کوبید و به خاکستر مبدل ساخت، چرا که همراه صاعقه و زلزله و طاغیه (عذاب بسیار) بود، و هیچکس از آن ها را باقى نگذاشت.

ولى حضرت صالح و افرادى که به او ایمان آورده بودند، نجات یافتند.(۱۷۲) ایمان آورندگان به حضرت صالحعلیه‌السلام اندک بودند، که مطابق بعضى از تواریخ، آن ها چهار هزار نفر بودند، که پس از هلاکت قوم ثمود، از دیار بلازده وادى القرى به سوى حضرموت یمن کوچ کردند، و در آن جا به زندگى خود ادامه دادند.

در بعضى از روایات آمده: پیامبر اکرمصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در سال نهم هجرت، هنگامى که سپاه اسلام را به سوى سرزمین تبوک، براى دفع دشمن حرکت مى داد، در مسیر راه به سرزمین قوم ثمود رسیدند، سپاهیان خواستند در همان جا براى استراحت، توقفى کنند، پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مانع آن ها شد، فرمود: اینجا سرزمین قوم ثمود است که عذاب الهى بر آن ها فرود آمده است.(۱۷۳)

عذاب فراگیر و همگانى چرا؟

با این که یک نفر ناقه صالح را پى کرد، و چند نفر با او همدست بودند تا شتر کشته شود، و عده اى نیز پس از سقوط شتر، بر آن شتر ضربه زدند، ولى چرا همه آن ها از کوچک و بزرگ، زن و مرد - جز صالحعلیه‌السلام و مؤمنان - به هلاکت رسیدند؟ و چرا خداوند در آیه ۱۴ سوره شمس با تعبیر( فَعَقَرُوها؛ ) جمعى ناقه را پى کردند. کشتن ناقه را به جمع نسبت داده نه به یک فرد؟!

زیرا همه آن ها به این جنایت رضایت داشتند، و کسى که به جنایتى راضى باشد، در آن شرکت نموده است.

چنان که امیرمؤمنان علىعلیه‌السلام در فرازى از یکى از خطبه هایش مى فرماید: ناقه صالح را تنها یک نفر به هلاکت رسانید، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت، چرا که همه آنها به این امر رضایت دادند.(۱۷۴)

شقى ترین پیشینیان و آیندگان

روزى پیامبر اکرمصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به حضرت علىعلیه‌السلام رو کرد و فرمود:

یا علىُّ اَشقَى الأَوَّلینَ عاقِرُ النّاقَةِ، و اشقَى الآخِرینَ مَن یخضِبُ هذِهِ مِن هذا؛

اى على! شقى ترین و تیره بخت ترین فرد پیشینیان همان کسى بود که ناقه صالح را کشت، و شقى ترین فرد از آیندگان کسى است که محاسنت را به خون سرت رنگین مى کند.(۱۷۵)

یعنى همان ابن ملجم مرادى، بدبخت ترین آیندگان است.(۱۷۶)

مطلب دیگر این که: گاهى حضرت زهراعلیها‌السلام یا امامان اهل بیتعلیهم‌السلام وقتى که سخت مظلوم واقع مى شدند، به یاد مظلومیت حضرت صالحعلیه‌السلام مى افتادند، و تقاضاى عذاب براى دشمنان مى کردند، همان گونه که عذاب سخت الهى قوم ثمود را نابود کرد.

به عنوان نمونه وقتى که پس از رحلت رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم حضرت علىعلیه‌السلام را به اجبار از خانه بیرون کشیده و به سوى مسجد براى بیعت مى بردند، حضرت زهراعلیها‌السلام از خانه خارج شد و فریاد زد: پسرعمویم را رها سازید، وگرنه سوگند به خداوندى که محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را به حق مبعوث کرد، موهایم را پریشان مى کنم، و پیراهن رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بر سر مى نهم، و ناله را به سوى خدا مى برم (و شما را نفرین مى کنم)

فَما ناقَةُ صالِحٍ بِاَکرمِ علَى اللهِ مِن وُلدِى؛

ناقه صالح در پیشگاه خدا گرامى تر از فرزندانم نیست.(۱۷۷)

یعنى همان گونه که با کشتن ناقه صالحعلیه‌السلام عذاب عمومى آمد، شما نیز اگر از حد بگذرانید، نفرین مى کنم که عذاب عمومى بیاید، فرزندانم کمتر از ناقه صالح نیستند.

پایان داستان هاى زندگى حضرت صالحعلیه‌السلام

۶- حضرت ابراهیمعلیه‌السلام

نام مبارک حضرت ابراهیمعلیه‌السلام قهرمان توحید ۶۹ بار در ۲۵ سوره قرآن آمده، و یک سوره قرآن (چهاردهمین سوره) به نام سوره ابراهیم است. فرازهاى سازنده و گوناگون زندگى سودمند آن حضرت در ضمن ۲۵ سوره قرآن ذکر شده است، و این موضوع بیانگر عنایت خاص قرآن به زندگى ابراهیمعلیه‌السلام است، تا پیروان قرآن آن را بخوانند، از آن درسهاى بزرگ زندگى را بیاموزند. و از مکتب سازنده و آموزنده او براى پیشروى به سوى کمال، الهام بگیرند.

هدف از نقل این فرازها نیز، همین است، چنان که در آیه ۶۸ سوره آل عمران مى خوانیم:

( اءنّ اولَى النَاسِ بِابراهیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعوهُ؛ )

سزاوارترین مردم به ابراهیمعلیه‌السلام آنانند که از او پیروى کردند.

ابراهیمعلیه‌السلام دومین پیامبر اولوالعزم است که داراى شریعت و کتاب مستقل بوده، و دعوت جهانى داشته، او حدود هزار سال بعد از حضرت نوحعلیه‌السلام ظهور کرد، و سلسله نسب او تا نوحعلیه‌السلام را چنین نوشته اند: ابراهیم بن تارَخ بن ناحور بن سروح بن رعو بن فالج بن عابر بن شالح بن ارفکشاذ بن نوح.

مادر ابراهیم نونا یا بونا نام داشت، مطابق بعضى از روایات مادر لوط پیامبر، و مادر ساره همسر ابراهیم با مادر ابراهیم، خواهر بودند، و پدرشان یکى از پیامبران به نام لاحج بود.(۱۷۸)

ابراهیمعلیه‌السلام هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش از دنیا رفت، و آزر عموى ابراهیم سرپرستى او را بر عهده گرفت، از این رو ابراهیم او را به عنوان پدر مى خواند.(۱۷۹)

ابراهیمعلیه‌السلام حدود چهار هزار سال قبل مى زیست و ۱۷۵ سال عمر کرد، و سراسر عمرش را در راه توحید و مسائل انسانى سپرى نمود.

زندگى درخشان ابراهیمعلیه‌السلام در پنج دوره خلاصه مى شود:

۱ - بنده خالص خدا بود، و خدا بندگى او را پذیرفت.

۲ - مقام پیامبرى.

۳ - مقام رسالت.

۴ - مقام خلیل (دوست خالص) خدا بودن.

۵ - مقام امامت.

به این ترتیب او نردبان تکامل را پیمود و سرانجام بر قله اوج یک انسان کامل که مقام امامت است، نایل گردید.

و چون زندگى ابراهیمعلیه‌السلام در همه ابعاد زندگى، سازنده است و در پیشانى تاریخ مى درخشد، خداوند او را به عنوان یک امت معرفى کرده و فرمود: ابراهیم یک ملت بود.(۱۸۰)یعنى یک فرهنگ و مجموعه اى از برنامه هاى انسان ساز بود.

ابراهیمعلیه‌السلام از پیامبرانى است که پیروان همه ادیان مانند: یهودیان، مسیحیان، مجوسیان، مسلمانان و... او را به بزرگى و قهرمانى یاد مى کنند، چرا که زندگى ابراهیمعلیه‌السلام به ابدیت پیوسته و الگوى همه انسان هاى آزاداندیش و پیشرو است، و از نظرات گوناگون موجب سازندگى و سعادت ابدى مادى و معنوى خواهد بود.

طاغوتى به نام نمرود و خواب هولناک او

در سرزمین بین النهرین (بین دجله وفرات واقع در کشور عراق کنونى) شهرى زیبا و پرجمعیت به نام بابِل قرار داشت که (روزگارى اسکندر، آن را پایتخت ناحیه شرقى امپراطورى خود نموده بود،) طاغوتى دیکتاتور به نام نِمرود فرزند کوش بن حام در آن جا سلطنت مى کرد.

بابل پایتخت نِمرود، غرق در بت پرستى و انحرافات مختلف و فساد بود، هوسبازى، شرابخوارى، قماربازى، آلودگى هاى جنسى، فساد مالى و هرگونه زشتى از در و دیوار آن مى بارید.

مردم در طبقات گوناگون زندگى مى کردند و در مجموع به دو طبقه زیردست و زبردست، تقسیم شده بودند، حاکم خودپرست که سراسر زندگیش در تجاوز و فساد و انحراف خلاصه مى شد، بر آن مردم فرمانروایى مى کرد، محیط از هر نظر تیره و تار بود و شب ظلمانى گناه و آلودگى بر همه چیز سایه افکنده بود، و در انتظار صبح سعادت به سر مى برد.

نمرود علاوه بر بابل، بر سایر نقاط جهان نیز حکومت مى کرد، چنان که امام صادقعلیه‌السلام فرمود: چهار نفر بر سراسر زمین سلطنت کردند، دو نفر از آن ها از مؤمنان به نام سلیمان بن داود و ذوالقرنین و دونفر از آن ها از کافران به نام نمرود و بخت النصر بودند.(۱۸۱)

خداوند به مردم ستمدیده و رنج کشیده بابل لطف کرد و اراده نمود تا رهبرى صالح و لایق به سوى آن ها بفرستد و آن ها را از چنگال جهل و نادانى، بت پرستى و طاغوت پرستى نجات دهد، و از زیر چکمه ستمگران نمرودى رهایى بخشد، آن رهبر صالح ولایق، همان ابراهیم خلیل بود، که هنوز چشم به جهان نگشوده بود.

عموى ابراهیم به نام آزر، از بت پرستان و هواداران نمرود بود و در علم نجوم و ستاره شناسى اطلاعات وسیع داشت، و از مشاوران نزدیک نمرود به شمار مى آمد.

آزر با استفاده از علم ستاره شناسى چنین فهمید که امسال پسرى چشم به جهان مى گشاید که سرنگونى رژیم نمرود به دست او است، او بى درنگ خود را به محضر نمرود رسانید، و این موضوع را به نمرود گزارش داد.

عجیب این که در همین وقت همزمان نمرود در عالم خواب دید که ستاره اى در آسمان درخشید و نور آن بر نور خورشید و ماه، چیره گردید.

پس از آن که نمرود از خواب بیدار شد، دانشمندان تعبیر کننده خواب را به حضور طلبید و خواب دیدن خود را براى آن ها تعریف کرد، آن ها گفتند: تعبیر این خواب این است که به زودى کودکى به دنیا مى آید که سرنگونى تو و رژیم تو به دست او انجام مى شود.

نمرود بر اثر گزارش منجم، و تعبیر دانشمند تعبیر کننده خواب، به وحشت افتاد، بسیار نگران شد، منجمین و دانشمندان تعبیر خواب را حاضر کرد و با آن ها به مشورت پرداخت، سرانجام اطمینان یافت که گزارشات، درست است، اعصابش خرد شد، و وحشت و نگرانیش افزایش یافت، و اضطراب و دلهره تار و پود وجودش را فرا گرفت.(۱۸۲)

دو فرمان خطرناک نمرود

براى آن که نطفه ابراهیمعلیه‌السلام منعقد نشود، نمرود فرمان صادر کرد که زنان را از شوهرانشان جدا سازند و به طور کلى آمیزش زن و مرد غدغن گردد، تا به این وسیله، از انعقاد نطفه آن پسر خطرناک، در آن سال جلوگیرى شود.

این فرمان اجرا شد، و مأموران و دژخیمان آشکار و نهان نمرود، همه جا را تحت کنترل شدید خود در آوردند، و براى این که این فرمان، به طور دقیق اجرا شود، زنان را در شهر نگه داشتند، و مردان را به خارج از شهر فرستادند.

ولى در عین حال، تارخ پدر ابراهیمعلیه‌السلام ، با همسرش تماس گرفت و کاملا به دور از کنترل مأموران، با او همبستر شد، و نور ابراهیمعلیه‌السلام در رحم مادرش منعقد گردید.(۱۸۳)

در این هنگام دومین فرمان نمرود، چنین صادر شد:

ماماها و قابله ها و هر کس در هر جا که توانست، زنان باردار را تحت کنترل و مراقبت قرار دهند، هنگام زایمان، کودکان را بنگرند اگر پسر بود کشته و نابود گردد، و اگر دختر بود زنده بماند، این فرمان حتماً باید اجرا شود، براى متخلفین از اجراى فرمان، مجازات شدید در نظر گرفته شده است... حتماً... حتماً.

کنترل شدید در همه جا اجرا گردید، جلادان خون آشام نمرودى، در همه جا حاضر بودند، نوزادهاى پسر را مى کشتند، و نوزادهاى دختر را زنده مى گذاشتند.

کار به جایى رسید که به نوشته بعضى از تاریخ نویسان ۷۷ تا ۱۰۰ هزار نوزاد کشته شدند.(۱۸۴)

مادر ابراهیمعلیه‌السلام بارها توسط ماماها و قابله هاى نمرودى آزمایش شد، ولى آن ها نفهمیدند که او باردار است، و این از آن جهت بود که خداوند رحم مادر ابراهیمعلیه‌السلام را به گونه اى قرار داده بود که نشانه باردارى آشکار نبود.(۱۸۵)

همه جا سخن از کشتن نوزادهاى پسر بود، و جاسوسان نمرود، این موضوع را با مراقبت شدید دنبال مى کردند، در چنین شرایط سختى پدر ابراهیمعلیه‌السلام بیمار شد و از دنیا رفت.

بونا مادر شجاع و شیردل ابراهیمعلیه‌السلام خود را نباخت و همچنان با امداد الهى به زندگى ادامه داد، و با این که فشار زندگى لحظه به لحظه بر او شدیدتر مى شد، و همواره سایه هولناک دژخیمان تیره دل و بیرحم را مى دید، تسلیم نمرودیان نشد و تصمیم گرفت خود را معرفى نکند و نوزاد خود را پس از تولد، با کمال مراقبت، در مخفى گاه ها حفظ نماید.

آرى، گرچه فرمان نمرود، ترس و وحشت عجیبى در مردم ایجاد کرده بود، ولى مادر شجاع ابراهیمعلیه‌السلام با توکل به خداى یکتا، تصمیم گرفت تا بر خلاف این فرمان، کودک خود را از گزند دست خون آشامان نمرودى نگه دارد.

 

تولد ابراهیم در درون غار، و سیزده سال زندگى مخفى او

شب و روز همچنان مى گذشت، هفته ها و ماه ها به دنبال هم گذر مى کرد، و به همین ترتیب ولادت ابراهیمعلیه‌السلام نزدیک مى شد، مادر قوى دل و شجاع ابراهیمعلیه‌السلام همواره در این فکر بود که هنگام زایمان کجا رود، و چگونه فرزندش را از گزند جلادان حفظ نماید؟

در آن عصر، قانونى در میان مردم رواج داشت که زنان در هنگام قاعدگى به بیرون شهر مى رفتند و پس از پایان آن، به شهر باز مى گشتند.

مادر ابراهیمعلیه‌السلام تصمیم گرفت به بهانه این قانون و رسم، از شهر بیرون برود، و در کنار کوهى، غارى را پیدا کند و در آن جا دور از دید مردم، شاهد تولد نوزادش باشد.

همین تصمیم اجرا شد، مادر با کمال مراقبت از شهر خارج گردید، و خود را به غارى رسانید، و در آن جا درد زایمان به او دست داد، طولى نکشید که ابراهیمعلیه‌السلام در همانجا دیده به جهان گشود، کودکى که در همان وقت، نور و شکوه خاصى که نشانگر آینده درخشان او بود، از چهره اش دیده مى شد.

در این هنگام مادر نگران بود که آیا کودکش را در غار بگذارد یا به شهر بیاورد، سرانجام براى حفظ او تصمیم گرفت او را در پارچه اى پیچیده در درون همان غار بگذارد، و هر چند وقتى به سراغ او رود و به او شیر دهد.

مادر او را در میان غار گذاشت و براى حفظ او از گزند جانوران، درِ غار را سنگ چین کرد، و به شهر بازگشت، از آن پس مادر هر چند روزى یکبار مخفیانه و گاهى شبانه خود را به غار رسانده و از پسرش دیدار مى نمود، مى رفت تا به او شیر بدهد، ولى مى دید به لطف خدا، او انگشت بزرگ دستش را به دهان نهاده، و به جاى پستان مادر از آن شیر جارى است....

به این ترتیب؛ این مادر و پسر، در آن دوران وحشتناک با تحمل مشقت ها و رنجهاى گوناگون، با مقاومت بى نظیر، ماه ها و سالها به زندگى چریکى خود ادامه دادند، و حاضر نشدند که تسلیم زورگویى هاى حکومت ستمگر نمرود گردند، تا آن که سیزده سال از عمر ابراهیمعلیه‌السلام گذشت.(۱۸۶)

آرى، حضرت ابراهیمعلیه‌السلام از خطر دژخیمان سنگدل نمرود، ۱۳ سال در میان غار زندگى مى کرد، در حقیقت در زندان طبیعت به سر برد، همواره سقف غار و دیوارهاى تاریک و وحشتزاى آن را میدید، گاهى مادر رنجدیده اش مخفیانه به ملاقاتش مى آمد، و گاهى سر از غار بیرون مى آورد و کوه ها و دشت سرسبز و افق نیلگون را تماشا مى کرد، و بر خداشناسى و فکر باز و نشاط روحیه خود مى افزود، و منتظر بود که روزى فرا رسد و از زندان غار بیرون آید و در فضاى باز قدم بگذارد، و مردم را از پرستش نمرود و آیین نمرود باز دارد....

بیرون آمدن ابراهیم از غار و تفکر او در جهان آفرینش

جالب این که ابراهیمعلیه‌السلام در این مدتى که در غار بود، به لطف خدا از نظر جسمى و فکرى رشد عجیبى کرد، با این که سیزده ساله بود قد و قامت بلندى داشت که در ظاهر نشان مى داد که مثلاً بیست سال دارد، فکر درخشنده و عالى او نیز همچون فکر مردان کاردان و هوشمند و با تجربه کار مى کرد، یک روز مادر به دیدارش آمد و مدتى در کنار پسر نوجوانش بود، ولى هنگام خداحافظى، همین که خواست از غار بیرون آید، ابراهیم دامن مادر را گرفت و گفت: مرا نیز با خود ببر، ماندن در غار بس است، اینک مى خواهم در جامعه باشم و با مردم زندگى کنم.

مادر مى دانست که درخواست ابراهیم، یک درخواست کاملا طبیعى است، ولى در این فکر بود که چگونه او را به شهر ببرد، زبان حال مادر در این لحظات، خطاب به ابراهیم چنین بود:

عزیزم! چگونه در این شرایط سخت تو را همراه خود به شهر ببرم. نه! میوه دلم صلاح نیست، اگر شاه از وجود تو اطلاع یابد، تو را خواهد کشت، مى ترسم خونت را بریزند، همچنان در این جا بمان، تا خداوند راه گشایشى براى ما باز کند.

ولى ابراهیم اصرار داشت که از غار جانگاه بیرون آید، سرانجام مادر به او گفت:

در این باره با سرپرستت (آزر) مشورت مى کنم، اگر صلاح باشد، بعد نزدت مى آیم و تو را به شهر مى برم.(۱۸۷)

به این ترتیب مادر دلسوخته از پسرش جدا شد و به شهر بازگشت.

وقتى که مادر رفت، ابراهیم تصمیم گرفت از غار بیرون آید، صبر کرد تا غروب و خلوت شود و هوا تاریک گردد، آن گاه از غار بیرون آمد، گویى پرنده اى از قفس به سوى باغستان سبز و خرم پریده، به کوه ها و دشت و صحرا مى نگریست، ستارگان و ماه آسمان نظرش را جلب کرد، در اندیشه فرو رفت، با خود مى گفت: به به! از این پدیده هایى که خداى یکتا آن را پدیدار ساخته است! از اعماق دلش با آفریدگار جهان ارتباط پیدا کرد، و سراسر وجودش غرق در عشق و شوق به خدا شد، و در این سیر و سیاحت، خداشناسى خود را تکمیل کرد.

گفتگوى ابراهیمعلیه‌السلام با ستاره پرستان

ابراهیم با شور و نشاط قدم مى زد، ناگاه هیاهوى جمعیتى نظرش را جلب کرد، به سوى آن جمعیت رفت، ناگاه دید آن ها با کمال ادب در کنار هم ایستاده اند و در برابر ستاره زهره که در کنار ماه دیده مى شود، تعظیم مى کنند، و آن را مى پرستند.

ابراهیمعلیه‌السلام افسوس خورد که چرا گروهى نادان، به جاى خداى بى همتا، ستاره اى را مى پرستند، به آن ها نزدیک شد و در این فکر فرو رفت که چگونه آن ها را از گمراهى نجات دهد، نزد آن ها رفت و در ظاهر با آن ها هم عقیده شد (ولى از روى انکار و استفهام) گفت: آرى همین خدا است.

ستاره پرستان او را به جمع خود پذیرفتند، و از این که یک نوجوان، آیین آن ها را پذیرفته شادمان شدند، ابراهیم همچنان در ظاهر در صف آن ها بود و در انتظار فرصت به سر مى برد، هنگامى که ستاره زهره کم کم ناپدید شد، ابراهیمعلیه‌السلام فرصت را به دست آورد و گفت:

نه! این ستاره خدا نیست، زیرا خدا یک وجود ثابت است، نه در حال حرکت و تغییر (چرا که هر حرکت و تغییرى، حرکت دهنده و تغییر دهنده مى خواهد) من از عقیده شما استعفا دادم.

همین بیان شیوا و استوار ابراهیم، ستاره پرستان را در شک و تردید افکند.

گفتگوى ابراهیمعلیه‌السلام با ماه پرستان

ابراهیم از جمع ستاره پرستان گذشت، و به راه خود در صحرا و بیابان ادامه داد ناگاه چشمش به جمعیتى افتاد که در برابر ماه درخشنده، ایستاده بودند و آن را پرستش مى کردند، ابراهیمعلیه‌السلام نزد آن ها رفت و باز براى این که این گروه نیز او را در جمع خود بپذیرند، در ظاهر از روى انکار و استفهام گفت: به به چه ماه درخشنده و زیبایى! خداى من همین است.

ماه پرستان از ابراهیم استقبال کردند و او را در صف خود قرار دادند، ولى وقتى که ماه نیز همچون ستاره زهره، غروب کرد، ابراهیم فرصت را به دست آورد و خطاب به ماه پرستان گفت: این خدا نیست، زیرا ماه نیز در حال حرکت و تغییر و جا به جایى است، ولى خدا ثابت و دگرگون ناپذیر مى باشد، من از این عقیده برگشتم، اگر خدا مرا هدایت نکند، در صف گمراهان خواهم شد.

به این ترتیب ابراهیمعلیه‌السلام با این استدلال نیرومند، بر عقیده ماه پرستان ضربه زد، و بذر اعتقاد به خداى یکتا و بى همتا را در صفحه قلب هاى آن ها پاشید.

گفتگوى ابراهیمعلیه‌السلام با خورشیدپرستان

ابراهیمعلیه‌السلام آن شب را در بیابان گذراند، وقتى که هوا روشن شد و نزدیک طلوع خورشید فرا رسید، ناگاه نگاه ابراهیمعلیه‌السلام به جمعیتى افتاد که منتظر طلوع خورشید هستند تا آن را سجده کرده و به عنوان خدا تعظیم نمایند.

ابراهیم کنار آن ها رفت و در ظاهر وانمود کرد که با آن ها هم عقیده است، هنگامى که خورشید طلوع کرد، ابراهیم (از روى استفهام) فریاد زد:

خداى من همین است، این از همه درخشنده تر است.

ابراهیم تا غروب با آن ها بود. ولى وقتى که خورشید غروب کرد، خطاب به آن ها گفت: من از این عقیده برگشتم زیرا خورشید نیز در حال تغییر و جابه جایى است، و چنین موجودى هرگز خدا نخواهد بود، اگر پروردگارم مرا راهنمایى نکند قطعا از جمعیت گمراهان خواهم بود، من روى خود را به سوى کسى کردم که آسمان ها و زمین را آفریده، من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.(۱۸۸)

به این ترتیب ابراهیم با منطقى روان، و با شیوه اى ساده و اخلاقى دل پذیر، ستاره پرستان و ماه پرستان و خورشیدپرستان را گمراه خواند و آن ها را به سوى خداى یکتا و بى همتا دعوت نمود و از پرستش پدیده هاى بى اراده برحذر داشت.

معادشناسى ابراهیم

ابراهیمعلیه‌السلام پس از بیرون آمدن از درون غار و سیر و سیاحت در صحرا و بیابان، پس از تکمیل خداشناسى، همچنان به سیر و تفکر خود ادامه مى داد تا به دریا رسید، او با کنجکاوى عمیق به دریا و امواج دریا مى نگریست، ناگاه لاشه حیوان مرده اى نظرش را جلب کرد، دید حیوانات دریایى و پرندگان بیرون به پیکر آن حیوان حمله مى کنند و گوشت او را مى خورند، طولى نکشید که همه پیکر او را خوردند، این حادثه عجیب ناخودآگاه ابراهیم را به این فکر فروبرد که: اگر تمام پیکر این حیوان مرده، (هر جزیى از آن) جزء بدن چندین رقم حیوان دریایى و صحرایى شد، در روز قیامت چگونه تکه هاى بدن او در کنار همه جمع شده و زنده مى گردد؟!

البته ابراهیمعلیه‌السلام به زنده شدن مردگان در قیامت، یقین داشت، ولى مى خواست بر یقینش بیفزاید، از این رو دست به سوى آسمان بلند کرد و گفت: خدایا به من بنمایان که چگونه چنین مردگانى را زنده مى کنى؟!

خداوند به ابراهیمعلیه‌السلام فرمود: مگر تو به روز قیامت ایمان نیاورده اى؟!

ابراهیم عرض کرد: آرى، ایمان آورده ام ولى مى خواهم دلم سرشار از ایمان گردد.

خداوند به ابراهیمعلیه‌السلام فرمود: چهار پرنده را برگیر و سر آن ها را ببر و سپس گوشت آن ها را بکوب و مخلوط و ممزوج کن، آن گاه گوشت به هم آمیخته را به ده قسمت تقسیم کن و هر قسمت آن را بر سر کوهى بگذار و سپس در جایى بنشین و آن ها را به اذن خدا به سوى خود بخوان.

ابراهیمعلیه‌السلام چهار پرنده را (که طبق بعضى از روایات عبارت بودند از: خروس، طاووس، اردک و کرکس، یا کلاغ) گرفت و آن ها را ذبح کرد و گوشت آن ها را در هم آمیخت و با هاوَن کوبید و سپس ده قسمت کرد و هر قسمتى را روى کوهى نهاد. آن گاه کمى دورتر رفت و در حالى که منقارهاى آن چهار پرنده در دستش بود در جایى نشست و صدا زد: اى پرندگان! به اذن خدا زنده شوید و به نزد من پرواز کنید.))

در همان لحظه گوشتهاى مخلوط شده پرندگان از هم جدا شدند، و به صورت چهار پرنده در آمدند و روح در آن ها دمیده شد و به سوى ابراهیمعلیه‌السلام پریدند و به او پیوستند.(۱۸۹)

حضرت رضاعلیه‌السلام در ضمن گفتارى فرمود: پس از آن که آن چهار پرنده، زنده شده و به منقارهاى خود پیوستند، به پرواز در آمدند و سپس نزد ابراهیمعلیه‌السلام آمده از آب و دانه هاى گندم که در آن جا بود نوشیدند و برچیده و خوردند و گفتند: اى پیامبر خدا! خدا تو را زنده بدارد که ما را زنده کردى.

ابراهیمعلیه‌السلام فرمود: بلکه خداوند زنده مى کند و مى میراند و او بر هر چیزى قادر و تواناست.(۱۹۰)

به این ترتیب ابراهیمعلیه‌السلام با چشم خود، صحنه معاد و زنده شدن مردگان را مشاهده کرد، و سخن قلبش را به زبان آورد: آرى، خداوند بر هر چیزى قادر و تواناست، خدایى که هم بر ذره هاى پراکنده مردگان آگاه است و هم مى تواند آن ها را جمع نموده و به صورت نخستینشان زنده کند.

سیرت نیک با نابودى چهار خوى زشت

مطابق بعضى از روایات که از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده، چهار پرنده اى که ابراهیمعلیه‌السلام آن ها را گرفت و ذبح و مخلوط کرد و ده قسمت نمود، و آن ها زنده شدند، عبارت بودند از: خروس، کبوتر (یا مرغابى) طاووس، و کلاغ.(۱۹۱)

این صحنه، ظاهر ماجرا بود، ولى در حقیقت هر یک از این پرندگان سمبل یکى از صفات زشت است، خروس کنایه از شهوترانى، مرغابى کنایه از شکم خوارگى، طاووس کنایه از جاه طلبى، و کلاغ اشاره از آرزوى دراز است، اگر انسان، ابراهیم گونه از این چهار صفت زشت دورى کند، مى تواند مدارج تکامل را پیموده و به مرحله یقین برسد، بر همین اساس مولانا در کتاب مثنوى مى گوید:

تو خلیل وقتى اى خورشید هُش              این چهار طیار رهزن را بکش

خُلق را گر زندگى خواهى ابد         سر ببر زین چهار مرغ شوم و بد

بط و طاووس است و زاغ است و خروس(۱۹۲)               این مثال چار مرغ اندر نفوس

بط حرص است و خروس آن شهوت است            جاه طاووس است و زاغ انیت است(۱۹۳)

ورود ابراهیم به شهر بابِل

ابراهیمعلیه‌السلام پس از خروج غار و سیر و سیاحت و تکمیل خداشناسى و معادشناسى، در حالى که نوجوان بود وارد شهر بابل پایتخت نمرود گردید. شهرى که غرق در فساد بود، و مردم آن از نظر معنوى در حد صفر بودند و عقاید خرافى مانند: بت پرستى، نمرودپرستى و انواع خرافات دیگر در میانشان رواج داشت.

ابراهیم طبق معمول نخست به خانه مادرش رفت، پدرش مدتها قبل از دنیا رفته بود، به عمویش که سرپرستش بود و نامش آزر بود، پدر مى گفت. ابراهیم دعوتش را از آزر شروع کرد.

ابراهیمعلیه‌السلام دید آزر نه تنها از بت پرستان سرشناس است بلکه از بت سازان معروف نیز مى باشد و با سلطنت نمرود ارتباط نزدیک دارد، و از آن جا که گفته اند عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد ابراهیمعلیه‌السلام در خانه آزر، کمتر مورد سوء ظن واقع مى شد.

طبق بعضى از روایات که از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده: ابراهیمعلیه‌السلام همراه مادرش وارد شهر شدند و با هم به خانه مادرش رفت، در آن جا براى اولین بار نگاه آزر به چهره ابراهیمعلیه‌السلام افتاد، آزر که از این حادثه نگران به نظر مى رسید شتاب زده به مادر ابراهیم گفت: این شخص کیست که در سلطنت شاه (نمرود) باقى مانده است؟ با این که به فرمان شاه، پسران را مى کشتند، چرا این شخص زنده مانده است؟!

مادر براى جلب عواطف آزر گفت: این پسر تو است، در فلان وقت هنگامى که از شهر بیرون رفته بودم، متولد شده است.

آزر گفت: واى بر تو اگر شاه از این ماجرا با خبر شود، ما را از مقامى که در پیشگاهش داریم عزل مى کند.

مادر گفت: اگر شاه با خبر نشد که زیانى به تو نخواهد رسید، و اگر با خبر شد من جواب او را خواهم داد، به طورى که به مقام تو آسیب نرسد، بگذار این پسر باقى بماند و براى ما به عنوان پسر باشد.(۱۹۴)

به این ترتیب ابراهیم در پناه آزر، حفظ گردید، چنان که خداوند موسىعلیه‌السلام را در دامن فرعون حفظ کرد.

گفتگوى ابراهیمعلیه‌السلام با آزر

آزر عموى ابراهیمعلیه‌السلام بود، ولى ابراهیم به خاطر سرپرستى آزر، او را پدر مى نامید، ابراهیمعلیه‌السلام تصمیم گرفت نخست آزر را به خدا پرستى دعوت کند، از این رو با آزر به گفتگو پرداخت، زیرا آزر بت پرست معروف و بت ساز بود، اگر او هدایت مى شد، بسیارى به پیروى از او دست از بت پرستى مى کشیدند.

گفتگوى ابراهیم با آزر، داراى چندین مرحله است، در آغاز با نرمش، استدلال، و در مراحل بعد با تندى با او برخورد کرد. آیات قرآن بیانگر این مراحل است. در آیات قرآن چنین آمده: ابراهیم خطاب به آزر گفت:

اى بابا! چرا چیزى را مى پرستى که نه مى شنود و نه مى بیند، و نه هیچ مشکلى را از تو حل مى کند؟!

اى بابا! دانشى براى من آمده که براى تو نیامده است، بنابراین از من پیروى کن تا تو را به راه راست هدایت کنم.

اى بابا! شیطان را پرستش مکن که شیطان نسبت به خداى رحمان، عصیانگر است.

اى بابا! من از این مى ترسم که از سوى خداوند رحمان عذابى به تو رسد و در نتیجه از دوستان شیطان باشى.

ولى آزر در برابر دعوت مهرانگیز و منطقى ابراهیم، عصبانى شد و او را تهدید به سنگسار کرد، و به او چنین گفت:

اى ابراهیم! آیا تو از معبودهاى من (بت ها) روى گردان هستى، اگر از این کار دست برندارى، تو را سنگسار خواهم کرد، اکنون براى مدّتى طولانى از من دور شو!

ابراهیمعلیه‌السلام از تهدید آزر نترسید، در عین حال مرحله ملایمت و نرمش را رعایت کرد تا بلکه عاطفه آزر را تحریک کرده و به نفع خود جذب کند، به آزر رو کرد و گفت:

سلام بر تو، من به زودى از پروردگارم برایت تقاضاى عفو مى کنم، چرا که او همواره نسبت به من مهربان بوده است و از شما، و آنچه غیر خدا مى خوانید، کناره گیرى مى کنم و پروردگارم را مى خوانم و امید آن را دارم که در خواندن پروردگارم، بى پاسخ نمانم.(۱۹۵)

هنگامى که از آنان و آنچه غیر خدا مى پرستیدند کناره گیرى کرد، ما اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم؛ و هر یک را پیامبرى)بزرگ ( قرار دادیم!

به این ترتیب ابراهیمعلیه‌السلام مرعوب شوکت و قدرت سرپرستش آزر نشد، و از تهدید و هشدار او نترسید و با توکل به خداوند، به طور مکرر، او را به سوى خدا دعوت نمود، و از بتها بر حذر داشت، و با صراحت اعلام کرد که من از آن بت ها دورى مى کنم و تنها خداى یگانه را مى پرستم.

آزر با گستاخى، ابراهیم را از خود راند و نصایح مهرانگیز او را با تندى رد کرد، ابراهیم که دید با نرمش و استدلال نمى تواند نتیجه بگیرد، پا را فراتر نهاد و رگبار سرزنش خود را متوجه آزر و پیروانش کرد و با صراحت به آزر و پیروانش گفت:

آیا به راستى بتها را به عنوان خدا برگزیده اید؟ تو و جمعیت تو را در گمراهى آشکار مى نگرم.(۱۹۶)

و در فرصت دیگر به آزر و پیروانش گفت:

این تمثال ها و مجسمه ها چیست که شما در برابر آن ها سجده مى کنید، و آن ها را شب و روز مى پرستید؟

آن ها جواب دادند: نیاکان و پدران ما، چنین مى کردند، ما هم روش آن ها را ادامه مى دهیم.

ابراهیم با قاطعیت و تأکید گفت:

( لَقد کُنتُم انتُم وَ آباؤُکُم فِى ضلالٍ مُّبینٍ؛ )

قطعا هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشکار بودید و هستید.

آن ها گفتند:: آیا مطلب حقى براى ما آورده اى یا شوخى مى کنى؟!

ابراهیم جواب داد: (کاملا حق آورده ام) پروردگار شما همان پروردگار آسمان و زمین است که آن ها را ایجاد کرده و من بر این امر از گواهانم.(۱۹۷)

ابراهیم گرچه در مراحل نخست، از راه نرمش و مدارا با آزر سخن گفت، زیرا آزر حق سرپرستى بر ابراهیم داشت، وانگهى ابراهیم مى خواست بلکه از این راه او را جذب نماید، ولى وقتى که لجاجت آزر در راه شرک، براى ابراهیم روشن شد، نه تنها از او دورى کرد، بلکه از او بیزارى جست، چنان که در آیه ۱۱۴ سوره توبه مى خوانیم:

( فَلمَّا تَبین لَهُ أَنَّه عدُوٌّ للّهِ تَبَرَّءَ مِنهُ؛ )

هنگامى که براى ابراهیم روشن شد که آزر دشمن خدا است از او بیزارى جست.

مبارزات عملى ابراهیمعلیه‌السلام با بت پرستى

آزر با این که ابراهیم را از یکتاپرستى منع مى کرد، ولى وقتى که چشمش به چهره ملکوتى ابراهیمعلیه‌السلام مى افتاد، محبتش نسبت به او بیشتر مى شد، از آن جا که آزر رییس کارخانه بت سازى بود، روزى چند بت به ابراهیم داد تا او آن ها را به بازار ببرد و مانند سایر برادرانش آن ها را به مردم بفروشد، ابراهیم خواسته آزر را پذیرفت، آن بت ها را همراه خود به طرف میدان و بازار آورد، ولى براى این که فکر خفته مردم را بیدار کند، و آن ها را از پرستش بت بیزار نماید، طنابى بر گردن بتها بست و آن ها را در زمین مى کشانید و فریاد مى زد:

( مَن یشتَرىَ مَن لا یضرُّهُ وَ لا ینفَعُهُ؛ )

چه کسى این بت ها را که سود و زیان ندارند از من مى خرد.

سپس بت ها را کنار لجنزار و آب هاى جمع شده در گودال ها آورد و در برابر چشم مردم، آن ها را در میان لجن و آب آلوده مى انداخت و بلند مى گفت: آب بنوشید و سخن بگویید!!(۱۹۸)

به این ترتیب عملا به مردم مى فهمانید که: بتها شایسته پرستش نیستند، به هوش باشید، و از خواب غفلت بیدار شوید و به خداى یکتا و بى همتا متوجه شوید، و در برابر این بت هاى ساختگى و بى اراده که سود و زیانى ندارند سجده نکنید مگر عقل ندارید، مگر انسان نیستید، چرا آن همه ذلت، چرا و چرا؟! آن ها را نزد آزر آورد و به او گفت: این بت ها را کسى نمى خرد، در نزد من مانده اند و باد کرده اند.

فرزندان آزر توهین ابراهیم به بتها را به آزر خبر دادند، آزر ابراهیم را طلبید و او را سرزنش و تهدید کرد و از خطر سلطنت نمرود ترسانید.

ولى ابراهیم به تهدیدهاى آزر، اعتنا نکرد. آزر تصمیم گرفت ابراهیم را زندانى کند، تا هم ابراهیم در صحنه نباشد و هم زندان او را تنبیه کند، از این رو ابراهیم را دستگیر کرده و در خانه اش زندانى کرد و افرادى را بر او گماشت تا فرار نکند.

ولى طولى نکشید که او از زندان گریخت و به دعوت خود ادامه داد و مردم را از بت و بت پرستى بر حذر داشت و به سوى توحید فرا مى خواند.(۱۹۹)

مذاکرات رو در روى ابراهیمعلیه‌السلام با نمرود، و محکوم شدن نمرود

آوازه مخالفت ابراهیم با طاغوت پرستى و بت پرستى در همه شکلهایش در همه جا پیچید، و به عنوان یک حادثه بزرگ در رأس اخبار قرار گرفت، نمرود که از همه بیشتر در این باره، حساس بود فرمان داد بى درنگ ابراهیم را به حضورش بیاورند، تا بلکه از راه تطمیع و تهدید، قفل سکوت بر دهان او بزند، ابراهیم را نزد نمرود آوردند.

نمرود بر سر ابراهیم فریاد زد و پس از اعتراض به کارهاى او گفت:

خداى تو کیست؟

ابراهیم: خداى من کسى است که مرگ و زندگى در دست اوست.

نمرود از راه سفسطه و غلطاندازى وارد بحث شد، و گفت: اى بى خبر! این که در اختیار من است، من زنده مى کنم و مى میرانم، مگر نمى بینى مجرم محکوم به اعدام را آزاد مى کنم، و زندانى غیر محکوم به اعدام را اگر بخواهم اعدا مى نمایم.

آن گاه دستور داد یک شخص اعدامى را آزاد کردند، و یک نفر غیر محکوم به اعدام را اعدام نمودند.

ابراهیم بى درنگ استدلال خود را عوض کرد و گفت: تنها زندگى و مرگ نیست بلکه همه جهان هستى به دست خدا است، بر همین اساس، خداى من کسى است که صبحگاهان خورشید را از افق مشرق بیرون مى آورد و غروب، آن را در افق مغرب فرو مى برد، اگر راست مى گویى که تو خداى مردم هستى، خورشید را به عکس از افق مغرب بیرون آر، و در افق مشرق، فرو بر.

نمرود در برابر این استدلال نتوانست غلطاندازى کند، آن چنان گیج و بهت زده شد که از سخن گفتن درمانده گردید.(۲۰۰)

نمرود دید اگر آشکارا با ابراهیم دشمنى کند، رسوائیش بیشتر مى شود، ناچار دست از ابراهیم کشید تا در یک فرصت مناسب از او انتقام بگیرد، اما جاسوسان خود را در همه جا گماشت تا مردم را از تماس با ابراهیم بترسانند و دور سازند.(۲۰۱)

بت شکنى ابراهیم و استدلال او

ابراهیم از راه هاى گوناگون با بت پرستى مبارزه کرد، ولى بیانات و مبارزات ابراهیمعلیه‌السلام در آن تیره بختان لجوج اثر نکرد، از طرفى دستگاه نمرود براى سرگرم کردن مردم و ادامه سلطه خود هرگز نمى خواست که مردم از بت پرستى دست بردارند.

ابراهیم در مبارزه خود مرحله جدیدى را برگزید و با کمال قاطعیت به بت پرستان و نمرودیان اخطار کرد و چنین گفت:

( وَ تَاللهِ لَاَکیدَنَّ أَصنامَکُم بَعدَ أَن تُوَلُّوا مُدبِرینَ؛ )

به خدا سوگند در غیاب شما نقشه اى براى نابودى بتهایتان مى کشم.(۲۰۲)

ابراهیم همچنان در کمین بتها بود تا روز عید نوروز فرا رسید، در میان مردم بابل رسم بود که هر سال روز عید نوروز(۲۰۳) شهر را خلوت مى کردند و براى خوشگذرانى به صحرا و کوه و دشت و فضاهاى آزاد دیگر مى رفتند، آن روز مردم شهر را خلوت کردند، نمرود و اطرافیانش نیز از شهر بیرون رفتند، حتى ابراهیمعلیه‌السلام را نیز دعوت کردند که با آن ها به خارج از شهر برود و در جشن آن ها شرکت کند، ولى ابراهیمعلیه‌السلام در پاسخ دعوت آنها گفت: من بیمار هستم.(۲۰۴)

ابراهیمعلیه‌السلام از نظر بدنى بیمار نبود، ولى وقتى که مى دید مردم، غرق در فساد و هوسبازى و بت پرستى هستند، از نظر روحى کسل و ناراحت بود، و منظور او از این که گفت: من بیمارم یعنى روحم کَسِل است.

وقتى که شهر کاملاً خلوت شد، ابراهیم اندکى غذا و یک تبر با خود برداشت و وارد بتکده شد، دید مجسمه هاى گوناگون زیادى در کنار هم چیده شده و با قیافه هاى مختلف، اما بدون هر گونه حرکت و توان، در جایگاه ها قرار دارند، ابراهیم غذا را به دست گرفت و کنار هر یک از بت ها رفت و گفت: از این غذا بخور و سخن بگو.

وقتى که آن بت پاسخ نمى داد، ابراهیم با تبرى که در دست داشت، بر دست و پاى بت مى زد و دست و پاى آن بت را مى شکست. ابراهیم با همه بتهایى که در آن بتکده بودند، همین کار را مى کرد، و فضاى وسط بتخانه از قطعه هاى بتهاى شکسته پر شد.

ولى ابراهیم به بت بزرگ حمله نکرد، و او را سالم گذاشت، و تبر را بر دوش او نهاد، ابراهیم از این کار، منظورى داشت، منظورش این بود که در آینده از همین راه، استدلال دشمن شکن بسازد و دشمن را محکوم نماید.

مراسم عید کم کم پایان یافت و بت پرستان گروه گروه به شهر بازگشتند، رسم بود پس از بازگشت، نخست به بتکده بروند و مراسم شکرگزارى را به جاى آورند و سپس به خانه هایشان باز گردند.

گروه اول وقتى که وارد بتخانه شد با منظره عجیبى روبرو گردید، گروه هاى بعد نیز وارد شدند، و همه در وحشت و بهت زدگى فرو رفتند، فریادها و نعره هایشان برخاست، هرکسى سخن مى گفت...

در این جا دنباله داستان را از زبان قرآن (آیه ۵۸ تا ۶۷ سوره انبیاء) بشنویم:

ابراهیم همه بت ها جز بزرگشان را قطعه قطعه کرد، شاید سراغ او بیایند (و او حقایق را بازگو کند).

(هنگامى که آن ها منظره بت ها را دیدند) گفتند: شنیده ایم نوجوانى از بتها سخن مى گفت: که به او ابراهیم مى گویند.

جمعیت گفتند: او را در برابر دیدگان مردم بیاورید، تا گواهى دهد.

(هنگامى که ابراهیم را حاضر کردند) گفتند: آیا تو این کار را با خدایان ما کرده اى، اى ابراهیم؟

ابراهیم در پاسخ گفت: بلکه این کار را بزرگشان کرده است، از او بپرسید اگر سخن مى گوید!

بت پرستان به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: حقا که شما ستمگرید.

سپس بر سرهایشان واژگونه شدند (و حکم وجدان را به کلى فراموش کردند) و به ابراهیم گفتند: تو مى دانى که بتها سخن نمى گویند.

(اینجا بود که ابراهیم پتک استدلال را به دست گرفت و بر مغز بت پرستان کوبید، و به آن ها) گفت: آیا غیر از خدا

چیزى را پرستش مى کنید که نه کمترین سودى براى شما دارد، و نه زیانى به شما مى رساند (نه امیدى به سودشان دارید و نه ترسى از زیانشان).

افّ بر شما و بر آن چه جز خدا مى پرستید! آیا اندیشه نمى کنید (و عقل ندارید).(۲۰۵)

گفتگوى نمرود با آزر و مادر ابراهیمعلیه‌السلام

روایت شده: به نمرود گفته شد، ابراهیم پسر آزر، بت ها را شکسته است، نمرود آزر را طلبید و به او گفت: به من خیانت کردى و وجود این پسر (ابراهیم) را از من پوشاندى.

آزر گفت: پادشاها! من تقصیرى ندارم، مادرش او را پوشانده و نگهدارى کرده است و او مدعى است که استدلال و حجت دارد.

نمرود دستور داد، مادر ابراهیم را حاضر کردند، و به او گفت: چرا وجود این پسر را از ما پوشاندى که با خدایان ما چنین کرد؟!

مادر گفت: اى شاه! من دیدم تو رعیت و ملت خودت را مى کشى و نسل آن ها به خطر مى افتد، با خود گفتم این پسر را براى حفظ نسل نگه دارم، اگر این پسر همان بود (که واژگونى سلطنت تو به دست او است) او را تحویل مى دهم تا کشته گردد، و کشتن فرزندان مردم پایان یابد، و اگر این پسر او نیست، براى ما یک نفر پسر باقى بماند، اینک که براى تو ثابت شده است که این پسر همان است، در اختیار تو است هر کار مى کنى انجام بده.

نمرود گفتار مادر ابراهیم را پسندید، و او را آزاد کرد سپس خودش شخصاً با ابراهیم در مورد شکسته شدن بت ها سخن گفت، هنگامى که ابراهیمعلیه‌السلام گفت: بت بزرگ، بتها را شکسته است. نمرود به جاى این که استدلال نیرومند ابراهیمعلیه‌السلام را بپذیرد، درباره مجازات ابراهیم با اطرافیان خود به مشورت پرداخت، اطرافیان گفتند: ابراهیم را بسوزانید و خدایان خود را یارى کنید.(۲۰۶)

به آتش افکندن ابراهیمعلیه‌السلام

به فرمان نمرود، ابراهیم را زندانى نمودند، از هر سو اعلام شد که مردم هیزم جمع کنند، و یک گودال و فضاى وسیعى را در نظر گرفتند، بت پرستان گروه گروه هیزم مى آوردند و در آن جا مى ریختند.

گرچه یک بار هیزم براى سوزاندن ابراهیم کافى بود، ولى دشمنان مى خواستند هر چه کینه دارند نسبت به ابراهیمعلیه‌السلام آشکار سازند، وانگهى این حادثه موجب عبرت براى همه شود، و عظمت و قلدرى نمرود بر قلب ها سایه بیافکند تا در آینده هیچ کس چنین جرأتى نداشته باشد.

روز موعود فرا رسید، نمرود با سپاه بى کران خود، در جایگاه مخصوصى قرار گرفتند، در کنار آن بیابان، ساختمان بلندى براى نمرود ساخته بودند، نمرود بر فراز آن ساختمان رفت تا از همان بالا صحنه سوختن ابراهیم را بنگرد و لذت ببرد.

هیزم ها را آتش زدند، شعله هاى آن به سوى آسمان سر کشید، آن شعله ها به قدرى اوج گرفته بود که هیچ پرنده اى نمى توانست از بالاى آن عبور کند، اگر عبور مى کرد مى سوخت و در درون آتش مى افتاد.

در این فکر بودند که چگونه ابراهیم را در درون آتش بیفکنند، شیطان با شیطان صفتى به پیش آمد و منجنیقى ساخت و ابراهیم را در درون آن نهادند تا به وسیله آن او را به درون آتش پرتاب نمایند.

در این هنگام ابراهیم تنها بود، حتى یک نفر از انسان ها نبود که از او حمایت کند، تا آن جا که پدر خوانده اش آزر نزد ابراهیم آمد و سیلى محکمى به صورت او زد و با تندى گفت: از عقیده ات بر گرد!

ولى همه موجودات ملکوتى نگران ابراهیم بودند، فرشتگان آسمان ها گروه گروه به آسمان اول آمدند، و از درگاه خدا درخواست نجات ابراهیمعلیه‌السلام را نمودند، همه موجودات نالیدند، جبرئیل به خدا عرض کرد: خدایا! خلیل تو، ابراهیم بنده تو است و در سراسر زمین کسى جز او تو را نمى پرستد، دشمن بر او چیره شده و میخواهد او را با آتش بسوزاند.

خداوند به جبرئیل خطاب کرد: ساکت باش! آن بنده اى نگران است که مانند تو ترس از دست رفتن فرصت را داشته باشد، ابراهیم بنده من است، اگر خواسته باشم او را حفظ مى کنم، اگر دعا کند دعایش را مستجاب مى نمایم.

استجابت دعاى ابراهیمعلیه‌السلام و تبدیل آتش به گلستان

ابراهیم در میان منجنیق، لحظه اى قبل از پرتاب، خدا را چنین خواند:

( یا اللهُ یا واحِدُ، یا اَحَدُ یا صَمَدُ یا مَن لَم یلِد وَ لَم یولَد وَ لَم یکُن لَهُ کُفُواً اَحَدٌ نَجِّنى مِنَ النَّارِ بِرَحمَتِکَ؛ )

اى خداى یکتا و بى همتا، اى خداى بى نیاز، اى خدایى که هرگز نزاده و زاده نشده، و هرگز شبیه و نظیر ندارد، مرا به لطف و رحمتت، از این آتش نجات بده.(۲۰۷)

جبرئیل در فضا نزد ابراهیم آمد و گفت: آیا به من نیاز دارى؟

ابراهیم گفت: به تو نیازى ندارم ولى به پروردگار جهانیان نیاز دارم.(۲۰۸)

جبرئیل انگشترى را در انگشت دست ابراهیم نمود، که در آن چنین نوشته بود: معبودى جز خداى یکتا نیست، محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسول خدا است، به خدا پناهنده شدم، و به او اعتماد کردم و کارم را به او سپردم.

در همین لحظه فرمان الهى خطاب به آتش صادر شد:

( یا نارُ کُونى بَرداً؛ )

اى آتش براى ابراهیم سرد باش.

آتش آن چنان خنک شد، که دندان هاى ابراهیم از سرما به لرزه در آمد، سپس خطاب بعدى خداوند آمد:

( وَ سَلاماً عَلى ابراهِیمَ؛ )

بر ابراهیم، سالم و گوارا باش.

آن همه آتش به گلستانى سبز و خرم مبدل شد، جبرئیل کنار ابراهیمعلیه‌السلام آمد و با او به گفتگو پرداخت.

بهتر این است که در این جا به اشعار ناب مولانا در کتاب مثنوى گوش جان فرا دهیم.

چون رها از منجنیق آمد خلیل                آمد از دربار عزت، جبرئیل

گفت: هل لک حاجة یا مجتبى                گفت: اما منک یا جبرئیل لا

من ندارم حاجتى با هیچکس         با یکى کار من افتاده است و بس

آن چه داند لایق من آن کند         خواه ویران خواه آبادان کند``

گفت: اینجا هست نامحرم مقال                علمه بالحال حسبى ما السؤال

گر سزاوار من آمد سوختن            لب زدفع او بیاید دوختن

من نمى دانم چه خواهم زآن جناب          بهر خود والله اعلم بالصواب

نمرود ابراهیم را در گلستان دید که با پیرمردى گفتگ و مى کند به آزر رو کرد و گفت: به راستى پسرت چقدر در نزد پروردگارش ارجمند است!

و نیز گفت: اگر بنابراین است کسى براى خود خدایى انتخاب کند، سزاوار است که خداى ابراهیم را انتخاب نماید.

یکى از رجال چاپلوس دربار نمرود (براى رفع وحشت نمرود) گفت: من دعا و وردى بر آتش خواندم، تا آتش ابراهیم را نسوزاند.

همان دم ستونى از همان آتش به سوى او آمد و او را سوزانید، در حالى که آتش هاى تمام دنیا، تا سه روز، سوزنده نبود.(۲۰۹)

یاد امام حسینعلیه‌السلام از توکل کامل ابراهیم به خدا

در ماجراى کربلا، امام سجادعلیه‌السلام سخت بیمار بود، به طورى که با زحمت - آن هم با تکیه بر عصا - مى توانست بر خیزد، امام حسینعلیه‌السلام با او دیدار کرد و فرمود: پسرم! چه میل دارى؟

امام سجاد عرض کرد:

( اَشتَهِى اَن اکونَ ممَّن لا اَقتَرِحُ عَلَى اللهِ رَبِّى ما یدَبِّرُهُ لِى؛ )

میل دارم به گونه اى باشم که در برابر خواسته هاى تدبیر شده خدا براى من، خواسته دیگرى نداشته باشم.

امام حسینعلیه‌السلام فرمود:

احسن و آفرین! تو همچون ابراهیم خلیلعلیه‌السلام هستى که جبرئیل از او پرسید: آیا خواهش و حاجتى دارى؟ او در پاسخ گفت: هیچگونه پیشنهادى به خدا ندارم، بلکه او مرا کفایت مى کند و نگهبانى نیکى است.(۲۱۰)

من از درمان و درد و وصل و هجران         پسندم آن چه را جانان پسندد

نمایش قدرت با ساختن برج آسمانخراش

ماجراى تبدیل آتش به گلستان، ضربه روحى و سیاسى سنگینى بر نمرود و نمرودیان وارد ساخت، و به عکس ابراهیمعلیه‌السلام را محبوب خاص و عام نمود، ولى نمرود از مرکب غرور پیاده نشد، باز به تلاش هاى مذبوحانه خود ادامه داد، این بار با نمایش هاى خنده آور، خواست به اصطلاح، آب از دست رفته را به جوى خود باز گرداند، و مردم را در امور پوچ سرگرم سازد، از این رو فرمان داد برجى بسیار بلند و آسمان خراش بسازند. مهندسان و معمارهاى زبردست در ساختن آن به تلاش پرداختند، نمرود با خود مى گفت: به زودى این برج به مرحله عالى خود مى رسد، آن گاه چون صیادى ماهر که به صید شکار مى پردازد، من نیز بر بام رفیع برج، با آسمانیان، یا با برج و باروى آن ها که ابراهیم را کمک مى کنند مى جنگم و آن ها را هدف قرار میدهم و براى همیشه از دستشان خلاص مى گردم، ساختمان برج به پایان رسید، روزى تعیین شد تا نمرود و رجال کشور او براى نمایش قدرت بر بام رفیع برج بروند و اظهار وجود کنند، ولى قبل از فرا رسیدن آن روز، طوفان شدیدى آمد و برج به سختى لرزید و قسمت بالاى برج ویران شد، سپس پایه هاى برج سقوط کرد، و برج خراب گردید و جمعى از دست اندرکاران نمرودى در میان آن به هلاکت رسیدند.(۲۱۱)

سفینه فضایى براى ترور خالق جهان!!

با این که با ویران شدن برج، سزاوار بود نمرود، عبرت بگیرد و از میان پوست غرور خارج شود، ولى آن خیره سر غافل به جاى عبرت، تصمیم دیگرى گرفت، که ما از آن به ساختن فضاپیما براى ترور خداى ابراهیمعلیه‌السلام تعبیر نموده ایم، به مهندسین فرمان داد: اطاقى کوچک بسازند به گونه اى که او را به سوى آسمان ببرند.

مهندسین به طراحى پرداختند، طرح آن ها به این صورت در آمد که اطاقى را از چوب محکم ساختند، چهار کرکس لاشخور را گرفتند و آن ها را مدتى با غذاهاى مختلف پرورش دادند سپس هر یک از آن ها را در قسمت پایین یکى از پایه هاى چهارگانه آن اطاق بستند، و مدتى آن ها را گرسنه نگهداشتند، سپس در قسمت وسط سقف آن اطاق، شقه هایى از گوشت نهادند، تا کرکس ها به طمع آن گوشت ها به پرواز در آیند و نمرود در آن اطاق همراه آن ها به سوى آسمان حرکت نماید.

این دستگاه با این ترتیب ساخته شد، نمرود با تیر و کمان خود به درون آن دستگاه رفت، و کرکسها به پرواز در آمدند، نمرود نیز با آن ها به سوى آسمان حرکت کرد، اما پس از چند لحظه، نمرود خود را در تاریکى شدید دید، وحشت و ترس او را فرا گرفت، بى درنگ طبق برنامه از پیش تعیین شده، آن گوشت ها را در قسمت پایین قرار داد، این بار کرکس ها به طمع رسیدن به گوشت سرازیر شده و با صداهاى دلخراش و بلند به طرف زمین به پرواز در آمدند...، به این ترتیب فضاپیماى نمرود به زمین نشست، و نمرود با کمال روسیاهى، شرمندگى، و سرافکندگى از آن خارج گردید.(۲۱۲)

هلاکت نمرود به وسیله یک پشه ناتوان

نمرود همچنان با مرکب سلطنت و غرور، تاخت و تاز مى کرد، و به شیوه هاى طاغوتى خود ادامه مى داد، خداوند براى آخرین بار حجت را بر او تمام کرد، تا اگر باز بر خیره سرى خود ادامه دهد، با ناتوانترین موجوداتش زندگى ننگین او را پایان بخشد.

خداوند فرشته اى را به صورت انسان، براى نصیحت نمرود نزد او فرستاد، این فرشته پس از ملاقات با نمرود، به او چنین گفت:

... اینک بعد از آن همه خیره سرى ها و آزارها و سپس سرافکندگى ها و شکست ها، سزاوار است که از مرکب سرکش غرور فرود آیى، و به خداى ابراهیمعلیه‌السلام که خداى آسمان ها و زمین است ایمان بیاورى، و از ظلم و ستم و شرک و استعمار، دست بردارى، در غیر این صورت فرصت و مهلت به آخر رسیده، اگر به روش خود ادامه دهى، خداوند داراى سپاه هاى فراوان است و کافى است که با ناتوانترین آن ها تو و ارتش عظیم تو را از پاى در آورد.

نمرود خیره سر، این نصایح را به باد مسخره گرفت و با کمال گستاخى و پررویى گفت: در سراسر زمین، هیچکس مانند من داراى نیروى نظامى نیست، اگر خداى ابراهیمعلیه‌السلامداراى سپاه هست، بگو فراهم کند، ما آماده جنگیدن با آنان هستیم.

فرشته گفت: اکنون که چنین است سپاه خود را آماده کن.

نمرود سه روز مهلت خواست و در این سه روز آن چه توانست در یک بیابان بسیار وسیع، به مانور و آماده سازى پرداخت، و سپاهیان بى کران او با نعره هاى گوش خراش به صحنه آمدند.

آن گاه نمرود، ابراهیم را طلبید و به او گفت: این لشگر من است!

ابراهیم جواب داد: شتاب مکن، هم اکنون سپاه من نیز فرا مى رسند.

در حالى که نمرود و نمرودیان، سرمست کیف و غرور بودند و از روى مسخره قاه قاه مى خندیدند، ناگاه از طرف آسمان انبوه بى کرانى از پشه ها ظاهر شدند و به جان سپاهیان نمرود افتادند (آن ها آن قدر زیاد بودند که مثلاً هزار پشه روى یک انسان مى افتاد، و آن قدر گرسنه بودند که گویى ماه ها غذا نخورده اند) طولى نکشید که ارتش عظیم نمرود در هم شکست و به طور مفتضحانه به خاک هلاکت افتاد.

شخص نمرود در برابر حمله برق آساى پشه ها به سوى قصر محکم خود گریخت، وارد قصر شد و در آن را محکم بست، و وحشت زده به اطراف نگاه کرد. در آن جا پشه اى ندید، احساس آرامش کرد، با خود مى گفت: نجات یافتم، آرام شدم، دیگر خبرى نیست...

در همین لحظه باز همان فرشته ناصح، به صورت انسان نزد نمرود آمد و او را نصیحت کرد و به او گفت: لشکر ابراهیم را دیدى! اکنون بیا و توبه کن و به خداى ابراهیمعلیه‌السلام ایمان بیاور تا نجات یابى!

نمرود به نصایح مهرانگیز آن فرشته ناصح، اعتنا نکرد. تا این که روزى یکى از همان پشه ها از روزنه اى به سوى نمرود پرید، لب پایین و بالاى او را گزید، لبهاى او ورم کرد، سرانجام همان پشه از راه بینى به مغز او راه یافت و همین موضوع به قدرى باعث درد شدید و ناراحتى او شد، که گماشتگان سر او را مى کوبیدند تا آرام گیرد، سرانجام او با آه و ناله و وضعیت بسیار نکبت بارى به هلاکت رسید، و طومار زندگى ننگینش پیچیده شد(۲۱۳) به تعبیر قرآن

( وَ اَرادُوا بِه کَیداً فَجعَلناهُم الاَخسَرینَ؛ )

نمرودیان با تزویر و نقشه هاى گوناگون خواستند تا ابراهیم را شکست دهند، ولى خود شکست خوردند.(۲۱۴)

به گفته پروین اعتصامى:

خواست تا لاف خداوندى زند          برج و بارى خدا را بشکند

پشه اى را حکم فرمودم که خیز              خاکش اندر دیده خودبین بریز

جالب این که: حضرت علىعلیه‌السلام در ضمن پاسخ به پرسش هاى یکى از اهالى شام فرمود: دشمنان در روز چهارشنبه ابراهیمعلیه‌السلام را در میان منجنیق نهادند و در درون آتش پرتاب نمودند، سرانجام خداوند در روز چهارشنبه، پشه اى بر نمرود مسلط گردانید...

و امام صادقعلیه‌السلام فرمود: خداوند ناتوان ترین خلق خود، پشه را به سوى یکى از جباران خودکامه (نمرود) فرستاد، آن پشه در بینى او وارد گردید، تا به مغز او رسید، و او را به هلاکت رسانید، و این یکى از حکمت هاى الهى است که با ناتوان ترین مخلوقاتش، قلدرترین موجودات را از پاى در مى آورد.(۲۱۵)

و از ابن عباس روایت شده: پشه لب نمرود را گزید، نمرود تلاش کرد تا آن را با دستش بگیرد، پشه به داخل سوراخ بینى او پرید، او تلاش کرد که آن را از بینى خارج سازد، پشه خود را به سوى مغز او رسانید، خداوند به وسیله همان پشه، چهل شب او را عذاب کرد تا به هلاکت رسید.(۲۱۶)

نیز روایت شده: آن پشه نیمه فلج بود، و یک قسمت از بدنش قوت نداشت، وقتى که وارد مغز نمرود شد به زبان حال چنین گفت: اى نمرود! اگر مى توانى مرده را زنده کنى، این نیمه مرده مرا زنده کن، تا با قوت آن قسمت از بدنم که فلجى آن خوب شده، از بینى تو بیرون آیم، و یا این قسم بدنم را که سالم است بمیران تا خلاص شوى.(۲۱۷)

هجرت ابراهیم، و دفاع او از حقش در مورد توقیف اموالش

در مدتى که ابراهیم در سرزمین بابل بود، جمعى، از جمله حضرت لوطعلیه‌السلام و ساره به او ایمان آوردند، او با ساره ازدواج کرد، از طرف پدر ساره، زمین هاى مزروعى و گوسفندهاى بسیار، به ساره رسیده بود، ابراهیمعلیه‌السلام مدتى در ضمن دعوت مردم به توحید، به کشاورزى و دامدارى پرداخت، تا این که تصمیم گرفت از سرزمین بابل به سوى فلسطین هجرت کند و دعوت خود را به آن سرزمین بکشاند، اموال خود از جمله گوسفندهاى خود را برداشت و همراه چند نفر با همسرش ساره، حرکت کردند.

ولى از طرف حاکم وقت (بقایاى دستگاه نمرودى) اموال ابراهیمعلیه‌السلام را توقیف کردند.

ماجرا به دادگاه کشیده شد، ابراهیمعلیه‌السلام در دادگان، خطاب به قاضى چنین گفت:

من (و همسرم) سال ها زحمت کشیده ایم و این اموال را به دست آورده ایم(۲۱۸) اگر مى خواهید، اموال مرا مصادره کنید، بنابراین سال هاى عمرم را که صرف تحصیل این اموال شده، برگردانید.

قاضى در برابر استدلال منطقى ابراهیم، عقب نشینى کرد و گفت: حق با ابراهیم است.(۲۱۹)

ابراهیمعلیه‌السلام آزاد شد و همراه اموال خود به هجرت ادامه داد و با توکل به خدا و استمداد از درگاه حق، حرکت کرد، تا تحول تازه اى در منطقه جدیدى به وجود آورد، سخنش این بود که:

( اءنّى ذاهِب الى رَبّى سَیهدِینَ؛ )

من (هرجا بروم) به سوى پروردگارم مى روم، او راهنماى من است، و با هدایت او ترسى ندارم.(۲۲۰)

اهمیت پوشش زن در سیره ابراهیمعلیه‌السلام

ابراهیم در مسیر هجرت همراه ساره و لوطعلیه‌السلام عبور مى کردند، ابراهیمعلیه‌السلام براى حفظ ناموس خود ساره از نگاه چشم هاى گناهکار، صندوق ساخته بود و ساره را در میان آن نهاده بود، هنگامى که به مرز ایالت مصر رسیدند، حاکم مصر به نام عزاره در مرز ایالت مصر، مأموران گمرکى گماشته بود، تا عوارض گمرکى را از کاروانهایى که وارد سرزمین مصر مى شوند، بگیرند. مأمور به بررسى اموال ابراهیمعلیه‌السلام پرداخت، تا این که چشمش به صندوق افتاد، به ابراهیم گفت: در صندوق را بگشا، تا محتوى آن را قیمت کرده و یک دهم قیمت آن را براى وصول، مشخص کنم.

ابراهیم: خیال کن این صندوق پر از طلا و نقره است، یک درهم آن را حساب کن تا بپردازم، ولى آن را باز نمى کنم.

مأمور که عصبانى شده بود، ابراهیمعلیه‌السلام را مجبور کرد تا درِ صندوق را باز کند.

سرانجام ابراهیمعلیه‌السلام به اجبار دژخیمان، در صندوق را گشود، مأمور وصول، ناگهان زن با جمالى را در میان صندوق دید و به ابراهیم گفت: این زن با تو چه نسبتى دارد؟

ابراهیم: این زن دختر خاله و همسر من است.

مأمور: چرا او را در میان صندوق نهاده اى؟

ابراهیم: غیرتم نسبت به ناموسم چنین اقتضا کرد، تا چشم ناپاکى به او نیفتد.

مأمور: من اجازه حرکت به تو نمى دهم تا به حاکم مصر خبر بدهم، تا او از ماجراى تو و این زن آگاه شود.

مأمور براى حاکم مصر پیام فرستاد و ماجرا را به او گزارش داد، حاکم مصر دستور داد تا صندوق را نزد او ببرند.

مى خواستند تنها صندوق را ببرند، ابراهیم گفت: من هرگز از صندوق جدا نمى شوم مگر این که کشته شوم.

ماجرا را به حاکم گزارش دادند، حاکم دستور داد که: صندوق را همراه ابراهیم نزد من بیاورید.

مأموران، ابراهیم را همراه صندوق و سایر اموالش نزد حاکم مصر بردند، حاکم مصر به ابراهیم گفت: در صندوق را باز کن.

ابراهیم: همسر و دختر خاله ام در میان صندوق است، حاضرم همه اموالم را بدهم، ولى در صندوق را باز نکنم.

حاکم از این سخن ابراهیم، سخت ناراحت شد و ابراهیم را مجبور کرد که در صندوق را بگشاید، ابراهیم آن را گشود.

حاکم با نگاه به ساره، دست به طرف او دراز کرد.

ابراهیمعلیه‌السلام از شدت غیرت به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا دست حاکم را از دست درازى به سوى همسرم کوتاه کن.

بى درنگ دست حاکم در وسط راه خشک شد، حاکم به دست و پا افتاد و به ابراهیم گفت: آیا خداى تو چنین کرد؟

ابراهیم: آرى، خداى من غیرت را دوست دارد، و گناه را بد مى داند، او تو را از گناه بازداشت.

حاکم: از خدایت بخواه دستم خوب شود، در این صورت دیگر دست درازى نمى کنم.

ابراهیم، از خدا خواست، دست او خوب شد، ولى بار دیگر به سوى ساره دست درازى کرد، باز با دعاى ابراهیمعلیه‌السلام دستش در وسط راه خشک گردید، و این موضوع سه بار تکرار شد، سرانجام حاکم با التماس از ابراهیم خواست که از خدا بخواهد تا دست او خوب شود.

ابراهیم: اگر قصد تکرار ندارى، دعا مى کنم.

حاکم: با همین شرط دعا کن.

ابراهیم دعا کرد و دست حاکم خوب شد، وقتى که حاکم این معجزه و غیرت را از ابراهیم دید، احترام شایانى به او کرد و گفت: تو در این سرزمین آزاد هستى، هر جا مى خواهى، برو، ولى یک تقاضا از شما دارم و آن این که: کنیزى را به همسرت ببخشم تا او را خدمتگزارى کند.

ابراهیم تقاضاى حاکم را پذیرفت.

حاکم آن کنیز را که نامش هاجر بود به ساره بخشید و احترام و عذرخواهى شایانى از ابراهیم کرد و به آیین ابراهیم گروید، و دستور داد عوارض گمرکى را از او نگیرند.

به این ترتیب غیرت و معجزه و و اخلاق ابراهیم موجب گرایش حاکم مصر به آیین ابراهیم گردید، و او ابراهیم را با احترام بسیار، بدرقه کرد...(۲۲۱)

ابراهیمعلیه‌السلام در هجرتگاه، و تولد اسماعیلعلیه‌السلام و اسحاق

ابراهیمعلیه‌السلام به فلسطین رسید، قسمت بالاى آن را براى سکونت برگزید، و لوطعلیه‌السلام را به قسمت پایین با فاصله هشت فرسخ فرستاد، و پس از مدتى در روستاى حبرون که اکنون به شهر قدس خلیل معروف است ساکن شد.

ابراهیم و لوط، در آن سرزمین، مردم را به توحید و آیین الهى دعوت مى کردند و از بت پرستى و هرگونه فساد بر حذر مى داشتند، سال ها از این ماجرا گذشت، ابراهیمعلیه‌السلام به سن و سال پیرى رسید، ولى فرزندى نداشت زیرا همسرش ساره نازا بود، ابراهیم دوست داشت، پسرى داشته باشد، تا پس از او راهش را ادامه دهد.

ابراهیمعلیه‌السلام به ساره پیشنهاد کرد، تا کنیزش هاجر را به او بفروشد، تا بلکه از او داراى فرزند گردد، ساره هاجر را به ابراهیم بخشید، هاجر همسر ابراهیم گردید، و پس از مدتى از او داراى پسر شد که نامش را اسماعیل گذاشتند.

ابراهیم بارها از خدا خواسته بود که فرزند پاکى به او بدهد، خداوند به او مژده داده بود که فرزندى متین و صبور، به او خواهد داد.(۲۲۲)

این فرزند همان اسماعیل بود که خانه ابراهیم را لبریز از شادى و نشاط کرد.

ساره نیز سال ها در انتظار بود که خداوند به او فرزندى بدهد، به خصوص وقتى که اسماعیل را میدید، آرزویش به داشتن فرزند بیشتر مى شد، از ابراهیم مى خواست دعا کند و از امدادهاى غیبى استمداد بطلبد، تا داراى فرزند گردد.

ابراهیم دعا کرد، دعاى غیر عادى ابراهیمعلیه‌السلام به استجابت رسید و سرانجام فرشتگان الهى او را به پسرى به نام اسحاق بشارت دادند، هنگامى که ابراهیم این بشارت را به ساره گفت، ساره از روى تعجب خندید، و گفت: واى بر من، آیا با این که پیر و فرتوت هستم، و شوهرم ابراهیم نیز پیر است، داراى فرزند مى شوم؟! به راستى بسیار عجیب است!(۲۲۳)

طولى نکشید که بشارت الهى تحقق یافت و کانون گرم خانواده ابراهیم با وجود نو گلى به نام اسحاق گرم تر شد.

از این پس فصل جدیدى در زندگى ابراهیمعلیه‌السلام پدید آمد، از پاداش هاى مخصوص الهى به ابراهیمعلیه‌السلام دو فرزند صالح به نام اسماعیل و اسحاقعلیه‌السلام بود، تا عصاى پیرى او گردند و راه او را ادامه دهند.

 

پاک زیستى ابراهیمعلیه‌السلام

روزى ابراهیمعلیه‌السلام وقتى که صبح برخاست (به آیینه نگاه کرد) در صورت خود یک لاخ موى سفید دید که نشانه پیرى است، گفت:

( الحمدُ للهِ الَّذِى بَلَغنى هذا المَبلَغَ وَ لَم اَعصِى اللهَ طَرفَةَ عَینٍ؛ )

حمد و سپاس خداوندى را که مرا به این سن و سال رسانید که در این مدت به اندازه یک چشم به هم زدن گناه نکردم.(۲۲۴)

مهمان دوستى ابراهیمعلیه‌السلام و لقب خلیل براى او

در مهمان دوستى ابراهیمعلیه‌السلام سخن هاى بسیار گفته اند، از جمله:

۱ - روزى پنج نفر به خانه ابراهیمعلیه‌السلام آمدند (ان ها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئیل، به صورت انسان(۲۲۵) نزد ابراهیمعلیه‌السلام آمده بودند). ابراهیم با این که آن ها را نمى شناخت، گوساله اى را کشت و براى آن ها غذاى لذیذى فراهم کرد(۲۲۶) و جلو آن ها نهاد، آن ها گفتند: از این غذا نمى خوریم، مگر این که به ما خبر دهى که قیمت این گوساله چقدر است؟!

ابراهیم گفت: قیمت این غذا آن است که در آغاز خوردن( بسم الله ) و در پایان( الحمدلله ) بگویید.

جبرئیل به همراهان خود گفت: سزاوار است که خداوند این مرد را به عنوان خلیل (دوست خالص) خود برگزیند.(۲۲۷)

۲ - روزى دیگر، گروهى بر ابراهیمعلیه‌السلام وارد شدند، در خانه غذا نبود، ابراهیم با خود گفت: اگر تیرهاى سقف خانه را بیرون بیاورم و به نجار بفروشم، تا غذاى مهمانان را فراهم کنم، مى ترسم بت پرستان از آن تیرها، بت بسازند. سرانجام مهمانان را در اطاق مهمانى جاى داد و پیراهن خود را برداشت و از خانه بیرون رفت، تا به محلى رسید و در آن جا مشغول نماز شد، پس از خواندن دو رکعت نماز، دید پیراهنش نیست، دانست که خداوند اسباب کار را فراهم نموده است، به خانه بازگشت، همسرش ساره را دید که سرگرم آماده نمودن غذا است، پرسید: این غذا را از کجا تهیه نمودى؟

ساره گفت: این غذا از همان مواد است که توسط مردى فرستادى، معلوم شد که خداوند لطف فرموده و با دست غیبى خود آن غذا را به خانه ابراهیمعلیه‌السلام فرستاده است.(۲۲۸)

۳ - امام صادقعلیه‌السلام فرمود: ابراهیمعلیه‌السلام پدر مهربانى براى مهمانان بود، هرگاه به او مهمان نمى رسید، از خانه بیرون مى آمد و به جستجوى مهمان مى پرداخت. روزى براى پیدا کردن مهمان از خانه خارج شد و در خانه را بست و قفل کرد و کلید آن را همراه خود برد، پس از ساعتى جستجو، به خانه بازگشت ناگاه مردى یا شبیه مردى را در خانه خود دید، به او گفت: اى بنده خدا! با اجازه چه کسى وارد این خانه شدى؟

آن مرد گفت: با اجازه پروردگار این خانه، این سخن سه بار بین ابراهیمعلیه‌السلام و آن مرد تکرار شد، ابراهیم دریافت که آن مرد جبرئیل است، خداوند را شکر و سپاس نمود. در این هنگام جبرئیل گفت: خداوند مرا به سوى یکى از بندگانش که او را خلیل (و دوست خالص) خود کرده، فرستاده است.

ابراهیم فرمود: آن بنده را به من معرفى کن، تا آخر عمر خدمتگزار او گردم.

جبرئیل گفت: آن بنده تو هستى.

ابراهیم گفت: چرا خداوند مرا خلیل خوانده است؟

جبرئیل گفت: زیرا تو هرگز از احدى چیزى را درخواست نکردى و هیچ کس هنگام درخواست از تو جواب منفى نشنید.(۲۲۹)

رحمت وسیع خدا در مقایسه با همان خواهى ابراهیمعلیه‌السلام

روایت شده: تا مهمان به خانه ابراهیمعلیه‌السلام نمى آمد، او در خانه غذا نمى خورد، وقتى فرا رسید که یک شبانه روز مهمان بر او وارد نشد، او از خانه بیرون آمد و در صحرا به جستجوى مهمان پرداخت، پیرمردى را دید، جویاى حال او شد، وقتى خوب به جستجو پرداخت فهمید آن پیرمرد، بت پرست است، ابراهیم گفت: افسوس، اگر تو مسلمان بودى، مهمان من مى شدى و از غذاى من مى خوردى.

پیرمرد از کنار ابراهیمعلیه‌السلام گذشت. در این هنگام جبرئیل بر ابراهیمعلیه‌السلام نازل شد و گفت: خداوند سلام مى رساند و مى فرماید این پیرمرد هفتاد سال مشرک و بت پرست بود، و ما رزق او را کم نکردیم، اینک چاشت یک روز او را به تو حواله نمودیم، ولى تو به خاطر بت پرستى او، به او غذا ندادى.

ابراهیمعلیه‌السلام از کرده خود پشیمان شد و به عقب بازگشت و به جستجوى آن پیرمرد پرداخت، تا او را پیدا کرد و به خانه خود دعوت نمود، پیرمرد گفت: چرا بار اول مرا رد کردى، و اینک پذیرفتى؟

ابراهیمعلیه‌السلام پیام و هشدار خداوند را به او خبر داد.

پیرمرد در فکر فرو رفت و سپس گفت: نافرمانى از چنین خداوند بزرگوارى، دور از مروت و جوانمردى است. آن گاه به آیین ابراهیمعلیه‌السلام گرویده شد و آن را پذیرفت و بر اثر خلوص و کوشش در راه خدا پرستى، از بزرگان دین شد.(۲۳۰)

ملاقات ابراهیمعلیه‌السلام با ماریا عابد سال خورده

در عصر حضرت ابراهیم عابدى زندگى مى کرد که گویند ۶۶۰ سال عمر کرده بود، او در جزیره اى به عبادت اشتغال داشت، و بین او و مردم دریاچه اى عمیق فاصله داشت، او هر سه سال از جزیره خارج مى شد و به میان مردم مى آمد و در صحرایى به عبادت مشغول مى شد، روزى هنگام خروج و عبور، در صحرا گوسفندانى را دید که به قدرى زیبا و براق و لطیف بودند گویى روغن به بدنشان مالیده شده بود، در کنار آن گوسفندان، جوان زیبایى را که چهره اش همچون پاره ماه مى درخشید مشاهده نمود که آن گوسفندان را مى چراند، مجذوب آن جوان و گوسفندانش شد و نزد او آمد و گفت: اى جوان این گوسفندان مال کیست؟

جوان: مال حضرت ابراهیم خلیل الرحمن است.

ماریا: تو کیستى؟

جوان: من پسر ابراهیم هستم و نامم اسحاق است.

ماریا پیش خود گفت: خدایا مرا قبل از آن که بمیرم، به دیدار ابراهیم خلیل موفق گردان.

سپس ماریا از آن جا گذشت، اسحاق ماجراى دیدار ماریا و گفتار او را به پدرش ابراهیم خبر داد، سه سال از این ماجرا گذشت.

ابراهیم مشتاق دیدار ماریا شد، تصمیم گرفت او را زیارت کند، سرانجام در سیر و سیاحت خود به صحرا رفت، و در آن جا ماریا را که مشغول عبادت و نماز بود ملاقات کرد، از نام و مدت عمر او پرسید، ماریا پاسخ داد، ابراهیم پرسید: در کجا سکونت دارى؟

ماریا: در جزیره اى زندگى مى کنم.

ابراهیم: دوست دارم به خانه ات بیایم و چگونگى زندگى تو را بنگرم.

ماریا: من میوه هاى تازه را خشک مى کنم و به اندازه یک سال خود ذخیره مى نمایم، و سپس به جزیره مى برم و غذاى یک سال خود را تأمین مى نمایم، ابراهیم و ماریا حرکت کردند تا کنار آب آمدند.

ابراهیم: در کنار آب، کشتى و وسیله دیگر وجود ندارد، چگونه از آن آب خلیج عبور مى کنى، و به جزیره مى رسى؟

ماریا: به اذن خدا بر روى آب راه مى روم.

ابراهیم: من نیز حرکت مى کنم شاید همان خداوندى که آب را تحت تسخیر تو قرار داده، تحت تسخیر من نیز قرار دهد.

ماریا جلو افتاد و( بسم الله ) گفت و روى آب حرکت نمود، ابراهیم نیز بسم الله گفت و روى آب حرکت نمود، ماریا دید ابراهیم نیز مانند او بر روى آب حرکت مى کند، شگفت زده شد، و همراه ابراهیم به جزیره رسیدند، ابراهیم سه روز مهمان ماریا بود، ولى خود را معرفى نکرد، تا این که ابراهیم به ماریا گفت: چقدر در جاى زیبا و شادابى هستى، آیا مى خواهى دعا کنى که خداوند مرا نیز در همین جا سکونت دهد تا همنشین تو گردم؟

ماریا: من دعا نمى کنم!

ابراهیم: چرا دعا نمى کنى؟

ماریا: زیرا سه سال است حاجتى دارم و دعا کرده ام خداوند آن را اجابت ننموده است.

ابراهیم: دعاى تو چیست؟

ماریا ماجراى دیدن گوسفندان زیبا و اسحاق را بازگو کرد و گفت: سه سال است که دعا مى کنم که خداوند مرا به زیارت ابراهیم خلیل موفق کند، ولى هنوز خداوند دعاى مرا مستجاب ننموده است.

ابراهیم در این هنگام خود را معرفى کرد و گفت: اینک خداوند دعاى تو را اجابت نموده است، من ابراهیم هستم.

ماریا شادمان شد و برخاست و ابراهیم را در آغوش گرفت، و مقدم او را گرامى داشت.(۲۳۱)

طبق بعضى از روایات، ابراهیم از ماریا پرسید چه روزى سخت ترین روزها است؟

او جواب داد: روز قیامت.

ابراهیم گفت: بیا با هم براى نجات خود و امت از سختى روز قیامت دعا کنیم، ماریا گفت: چون سه سال است دعایم مستجاب نشده، من دعا نمى کنم... پس از آن که ماریا فهمید دعایش با دیدار ابراهیم به استجابت رسیده، با ابراهیمعلیه‌السلام در مورد نجات خداپرستان در روز سخت قیامت دعا کردند، و خوشبختى خود و آن ها را در آن روز مکافات، از درگاه خداوند خواستند به این ترتیب که ابراهیم دعا مى کرد و عابد آمین مى گفت.(۲۳۲)

ابراهیم بسیار خرسند بود که دوستى تازه پیدا کرده که دل از دنیا کنده و دل به خدا داده و به عشق خدا، همواره مناجات و راز و نیاز مى کند.

تابلوى دیگرى از عشق سرشار ابراهیم به خدا

ابراهیمعلیه‌السلام در عین آن که عابد، پارسا و شیفته حق بود، مرد کار و تلاش بود، هرگز براى خود روا نمى دانست که بى کار باشد، بخشى از زندگى او به کشاورزى و دامدارى گذشت، و در این راستا پیشرفت وسیعى کرد، و صاحب چند گله گوسفند شد.

بعضى از فرشتگان به خدا عرض کردند: دوستى ابراهیم با تو به خاطر آن همه نعمت هاى فراوانى است که به او عطا کرده اى؟

خداوند خواست به آن ها نشان دهد که چنین نیست، بلکه ابراهیم خدا را به حق شناخته است، به جبرئیل فرمود: در کنار ابراهیم برو و مرا یاد کن

جبرئیل کنار ابراهیم آمد دید او در کنار گوسفندان خود است، روى تلى ایستاد و با صداى بلند گفت:

( سبُّوح قُدُّوس ربُّ الملائِکةِ و الرُّوحِ؛ )

پاک و منزه است خداى فرشتگان و روح!

ابراهیم تا نام خدا را شنید، آن چنان شور و حالى پیدا کرد و هیجان زده شد که زبان حالش این بود:

این مطرب از کجاست که بر گفت نام دوست                 تا جان و جامه نثار دهم در هواى دوست

دل زنده مى شود به امید وفاى یار            جان رقص مى کند به سماع کلام دوست

ابراهیم به اطراف نگریست و شخصى را روى تلى دید نزدش آمد و گفت:

آیا تو بودى که نام دوستم را به زبان آوردى؟

او گفت: آرى.

ابراهیم گفت: بار دیگر از نام دوستم یاد کن، یک سوم گوسفندانم را به تو خواهم بخشید.

او گفت:( سبُّوح قُدُّوس ربُّ الملائِکةِ و الرُّوحِ )

ابراهیمعلیه‌السلام با شنیدن این واژه ها که یاد آور خداى یکتا و بى همتا بود، چنان لذت مى برد که قابل توصیف نیست، نزد آن شخص رفت و گفت: یک بار دیگر نام دوستم را یاد کن، نصف گوسفندانم را به تو خواهم بخشید.

آن شخص براى بار سوم، واژه هاى فوق را تکرار کرد، ابراهیم نزد او رفت و گفت: یک بار دیگر از نام دوستم یاد کن، همه گوسفندانم را به تو خواهم بخشید.

آن شخص، آن واژه ها را تکرار کرد.

ابراهیم گفت: دیگر چیزى ندارم، خودم را به عنوان برده بگیر، و یک بار دیگر نام دوستم را به زبان آور!

آن شخص نام خدا را به زبان آورد، ابراهیم نزد او رفت و گفت: اینک من و گوسفندانم را ضبط کن که از آن تو هستم.

در این هنگام جبرئیل خود را معرفى کرد و گفت: من جبرئیلم، نیازى به دوستى تو ندارم، به راستى که مراحل دوستى خدا را به آخر رسانده اى، سزاوار است که خداوند تو را به عنوان خلیل (دوست خالص) خود برگزیند.(۲۳۳)

آرزوى ابراهیم خلیلعلیه‌السلام

شب بود، جمعى از اصحاب، در محضر رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نشسته بودند و از بیانات آن بزرگوار، بهره مند مى شدند، آن بزرگوار در آن شب این جریان را بیان کرد و فرمود:

آن شب که مرا به سوى آسمان ها به معراج مى بردند (یعنى در شب ۱۷ یا ۲۱ ماه رمضان سال ۱۰ یا ۱۲ بعثت) هنگامى که به آسمان سوم رسیدم، منبرى براى من نصب نمودند، من بر عرشه منبر قرار گرفتم و ابراهیم خلیل در پله پایین عرشه، قرار گرفت و سایر پیامبران در پله هاى پایین قرار گرفتند.

در این هنگام علىعلیه‌السلام ظاهر شد که بر شترى از نور، سوار بود و صورتش مانند ماه شب چهارده مى درخشید، و جمعى چون ستارگان تابان در اطراف او بودند، در این وقت، ابراهیم خلیل به من گفت: این (اشاره به علىعلیه‌السلام ) کدام پیامبر بزرگ و یا فرشته بلندمقام است؟ گفتم:

او نه پیامبر است و نه فرشته، بلکه برادرم و پسرعمویم و دامادم و وارث علمم، على بن ابى طالبعلیه‌السلام است.

پرسید: این گروهى که در اطراف او هستند، کیانند؟

گفتم: این گروه، شیعیان على بن ابى طالبعلیه‌السلام هستند.

ابراهیم علاقمند شد که جزء شیعیان علىعلیه‌السلام باشد، به خدا عرض کرد: پروردگارا! مرا از شیعیان على بن ابى طالبعلیه‌السلام قرار بده.

در این هنگام جبرئیل نازل شد و این آیه (۸۱ سوره صافات) را خواند:

( وَ اءنّ مَن شیعَتِهِ لَاِبراهِیمَ؛ )

و از شیعیان او (در اصول اعتقادات) ابراهیم است.(۲۳۴)

پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به اصحاب فرمود: هرگاه بر پیامبران پیشین صلوات فرستادید، نخست به من صلوات بفرستید، سپس به آن ها، جز در مورد ابراهیم خلیل که هرگاه خواستید به من صلوات بفرستید، نخست به ابراهیم خلیل صلوات بفرستید،

پرسیدند: چرا؟

فرمود: به همین دلیل که بیان کردم (او آرزو کرد تا از شیعیان على بن ابى طالب باشد.)(۲۳۵)

گوشه اى از دعاى ابراهیمعلیه‌السلام

از ویژگى هاى ابراهیم این بود که بسیار دعا مى کرد، و بسیار مناجات و راز و نیاز با خدا مى نمود، از این رو در آیه ۷۵ سوره هود مى خوانیم:

( اءنّ ابراهیمَ لَحَلیم اوَّاه مُنیبٌ؛ )

همانا ابراهیم بسیار بردبار، و بسیار ناله کننده به درگاه خدا و بازگشت کننده به سوى خدا بود.

به عنوان نمونه؛ بخشى از دعاهاى ابراهیم بعد از ساختن کعبه چنین بود:

پروردگارا! این شهر (مکه) را شهر امنى قرار ده! و من و فرزندانمن را از پرستش بتها دور نگه دار!

پروردگارا! آن ها (بتها) بسیارى از مردم را گمراه ساختند! هر کس از من پیروى کند از من است و هر کس نافرمانى من کند، تو بخشنده و مهربانى.

پروردگارا! من بعضى از فرزندانم را در سرزمین بى آب و علفى در کنار خانه اى که حرم توست، ساکن ساختم، تا نماز را بر پا دارند، تو دلهاى گروهى از مردم را متوجه آن ها ساز، و از ثمرات به آن ها روزى ده، شاید آنان شکر تو را به جاى آورند.

پروردگارا! تو مى دانى آن چه را ما پنهان یا آشکار مى کنیم، و چیزى در زمین و آسمان بر خدا پنهان نیست.(۲۳۶)

رحلت آرام و شاد ابراهیمعلیه‌السلام

روزى عزرائیل نزد ابراهیم آمد تا جان او را قبض کند، ابراهیم مرگ را دوست نداشت، عزرائیل متوجه شد و عرض کرد: ابراهیم، مرگ را ناخوش دارد.

خداوند به عزرائیل وحى کرد: ابراهیم را آزاد بگذار چرا که او دوست دارد زنده باشد و مرا عبادت کند.

مدتها از این ماجرا گذشت، تا روزى ابراهیم پیرمرد بسیار فرتوتى را دید که آن چه مى خورد، نیروى هضم ندارد و آن غذا از دهان او بیرون مى آید، دیدن این منظره سخت و رنج آور، موجب شد که ابراهیم ادامه زندگى را تلخ بداند، و به مرگ علاقمند شود، در همین وقت، به خانه خود بازگشت، ناگاه یک شخص بسیار نورانى را که تا آن روز چنان شخص زیبایى را ندیده بود، مشاهده کرد، پرسید:

تو کیستى؟

او گفت: من فرشته مرگ (عزرائیل) هستم.

ابراهیم گفت: سبحان الله! چه کسى است که از نزدیک شدن به تو و دیدار تو بى علاقه باشد، با این که داراى چنین جمالى دل آرا هستى.

عزرائیل گفت: اى خلیل خدا! هر گاه خداوند خیر و سعادت کسى را بخواهد مرا با این صورت نزد او مى فرستد، و اگر شر و بدبختى او را بخواهد، مرا در چهره دیگر نزد او بفرستد. آن گاه روح ابراهیم را قبض کرد.(۲۳۷)

به این ترتیب ابراهیم در سن ۱۷۵ سالگى با کمال دلخوشى و شادابى، به سراى آخرت شتافت.

در روایت دیگر از امیرمؤمنانعلیه‌السلام نقل شده فرمود: هنگامى که خداوند خواست ابراهیم را قبض روح کند، عزرائیل را نزد او فرستاد، عزرائیل نزد ابراهیم آمد و سلام کرد، ابراهیم جواب سلام او را داد و پرسید:

آیا براى قبض روح آمده اى یا براى احوالپرسى؟

عزرائیل: براى قبض روح آمده ام.

ابراهیم: آیا دوستى را دیده اى که دوستش را بمیراند؟

عزرائیل بازگشت و به خدا عرض کرد: ابراهیم چنین میگوید، خداوند به اون وحى نمود به ابراهیم بگو:

( هَل رَأیتَ حبیباً یکرَهُ لقاءَ حبیبِهِ، اءنّ الحَبیبَ یحبُّ لِقاءَ حَبیبِهِ؛ )

آیا دوستى را دیده اى که از دیدار دوستش بى علاقه باشد، همانا دوست، به دیدار علاقمند است.(۲۳۸)

ابراهیم به لقاى خدا، اشتیاق یافت و با شور و شوق، دعوت حق را پذیرفت و در سن ۱۷۵ سالگى به لقاء الله پیوست.

پایان داستان هاى زندگى حضرت ابراهیمعلیه‌السلام

۷ و ۸- اسماعیل و اسحاق فرزندان ابراهیمعلیه‌السلام

نام اسماعیل در قرآن دوازده بار، و نام اسحاق هفده بار آمده است، این دو پیامبر، از فرزندان ابراهیم از دو مادر بودند، مادر اسماعیل هاجر نام داشت، و مادر اسحاق ساره بود. خداوند این دو پسر را در سن پیرى ابراهیم به ابراهیم عطا فرمود، چنان که در آیه ۳۹ سوره ابراهیم از زبان ابراهیم مى خوانیم مى گوید:

( اَلْحَمْدُلِلَّه الَّذِى وَهَبَ لِى علَى الکِبَرِ اسماعِیلَ و اسحَاقَ اءنّ ربِّى سَمِیع الدُّعاء؛ )

حمد و سپاس خداوندى را که در پیرى اسماعیل و اسحاق را به من بخشید، قطعا پروردگار من شنونده (و اجابت کننده) دعا است.

از ابن عباس روایت شده، خداوند در سن نود و نه سالگى ابراهیم، اسماعیل را به او داد، و در سن صد و دوازده سالگى اسحاق را به او عطا فرمود، و از سعید بن جبیر نقل شده که ابراهیم تا ۱۱۷ سالگى فرزندى نداشت، سپس داراى فرزندانى به نام اسماعیل و اسحاق گردید.(۲۳۹)

ولادت حضرت اسماعیلعلیه‌السلام

حضرت ابراهیمعلیه‌السلام در آن هنگام که در سرزمین بابِل (عراق کنونى) بود، در ۳۷ سالگى با ساره دختر یکى از پیامبران به نام لاحج ازدواج کرد، ساره بانویى مهربان و باکمال بود و (همچون خدیجهعلیها‌السلام ) اموال بسیار داشت، همه آن اموال را در اختیار ابراهیم گذاشت، و ابراهیم آن اموال را در راه خدا مصرف نمود.(۲۴۰)

ساره در یک خانواده کشاورز و دامدار زندگى مى کرد، وقتى که همسر ابراهیم شد، گوسفندهایى بسیار و زمین هاى وسیعى که از ناحیه پدر به او به ارث رسیده بود، در اختیار ابراهیم گذاشت.

هنگامى که ابراهیم همراه ساره از بابِل به سوى سرزمین فلسطین هجرت کردند (چنان که قبلاً ذکر شد) در مسیر راه وقتى که به مصر رسیدند، حاکم مصر کنیزى را به نام هاجر به ساره بخشید، ابراهیم همراه ساره و هاجر وارد فلسطین شدند، و در آن جا به زندگى پرداختند و ابراهیم و لوط (برادر یا پسر خاله ساره) در این سرزمین به هدایت قوم پرداختند، ابراهیم در قسمت بلند فلسطین، و لوط در قسمت پایین فلسطین با فاصله هشت فرسخ، سکونت نمودند، و حضرت لوط در عین آن که پیغمبر بود، به نمایندگى از طرف ابراهیم در آن جا به راهنمایى مردم پرداخت.

سال ها گذشت ابراهیم با این که به سن پیرى رسیده بود، داراى فرزند نمى شد، علتش این بود که همسرش ساره بچه دار نمى شد، روزى ابراهیم به ساره چنین پیشنهاد کرد: اگر مایل هستى کنیزت هاجر را به من بفروش، شاید خداوند از ناحیه او فرزندى به ما عنایت کند، تا پس از ما راه ما را زنده کند.

ساره این پیشنهاد را پذیرفت، از این پس هاجر همسر ابراهیم گردید و پس از مدتى داراى فرزندى شد که نام او را اسماعیل گذاشتند. این همان فرزند صبور و بردبارى بود که ابراهیم از درگاه خدا درخواست نموده بود، و خداوند بشارت او را به ابراهیم داده بود.(۲۴۱)

با داشتن این فرزند، کانون زندگى ابراهیم، زیبا و شاد شد، چرا که اسماعیل ثمره یک قرن رنج و مشقت هاى ابراهیم بود.

طبیعى است که ساره نیز به خصوص هنگامى که چشمش به چهره اسماعیل مى افتاد، آرزو مى کرد که داراى فرزند باشد، گاه به ابراهیم مى گفت: از خدا بخواه من نیز داراى فرزند شوم.

ابراهیم و ساره گر چه هر دو پیر شده بودند، و دیگر امید فرزند داشتن در میان نبود، ولى ابراهیم بارها امدادهاى غیبى را دیده بود، از این رو داراى امید سرشار بود، و از خدا مى خواست که ساره نیز داراى فرزند شود، طولى نکشید که دعاى ابراهیم مستجاب شده و بشارت فرزندى به نام اسحاق به او داده شد.(۲۴۲)

چگونگى بشارت چنین بود: حضرت لوط مدتها قوم خود را به سوى خدا و اخلاق نیک دعوت مى کرد، ولى آن ها حضرت لوط را به استهزاء گرفتند و سرانجام مستحق کیفر سخت الهى گشتند، جبرئیل همواره چند نفر از فرشتگان مقرب مأمور شدند که نخست نزد ابراهیم بیایند و او را به تولد فرزندى به نام اسحاق مژده دهند، و سپس به سوى قوم لوط رفته و عذاب الهى را به آن ها برسانند.

روزى ابراهیم با همسرش ساره در خانه بود، ناگهان دید سه نفر (یا۹ نفر یا ۱۱ نفر) به صورت جوانانى نیرومند و زیبا بر ابراهیم وارد شدند و سلام کردند، ابراهیم که مهمان نواز بود بى درنگ گوساله اى کشت و از گوشت آن غذاى مطبوعى براى مهمانان فراهم کرد و جلو آن ها گذاشت، اما در حقیقت آن ها فرشته بودند که به صورت بشر به آن جا آمده بودند، و فرشته غذا نمى خورد، نخوردن غذا در آن زمان یک نوع علامت خطر بود، ابراهیم با آن همه شجاعت ترسید، از این رو که فکر مى کرد آن ها دزدند یا سوءقصد دارند و یا براى عذاب قوم خود آمده اند... ولى بى درنگ آن ها ابراهیم را از ترس بیرون آوردند و به او گفتند: نترس، ما براى دو مأموریت آمده ایم: ۱ - قوم ناپاک لوط را به مجازات اعمال ناپاکشان برسانیم ۲ - به تو مژده مى دهیم که خداوند به زودى فرزندى به نام اسحاق به تو مى دهد که پیامبر خواهد بود، سپس فرزندى به نام یعقوب به اسحاق خواهد داد که او نیز پیامبر است. ترس و وحشت از ابراهیم برطرف شد.

وقتى که این بشارت به گوش ساره رسید، از تعجب خندید و گفت: آیا من که پیر و فرتوت هستم و ابراهیم نیز پیر است داراى فرزند مى شوم، به راستى عجب است؟!

رسولان به ساره گفتند: آیا از فرمان و عنایت خداوند تعجب مى کنى؟ او خداى مهربان است، و در مورد شما چنین خواسته است، طولى نکشید که کانون گرم خانواده ابراهیم به وجود نوگلى به نام اسحاق گرمتر شد.(۲۴۳)

ابراهیم سپاس الهى را به جا آورد و گفت: شکر و سپاس خداوندى را که به من در سن پیرى اسماعیل و اسحاق را عنایت فرمود.(۲۴۴)

اسماعیل و مادرش در کنار کعبه

حس هووگرى گاهى به صورت هاى رنج آور در ساره بروز مى کرد، او وقتى که مى دید ابراهیم فرزند نوگلش اسماعیل را در کنار مادرش در آغوش مى گیرد و او را مى بوسد و نوازش مینماید، در درون ناراحت مى شد و در غم و اندوه فرو مى رفت، آتش حسادت در درونش شعله میکشید که چرا شوهرم ابراهیم باید همسر دیگر به نام هاجر داشته باشد؟ و هاجر که کنیز من بود، اینک همتاى من شود؟ و پسرش مانند پسر من مورد محبت ابراهیم قرار گیرد؟! و....

کوتاه سخن آن که: وسوسه هاى نفسانى، طوفانى از حزن و اندوه در ساره به وجود آورده بود و موجب مى شد که گاه و بیگاه با ابراهیم برخوردهاى نامناسب و زننده کند.

روایت شده: اسماعیل و اسحاق بزرگ شده خداوند (در حدى که مى توانستند با هم مسابقه کشتى یا مسابقه دویدن بگذارند) در یکى از مسابقه ها اسماعیل برنده شد، ابراهیم بى درنگ اسماعیل را گرفت و بر روى دامنش گذاشت، و اسحاق را در کنارش نشاند، این منظره ساره را بسیار ناراحت کرد، به طورى که با تندى به ابراهیم گفت: مگر بنا نبود که این دو فرزند را مساوى قرار ندهى؟! هاجر را از من دور کن و به جاى دیگر ببر.(۲۴۵)

از آن جا که ساره قبلاً مهربانى هاى بسیار به ابراهیم کرده بود، و ابراهیم همواره سعى داشت نسبت به او وفادار و خوشرفتار باشد، از این رو نمى توانست ساره را از خود برنجاند.

آزارهاى ساره باعث شد که ابراهیم شکایت او را به درگاه خدا برد، خداوند به ابراهیم چنین وحى کرد: مثال زن همچون مثال چوب کج خشک است اگر آن را به خود واگذارى از او بهره مى برى، و اگر خواسته باشى آن چوب را راست کنى شکسته خواهد شد.

آن گاه خداوند به ابراهیم فرمان داد که هاجر و اسماعیل را از ساره دور کند، ابراهیم عرض کرد: آن ها را به کجا ببرم؟ خداوند که مى خواست خانه اش کعبه به دست ابراهیم بازسازى شود به ابراهیم وحى کرد و فرمود: آن ها را به حرم و محل امن خودم و نخستین خانه اى که آن را براى انسان ها آفریدم، یعنى به مکه ببر.(۲۴۶)

ابراهیم با اجراى این فرمان گر چه از بن بست مشکل خانوادگى نجات یافت، ولى چنین کارى بسیار مشکل و رنج آور بود، زیرا باید عزیزانش هاجر و اسماعیل را از فلسطین آباد و خرم به دره خشک و تفتیده مکه کنار کعبه ببرد که در لابلاى کوه هاى زمخت و خشن قرار داشت.

اگر خوب بیندیشیم گذاشتن همسرو فرزند در آن بیابان و دره و در میان کوه ها، با توجه به روزهاى دغ و گرم و شب هاى تاریک در برابر درندگان، کار بسیار سخت و تلخى است. ولى ابراهیم مرد راه است، حماسه آفرین تاریخ است، اخلاص وبندگى او در برابر خدا به گونه اى است که خود را فناى محض میداند و همه وجودش را قطره اى در برابر اقیانوس بى کران.

ابراهیم، هاجر و اسماعیل خردسال را برداشت و از فلسطین به سوى مکه رهسپار گردید، این فاصله طولانى را با وسایل نقلیه آن زمان که شتر و الاغ بود پیمود تا به سرزمین خشک و سوزان مکه رسید، در آن جا یک قطره آب نبود و هیچ انسان و حیوان و پرنده اى وجود نداشت، به راستى ابراهیم در سخت ترین و عجیب ترین آزمایش هاى الهى قرار گرفت، با تصمیمى قاطع، فرمان خدا را اجرا کرد، هاجرو کودکش را در آن سرزمین خشک و سوزان گذاشت و آماده مراجعت گردید.

هنگام مراجعت هاجر در حالى که گریان و ناراحت بود، صدا زد: اى ابراهیم! چه کسى به تو دستور داده که ما را در سرزمینى بگذارى که نه گیاهى در آن وجود دارد و نه حیوان شیردهنده و نه حتى یک قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟

ابراهیم گفت: پروردگارم به من چنین دستور داده است.

وقتى که هاجر این سخن را شنید گفت: اکنون که چنین است، خداوند هرگز ما را به حال خود رها نخواهد کرد.

بازگشت ابراهیمعلیه‌السلام به فلسطین

در حالى که ابراهیم و هاجر، هر دو از فراق هم اشک مى ریختند از هم جدا شدند، ابراهیم به سوى فلسطین حرکت کرد، هاجر و اسماعیل در مکه ماندند.

وقتى که ابراهیم به تپه ذى طوى رسید، همانجا که اگر از آن جا سرازیر مى شد دیگر هاجر و اسماعیل را نمى دید، نظرى حسرت بار به آن ها نمود، آن گاه چنین دعا کرد:

خدایا شهر مکه را شهر امنى قرار بده - خدایا من و فرزندانم را از پرستش بت ها دورنگهدار - پروردگارا من بعضى از بستگانم (هاجر و اسماعیل) را در سرزمین بى آب وعلف در کنار خانه اى که حرم تو است ساکن کردم تا نماز را بر پا دارند، دل هاى مردم را به سوى آن ها و هدفشان متوجه ساز - و آن ها را از انواع میوه ها (ى مادى و معنوى) بهره مند کن - خدایا مرا و فرزندانم را از نمازگزاران قرار بده - پروردگارا دعاى مرا بپذیر و تقاضاى مرا بر آور - مرا بیامرز و از لغزشهایم بگذر، و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزى که حساب قیامت برپا مى شود بیامرز(۲۴۷)

به این ترتیب ابراهیم با چشمى اشکبار، هاجر و اسماعیل را به خدا سپرد و به سوى فلسطین حرکت کرد، در حالى که اطمینان داشت دعاهایش به اجابت مى رسد، زیرا همه شرایط استجابت را دارا بود.

پیدایش چشمه زمزمه سر آغاز توجه مردم به مکه

کعبه نخستین پرستشگاه یکتاپرستان بود که ساختمان نخستین آن را حضرت آدم به فرمان خدا ساخت، سپس در عصر حضرت نوح بر اثر توفان ویران شد و اثرى از آن باقى نماند، اینک هاجر و اسماعیل در کنار همین ساختمان ویران شده در دره کوه هاى زمخت، تنها قرار گرفته اند و به راستى که براى یک بانوى رنجدیده در کنار کودکش سکوت نمودن در چنین جایى بسیار وحشتناک است.

هاجر در آن شرایط سخت دل به خدا بست، صبر و استقامت را شیوه خود ساخت، در آن بیابان درخت خارى را دید، عبایش (چادرش) را روى آن درخت پهن کرد و سایه اى تشکیل داد، و با فرزند خردسالش اسماعیل، زیر سایه آن نشست.

اینک خود را در میان امواج فکرهاى گوناگون مى دید، گاهى به جسم ناتوان نور چشمش اسماعیل مى نگریست، و زمانى به مهربانى هاى ابراهیم و نامهرى هاى ساره و سرانجام در مورد سرنوشت خود و کودکش فکر مى کرد، ولى یاد خدا دل تپنده اش را آرامش مى داد، چند ساعت از روز گذشت، ناگاه اسماعیل در آن بیابان داغ و خشک اظهار تشنگى کرد.

کودک به پشت روى زمین افتاده و پاشنه هاى هر دو پاى را به زمین مى ساید، گویى از سنگ و خاک یارى مى طلبد.

مادر دلسوخته و تنها به اسماعیل رنجور و تشنه مى نگرد چه کند، اگر آب پیدا نشود میوه دلش و ثمره رنجهایش اسماعیل را از دست خواهد داد، برخاست و به اطراف رفت بلکه آبى پیدا کند، در چند قدمیش دو کوه کوچک (کوه صفا و کوه مروه) بود، نمایى از آب را روى کوه صفا دید با شتاب به سوى آن دوید، ولى وقتى به آن رسید دید آب نیست و آبنما است، باز به سوى صفا حرکت کرد و بار دیگر به سوى مروه و این رفت و آمد هفت بار تکرار شد، در حالى که گاهى به کودک بینوایش مى نگریست که نزدیک است از تشنگى جان دهد، مادر خسته شد و دید امیدش از هر سو بسته است، در حالى که اشک از چشمانش سرازیر بود به سوى فرزندش آمد، تا آخرین لحظات عمر او نزد کودکش باشد و عذر خود را بیان کند که هان اى میوه قلبم هرچه توان داشتم به جستجو پرداختم ولى آبى نیافتم، تا به کودک رسید ناگهان دید از زیر پاهاى اسماعیل آب زلال و گوارا پیدا شده است.

عجبا این کودک از شدت تشنگى آن قدر ناله کرده و پاهاى کوچکش را به زمین ساییده که به قدرت خدا، زمین طاقت نیاورده و آبش را بیرون ریخته است.

هاجر بسیار خوشحال شد، با ریگ و سنگ اطراف آب را گرفت و گفت: زمزم (اى آب آهسته باش) از این رو آب چشمه، زمزم نامیده شد و هم اکنون کنار کعبه، قرار گرفته که یاد آور خاطره عجیب هاجر و اسماعیل است.

هاجر و اسماعیل از آب نوشیدند، نشاط یافتند، هاجر دید بار دیگر خداوند با امداد غیبى به فریاد آن ها رسیده و دعاى همسرش ابراهیم مستجاب شده است، قلبش لبریز از توکل به خدا گردید.

طولى نکشید پرندگان از دور احساس کردند که در این بیابان آب پیدا شده، دسته دسته به طرف آن آمدند و از آن نوشیدند.

حرکت غیر عادى و دست جمعى پرندگان به سوى این چشمه و حتى رفت و آمد حیوانات وحشى به طرف آن باعث شد که نخست طایفه جُرهم که در عرفات (نزدیک مکه) سکونت داشتند دنبال پرندگان را گرفتند و آمدند کنار آن چشمه، دیدند کودکى کنار مادرش نشسته و چشمه آبى در آن جا پدید آمده است، از هاجر پرسیدند تو کیستى و سرگذشت تو چیست؟

هاجر تمام ماجرا را براى آن ها بیان کرد.

گروهى از سواران یمن که در بیابان مکه در حرکت بودند، از حرکت پرندگان احساس کردند آبى ظاهر شده، آن ها نیز به دنبال سیر حرکت پرندگان خود را کنار چشمه رساندند و دیدند بانویى همراه کودکش در کنار آب خوشگوارى نشسته است، تقاضاى آب کردند، هاجر به آن ها آب داد، آن ها نیز از نان و غذایى که به همراه داشتند به هاجر دادند، و به این ترتیب طایفه جرهم و قبایل دیگر به مکه راه یافتند.

رفته رفته مکه که بیابانى سوزان، بیش نبود، روز به روز رونق یافت و هر روز کاروان هایى به آن جا مى آمدند و روز به روز بر احترام هاجر افزوده مى شد، و رفته رفته خیمه ها در کنار آن چشمه زده شد، و بیابان تبدیل به شهرکى گشت.

هاجر خدا را سپاس گزارد که دعاى همسرش به اجابت رسیده و قلب هاى مردم به او متوجه گشته و از مواهب و روزى هاى الهى برخوردار شده است، کاروان ها نیز همواره شکر خدا مى کردند که به چنین موهبتى رسیده اند.(۲۴۸)

بازگشت ابراهیمعلیه‌السلام به فلسطین

ابراهیم به فلسطین برگشت، اما کراراً براى دیدار نور دیده اش اسماعیل و احوالپرسى از هاجر به مکه مى آمد، او این راه طولانى را طى مى کرد و از آن ها خبر مى گرفت، و از این که مشمول لطف الهى شده اند و از مواهب الهى برخوردارند بسیار خوشحال مى شد، ولى چندان در مکه نمى ماند و به خاطر این که ساره ناراحت نشود، زود به فلسطین بر مى گشت، این رفت و آمدهاى ابراهیم بین فلسطین و مکه یک نکته عمیقى نیز دارد و آن این که فلسطین و مکه این دو سرزمین پربرکت از نظر مادى و معنوى، باید از آن خداپرستان واقعى باشد، و آنان که از تبار ابراهیم خلیلعلیه‌السلام هستند، در طول تاریخ نگذارند دشمنان بشر بر این دو مکان مقدس سلطه یابند...

اسماعیل در کنار مادر مهربانش هاجر، کم کم بزرگ شد، عشایر جُرهم و افراد دیگر، فوق العاده به او احترام مى گذاشتند، و در میان آن ها نوجوان و جوانى زیباتر و با کمال تر از اسماعیل نبود، او در میان آن ها، چشم و چراغ بود، جالب این که با این که عشایر جرهم حاضر بودند به خاطر آب زمزم و... که از اسماعیل به آن ها رسیده بود معاش اسماعیل را تأمین کنند، ولى اسماعیل چنین برنامه اى را قبول نداشت، بلکه خود به دنبال کار مى رفت گاهى با دامدارى و گاهى با صیادى، معاش ساده خود و مادرش را تأمین مى کرد، هرگز تن به احتیاج و نگاه کردن به دست دیگران نمى داد.

زندگى او و مادرش بسیار شیرین بود به خصوص وقتى که ابراهیم گاهى از آن ها دیدار مى کرد، زندگیشان شیرین تر مى شد، نشستن این سه نفر کنار آب زلال زمزم و دست و صورت خود را شستن، صفاى دیگرى داشت صفایى که در ظاهر و باطن بود، و هر کس را یاراى دست یابى به آن نیست.

اما طولى نکشید که مادر مهربان اسماعیل، یعنى هاجر این بانوى رنج دیده و مهربان که گرد پیرى به دلش نشسته بود، و چروک هاى چهره اش حکایت از رنج هاى طافت فرساى او مى کرد، به لقاء الله پیوست، و اسماعیل آن مادر مهربان، یگانه مونس شب ها و روزها، و آن مرهم زخمهایش را از دست داد.(۲۴۹)

به راستى چقدر رنج آور است که مادرى این چنین کنار یگانه یادگارش از دنیا برود و پیوند این دو محبوب را به فراق مبدل سازد ولى چه باید کرد، این کار دنیاى فانى است که عزیزان را از هم جدا مى کند و تا انسان مى خواهد کمى به خود سر و سامان بدهد، با تلخى و رنج دیگرى روبرو مى شود که به قول شاعر:

افسوس که سوداى من سوخته خام است             تا پخته شود خامى من عمر تمام است

دودمان جُرهم و عمالقه اسماعیل را تنها گذاشتند، براى او با موافقت خود همسرى انتخاب کرده، و اسماعیل با دخترى به نام سامه ازدواج کرد ابراهیم به شوق دیدار جوانش براى چندمین بار از فلسطین به سوى مکه رهسپار شد، سوار بر الاغ، خسته و کوفته، گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته، با خود مى گفت تمام این رنج ها با دیدار اسماعیل و هاجر، رفع خواهد شد، ولى این بار وقتى نزدیک رسید دید هاجر به پیش نمى آید، کم کم به پیش آمد با زنى روبه رو شد که همسر اسماعیل بود، پس از احوالپرسى فهمید که هاجر از دنیا رفته است، قلب مهربان ابراهیم به طپش افتاد، به یاد مهربانى هاى هاجر اشک ریخت، و از این مصیبت جانکاه به خدا پناه برد...

از همسر اسماعیل پرسید: شوهرت اسماعیل کجاست؟

همسر گفت: شوهرم به شکار رفته است.

ابراهیم پرسید: حال و وضع شما چطور است؟

همسر گفت: بسیار بد است.

این زن نالایق، اصلا به ابراهیم پیر و خسته و تازه از راه رسیده احترام نکرد، و حتى با جواب هاى بى ادبانه خود، دل این مرد خدا را آزرد، ابراهیم هر وقت به آن جا مى آمد با همسر مهربانش روبرو مى شد، هاجر با صفا، هاجر مهربان، هاجرى که شریک غم و شادى شوهر بود، اینک که با این زن بى ادب روبرو مى شد، زنى که از کمالات انسانى و معنوى بویى نبرده است، قدر و ارزش هاجر بیشتر احساس مى شد، ولى چه باید کرد، دنیا از این ماجراها را بسیار دیده و خواهد دید.

توصیه ابراهیمعلیه‌السلام به انتخاب همسر شایسته

ابراهیم به سامه (همسر اسماعیل) گفت، وقتى شوهرت از شکار برگشت، به او بگو پیرمردى با این شکل و قیافه به اینجا آمد، پس از احوالپرسى هنگام مراجعت گفت:

عتبه (آستانه) خانه ات را عوض کن.

منظور ابراهیم از عتبه همسر اسماعیل بود، عتبه یعنى درگاه و آستانه، این تعبیر ابراهیم اشاره به این است؛ همانگونه که درگاه خانه چون در دارد خانه را از سرما و گرما و امور دیگر مى پوشاند و حفظ مى کند، همسر انسان نیز باید در حفظ آبرو و شخصیت شوهر بکوشد و حافظ و امین خوبى براى همسر و خاندانش باشد.

ابراهیم به سوى فلسطین برگشت، اما این بار بسیار ناراحت بود، ناراحتى وفات هاجر، دورى اسماعیل، برخورد با همسرى ناشایسته و... اما او همه این رنج ها را براى خدا و هدف تحمل مى کرد، و این خط آزمایش الهى را نیز با کمال صبر و بردبارى به پایان رساند.

اسماعیل وقتى که از شکار برگشت، گویى بوى پدر را احساس کرد، از همسرش پرسید آیا کسى به این جا آمد؟ همسر گفت: پیرمردى به این جا آمد بسیار مشتاق دیدار تو بود، نبودى رفت.

اسماعیل پرسید: هنگام رفتن چیزى نگفت؟

همسر گفت: چرا، هنگام رفتن گفت: عتبه خانه ات را عوض کن.

اسماعیل غرق در دریاى فکر و حزن شد، از یکسو، پدرش را که از راه طولانى آمده بود ندید، از سوى دیگر از سخن آخر پدر استفاده کرد که همسرش زن نالایقى است، و حتما از هاجر مادر مهربانش نیز یاد کرده که دیگر او نیست تا درد دل خود را به او بگوید....

ولى آن چه که دل مضطرب اسماعیل را آرام بخش بود، توجه و توکل به خدا بود، اسماعیل فورا همسرش را طلاق داد(۲۵۰) و طبق فرموده پدر، همسر دیگر گفت، ولى این بار سعى کرد که همسر شایسته اى برگزیند، بالاخره در این جهت موفق شد و خدا را شکر کرد که هم، سخن پدر را انجام داده و همه همسر خوبى نصیبش شده است.

ماهها از این ماجرا گذشت، باز ابراهیم به شوق دیدار فرزندش اسماعیل از فلسطین به سوى مکه رهسپار شد، این راه طولانى را طى کرد، وقتى به مکه رسید، کنار آب زمزم بانویى را دید، او همسر جدید اسماعیل بود، ابراهیم از او پرسید همسرت اسماعیل کجاست؟ او در پاسخ گفت: خدا به تو عاقبت نیک بدهد، همسرم به شکار رفته است.

ابراهیم پرسید: حال و وضع شما چگونه است؟ همسر در پاسخ گفت: بسیار خوب است در کمال نعمت و آسایش هستیم، سپس ادامه داد از مرکب پیاده شو تا شوهرم بیاید، ابراهیم پیاده نشد، همسر بسیار اصرار کرد، ابراهیم عذر آورد، همسر اسماعیل فورا آب آورد، ابراهیم یک پا روى سنگ زمین و پاى دیگر در رکاب مرکب، سر و صورتش را با آب شست، و براى زن دعاى خیر کرد، و تصمیم گرفت برگردد، هنگام مراجعت به زن گفت: وقتى همسرت از سفر آمد بگو پیرمردى با این شکل و قیافه به اینجا آمد و هنگام مراجعت گفت: به عتبه (درگاه) خانه ات توجه و احترام کن و در حفظ او کوشا باش.

ابراهیم به سوى فلسطین برگشت، وقتى که اسماعیل از سفر صید آمد، چون همواره به یاد پدر بود، گویا بوى پدر را استشمام کرد، از همسر پرسید کسى به اینجا نیامد؟

همسر گفت: پیرمردى به این جا آمد و این جاى پاى او است که در سنگ مانده است، اسماعیل از فرط شوق، به جاى قدم پدر افتاد و بوسید.

همسر ادامه داد: هر چه اصرار کردم به خانه نیامد، آب برایش بردم، سر و صورت گردآلودش را شست و هنگام مراجعت گفت: به شوهرت بگو: به عتبه خانه ات احترام کن.

اسماعیل از این که همسر به پدر مهربانى کرده است، و از طرفى پدر سفارش او را نموده، از همسر تشکر کرد و از آن پس بیشتر به همسر شایسته اش مهربانى نمود.(۲۵۱)

به این ترتیب، این پدر و پسر مدتى به یاد هم از فراغ هم مى سوختند، و گویا تمرین فراق مى دیدند، تا در آینده اگر خواستند براى خدا دست به یک فراق طولانى بزنند برایشان آسان باشد.

همه این ها مقدمه آن بود که این سرزمین به دست مردان خدا آباد شود، و کعبه، نخستین خانه پرستش خدا که در طوفان نوح از بین رفته بود، به دست ابراهیم و اسماعیل تجدید بنابراین گردد، وسیله اى براى کشاندن مردم به سوى ایمان و توحید شود، بهتر است که این جریان روحانى و ملکوتى را با چند بیت از یک غزل پرمغز حافظ پایان دهم:

هان مشو نومید چون واقف نه اى از سر غیب                 باشد اندر پرده بازی هاى پنهان غم مخور

هرکه سرگردان به عالم گشت وغمخوارى نیافت              آخرالامر او به غمخوارى رسد هان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهى زد قدم            سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب          جمله می داند خداى حال گردان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید             هیچ راهى نیست کان را نیست پایان‌غم مخور

جالب توجه این که: اسماعیلعلیه‌السلام رد پاى پدر را در بیابان پیدا کرد، خم شد و آن را بوسید و به این ترتیب به پدر احترام کرد، و احساسات و عواطف پرشور خود را نسبت به پدر ابراز نمود.

اسماعیل نسبت به مادر نیز بسیار مهربان بود، و مسؤولیت خود را در برابر مادر انجام مى داد، وقتى مادرش از دنیا رفت، او را در کنار کعبه (زیر ناودان طلا) به خاک سپرد، و در دور قبر او دیوار کوچکى ساخت تا طواف کنندگان پایشان را روى قبر هاجر نگذارند و به او بى احترامى نشود.(۲۵۲)

همین برنامه همچنان تا حال ادامه دارد و امروز دیوار بزرگترى از سنگ مرمر ساخته اند و طواف کنندگان در بیرون دیوار مى کنند، و به این ترتیب خاطره مادر دوستى اسماعیل را زنده نگه مى دارند.

تجدید بناى کعبه به کمک اسماعیلعلیه‌السلام

خانه کعبه نخستین پرستشگاه خدا بود که در زمان حضرت آدمعلیه‌السلام توسط او ساخته شد(۲۵۳) بعداً طوفان نوح باعث شد که ساختمان این خانه ویران شده و در ظاهر محو گردید، اما ابراهیم خلیل مى دانست که مکان خانه کعبه در سرزمین مکه قرار دارد(۲۵۴) و بر همین اساس، به فرمان خدا، همت کرد که دیگر بار این خانه، ساخته شود.

این از یک سو و از سوى دیگر با سکونت هاجر و اسماعیل در سرزمین مکه، و پیدا شدن آب زمزم و رو آوردن قبائل به این سرزمین، طبیعى است که این مجتمع، نیاز به قانون (دین) و رهبر داشت. ریشه اساسى قانون و رهبر خوب، و اجراى قانون، پرستش و عبادت خدا است، نتیجه مى گیریم که این مردم نیاز به پرستشگاهى داشتند، تا در وقت هاى مخصوصى به آن جا روند و خدا را عبادت کنند و آن پرستشگاه کلاس تعلیم و تربیت براى آن ها باشد.

و چه خوب است که این پرستشگاه به دست قهرمان توحید، ابراهیم خلیل ساخته گردد و برنامه و مراسم آن با رهنمودهاى این مرد بزرگ تعیین شود.

از این رو ابراهیم پس از گذشت مراحل مقدماتى، از طرف خداوند مأمور شد تا خانه کعبه را با کمک اسماعیل بسازد.

ابراهیم، از خدا خواست که مکان کعبه را تعیین کند، جبرئیل از طرف خدا به زمین آمد و همان مکان سابق کعبه را خطکشى کرد، و آن گاه ابراهیم آماده شد که در آن مکان، به تجدید بناى کعبه بپردازد، اسماعیل از بیابان سنگ مى آورد، و ابراهیم دیوار کشى کعبه را انجام مى داد و به این ترتیب کعبه به ارتفاع ۹ ذرع رسید، و سپس ابراهیم سقف کعبه را با چوبهایى پوشاند.

در مورد حجر الاسود که در زمان حضرت آدم آن را از بهشت آورده بود و در کنار کوه ابوقبیس بود، ابراهیم با راهنمایى خداوند آن سنگ را یافت و با کمک اسماعیل آن را برداشته و آوردند و در جاى خود که هم اکنون قرار دارد، نصب کردند، ابراهیم براى کعبه، دو در قرار داد که یکى به طرف مغرب و دیگرى به طرف مشرق باز مى شد.

در قرآن آمده: پس از آن که ابراهیم و اسماعیل، ساختمان کعبه را بالا بردند و کارش را پایان دادند، چنین دعا کردند:

۱ - پروردگارا! این عمل را از ما قبول کن.

۲ - خدایا از ما و فرزندان ما امتى را تسلیم فرمان خود کن.

۳ - شیوه پرستش خود را به ما نشان بده.

۴ - توبه ما را بپذیر.

۵ - در میان این سرزمین، پیامبرى را مبعوث کن تا به تعلیم و تربیت و پاکسازى فکرى و عملى مردم بپردازد.(۲۵۵)

به این ترتیب ابراهیم با همیارى اسماعیل در این مرحله نیز، کار خود را به طور کامل انجام داد، و با دعاهاى پرمحتوایش این کار بزرگ را تکمیل کرد.

هدف از بناى کعبه

این مرحله مقدماتى و ظاهر ساختمان کعبه بود، ولى آن چه مهم است، هدف از بناى این ساختمان است که تمام این زحمت ها و رنج ها به خاطر آن هدف مى باشد، هدف از بناکردن کعبه این بود که وسیله اى براى نجات انسان ها از بت پرستى و خرافه گویى، و کشاندن آن ها به سوى توحید و خداپرستى باشد، هدف این بود که آن جا پایگاه توحید گردد، و مردم در کلاس این پایگاه، تعلیم و تربیت گردند و در همه ابعاد زندگى به سوى خداى بزرگ رو آورند، چنان که این هدف از دعاهاى ابراهیم که در بالا ذکر شد، مشخص شده است، بخصوص دعاى پنجم، که خداوند پیامبرى (اشاره به پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ) بفرستد، و او در این پایگاه توحید، مردم را به سوى خدا بخواند.

از سوى دیگر خداوند به ابراهیم و اسماعیل فرمان داد که مناسک حج را به جا آورند، جبرئیل از طرف خداوند بر ابراهیم نازل شد و مناسک حج از طواف و سعى و وقوف در عرفات و مشعر و آداب منى و... را به آن دو بزرگوار آموخت، آن ها نیز مناسک حج را به ترتیب فوق انجام دادند و با انجام مناسک حج، و توجه به محتواى بزرگ حج، شاهد منافع مادى و معنوى خود گردند.(۲۵۶)

به نقل از مفسر معروف، ابن عباس، ابراهیم بر بالاى کوه ابوقبیس رفت، انگشتان دستش را به گوشش گذاشت و فریاد زد: اى مردم دنیا دعوت پروردگار خود را در مورد زیارت خانه خدا اجابت کنید. خداوند صداى او را به همه مردم تا پایان دنیا رساند، آنان که از تبار ابراهیم هستند از درون وجدان و فطرتشان به این صدا لبیک گفتند و آمادگى خود را براى انجام این هدف بزرگ، و دیدن دوره سازنده دانشگاه حج اعلام نمودند.(۲۵۷)

خداوند در قرآن (آیه ۱۳۰ سوره بقره) به همه جهانیان اعلام کرد که هیچ کسى جز افراد سفیه و نادان از آیین پاک ابراهیم، روى گردان نمى شود، ما ابراهیم را در این جهان و جهان آخرت از مردان صالح و برجسته قرار دادیم.

بر همین اساس، مراسم حج که در اسلام از مهمترین مراسم جهانى مذهبى است همواره یادآور خاطره ابراهیم است، و حماسه بندگى ابراهیم در تمام مراسم حج آمیخته است، و اصولا انجام مراسم حج بدون یاد ابراهیم، مفهومى ندارد، و این به خاطر آن است که نام و راه حماسه این مرد خدا همیشه زنده بماند و آنان که مى خواهند راه عزت و عظمت انسانى را بپیمایند، در این راه گام بردارند.

حج در حقیقت حرکت خلق پا به پاى ابراهیم در خط خدا است، عبادت و سیاست فردى و اجتماعى در آن به هم آمیخته است که اگر به راستى محتواى واقعى آن بر اساس صحیح دنبال شود، بزرگترین و عمیق ترین حماسه خداپرستى بر پا خواهد شد، امید آن که روندگان به سوى حج، هدف و محتواى حج را مورد توجه قرار داده و در این کلاس بزرگ اسلامى، به نداى ابراهیم معلم بزرگ بشریت لبیک گویند. و در نتیجه همچون ابراهیم در صحنه حضور و ظهور داشته باشند. و بدانند که حج ابراهیم بر اساس برائت و بیزارى از مشرکان، و تقویت بنیه هاى معنوى و اقتصادى مسلمانان است.

بزرگترین ایثار ابراهیم و اسماعیلعلیهما‌السلام در راه خدا

ابراهیم فراز و نشیب هاى سختى را پشت سر گذاشت، و در همه جا و همه وقت، تسلیم فرمان خدا بود و در راه او حرکت مى کرد، همه رنج ها را در راه خدا تحمل کرد و در تمام آزمایشهاى الهى قبول شد، و شایستگى خود را به اثبات رساند.

ابراهیم در زندگى، اسماعیل را خیلى دوست داشت، چرا که اسماعیل ثمره عمرش و پاداش یک قرن رنج و سختیهایش بود، به علاوه سال ها از او جدا بود و در فراق او مى سوخت، وانگهى زندگى اسماعیل در ظاهر و باطن در تمامى هدف ها و راه هاى خداجویى، با زندگى ابراهیم در آمیخته بود.

خداوند خواست ابراهیم را در مورد اسماعیل نیز امتحان کند، امتحانى که بزرگترین و نیرومندترین انسان ها را از پاى در مى آورد، و آن این بود که ابراهیم با دست خود کارد بر حلقوم اسماعیل بگذارد و او را در راه خدا قربانى کند گرچه اجراى این فرمان، بسیار سخت است اما براى ابراهیم که قهرمان تسلیم در برابر فرمان خداست آسان است به قول شاعر:

از تو اى دوست نگسلم پیوند          گر به تیغم برند بند از بند

پند آنان دهند خلق اى کاش          که زعشق تو مى دهندم بند

اصل ماجرا چنین بود:

روزى اسماعیل که جوانى نیرومند و زیبا بود از شکار برگشت، چشم ابراهیم به قد و جمال همچون سرو اسماعیل افتاد، مهر پدرى، آن هم نسبت به چنین فرزندى، به هیجان آمد و محبت اسماعیل در زوایاى دل ابراهیم جاى گرفت خداوند خواست ابراهیم را در مورد همین محبت سرشار امتحان کند.

شب شد، همان شب ابراهیم در خواب دید که خداوند فرمان مى دهد که باید اسماعیل را قربانى کنى.

ابراهیم در فکر فرو رفت که آیا خواب، خواب رحمانى است؟ شب بعد هم عین این خواب را دید، این خواب را در شب سوم نیز دید، یقین کرد که خواب رحمانى است. و وسوسه اى در کار نیست.(۲۵۸)

ابراهیم در یک دو راهى بسیار پرخطر قرار گرفت، اکنون وقت انتخاب است، کدام را انتخاب کند، خدا را یا نفس را، او که همیشه خدا را بر وجود خود حاکم کرده در این جا نیز - هر چند بسیار سخت بود - به سوى خدا رفت، گرچه ابلیس، سر راه او بى امان وسوسه مى کرد. مثلاً به او مى گفت این خواب شیطانى است و یا از عقل دور است، که انسان جوانش را بکشد و....

ابراهیم که بت شکن تاریخ بود، اکنون ابلیس شکن شد، جهاد اکبر کرد، و با تصمیمى قاطع آماده قربان کردن اسماعیل شد، چرا که کنگره عظیم حج قربانى مى خواست، ایثار و فداکارى مى خواست، نفس کشى و ابلیس کشى مى خواست تا مفهوم واقعى و عینى یابد، و امضا شود و مورد قبول واقع گردد.

ابراهیم نخست این موضوع را با مادر اسماعیل هاجر در میان گذاشت(۲۵۹) به او گفت: لباس پاکیزه به فرزندم اسماعیل بپوشان، موى سرش را شانه کن، مى خواهم او را به سوى دوست ببرم و هاجر اطاعت کرد.

وقتى حرکت، ابراهیم به هاجر گفت: کارد و طنابى به من بده، هاجر گفت: تو به زیارت دوست مى روى، کارد و طناب براى چه مى خواهى؟

ابراهیم گفت: شاید گوسفندى قربانى بیاورند، به کارد و طناب احتیاج پیدا کنم.

هاجر کارد و طناب آورد، و ابراهیم با اسماعیل به سوى قربانگاه حرکت کردند.

مقاومت ابراهیم، اسماعیل و هاجر در برابر وسوسه هاى شیطان

شیطان به صورت پیرمردى نزد هاجر آمد و به حالت دلسوزى و نصیحت گفت: آیا مى دانى ابراهیم، اسماعیل را به کجا مى برد.

گفت: به زیارت دوست.

شیطان گفت: ابراهیم او را مى برد تا به قتل رساند.

هاجر گفت: کدام پدر، پسر را کشته است مخصوصاً پدرى چون ابراهیم و پسرى مانند اسماعیل.

شیطان گفت: ابراهیم مى گوید: خدا فرموده است.

هاجر گفت: هزار جان من و اسماعیل فداى راه خدا باد، کاش هزار فرزند مى داشتم، و همه را در راه خدا قربان مى کردم (نقل شده: هاجر چند سنگ از زمین برداشت و به سوى شیطان انداخت و او را از خود دور کرد).

وقتى که شیطان از هاجر مأیوس شد، به صورت پیرمردى نزد ابراهیم رفت و گفت: اى ابراهیم! فرزند خود را به قتل نرسان که این خواب شیطانى است، ابراهیم با کمال قاطعیت به او رو کرد و گفت: اى ملعون، شیطان تو هستى.

پیرمرد پرسید: اى ابراهیم! آیا دل تو روا مى دارد که فرزند محبوبت را قربان کنى؟

ابراهیم گفت: سوگند به خدا اگر به اندازه افراد شرق و غرب فرزند داشتم و خداى من فرمان مى داد که آن ها را در راهش قربان کنم، تسلیم فرمان او بودم (نقل شده ابراهیم با پرتاب کردن چند سنگ به طرف شیطان، او را از خود دور ساخت)

شیطان از ابراهیمعلیه‌السلام ناامید شد و به همان صورت سراغ اسماعیل رفت، و گفت: اى اسماعیل! پدرت تو را مى برد تا به قتل برساند، اسماعیل گفت: براى چه؟ شیطان گفت: مى گوید: فرمان خدا است، اسماعیل گفت: اگر فرمان خدا است، در برابر فرمان خدا باید تسلیم بود، چند سنگ برداشت و با سنگ به شیطان حمله کرد و او را از خود دور نمود.(۲۶۰)

ابراهیم و اسماعیلعلیهما‌السلام در قربانگاه

ابراهیم فرزند عزیزش، میوه دلش و ثمره یک قرن رنج و سختیهایش، اسماعیل عزیزتر ازجانش را به قربانگاه منى آورد، به او گفت: فرزندم، در خواب دیدم که تو را قربان مى کنم.

اسماعیل این فرزند رشید و با کمال که به راستى شرایط فرزندى ابراهیم را دارا بود، بى درنگ در پاسخ گفت: اى پدر! فرمان خدا را انجام بده، به خواست خدا مرا از مردان صبور و با استقامت خواهى یافت.(۲۶۱)

اى پدر وصیت من به تو این است که:

۱ - دست و پاى مرا محکم ببند تا مبادا تیزى کارد بر من رسید، حرکتى کنم و لباس تو خون آلود گردد.

۲ - وقتى به خانه رفتى به مادرم تسلى خاطر بده و آرام بخش او باش.

۳ - مرا در حالى که پیشانیم روى زمین است و در حال سجده هستم قربان کن که بهترین حال براى قربانى است، وانگهى چشمت به صورت من نمى افتد و در نتیجه محبت پدرى بر تو غالب نمى شود و تو را از اجراى فرمان خدا باز نمى دارد. ابراهیم دست و پاى اسماعیل را با طناب بست و آماده قربان کردن اسماعیل عزیزش شد، روحیه عالى اسماعیل، پدر را در اجراى فرمان کمک مى کرد، ابراهیم کارد را بر حلقوم اسماعیل مى گذارد، و براى این که فرمان خدا سریع اجرا گردد، کارد را فشار مى دهد، فشارى محکم، اما کارد نمى برد، ابراهیم ناراحت مى شود از این رو که فرمان خدا به تأخیر مى افتد، با ناراحتى کارد را بر زمین مى اندازد، کارد به اذن خدا به زبان مى آید و مى گوید: خلیل به من مى گوید ببر، ولى جلیل (خداى بزرگ) مرا از بریدن نهى مى کند.(۲۶۲)

ابراهیم از اسماعیل کمک مى خواهد، به او مى گوید فرزند! چه کنم؟

اسماعیل مى گوید: سر کارد را (مانند نحر کردن شتر) در گودى حلقم فرو کن، ابراهیم مى خواست پیشنهاد اسماعیل را عمل کند در همان لحظه نداى حق به گوش ابراهیم مى رسد:

هان اى ابراهیم!( قَد صَدَّقتَ الرُّؤیا؛ ) فرمان خدا را با عمل تصدیق کردى

همراه این ندا گوسفندى که مدتها در صحراى علفزار بهشت چریده بود، نزد ابراهیم آورده شد، ابراهیم ندایى شنید که از اسماعیل دست بردار و به جاى او این گوسفند را قربانى کن.(۲۶۳)

خداوند تشنه خون نیست، نمى خواهد آدم بکشد، بلکه مى خواهد آدم بسازد، ابراهیم و اسماعیل با این همه ایثار و بندگى و ایستادگى در سخت ترین امتحانات الهى، قهرمانانه فاتح شدند.

قصه ابراهیم و اسماعیل، قصه کشتن و خونریزى نیست بلکه قصه ایثار و استقامت و فداکارى و تسلیم حق بودن است، تا ابراهیمیان تاریخ بدانند که باید این چنین به سوى خدا رفت، از همه چیز برید و سر به آستان الله نهاد.

چرا که تا انسان این چنین نفس کش و ابلیس بر انداز و ایثارگر و مرد میدان نباشد نمى تواند ابراهیم شود و به امامت برسد، و بر فرق فرقدان کمال تکیه زند و بر ملکوتیان فایق گردد، و خداوند بر او سلام کند، و در قرآن مى فرماید: سلام بر ابراهیم، ما این چنین به نیکوکاران توجه داریم، ابراهیم از بندگان با ایمان ما بود.(۲۶۴)

این است معنى ایثار، قربانى، انتخاب بزرگ، فداکارى و استقامت و بالاخره همه چیز را براى خدا خواستن و در راه او فدا کردن.

خداوند در قرآن سوره صافات آیه ۱۰۷ مى فرماید:

( وَ فَدَینَاهُ بِذِبحٍ عَظیمٍ؛ )

ما قربانى بزرگى فداى اسماعیل کردیم.

واژه عظیم شاید اشاره به این است که فداکارى ابراهیم آن قدر بزرگ است که فداشده آن نیز بزرگ است، نه تنها همان گوسفند که در آن لحظه نزد ابراهیم آورده شد قربانى شد، بلکه همه سال در مراسم حج، و در تمام دنیا، مسلمانان روز عید قربان، میلیونها گوسفند یا حیوانات دیگر ذبح مى کنند و به یاد ابراهیم قهرمان ایثار مى افتند، و خاطره ابراهیم را تجدید مى نمایند، به راستى عظیم است، و خداوند این چنین به بندگان مخلص و فداکارش پاداش مى دهد و نام بزرگ آنان را جاودانه در سینه زرین ابدیت مى نگارد و انسان هاى با ایمان تاریخ را بر آن مى دارد که در برابر ابراهیم این چنین تواضع کنند و یاد و حماسه او را فراموش ننمایند و سعى کنند که در خط ابراهیم گام بردارند و ایثار و گذشت و ترور شیطان را از او و همسر و فرزندش بیاموزند.

و در مناسک حج، که بر حاجیان واجب شده با زدن هفت سنگ به جمره اخرى، سپس با بیست و یک سنگ، سه ستون سنگى (جمره اولى و وسطى و اخرى) را سنگ باران کنند، براى آن است که در کلاس بزرگ حج، همچون ابراهیم و همسر و فرزندش به میدان شیطان بروند و مردان و زنان و جوانان، این چنین شیطان را ترور کنند نه این که خود مورد ترور شیطان شوند.

ابراهیم در این آزمایش بزرگ نیز کار را به خوبى به پایان رساند، کار او آن چنان عالى بود که فرشتگان به خروش افتادند که: زهى بنده خالص که او را در آتش افکندند از جبرئیل کمک نخواست، اینک براى خشنودى خدا، کارد بر حلقوم جوان عزیز خود گذاشته و حاضر شده میوه قلبش را به دست خود قربان کند، آرى، این است معنى واقعى قربان، که اگر این قربان باشد، ما به عزت و عظمت در تمام ابعاد مى رسیم، وگرنه عقب افتاده ایم، به قول شاعر و عارف بزرگ اقبال:

هر که از تن بگذرد جانش دهند               هر که جان در باخت جانانش دهند

هر که نفس بت صفت را بشکند               در دل آتش گلستانش دهند

هر که گردد نوح عقلش ناخدا         ایمنى از موج توفانش دهند

هر که بى سامان شود در راه دوست          در دیار دوست سامانش دهند

ترسیم دیگرى از وصیت اسماعیل قهرمان صبر

اسماعیل تازه به رشد رسیده بود که به قولى سیزده سال داشت، کم کم همیارى با وفا و صدیق براى پدر بود پدر در شب هشتم ذى حجه در خواب دید که کسى به او مى گوید باید اسماعیل را در راه خدا قربان کنى، این شب را از این رو شب ترویه گویند:

( لِرُؤیةِ ابراهیمَ فِیهِ فِى مَنامِهِ؛ )

در این شب در خواب دیده بود که اسماعیلش را قربان مى کند.

شب بعد (شب نهم) نیز همین خواب را دید، به روشنى اطمینان کامل یافت که این خواب، رحمانى و راست است و وسوسه اى در کار نیست، این شب را عرفه (شب شناخت) گویند:

( لِمَعرفَتِه صحَّةَ مَنامِهِ؛ )

زیرا ابراهیم درستى خوابش را دریافت.

ابراهیم تصمیم گرفت، اسماعیل را قربان کند، وقتى اسماعیل را به قربانگاه برد و او را به زمین خواباند تا قربانش کند، اسماعیل این وصیت هاى ششگانه را کرد:

۱ - دست و پایم را محکم ببند تا مبادا اضطراب کنم و با حرکاتم فرمان خدا تأخیر بیفتد.

۲ - پیراهنم را از بدن بیرون بیاور تا خونم به آن نرسد، و شستن براى شما زحمت نباشد و مادرم آن را نبیند و رنجیده خاطر نگردد.

۳ - پیراهن خود را بر من بپوشان تا بوى تو از آن به مشامم برسد و جان دادن برایم آسان گردد.

۴ - کارد را بر حلقومم سبک بگذار، تا مرگ را به آرامى احساس کنم.

۵ - اگر ممکن است امشب نزد مادرم نرو تا مرا فراموش کند (چرا که دورى، از مهر و محبت مى کاهد)

۶ - سلامم را به مادرم برسان.

۷ - پیراهنم را نزد او ببر تا به یادگار در نزد او باشد.

وقتى که ابراهیم اسماعیل را چنین در یارى پدر بر انجام فرمان خدا، آماده دید با قلبى پر از صفا و صمیمیت گفت:

( نِعمَ العَونُ اَنتَ على اَمرِ اللهِ؛ )

تو نیکو بنده خدا در انجام فرمان او هستى.(۲۶۵)

پایان عمر اسماعیلعلیه‌السلام در مکه

حضرت اسماعیل با خانواده و فرزندانش در مکه زندگى مى کرد، و به عنوان پیامبر و راهنماى مردم مى زیست و براى شکوهمند نمودن مراسم حج در هر سال نقش مهم داشت، و در حقیقت کلید دارى و مقام تولیت حج بر عهده او بود.

ساختمان کعبه تا آن هنگام پرده نداشت، و به صورت سنگهاى ساده ساخته شده بود، و اسماعیل در کنار کعبه داراى خانه اى بود و همانجا زندگى مى کرد. تا این که روزى همسرش پیشنهاد کرد که پرده براى دو درگاه کعبه درست کند، اسماعیلعلیه‌السلام پیشنهاد او را پذیرفت، همسرش آن دو پرده را آماده کرد و در آن دو درگاه آویزان نمود، سپس همسرش پیشنهاد کرد که شایسته است براى همه ساختمان کعبه پرده ببافم، اسماعیل این پیشنهاد را نیز پذیرفت، از این رو آویختن پرده بر کعبه از آن عصر تا کنون سنت است که هر سال در روز عید قربان تعویض مى شود.

هزینه زندگى اسماعیل، از صید و دامدارى تأمین مى شد، و پرده اى که نخستین بار براى کعبه بافته شد، از پشم گوسفندان آن حضرت بود.

سال ها گذشت از ابراهیمعلیه‌السلام خبرى نشد، اسماعیل نگران پدر بود، در انتظار او به سر مى برد، از فراق پدر اندوهگین و چشم به راه بود، تا آن که جبرئیل نزد او آمد، رحلت پدرش را در فلسطین به او خبر داد و به او تسلیت گفت و به اسماعیل عرض کرد: باید صبر کنى، و در مورد فراق جانسوز پدر سخنى نامناسب نگویى که موجب خشم خدا گردد.

در ضمن جبرئیل به اسماعیل گفت: تو نیز از دنیا رحلت خواهى کرد، اسماعیل ۱۳۷ و به قولى ۱۸۰ سال عمر کرد و سرانجام از دنیا رفت و پیکرش را در کنار قبر مادرش در حجر اسماعیل (کنار کعبه) به خاک سپردند.

اسماعیل مى خواست مقام نبوت، بعد از او در نسل او باشد، خداوند خواسته او را اجابت کرد و جبرئیل این بشارت را به اسماعیل داد، از این رو اسماعیل در روزهاى آخر عمر یکى از فرزندان خود را طلبید، و دایع نبوت را به او سپرد، وصیت هاى خود را به او نمود.(۲۶۶) با توجه به این که اسماعیلعلیه‌السلام زودتر از اسحاقعلیه‌السلام از دنیا رفت.

خداوند در قرآن دوازده بار از اسماعیل یاد کرده و او را به عنوان پیامبر صالح، متعهد، صادق الوعد، نیک سرشت و نیک روش، و شریک پدر در بازسازى ساختمان کعبه و پاکسازى آن از هر گونه شرک، و صابر یاد کرده است و در آیه ۸۶ سوره انعام پس از شمارش جمعى از پیامبران از نسل ابراهیمعلیه‌السلام مى فرماید:

( وَ اسماعِیلَ وَالیسَعَ و یونُسَ وَ لوطاً وَ کلّاً فَضَّلنا عَلَى العالَمِینَ؛ )

و اسماعیل، یسع، یونس و لوط، و همه را بر جهانیان برترى دادیم.

پایان عمر اسحاق پیامبرعلیه‌السلام

بخشى از فراز و نشیب هاى زندگى حضرت اسحاقعلیه‌السلام در ضمن داستان هاى زندگى ابراهیم و اسماعیلعلیهما‌السلام ذکر شد، کوتاه سخن این که: اسحاق دومین فرزند ابراهیمعلیه‌السلامبود، مادرش ساره نام داشت، ابراهیم و ساره هر دو پیر شده بودند، و امید داشتن فرزند نداشتند، ابراهیمعلیه‌السلام همواره دعا مى کرد که خداوند فرزند صالحى به او بدهد، سرانجام خداوند لطف کرد و فرشتگان الهى تولد اسحاقعلیه‌السلام را به ابراهیمعلیه‌السلام بشارت دادند. سرانجام با تولد این نوگل زیبا، فصل جدیدى در زندگى ابراهیمعلیه‌السلام و ساره به وجود آمد.

در قرآن هفده بار سخن از اسحاقعلیه‌السلام به میان آمده، و او به عنوان عبد صالح خدا، پیامبر شایسته، داراى روش ارجمند یاد شده است، برنامه او همان برنامه پدرش ابراهیمعلیه‌السلامبود، حضرت یوسفعلیه‌السلام در زندان، برنامه خود را بر اساس پیروى از آیین پدرانش دانسته و مى گوید:

( وَ اتَّبَعتُ ملَّةَ آبائِى ابراهیمَ وَ اسحَاقَ وَ یعقُوبَ؛ )

من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروى کردم.(۲۶۷)

حضرت اسحاقعلیه‌السلام هنگام بلوغ با دخترى در سرزمین بابل به نام بقا خواهر یکى از شخصیت هاى آن دیار به نام لابان ازدواج کرد، پس از رحلت اسماعیلعلیه‌السلام به مقام نوبت رسید، و در چهل سالگى از طرف پدرش ابراهیم به عنوان تبلیغ و ارشاد مردم کنعان و فلسطین مأمور شد، آن ها را به سوى خداى یکتا فرا خواند، سرانجام در شام سکونت نمود، و همچنان در مسؤولیت مهم ارشاد اشتغال داشت و سرانجام در ۱۸۰ سالگى رحلت نمود، مرقد مطهرش در شهر قدس حلیل در نزدیکى مرقد مطهر پدرش حضرت ابراهیمعلیه‌السلام قرار گرفته است(۲۶۸) او داراى فرزندانى بود که برجسته ترین آن ها حضرت یعقوبعلیه‌السلام پدر حضرت یوسفعلیه‌السلام است که داستانش بعداً خاطرنشان مى شود.

پایان داستان هاى زندگى اسماعیل و اسحاقعلیهما‌السلام

۹- حضرت لوطعلیه‌السلام

در قرآن ۲۷ بار سخن از حضرت لوطعلیه‌السلام به میان آمده، و او را به عنوان یکى از پیامبران مرسل و صالح خوانده که در برابر قوم سرکش و شهوت پرستى قرار داشت و آن ها

را به آیین حضرت ابراهیمعلیه‌السلام فرا مى خواند، ولى آن ها از اطاعت دستورهاى او سرپیچى مى کردند.

واژه لوط در اصل از لاط یلوط گرفته شده و به معنى ارتباط قلبى است، بنابراین این پیامبر خدا که پیوند محکم قلبى با خدا داشت، با نام لوط خوانده مى شد، و به عکس او، قومش به لواط و ارتباطهاى نامشروع آلوده بودند.

حضرت لوطعلیه‌السلام از خویشان حضرت ابراهیمعلیه‌السلام بود، مطابق پاره اى از روایات، برادرزاده یا پسرخاله ابراهیمعلیه‌السلام بود، و طبق بعضى از روایات، برادر حضرت ساره همسر ابراهیمعلیه‌السلام بود. هنگامى که حضرت ابراهیمعلیه‌السلام در سرزمین بابل (عراق کنونى) مردم را به یکتاپرستى دعوت مى نمود، لوط نخستین مردى بود که در آن شرایط سخت به ابراهیمعلیه‌السلام ایمان آورد، و همواره در کنار ابراهیمعلیه‌السلام بود، و یگانه یار و یاور ابراهیمعلیه‌السلام در دوران مبارزات او با نمرود به شمار مى آمد، چنان که ساره نخستین زنى بود که به ابراهیمعلیه‌السلام ایمان آورد.(۲۶۹)

لوط - چنان که ظاهر امر نشان مى دهد - در همان بابل به دنیا آمد، و پس از اعتقاد به حقانیت آیین ابراهیمعلیه‌السلام از مبلغین و مدافعین این آیین بود، و در این مسیر به مقام ارجمندى از نبوت و رسالت رسید که خداوند (در آیه ۱۳۳ صافات) مى فرماید:

( وَ اءنّ لوُطاً لَمِنَ المُرسَلینَ؛ ) همانا لوط از رسولان بود.

از امام باقرعلیه‌السلام نقل شده فرمود: حضرت لوط در میان قوم خود سى سال سکونت کرد و آن ها را به سوى خدا دعوت نمود و از عذاب الهى برحذر داشت. لوط پسرخاله ابراهیمعلیه‌السلام و برادر ساره همسر ابراهیم بود. ابراهیم و لوطعلیه‌السلام هر دو پیامبر مرسل و هشداردهنده بودند.

لوط مردى سخى، بزرگوار و مهمان دوست بود، و مقدم مهمان را گرامى مى داشت.(۲۷۰)

زندگى لوطعلیه‌السلام با قومش - چنان که خاطرنشان مى شود - از دردناکترین و تلخترین زندگى ها بود، که آن مرد خدا با کمال مقاومت تحمل کرد و به مسؤولیت ارشادى خود ادامه داد.

هجرت لوطعلیه‌السلام همراه ابراهیم از سرزمین بابل به فلسطین

هنگامى که حضرت ابراهیمعلیه‌السلام از سرزمین بابل، به سوى فلسطین، هجرت کرد (یا تبعید شد) حضرت لوطعلیه‌السلام و خواهرش ساره همراه حضرت ابراهیمعلیه‌السلام هجرت نمودند، و پس از ورود به مصر، در آن جا (چنان که قبلاً ذکر شد) یک نفر کنیز به نام هاجر بر تعدادشان افزوده شد، و گروه چهارنفرى به طرف فلسطین حرکت نمودند.

ابراهیم و ساره و هاجر در بیابانى کنار راه عمومى یمن و شام و... سکنى گزیدند، هر کسى که از آن جا مى گذشت، ابراهیم او را به توحید و آیین حق دعوت مى کرد و خبر در آتش افکندن او و نسوختنش، در دنیا شایع شده بود، بعضى به او مى گفتند: با آیین شاه (نمرود) مخالفت مکن، زیرا او مخالفتش را مى کشد، اما ابراهیم به راه خود ادامه مى داد.

یکى از کارهاى ابراهیم این بود که هر کس از کنار خیمه اش رد مى شد، او را مهمان مى کرد، و در محل سکونت او تا هفت فرسخ، شهرها و روستاهاى پر از نعمت و درخت و میوه وجود داشت، و وفور نعمت در همه جا به چشم مى خورد و هر کس از مسافرین از این شهرها مى گذشت، بدون جلوگیرى، از میوه هاى درختان مى خورد.

ابلیس که در کمین انسان ها است، بخصوص اگر غرق در وفور نعمت باشند، زودتر مى تواند آن ها را فریب داده و غافل سازد، از عیش و نوش مردم استفاده کرد و به آن ها لواط را یاد داد، نخست خودش به صورت انسانى آماده شد که با او لواط کنند و کم کم این کار زشت شایع و عادى گردید، به طورى که مردان به مردان و زنان به زنان اکتفا مى کردند.

عده اى از مردم از این وضع بسیار پست ناراحت شده و به حضور ابراهیمعلیه‌السلام آمدند و به او شکایت کردند، ابراهیم حضرت لوط را به عنوان مبلّغ به سوى آنها فرستاد تا آن ها را نصیحت کند و از عواقب شوم این اعمال زشت برحذر دارد.

لوط به سوى این قوم (که در شهرهاى سدوم و عمورا و دادما و صاعورا و صابورا) بودند روانه شد.(۲۷۱) و چنان که قبلاً گفتیم، ابراهیم در قسمت بلند فلسطین، و لوط در قسمت پایین به فاصله هشت فرسخ قرار گرفتند آن ها وقتى که لوط را دیدند، گفتند: تو کیستى؟ فرمود: من پسر خاله ابراهیم هستم، همان ابراهیم که شاه (نمرود) او را به آتش افکند، آتش نه تنها او را نسوزاند بلکه براى او سرد و گوارا شد، و او در چند فرسخى، نزدیک شما است.

از خدا بترسید، راه پاکى را بپیمایید، این کارهاى زشت را نکنید، خدا شما را هلاک خواهد کرد، گستاخى به خدا نکنید از او بترسید و خوددار باشید و خدا را از یاد نبرید....

گاه مى شد که مردى که از آن دیار عبور مى کرد، مردم زشتکار آن دیار به سوى او مى رفتند تا با او عمل زشت لواط انجام دهند، لوطعلیه‌السلام او را از دست آن ها نجات مى داد....(۲۷۲)

ازدواج لوطعلیه‌السلام

یکى از سنت هاى صحیح آیین هاى حق، ازدواج است که راه طبیعى براى ارضاى غریزه جنسى، و بقایاى نسل مى باشد، لوط در همان محل مأموریت ازدواج کرد تا بلکه آن ها نیز از این روش پیروى کنند و از انحراف جنسى دست بردارند، ثمره این ازدواج این شد که لوط پس از مدتى داراى چند دختر گردید.

لوط همچنان به امر به معروف و نهى از منکر و مبارزه با فساد ادامه مى داد، اما بیانات مستدل لوط در آن ها اثر نمى کرد، و این جریان ها سال ها طول کشید، تا این که به لوط گفتند: اگر دست از سرزنش ما برندارى تو را تبعید خواهم کرد، در این وقت بود که دیگر امیدى به اصلاح آن ها نبود و آن ها مستحق هیچ چیز، جز عذاب سخت الهى نبودند، از این رو دل حضرت لوط که سال ها نسبت به آن ها مهربان بود تا بلکه به سوى حق برگردند، ناراحت شد و بر آن ها نفرین کرد.(۲۷۳)

نگاهى به بعضى از کارهاى زشت قوم لوطعلیه‌السلام

از کارهاى زشت قوم لوط گلوله پرانى با کمان، و هسته انداختن به یکدیگر (و حتى در بعضى موارد شرطبندى مى کردند که هسته به هر کسى بخورد با او عمل زشت انجام دهند) و آدامس جویدن در معابر عمومى (براى جذب افراد به خاطر شهوترانى).

همچنین لباسهاى فاخر بلند مى پوشیدند (که امروز رقاصه هاى دنیا در جهان غرب مى پوشند) و دکمه هاى کت و پیراهنشان را مى گشودند(۲۷۴) و قلم از بیان بعضى از زشتکارى هاى آن ها شرم دارد، از جمله از کارهاى آن ها این بود که راه ها را براى زشتکارى مى بستند و آشکارا در معرض دید مردم، منکرات را انجام مى دادند و تفسیر آیه ۲۹ عنکبوت

( وَ تَأتُونَ فِى نادیکُمَ المُنکَر ) آمده: با یکدیگر در ملاء عام کارهاى رکیک و زشت انجام مى دادند.(۲۷۵)

و در بعضى از تفاسیر، کلمه منکر به هسته انداختن آن ها تفسیر شده که آن هم به خاطر هوسهایشان بود.(۲۷۶)

از آیات قرآن از جمله آیه ۲۸ سوره عنکبوت استفاده مى شود، که زشتکارى قوم لوط به گونه اى زننده بود که در میان هیچ قوم و ملتى سابقه نداشت. چنانکه لوط به آن ها گفت:

( اءِنَّکُم لَتأتونَ الفاحِشَةَ ما سَبَقکُم بِها مِن اَحدٍ مِنَ العالَمینَ؛ )

شما کار بسیار زشتى انجام مى دهید که احدى از مردم جهان، قبل از شما را انجام نداده است.

به این ترتیب آن ها چون بنیانگذار این فساد بودند، بار گناه کسانى را که در آینده از آن ها پیروى مى کنند نیز به دوش خواهند کشید، بى آن که از گناه آنان چیزى کم شود.

از زشتکارى قوم لوط این که: کف دست بر پشت یکدیگر مى زدند، دشنام هاى رکیک و زننده به همدیگر مى گفتند، بازیهاى بچه گانه داشتند، قماربازى مى کردند، با انواع آلات موسیقى سر و کار داشتند، سنگ پرانى و متلک گفتن از کارهاى معمول آن ها بود، و در حضور جمع، خود را برهنه مى کردند و....

حضرت لوط هر چه آن ها را نصیحت مى کرد، در دل آن آلودگان و منحرفان اثر ننموده، پاسخ آن ها به حضرت لوط این بود که:

( اِئتِنا بِعذابِ اللهِ اءنْ کنتَ مِنَ الصادِقینَ؛ )

اگر راست مى گویى عذاب خدا را براى ما بیاور.(۲۷۷)

لجاجت و هوسبازى آن ها تا این حد بود، و سرانجام حضرت لوط با قلبى آکنده از اندوه گفت: پروردگارا مرا بر این قوم فاسد، پیروز گردان.(۲۷۸)

نکته قابل توجه این که در حالات قوم لوط نوشته اند: یکى از عوامل اصلى آلودگى آن ها به گناه زشت لوط این بود که آن ها مردم بخیلى بودند و چون شهرهاى آن ها بر سر راه کاروان هاى شام قرار داشت، آن ها با انجام این عمل، نسبت به بعضى از عابرین و مهمانانش، مى خواستند آن ها را از شهرهاى خود دور سازند، ولى کم کم این عمل زشت در میان خودشان نیز رایج گردید.(۲۷۹)

به هر حال، چنان که خاطرنشان خواهد شد به سخت ترین عذاب الهى گرفتار شدند، به امید آن که در جامعه ما هیچگونه از کارهاى قوم لوط نباشد، که کیفر آن بسیار سخت است.

پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در مسجد مردى را دید به طرف کسى هسته انداخت، فرمود: او مشمول لعنت است تا آهسته به زمین بیفتد سپس فرمود: هسته انداختن از شیوه هاى قوم لوط است آن گاه آیه فوق (۲۹ - عنکبوت) را خواند(۲۸۰) و از کارهاى زشت آن ها این بود که محل مدفوع خود را نمى شستند، و خود را از جنابت تطهیر نمى نمودند و بسیار بخیل و دست بسته بودند، هرگز کسى را به غذا دعوت نمى کردند.(۲۸۱)

آرى وفور نعمت شامات که فرسخ در فرسخ پر از درخت هاى میوه دار بود و آن چنان درخت ها در میان هم رفته بودند که شعاع آفتاب به زمین نمى رسید، به جاى این که آن ها را شاکر خدا کند و به راه خداوند روند، این چنین غرق در آلودگى شده بودند تا آن جا که کسى جرأت نداشت که از شهرهایشان عبور کند، چرا که اموال او را غارت مى کردند، و او را به آلودگى جنسى مى کشاندند.

حضرت لوط تا آن حد، مظلوم و تنها بود که حتى نزدیکترین فرد نسبت به او که مى بایست رازدار و حافظ اسرار و همکارى صدیق و صمیمى براى او باشد، و او را در هدفش کمک کند، نه تنها او را یارى نمى کرد بلکه به مخالفت به او اقدام مى کرد و با نشانه هایى به مخالفان یارى مى نمود.(۲۸۲)

موضعگیرى زشت و مغرورانه قوم لوط در برابر حضرت لوطعلیه‌السلام

لوط سى سال در میان قوم خود همچون کوه ایستاد و در برابر آن ها قیام کرد و مکرر و هر روز آن ها را با نصیحت و پند و استدلال و ترساندن از عذاب خدا، به سوى حق راهنمایى مى نمود و حجت را بر آن ها تمام مى کرد. لوطعلیه‌السلام همچون استادش ابراهیمعلیه‌السلام مردى سخى و بزرگوار و مهمان نواز بود، هر کس بر او وارد مى شد با کمال احترام از او پذیرایى مى کرد.

ولى قوم او، وقتى که مسافران و واردین غریب را مى دیدند، سنگ به سوى آن ها انداخته، و هر کس که سنگش به کسى اصابت مى کرد، اموالش را مى گرفت و با او عمل زشت انجام مى داد و سه درهم به عنوان غرامت مى پرداخت، و قاضى آن ها به دادن این سه درهم به مسافر مظلوم، قضاوت مى کرد.

و به طور کلى آنها غرق در انحرافات و آلودگى ها بودند، در مجالس عمومى با ساز و آواز و رقص و عریان، درهم مخلوط مى شدند (همچون مواردى که هم اکنون در کشورهاى غربى وجود دارد) و زشتکارى و کثافتکارى را به جایى رساندند که پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: زمین گریه کرد تا حدى که اشکش به آسمان رسید و آسمان گریه کرد تا حدى که اشکش به عرش رسید، آن گاه خداوند به آسمان فرمان داد که آن ها را سنگباران کند (که شرحش خواهد آمد).(۲۸۳)

دعوت پیاپى لوطعلیه‌السلام و لجاجت قوم

حضرت لوطعلیه‌السلام براى هدایت قوم خود، بسیار زحمت کشید و رنج برد واز هر راهى وارد شد، ولى آن قوم همچنان بر سرکشى و لجاجت خود مى افزودند، براى روشن شدن این مطلب، نظر شما را به ترجمه آیه ۱۶۰ تا ۱۷۵ سوره شعراء جلب مى کنیم:

هنگامى که برادرشان لوطعلیه‌السلام به آنها گفت: آیا پرهیزگارى را پیشه خود نمى سازید؟ من براى شما رسول امینى هستم. تقواى الهى پیشه کنید و از من پیروى نمایید من از شما پاداشى نمى خواهم، پاداش من نزد پروردگار عالمیان است.

آیا در میان جهانیان، شما به سراغ همجنس مى روید (چه کار زشتى؟!) و همسرانى را که خدا براى شما آفریده است رها مى کنید راستى شما قوم تجاوزگرى هستید.

قوم لوط در پاسخ گفتند:

اى لوط! اگر از این گفتار دورى نکنى، از اخراج شدگان خواهى بود (تو را از این سرزمین تبعید مى کنیم)

لوط گفت: من (به هر حال) دشمن شما هستم.

پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اینها انجام مى دهند رهایى بخش.

ما او و تمامى خانواده مؤمنش را نجات دادیم، جز پیرزنى که در میان آن گروه باقى ماند (این پیرزن همسر لوط بود که از نظر عقیده و مذهب با قوم گمراه بود و هرگز به لوط ایمان نیاورد) سپس دیگران را هلاک کردیم و بارانى (از سنگ) بر آنها فرو فرستادیم، چه باران بدى بود باران انذارشدگان.

در این ماجرا (ى قوم لوط و سرنوشت شوم آنها) آیتى است امّا اکثر آنها ایمان نیاوردند و پروردگار تو عزیز و رحیم است.

گفتگوى ابراهیمعلیه‌السلام با فرشتگان، در مورد عذاب قوم لوطعلیه‌السلام

چنان که قبلاً در زندگى ابراهیمعلیه‌السلام ذکر شد: به فرمان خدا نُه نفر یا یازده نفر از فرشتگان مقرب خداوند که جبرئیل در میانشان بود، از سوى خدا براى انجام دو مأموریت به زمین آمدند: نخست براى مژده دادن به ابراهیمعلیه‌السلام که به زودى از ساره داراى پسرى به نام اسحاق خواهد شد ۲ - عذاب رسانى به قوم لوط.

وقتى که این فرشتگان نزد ابراهیمعلیه‌السلام آمدند و بشارت خود را دادند، مأموریت دوم خود را به ابراهیمعلیه‌السلام گفتند، ابراهیمعلیه‌السلام در این مورد با آن فرشتگان به گفتگو نشست، زیرا دل مهربان ابراهیمعلیه‌السلام مى تپید و با خود مى گفت: شاید روزنه امید براى اصلاح قوم لوط باشد. از این رو - طبق بعضى از روایات - ابراهیم به فرشتگان گفت: اگر در میان قوم لوط صد نفر از مؤمنان باشند، آیا باز بر آن ها عذاب مى رسانید؟

فرشتگان: نه.

ابراهیم: اگر پنجاه نفر باشند چطور؟

فرشتگان: نه.

ابراهیم: اگر یک نفر مؤمن باشد چطور؟

فرشتگان: قطعا لوطعلیه‌السلام در میان آن ها نیست، ما به او و خاندانش آگاه تر هستیم، لوط و خاندان با ایمانش - جز همسرش - را نجات خواهیم داد.(۲۸۴)

وقتى که براى ابراهیم، عذاب قوم لوط قطعى شد، دیگر هیچ نگفت، و تسلیم فرمان خداى بزرگ بود، و گفتگوى فوق نیز براى توضیح بود که از دل مهربان ابراهیمعلیه‌السلام نشأت مى گرفت.

و در بعضى از روایات آمده: ابراهیم به جبرئیل گفت: در این باره به خدا مراجعه کن (و توضیح بخواه) خداوند در همان لحظه به ابراهیم وحى کرد:

( اَعرِض عَن هذَا اءِنَّه قَد جاءَ اَمرُ ربِّکَ وَ اءِنَّهُم آتِیهُم عَذابٌ غَیرُ مَردُودٍ؛ )

اى ابراهیم! از این گفتگوها دورى کن، فرمان خدا صادر شده و این فرشتگان مأمور عذاب حتمى قوم لوط هستند که در آن، هیچ شفاعتى مقبول نیست.(۲۸۵)

گفتگوى مأموران عذاب با حضرت لوطعلیه‌السلام

سرانجام مأموران عذاب به صورت بشر، از حضور ابراهیم خارج شده و به حضور لوط وارد شدند، لوط جوانان زیبایى را دید و در این موقع مشغول آبیارى زراعتش بود، به آن ها گفت: شما کیستید؟

آن ها گفتند: ما مسافر راه هستیم امشب مایلیم مهمان تو باشیم.

لوط، با توجه به قوم منحرف و زشتکارش از یک سو، و ورود جوانان زیبا از سوى دیگر، در فشار روحى قرار گرفت، که چه کند، اگر این جوانان را مهمان کند ترس آبروریزى است، این فکر چنان او را ناراحت کرد که به خود گفت:

( هذا یومٌ عَصیبٌ؛ ) امروز روز سخت و وحشتناکى است.(۲۸۶)

اما لوط مهمان نواز چاره اى جز این نداشت که مهمانان را به خانه خود ببرد، آن ها را به سوى خانه اش راهنمایى کرد ولى براى این که آن ها را از ماجرا با خبر کرده باشد، در وسط راه چند بار به آن ها گفت: این شهر مردم زشتکار و منحرفى دارد، تا اگر میهمان ها توانایى مقابله دارند، حساب کار خود را کرده باشند.

در بعضى از روایات آمده: لوط آن قدر مهمان هاى خود را معطل کرد تا شب فرا رسید، شاید در تاریکى دور از چشم آن قوم شرور و آلوده بتواند با حفظ آبرو از آنان پذیرایى کند.(۲۸۷)

به هر حال مهمانان وارد خانه لوط شدند، همسر لوط بر پشت بام رفت و آتش روشن کرد، قوم شرور فهمیدند که امشب در خانه لوط چند نفر به مهمانى آمده اند و از هر سو به سرعت به سوى خانه لوطعلیه‌السلام هجوم آوردند.(۲۸۸)

گفتگوى لوطعلیه‌السلام با قوم تبهکار

وقتى که قوم شرور، به درِ خانه لوطعلیه‌السلام رسیدند، به لوط گفتند: آیا ما تو را از جا دادن مردم نقاط دیگر منع نکرده ایم؟

لوطعلیه‌السلام که هوى و هوس آن ها را میدانست، سخن از ازدواج (که امرى طبیعى براى ارضاى غریزه جنسى و بقاى نسل است) به میان آورد و فرمود: اینها دختران منند، براى شما پاکیزه ترند (با آن ها ازدواج کنید و از عمل شنیع لواط دورى کنید) از خدا بترسید و مرا در میان مهمانهایم، رسوا نکنید.

( اَلَیسَ مِنکُم رَجُلٌ رَشیدٌ؛ )

آیا در میان شما یک نفر داراى رشد و غیرت نیست؟(۲۸۹)

آن ها در پاسخ گفتند: تو که مى دانى ما حق (و میلى) در دختران تو نداریم و خوب مى دانى ما چه مى خواهیم.

وقتى که حضرت لوط از آن قوم اصلاح ناپذیر، مأیوس شد، گفت: کاش داراى نیرو یا تکیه گاه و پشتیبان محکمى بودم(۲۹۰) (آنگاه مى دانستم با شما پست فطرتان چه کنم؟!)

آرى لوط در این هنگام از غربت و بى کسى خود یاد کرد و گفت: اگر نیرویى مى داشتیم چنین خوار و گرفتار شما نمى شدم و در برابر تعدى و گزند شما دفاع مى کردم و در مقابل فشار شما مقاومت مى نمودم.

عجبا حتى یک مرد سالم و غیرتمند نبود که به پشتیبانى از لوط بر خیزد، و تعبیر به

( اَلَیسَ مِنکُم رَجُلٌ رَشیدٌ؛ )

آیا در میان شما یک مرد رشید نیست؟

حاکى است که اگر یک انسان عاقل و فهمیده، و متعهد در میان شما بود، کار شما به افتضاح و رسوایى نمى کشید.

خبر دختر لوطعلیه‌السلام به پدر!

بعضى چنین مى نویسند:

فرشتگان مأمور عذاب وقتى که از ابراهیمعلیه‌السلام جدا شدند، و به صورت جوانان زیبا به شهر سدوم روانه گشتند، چون به دروازه شهر رسیدند، دخترى را دیدند که از چاه آب مى کشد، از او خواستند که آن ها را پذیرایى کند، دختر در مورد قوم شرور لوط، درباره جوانان تازه وارد نگران شد، و در وجود خود نیرویى - براى حمایت ایشان ندید و خواست تا در یارى آن ها از پدرش استمداد کند، او دختر لوط بود، از این رو مهلت خواست و نزد پدر رفت و ماجرا را گفت.

حضرت لوط از شنیدن این خبر، سخت نگران شد، و درباره خصوصیات آن جوانان از دخترش توضیح خواست، و براى یافتن بهترین راه، با دخترش به گفتگو پرداخت، و شاید از پذیرفتن و استقبال از واردین، مردد بود، و فکر مى کرد از پذیرفتنشان، معذرت بخواهد، یا حقیقت حال را براى آن ها بگوید، تا به زحمت نیفتد، ولى مهر و محبت و مهمان نوازى لوطعلیه‌السلام او را بر آن داشت که مخفیانه، دور از دید مردم، به استقبال واردین برود آنها را با کمال احترام به منزل بیاورد (با توجه به این که قوم لوط، لوط را از مهمان کردن غریبان منع کرده بودند) سرانجام لوط به تصمیم خود عمل کرد، و به استقبال جوانان تازه وارد رفت و با کمال احتیاط، دور از دید مردم آن ها را به خانه آورد و در خانه را به روى آن ها بست تا کسى مطلع نشود.(۲۹۱)

به این ترتیب حضرت لوطعلیه‌السلام در شرایط بسیار سخت، خصلت مهمان نوازى خود را به خوبى انجام داد، که بعد معلوم شد آن جوانان فرشتگان مأمور عذاب هستند.

به یاد حضرت قائم (عجل الله تعالى فرجه الشریف)

جالب این که در پاره اى از روایات در تفسیر آیه:

( قالَ لَو أَنَّ لِى بِکُم قُوَّة اَو آوى اِلى رُکنٍ شَدیدٍ؛ )

کاش در برابر شما قدرتى داشتم و یا تکیه گاه و پشتیبان محکمى در اختیارم بود.

آمده: امام صادقعلیه‌السلام فرمود: منظور از قوة همان قائم (عجل الله تعالى فرجه الشریف) است و منظور از رکن شدید ۳۱۳ نفر یاران (مخصوص) آن حضرتند.(۲۹۲)

به این ترتیب نقش نیرو و سپاه قدرتمند در پیشبرد اهداف انسانى، روشن مى شود، و در ضمن حضرت لوط آرزو مى کند که چنین نیرویى داشته باشد، و حکومت جهانى در پرتو وجود حضرت قائمعلیه‌السلام با ارتش متعهد و نیرومند در همه جهان تشکیل گردد تا از مفاسد و زشتى ها به شدت جلوگیرى شود (امید آن که هر چه زودتر خداوند لطف کند، تا با ظهور حضرت قائمعلیه‌السلام و تشکیل حکومت جهانى، همه گونه مفاسد از روى زمین برچیده گردد، و دنیا پر از عدل و داد شود).

چگونگى عذاب وحشتبار قوم لوطعلیه‌السلام

از آن جا که قوم سرکش لوط، فساد را از حد گذراندند، و به جاى پذیرش راهنمایى ها و نصیحت هاى حضرت لوط، او را تهدید به تبعید کردند، و سال ها بر این وضع نکبت بار ادامه دادند و درست به عکس فرمان خدا همه چیز را وارونه نمودند، خداوند نیز مجازات آن ها را به تناسب کارهاى وارونه آن ها، وارونه کردن زمین قرار داد و به جاى آب باران، آن ها را سنگباران کرد، اینک اصل ماجرا را بشنوید:

وقتى که مهمانان (فرشتگان به صورت جوانان زیبا) در خانه لوطعلیه‌السلام بودند، لوطعلیه‌السلام از یکى از آن جوانان پرسید: کیستى؟ او گفت: من جبرئیل هستم، لوط گفت: چه مأموریتى دارى؟ جبرئیل گفت: مأموریت هلاکت قوم را دارم، لوط گفت: همین الان؟

جبرئیل گفت:

( اَلَیسَ الصُّبحُ بِقَریبٍ؛ )

آیا صبح نزدیک نیست؟(۲۹۳)

در این هنگام قوم شرور و زشتکار سر رسیدند، و در خانه لوط را شکستند و وارد خانه شدند، جبرئیل با پر خود محکم بر صورتشان زد، به طورى که چشمشان محو و نابینا شد.(۲۹۴)

وقتى آن ها چنین دیدند دریافتند که عذاب (همان عذابى که مکرر لوط به آنها وعده داده بود) فر رسیده است.

جبرئیل به لوط گفت: تو با افراد خانواده ات شبانه (دور از دید مردم) از شهر بیرون برو جز همسرت که او باید در شهر بماند و جزء عذاب شدگان است.(۲۹۵)

دانشمندى در میان قوم لوط بود، به آن ها گفت: عذاب فرا رسیده، نگذارید لوط و خانواده اش از شهر بیرون روند، چرا که او در میان شما است، عذاب نخواهد آمد، آن ها خانه لوط را محاصره کردند تا نگذارند لوط از خانه بیرون رود، ولى جبرئیل ستونى از نور را در جلو لوط قرار داد و به او گفت: در میان نور بیا، کسى متوجه نخواهد شد، لوط و خانواده اش به ترتیب از درون نور، از شهر بیرون رفتند، همسر گناهکار لوط از جریان مطلع شد، خداوند سنگى به سوى او فرستاد، و او همان دم به هلاکت رسید، وقتى که طلوع فجر شد، چهار فرشته هر یک در یک ناحیه شهر قرار گرفتند، و آن سرزمین را تا هفت طبقه اش جدا کردند و به سوى آسمان بردند. به طورى که آن سرزمین نزدیک آسمان شد که اهل آسمان صداى سگها و خروس هاى شهر آن ها را مى شنیدند.

سپس آن سرزمین را بر سر قوم شرور لوط وارونه کردند، و پس از آن سنگهایى از سجیل (گلهاى متحجر متراکم) که نزد پروردگار نشانه دار بود، آن ها را نشانه گرفت و بر آن ها بارید، و به این ترتیب شهرشان واژگون شد و خودشان با بدترین وضعى تار و مار و متلاشى گشتند.(۲۹۶)

یک آیه عبرت در قرآن

در قرآن در آیه ۷۰ سوره توبه مى خوانیم:

( أَلَمْ یأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عَادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْرَاهِیمَ وِ أَصْحَابِ مَدْینَ وَالْمُؤْتَفِکَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَینَاتِ فَمَا کَانَ اللّهُ لِیظْلِمَهُمْ وَ لَکِن کَانُواْ أَنفُسَهُمْ یظْلِمُونَ؛ )

آیا خبر کسانى که پیش از منافقان دورو بودند، به آنان نرسیده، قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مدین (قوم شعیب) و شهرهاى زیر و رو شده (قوم لوط) که پیامبرانشان با دلایل روشن به سوى آنها آمدند، (ولى به دعوت پیامبران اعتنا نکردند) خداوند به آنها ستم نکرد، امّا خودشان بر خویش ستم مى کردند (همه آنان با اختیار خود به هلاکت رسیدند، قوم نوح با طوفان و غرق شدن، قوم عاد (قوم هود) با طوفان هاى تند، قوم ثمود (قوم صالح) با زلزله و صاعقه، قوم ابراهیم با نابودى نعمت و هلاکت نمرودیان، و قوم مدین (قوم شعیب) به وسیله ابر آتشبار، و قوم لوط با واژگونى شهرها و سنگباران نابود شدند.)(۲۹۷)

منظور از مؤتفکات (شهرهاى زیر و رو شده) شهرهاى قوم لوطعلیه‌السلام است که به گفته بعضى چهار شهر بودند، به نام هاى: سدوم، عامورا، دوما و صبوایم، و بزرگتر از همه، سدوم بود که حضرت لوطعلیه‌السلام در آن سکونت داشت.(۲۹۸)

و از محدث معروف، مسعودى نقل شده: خداوند حضرت لوطعلیه‌السلام را به پنج شهر اعزام نمود که عبارتند از: سدوم، عموراء، ادوما، صاعورا و صابورا.(۲۹۹)

درس عبرت

قرآن در آیه ۸۳ سوره هود، پس از بیان عذاب سخت قوم لوط مى فرماید:

( وَ ما مِن الظّالمینَ مِن اُمَّتِکَ بِبَعیدٍ؛ )

اى محمد اینگونه عذاب ها بر ظالمان از امت تو دور نیست.(۳۰۰)

و در سوره قمر (که از آیه ۳۴ تا ۴۱ آن مربوط به عذاب قوم لوط است) در آیه ۴۰ مى خوانیم:

( وَ لَقَد سَیرنا القُرآنز للذِّکرِ فَهَل مِن مُدَّکِرِ؛ )

ما قرآن را با بیان آسان و روشن براى یادآورى و تذکر (غافلان) قرار دادیم، آیا پندگیرنده اى هست؟

از دو آیه فوق و از آیات دیگر به روشنى در مى یابیم که هدف از ذکر داستان قوم لوط، درس عبرت گرفتن، و خوف از خدا و دورى از گناه، و اندیشیدن درباره عواقب گناه و عذاب الهى در دنیا و آخرت است.

آیه نخست (۸۳ - هود) صریحاً اعلام مى دارد این گونه عذاب ها براى ستمگران در هر امتى دور نیست، یعنى اگر ما در هر بُدى ستم کنیم، و راه طغیان و ظلم را بپیماییم سرانجام کار ما عذاب سخت الهى خواهد بود.

پس باید عبرت گرفت، و تا مهلت و فرصت است، خودسازى کرد، و با آب توبه حقیقى آلودگى هاى گناهان سابق را شست.

لوطعلیه‌السلام مظلومترین پیامبران

این بود ماجراى غمبار زندگى حضرت لوطعلیه‌السلام و سرانجام نکبت بار قوم لجوج آن حضرت، که به نصیحت ناصحان دلسوز گوش ندادند و خود را سیه روز و تیره بخت دنیا و آخرت نمودند.

در میان پیامبران شاید مظلوم تر از حضرت لوطعلیه‌السلام نباشد که سى سال قوم خود را به سوى خدا دعوت نماید، و هیچکس به او پاسخ مثبت ندهد، و هنگام فرود آمدن عذاب، تنها یک خانه با ایمان در آن شهرها وجود داشت و آن خانه خود حضرت لوطعلیه‌السلام بود، در این خانه همسر لوط نیز حامى قوم بود و هنگام بیرون رفتن شبانه لوط، از خانه خارج شد تا به قوم خبر دهد، سنگى آسمانى آمد و به او خورد و کشته شد.

حضرت لوطعلیه‌السلام پس از این ماجرا مدتى زنده بود، و سرانجام از دنیا رفت، مرقد مطهرش در قریه کفر بریک در یک فرسخى مسجد خلیل در کنار مرقد شصت نفر از پیامبران است.(۳۰۱)

۱۰- حضرت یعقوبعلیه‌السلام

یکى از پیامبران، حضرت یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم، نوه حضرت ابراهیم خلیلعلیه‌السلام است که نام او شانزده بار در قرآن آمده است، او همان است که گروهى از فرشتگان همراه جبرئیل، نزد ابراهیمعلیه‌السلام آمدند، همسرش ساره را به فرزندى به نام اسحاق، و پس از او یعقوب، بشارت دادند.(۳۰۲)

نیز خداوند در ضمن شمارش امتیازاتى که به ابراهیم خلیلعلیه‌السلام بخشیده، یعقوب را نام مى برد و مى فرماید:

( وَ وَهَبنا لَهُ اِسحاقَ وَ یعقُوبَ کُلّاً هَدَینا؛ )

و اسحاق و یعقوب را به ابراهیمعلیه‌السلام بخشیدیم، و هر دو را هدایت کردیم.(۳۰۳)

در قرآن از حضرت یعقوبعلیه‌السلام به عنوان یکى از بندگان صالح، و پیامبران برجسته از نسل ابراهیمعلیه‌السلام و پدر آل یعقوب و داراى امتیازات عالى یاد شده است، و داستان هاى جالب زندگیش در رابطه با دوازده پسرش، به خصوص حضرت یوسفعلیه‌السلام است، که بعداً در ذکر داستان هاى یوسفعلیه‌السلام آن را خاطرنشان مى کنیم.

آرى، یعقوبعلیه‌السلام از خاندان بزرگى در سرزمین فلسطین به دنیا آمد، و در آغوش پر مهر مادرش رُفقه در زیر سایه پدر ارجمندش اسحاق بزرگ شد. او را به عنوان اسرائیل مى خواندند، اسرائیل به معنى پیروز یا خالص است. دودمان بزرگ بنى اسرائیل از یعقوب شروع گردید، یعقوب پدربزرگ بنى اسرائیل و ده ها پیامبر بنى اسرائیل است، حدود چهارصد سال بعد، بنى اسرائیل تحت شکنجه طاغوتى به نام فرعون قرار گرفتند، تا آن که حضرت موسىعلیه‌السلام آنان را نجات داد.

تنها در این جا نظر شما را به چند داستان از یعقوبعلیه‌السلام که به اصطلاح او قهرمان داستان است و نقش اوعلیه‌السلام در آن ها بیشتر است مى پردازیم:

حسادت برادر یعقوب

یعقوب برادرى به نام عیص (یا: عیساد) داشت، این برادر نسبت به یعقوب حسادت داشت و باعث رنجش خاطر او مى شد، علت حسادتش این بود که اسحاقعلیه‌السلام براى یعقوب دعاى برکت نموده بود و به او فرموده بود: تو داراى نسل فراوان پاکى خواهى شد و به یعقوب ابراز دوستى مخصوصى نموده بود.

آزار عیص به یعقوب به حدى بود که یعقوب نزد پدرش اسحاق که در آن وقت پیر شده بود، رفت و شکایت او را نمود، اسحاق از اختلاف دو فرزندش ناراحت و اندوهگین شد، به یعقوب گفت: مى بینى که من پیر شده ام و عمرم به لب دیوار رسیده است، من ترس آن را دارم که پس از من، برادرت بر تو غالب شود و زمام اختیار تو را به دست گیرد، به تو وصیت مى کنم به سرزمین حاران (در خاک عراق کنونى) بروى و در آن جا به خدمت رییس آن جا لابان بن تبوئیل برسى و با دختر او ازدواج کنى، در نتیجه او و بستگان او از تو پشتیبانى کنند و در این صورت برادرت نمى تواند در برابر تو عرض اندام کند. یعقوب از پدر تشکر کرد و به خانه اش برگشت تا در مورد این سفر فکر کند.(۳۰۴)

خواب دیدن عجیب یعقوبعلیه‌السلام و سفر به حاران

در این ایام که یعقوب سال هاى نوجوانى را مى گذراند، شبى در عالم خواب دید نردبانى از نور نصب شده که یک پلّه آن از طلا و پلّه دیگرش از نقره است و فرشته اى بر روى آن نشسته است، یعقوب بر آن فرشته وارد شد و سلام کرد، فرشته به یعقوب گفت: برخیز به سوى حاران(۳۰۵) برو و در آن جا زمامدارى به نام لابان دایى تو زندگى مى کند، دخترى به نام راحله دارد، از او خواستگارى کن، که خداوند از نسل او فرزندان فراوانى مثل فراوانى قطره هاى باران و برگ درختان در یک بیابان وسیع، به تو عنایت فرماید.

یعقوب وقتى که از خواب بیدار شد، وسایل سفر به سوى حاران را فراهم کرد و به آن دیار مسافرت نمود. از قضاى روزگار، لابان نیز در قصر خود در عالم خواب دیده بود که مردى براى خواستگارى دخترش راحله مى آید، و نشانه او این است که نیروى چهل مرد را دارد، وقتى کنار چاه آب مى آید، سنگ روى چاه را که باید چهل نفر بردارند و کنار بگذارند، او به تنهایى بر مى دارد.

از این ماجرا چندان نگذشت که لابان از ایوان قصرش دید مردى کنار چاه آمد و خدا را به عظمت یاد کرد و به تنهایى سنگ را از روى چاه بلند کرده و کنار گذاشت و دلو چاه را کشید و حوض را پر از آب نمود.

لابان نزد یعقوب رفت و مقدم او را گرامى داشت و او را به قصر خود برد و از او پذیرایى گرمى نمود، و دویست گوسفند و چهل گاو به او اهداء کرد.

طبق بعضى از تواریخ، با یکى از دختران لابان ازدواج کرد، پس از مدتى آن دختر که داراى دو پسر شده بود از دنیا رفت، یعقوب با دختر دیگر لابان ازدواج کرد، او نیز پس از دارا شدن دو پسر از دنیا رفت، به همین ترتیب یعقوب با شش دختر او ازدواج کرد و آخرین آن ها راحله (یا: راحیل) بود که او نیز پس از وضع حمل یوسفعلیه‌السلام از دنیا رفت.

بنابراین، یعقوب داراى دوازده پسر از شش زن شد.(۳۰۶)

ولى طبق بعضى از تواریخ دیگر: یعقوب با راحله ازدواج کرد، سپس با خواهر او الیا ازدواج نمود (و طبق قانون شرع آن عصر، ازدواج با دو خواهر، در یک زمان، اشکال نداشت.)

سپس لابان به هر کدام از دخترانش کنیزى بخشید، و آن دختران کنیزان خود به نام هاى زلفه و بلهه را به یعقوب بخشیدند، در نتیجه یعقوبعلیه‌السلام داراى چهار همسر شد، و از آن ها دوازده پسر گردید.(۳۰۷)

نام هاى دوازده پسران یعقوب چنین بود: راوبین، شمعون، لاوى، یهودا، یساکر، زبولون، یوسف، بنیامین، دان، تفتالى، جاد، اشیر، که هر دو نفر از آن ها (بنابر داشتن شش زن) از یک مادر بودند، حضرت یوسف و بنیامین از یک مادر به نام راحیل (یا: راحله) به دنیا آمدند.(۳۰۸)

حضرت یعقوبعلیه‌السلام با پسران خود پس از مدتى، به کنعان که در هفت منزلى مصر واقع بود بازگشت، و زندگى خود را در همان جا آغاز نمود، و تا سال هاى پیرى سکونت در آن جا را برگزید.

یعقوبعلیه‌السلام مرد کار و تلاش بود، فرزندان خود را با تعلیمات توحیدى پرورش داد، و آن ها را به کار و کوشش فرا خواند، همه آن ها با سعى و تلاش، هزینه زندگى خود را تأمین مى کردند، و بیشتر به کار دامدارى، و کشاورزى اشتغال داشتند.

یعقوبعلیه‌السلام در کنعان به عنوان یک شخصیت ممتاز و برگ زاده و بزرگوار و داراى فرزندان برومند شناخته مى شد، همواره به مستمندان کمک مى کرد، و سفره اش براى مهمانان و تهیدستان گسترده بود. او هر روز گوسفندى ذبح مى کرد، قسمتى از آن را به مستمندان انفاق مى کرد، و بقیه را غذا درست مى کرد و با اهل و عیالش مى خوردند. به این ترتیب زندگى پرهیجان و خوش و خرم یعقوبعلیه‌السلام مى گذشت، و یعقوب به خاطر عبادت و بزرگوارى و رسیدگى به امور مردم، همواره مورد احترام مردم بود، و با شکوهمندى مخصوصى به زندگى ادامه مى داد.

مکافات عمل به خاطر ترک اَولى

باید توجه داشت که دنیا همواره فراز و نشیب دارد، چنین نیست که همیشه یکنواخت باشد، در آسایش و رفاه نباید مغرور بود، بلکه باید در چنین حالى همواره به یاد مستمندان بود و به آن ها یارى کرد.

حضرت یعقوبعلیه‌السلام گرچه از بندگان صالح خدا و از پیامبران بزرگ بود، ولى گاهى بر اثر غفلت لغزشى به پیش مى آید که زندگى انسان را واژگون مى سازد، به خصوص لغزش بزرگانى مانند یعقوب گرچه ترک اولى و کوچک باشد، مکافات سختى را به دنبال خواهد داشت، اینک در این جا به داستان زیر که آغاز دگرگونى زندگى خوش یعقوب است و علت آن را بیان کرده توجه نمایید:

با سند صحیح نقل شده ابوحمزه ثمالى مى گوید: روز جمعه نماز صبح را به امامت امام سجادعلیه‌السلام در مسجدالنبى در مدینه به جا آوردیم، امام تعقیب نماز را خواند و سپس به خانه رفت، من نیز در خدمت آن حضرت بودم، آن حضرت در خانه به یکى از کنیزان خود فرمود: مواظب باشید هر سائلى که از در خانه ما مى گذرد، به او غذا برسانید زیرا امروز روز جمعه است.

من عرض کردم: چنین نیست که هر که سؤال کند مستحق باشد.

فرمود: مى ترسم که بعضى از سائلین مستحق باشند و ما او را اطعام ندهیم و رد کنیم، آنگاه به ما نازل شود آن چه که به یعقوب و آل یعقوبعلیه‌السلام نازل شد. البته به آنان غذا بدهید.

اى ابوحمزه! حضرت یعقوبعلیه‌السلام هر روز گوسفندى را ذبح کرده، بعضى از آن را تصدق مى داد و از قسمتى از آن خود و اهل و عیال خود استفاده مى نمودند؛ تا آن که شبى که شب جمعه بود، هنگامى که یعقوب و آلش افطار مى کردند، سائلى که مؤمن و مسافر غریبى بود و آن روز، روزه هم گرفته بود به در خانه یعقوب آمد، صدا کرد به من غذا بدهید، من مسافرى غریب و درمانده هستم، از زیادى غذاى خود مرا سیر کنید، چند نوبت این را گفت. یعقوب و اهل بیتش صداى او را مى شنیدند، ولى او را نشناختند و به او اعتماد نکردند.

آن سائل از درِ خانه یعقوب ناامید شد و همان شب را با کمال گرسنگى به سر برد.

در آن شب شکایت از یعقوب را به خدا عرض کرد و گریه ها نمود. روز بعد را نیز روزه گرفت. صبر کرد و حمد خدا را به جا آورد. آن شب یعقوب و آل او سیر خوابیدند. چون صبح شد، زیادى غذایشان مانده بود. خداوند به یعقوب وحى کرد که بنده ما را از در خانه خود راندى و غضب ما را به سوى خود کشیدى و مستحق تأدیب گردیدى. به خاطر این کار ناپسند به حساب شما خواهیم رسید.

اى یعقوب! همانا محبوب ترین پیامبران من و گرامى ترین ایشان کسى است که به مساکین و بیچارگان از بندگان من رحم کند و ایشان را به نزد خود برده و طعام بدهد.

آیا به بنده من ذمیال رحم نکردى؟ که به اندکى از مال دنیا قانع است و همواره به عبادت اشتغال دارد. مگر نمى دانى که عقوبت من به دوستان من زودتر مى رسد و این از لطف و احسان من است، نسبت به دوستانم. به عزت خود قسم، تو و فرزندان تو را هدف تیرهاى مصائب قرار خواهیم داد، مهیاى بلا باشید، راضى به قضاى من بوده و در مصیبت ها صبر و استقامت را از دست ندهید.

در همین شب، یعقوب و فرزندانش سیر خوابیدند، ولى ذمیال گرسنه خوابید.

یوسف در خواب دید، یازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده مى کنند، وقتى که صبح شد، و یوسف خواب خود را براى پدر نقل کرد، یعقوب با آن درایتى که در تعبیر خواب داشت به ضمیمه وحیى که به او شده بود، از آینده خطیر خود مطلع شد و هر لحظه در میان این افکار بود تا روزگار با او چه بازى کند؟!(۳۰۹)

از این همین لحظه به بعد ماجراى اختلاف براى پسران یعقوبعلیه‌السلام و گرفتاى یعقوبعلیه‌السلام به فراق یوسفعلیه‌السلام پیش آمد، که در ذکر داستان هاى یوسفعلیه‌السلام خاطرنشان خواهد شد.

چو بد کردى مباش ایمن ز آفات              که واجب شد طبیعت را مکافات

سراى آفرینش سرسرى نیست                 زمین و آسمان بى داورى نیست

پایان عمر یعقوبعلیه‌السلام

یعقوبعلیه‌السلام ۱۴۷ (و به قولى ۱۷۰) سال عمر کرد، در دنیا سرد و گرم زیاد دید، چندین سال بر کنعان، سپس در حاران (سرزمین عراق) به سر برد، و بعد به کنعان بازگشت، در قسمت پایان عمر، هنگامى که ۱۳۰ سال از عمرش گذشته بود، به هواى لقاى یوسفعلیه‌السلام وارد مصر شد، و پس از هفده سال سکونت در مصر، از دنیا رحلت کرد.

او هنگام مرگ، فرزندان خود را به حضور طلبید و آن ها را به دین دارى و صداقت و یاد خدا، وصیت نمود، سپس از دنیا رفت.

او وصیت کرده بود جنازه اش را در مقبره خانوادگیش نزد قبر پدر و مادر و اجدادش، در سرزمین فلسطین (شهر مقدس خلیل) به خاک بسپارند.

یوسفعلیه‌السلام به طبیبان دستور داد تا پیکر یعقوبعلیه‌السلام را مومیایى کنند، سپس به فلسطین ببرند، و در مقبره پدرانش به خاک بسپارند.

عبدالوهاب نجار نویسنده قصص الانبیاء مى نویسد: من در حرم حضرت ابراهیم خلیلعلیه‌السلام در شهر حبرون در نزدیک مکفیلیه (محل دفن ابراهیم، ساره، رفقه، اسحاق و یعقوب) تابوتى دیدم که مردم شهر مى گفتند آن تابوت یوسفعلیه‌السلام است.(۳۱۰)

پایان داستان هاى حضرت یعقوبعلیه‌السلام

۱۱- حضرت یوسفعلیه‌السلام

نام حضرت یوسفعلیه‌السلام و فرزند یعقوبعلیه‌السلام ۲۷ بار در قرآن آمده است، و یک سوره قرآن یعنى سوره دوازدهم قرآن به نام سوره یوسف است که ۱۱۱ آیه دارد و از آغاز تا انجام آن پیرامون سرگذشت یوسفعلیه‌السلام مى باشد. و داستان یوسفعلیه‌السلام در قرآن به عنوان( اَحْسَنَ القِصَصْ؛ ) نیکوترین داستان ها معرفى شده، چنان که در آیه ۳ سوره یوسف مى خوانیم خداوند مى فرماید:

( نَحنُ نَقُصُّ عَلَیکَ اَحسَنَ القِصَصِ بِما اَوحَینا اِلَیکَ هذَا القُرآنَ؛ )

ما بهترین سرگذشت ها را از طریق این قرآن - که به تو وحى کردیم - بر تو بازگو مى کنیم.

اکنون به این داستان ها بر اساس قرآن توجه کنید:

خواب دیدن یوسفعلیه‌السلام

یوسفعلیه‌السلام داراى یازده برادر بود، و تنها با یکى از برادرهایش به نام بنیامین از یک مادر بودند، یوسف از همه برادران جز بنیامین کوچک تر، و بسیار مورد علاقه پدرش یعقوبعلیه‌السلام بود، و هنگامى که نُه سال داشت(۳۱۱) روزى نزد پدر آمد و گفت:

پدرم! من در عالم خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده مى کنند.

یعقوب که تعبیر خواب را مى دانست به یوسفعلیه‌السلام گفت: فرزندم! خواب خود را براى برادرانت بازگو مکن که براى تو نقشه خطرناکى مى کشند، چرا که شیطان دشمن آشکار انسان است، و این گونه پروردگارت تو را بر مى گزیند، و از تعبیر خواب ها به تو مى آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام و کامل مى کند، همان گونه که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاقعلیهما‌السلام تمام کرد، به یقین پروردگار تو دانا و حکیم است.(۳۱۲)

این خواب بر آن دلالت مى کرد، که روزى حضرت یوسفعلیه‌السلام رییس حکومت و پادشاه مصر خواهد شد، یازده برادر، و پدر و مادرش کنار تخت شکوهمند او مى آیند، و به یوسف تعظیم و تجلیل مى کنند(۳۱۳) و سجده شکر به جا مى آورند.(۳۱۴)

و نظر به این که یعقوبعلیه‌السلام روحیه فرزندانش را مى شناخت، مى دانست که آن ها نسبت به یوسفعلیه‌السلام حسادت دارند، نباید حسادت آن ها تحریک شود. از سوى دیگر همین خواب دیدن یوسفعلیه‌السلام و الهامات دیگر موجب شد که یعقوبعلیه‌السلام امتیاز و عظمت خاصى در چهره یوسفعلیه‌السلام مشاهده کرد، و مى دانست که این فرزندش پیغمبر مى شود و آینده درخشانى دارد، از این رو نمى توانست علاقه و اشتیاق خود را به یوسفعلیه‌السلام پنهان سازد، و همین روش یعقوبعلیه‌السلام نسبت به یوسف باعث حسادت برادران مى شد.

و طبق بعضى از روایات بعضى از زن هاى یعقوب موضوع خواب دیدن یوسفعلیه‌السلام را شنیدند و به برادران یوسفعلیه‌السلام خبر دادند، از این رو حسادت برادران نسبت به یوسفعلیه‌السلام بیشتر شد به طورى که تصمیم خطرناکى در مورد او گرفتند.

نیرنگ برادران حسود یوسفعلیه‌السلام

یعقوبعلیه‌السلام گرچه در میان فرزندان رعایت عدالت مى کرد، ولى امتیازات و صفات نیک یوسفعلیه‌السلام به گونه اى بود که خواه یا ناخواه بیشتر مورد علاقه پدر قرار مى گرفت، و انگهى یوسف در میان برادران - جز بنیامین - از همه کوچکتر بود و در آن وقت نُه سال داشت، و طبعاً چنین فرزندى بیشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار مى گیرد.

بنابراین حضرت یعقوبعلیه‌السلام بر خلاف عدالت رفتار نکرده، تا حس حسادت فرزندانش را برانگیزد، بلکه یعقوب مراقب بود که یوسفعلیه‌السلام خواب دیدن خود را کتمان کند تا برادرانش توطئه نکنند، از سوى دیگر یوسفعلیه‌السلام در میان برادران، بسیار زیباتر بود، قامت رعنا و چهره دل آرا داشت و همین وضع کافى بود که حسادت برادران ناتنى اش را که از ناحیه مادر با او جدا بودند برانگیزاند، بنابراین یعقوبعلیه‌السلام هیچگونه تقصیر و کوتاهى براى حفظ عدالت نداشت.

ولى برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند تا در جلسه محرمانه خود گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالى که ما گروه نیرومندى هستیم، قطعا پدرمان در گمراهى آشکار است.

- یوسف را بکشید یا او را به سرزمین دوردستى بیفکنید، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه مى کنید و افراد صالحى خواهید بود، ولى یکى از آن ها گفت: یوسف را نکشید، اگر مى خواهید کارى انجام دهید او را در نهانگاه چاه بیفکنید، تا بعضى از قافله ها او را بر گیرند، و با خود به مکان دورى ببرند.(۳۱۵)

آرى، خصلت زشت حسادت باعث شد که آن ها پدرشان پیامبر خدا را گمراه خواندند و اکثرا توطئه قتل یوسف بى گناه را طرح نمودند، و تصمیم گرفتند به جنایتى بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالى کنند.

در روایت آمده: آن کسى که درجلسه محرمانه، برادران را از قتل یوسفعلیه‌السلام برحذر داشت، لاوى (یا: روبین، یا: یهودا) بود، او گفت: به قول معروف گرهى که با دست گشاید با دندان چرا؟ مقصود ما این است که علاقه پدر را نسبت به یوسفعلیه‌السلام قطع کنیم، این منظور نیازى به قتل ندارد، بلکه یوسف را به فلان چاه که سر راه کاروان ها است مى اندازیم تا بعضى از رهگذرها که کنار آن چاه براى کشیدن آب مى آیند، یوسف را بیابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتیجه براى همیشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.

برادران همین پیشنهاد را پذیرفتند، و تصمیم گرفتند تا در وقت مناسبى همین نقشه و نیرنگ را اجرا نمایند.(۳۱۶)

آرى حسادت، خصلتى است که از آن، خصلت هاى زشت و خطرناک دیگر بروز مى کند و کلید گناهان کبیره دیگر مى شود، بنابراین براى دورى از بسیارى از گناهان باید، حس شوم حسادت را از صفحه دل بشوییم.

نفاق و ظاهرسازى برادران نزد پدر

برادران یوسف با نفاق و ظاهرسازى عجیبى نزد پدرشان حضرت یعقوبعلیه‌السلام آمدند و با کمال تظاهر به حق جانبى و اظهار دلسوزى با پدر در مورد یوسفعلیه‌السلام به گفتگو پرداختند تا او را در یک روز همراه خود به صحرا ببرند و در آن جا در کنار آن ها بازى کند. در این مورد بسیار اصرار نمودند ولى حضرت یعقوبعلیه‌السلام پاسخ مثبت به آن ها نمى داد، آن ها گفتند:

پدر جان! چرا تو درباره برادرمان یوسفعلیه‌السلام به ما اطمینان نمى کنى؟ در حالى که ما خیرخواه او هستیم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذاى کافى بخورد و تفریح کند و ما از او نگهبانى مى کنیم.

یعقوبعلیه‌السلام گفت: من از بردن یوسف، غمگین مى شوم، و از این مى ترسم که گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشید.

برادران به پدر گفتند: با این که ما گروه نیرومندى هستیم، اگر گرگ او را بخورد ما از زیانکاران خواهیم بود، هرگز چنین چیزى ممکن نیست، ما به تو اطمینان مى دهیم.

یعقوبعلیه‌السلام هر چه در این مورد فکر کرد که چگونه با حفظ آداب و پرهیز از بروز اختلاف بین برادران، آنان را قانع کند راهى پیدا نکرد جز این که صلاح دید تا این تخلى را تحمل کند و گرفتار خطر بزرگترى نگردد، ناگزیر رضایت داد که فردا فرزندانش، یوسفعلیه‌السلام را نیز همراه خود به صحرا ببرند. آن ها دقیقه شمارى مى کردند که به زودى ساعت ها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشیمان نشده یوسف را همراه خود ببرند.

آن شب صبح شد، آن ها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهرسازى چهره دلسوزانه به چاپلوسى پرداختند تا یوسف را از پدر جدا کنند.

یعقوبعلیه‌السلام سر و صورت یوسفعلیه‌السلام را شست، لباس نیکو به او پوشید و سبدى پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهدارى یوسفعلیه‌السلام سفارش بسیار نمود.

کاروان فرزندان یعقوب به سوى صحرا حرکت کردند، یعقوب در بدرقه آن ها به طور مکرر آن ها را به حفظ و نگهدارى یوسف سفارش مى نمود و مى گفت: به این امانت خیانت نکنید، هرگاه گرسنه شد غذایش بدهید، در حفظ او کوشا باشید.

یعقوب با دلى غمبار در حالى که مى گریست، یوسفعلیه‌السلام را در آغوش گرفت و بوسید و بویید، سپس با او خداحافظى کرد و از آن ها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتى که آن ها از یعقوب فاصله بسیار گرفتند، کینه هایشان آشکار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جویى از یوسف پرداختند، یوسفعلیه‌السلام در برابر آزار آن ها نمى توانست کارى کند، ولى آن ها به گریه و خردسالى او رحم نکردند و آماده اجراى نقشه خود شدند.

آن ها کنار دره اى از درخت رسیدند و به همدیگر گفت: در همینجا یوسف را گردن مى زنیم و پیکرش را به پاى این درخت ها مى افکنیم تا شب گرگ بیاید و آن را بخورد.

بزرگ آن ها گفت: او را نکشید، بلکه او را در میان چاه بیفکنید، تا بعضى از کاروان ها بیایند و او را با خود ببرند.

مطابق پاره اى از روایات، پیراهن یوسف را از تنش بیرون آوردند، هر چه یوسف تضرع و التماس کرد که او را برهنه نکنند، اعتنا نکردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آویزان نموده و طناب را بریدند و او را به چاه افکندند.

یوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالى که فریاد مى زد: سلام مرا به پدرم یعقوب برسانید.(۳۱۷)

در میان آن چاه، آب بود، و در کنار آن سنگى وجود داشت، یوسف به روى آن سنگ رفت و همانجا ایستاد.

برادران مى پنداشتند او در آب غرق مى شود، همانجا ساعت ها ماندند و دیگر صدایى از یوسفعلیه‌السلام نشنیدند، از او ناامید شدند و سپس به سوى کنعان نزد پدر بازگشتند.(۳۱۸)

خنده عبرت، و توکل و مناجات یوسفعلیه‌السلام

روایت شده: هنگامى که برادران، یوسف را در میان چاه آویزان کردند، یوسف لبخندى زد، یکى از برادران به نام یهودا گفت: اینجا چه جاى خنده است؟

یوسف گفت: روزى در این فکر بودم که چگونه کسى مى تواند با من اظهار دشمنى کند؟ چرا که داراى برادران نیرومند هستم، ولى اکنون مى بینم خود شما بر من مسلط شده اید و مى خواهید مرا به چاه افکنید، این درسى از جانب خداوند است که نباید هیچ بنده اى به غیر خدا تکیه کند (بنابراین خنده من خنده شادى نبود، خنده عبرت بود، از این حادثه عبرت گرفتم که باید فقط به خدا توکل کنم).(۳۱۹)

از این رو وقتى که یوسفعلیه‌السلام در درون چاه قرار گرفت، از همه چیز دل برید، و تنها دل به خدا بست و چنین گفت: اى پروردگار ابراهیم و اسحاق و یعقوب به من ناتوان و کوچک، لطف کن.

( یا صریخ المستصرخین، یا غوث المستغیثین، یا مفرج عن کرب المکروبین، قد ترى مکانى و تَعرفُ حالى، و لا یخفى علیکَ شى ءٌ مِن امرى بِرحمتک یا رَبِّى؛ )

اى دادرس دادخواهان، اى پناه پناه آورندگان، اى برطرف کننده ناراحتى ها، تو مى دانى که در چه مکانى هستم، به حال من اطلاع دارى، بر تو چیزى پوشیده نیست. اى پروردگار من مرا مشمول رحمت خود قرار ده.

یوسفعلیه‌السلام در قعر چاه در میان تاریکى اعماق چاه با آن سن کم، تنها و درمانده شده، به خدا توکل کرد. خداوند نیز به او لطف نمود، فرشتگانى را به عنوان محافظت و تسلى خاطر او به نزد او فرستاد.(۳۲۰)

نتیجه توکل یوسفعلیه‌السلام این شد که خداوند به یوسف وحى کرد: بردبار باش و غم مخور. روزى خواهد آمد که برادران خود را از این کار بدشان آگاه خواهى ساخت.

آن ها نادانند، و مقام تو را درک نمى کنند.( وَ اَوحَینا اِلَیهِ لَنُنَبِّئَنَّهُم بِاَمرِهِم وَ هُم لا یشعُرون. ) (۳۲۱)

روایت شده: وقتى که ابراهیمعلیه‌السلام را مى خواستند در آتش افکنند، بدنش را برهنه کرده بودند. جبرئیل پیراهنى بهشتى آورد و به تن ابراهیم کرد. ابراهیمعلیه‌السلام آن پیراهن را نزد خود داشت تا به اسحاق داد، اسحاق هم به یعقوب داد، یعقوب آن پیراهن را در تمیمهاى(۳۲۲) قرار داد و آن را به گردن یوسف انداخت. جبرئیل نزد یوسف آمد، آن پیراهن را از تمیمه خارج کرده و به تن او کرد. همین پیراهن بود که یعقوب بوى آن را از فاصله دور استشمام مى کرد.(۳۲۳)

از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده: هنگامى که برادران یوسفعلیه‌السلام او را در میان چاه افکندند، جبرئیلعلیه‌السلام نزد یوسفعلیه‌السلام آمد، و گفت: اى نوجوان در این جا چه مى کنى؟

یوسفعلیه‌السلام : برادرانم مرا در میان چاه افکندند.

جبرئیلعلیه‌السلام : آیا مى خواهى از این چاه نجات یابى؟

یوسفعلیه‌السلام : با خدا است، اگر خواست مرا نجات مى دهى.

جبرئیلعلیه‌السلام : خداوند مى فرماید: مرا با این دعا بخوان تا تو را از چاه نجات دهم، و آن دعا این است:

اَلّلهُمَّ اءِنِّى اَسئَلُکَ بأَنَّ لَکَ الحَمدُ لا اِلهَ الا اَنت المَنَّان، بدِیعُ السماواتِ وَ الارضِ ذُوالجَلالِ و الاِکرامِ أن تُصلِّىَ عَلَى محمد وَ آلِ محمد وَ اَن تَجعَلَ لِى مِمّا اَنا فِیهِ فَرَجاً وَ مَخرَجاً؛

خدایا از درگاه تو مسئلت مى نمایم، حمد و سپاس، مخصوص تو است، معبود یکتایى جز تو نیست، تو نعمت بخش و آفریدگار آسمان ها و زمین، صاحب عظمت و شکوه هستى، بر محمد و آلش درود بفرست، و براى من در این جا راه گشایش فراهم فرما.(۳۲۴)

دروغ بافى برادران، و پاسخ یعقوب به آن ها

برادران یوسف پس از انداختن یوسف به چاه، به طرف کنعان بر مى گشتند. براى این که پیش پدر رو سفید شوند و به دروغى که قصد داشتند به پدر بگویند رونقى دهند، پیراهن یوسف را به خون بزغاله یا آهویى آلوده کردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بیاورند که گرگ یوسف را دریده است. این پیراهن خون آلود هم دلیل بر سخن ما است، شب شد. آنان با سرافکندگى و خجالت ظاهرى در حالى که در ظاهر گریه مى کردند و به سر مى زدند به طرف پدر آمدند. تا پدر آنان را دید و یوسف را ندید، فرمود:

پس برادر شما چه شد؟ چرا به امانتى که به شما سپرده بودم خیانت کردید؟ آیا از همان چیزى که مى ترسیدم به سرم آمد؟

آن ها در جواب گفتند: اى پدر! ما یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم و براى مسابقه به محل دوردستى رفتیم، از بخت برگشته ما، گرگ او را در غیاب ما دریده و خورد و کشته نیم خورده او را به جاى گذاشته بود. این پیراهن خون آلود اوست که آورده ایم که گواه گفتار ما است. گرچه شما گفته صد در صد صحیح ما را باور نمى کنید( وَ ما اَنتَ بِمُؤمِنٍ لَنا کُنّا صادِقینَ. ) (۳۲۵)

این دروغ سازان با این ترفند مرموز، به قدرى مهارت به خرج دادند که هر کسى مى بود باور مى کرد، ولى از آن جا که گفته اند: دروغگو حافظه ندارد گویا این ها عقل خود را از دست داده بودند و اصلا به فکرشان راه پیدا نکرد که اگر گرگ کسى را بخورد، پیراهنش را هم مى دَرد. از این رو، وقتى یعقوب به پیراهن نگاه کرد، دید آن پیراهن هیچ پارگى و بریدگى ندارد. فرمود:

این گرگ، عجب گرگ مهربانى بوده است، تاکنون چنین گرگى ندیده ام که شخصى را بدرّد، ولى به پیراهن او کوچک ترین آسیبى نرساند.

وقتى حضرت یعقوبعلیه‌السلام به پسرهاى خود این را گفت، فکر آنان بى درنگ عوض شد و گفتند: اشتباه کردیم، دزدها او را کشتند.

حضرت یعقوبعلیه‌السلام فرمود: چگونه مى شود که دزدها او را بکشند، ولى پیراهنش را بگذارند. آن ها پیراهن بیشتر احتیاج دارند. (چرا این دروغ هاى شاخدار را بر زبان جارى مى سازید؟).

برادران سرافکنده و شرمنده شدند. دیگر جوابى نداشتند. مشتشان باز شد. حق همان بود که یعقوب در جواب آنها فرمود:

( بَل سَوَّلَت لَکُم اَنفُسَکُم اَمراً؛ )

او را گرگ ندرید، و دزدها نکشتند، بلکه نفس هاى شما، این کار را برایتان آراست. من صبر نیکو خواهم داشت، و در برابر آن چه مى گویید از خداوند یارى مى طلبم.(۳۲۶)

یعنى: دندان روى جگر مى گذارم، بدون جزع و فزع در کنج عزلت مى نشینم، تا خداوند مرا از این درد و غم بیرون آورد.

نجات یوسفعلیه‌السلام از چاه به وسیله کاروان

یوسف مظلوم، شب هاى تخلى را در میان چاه گذراند. سه روز و سه شب در میان چاه به سر برد، ولى خداى یوسف در یادِ او است. او را با الهام هاى حیاتبخش دلگرم کرده است. یوسف هر لحظه منتظر است از چاه بیرون آید. او هر لحظه در فکر آینده به سر مى برد. ارتباط دلش با خدا قطع نمى گردد. رنج تاریکى شب را با تاریکى قعر چاه و تنهایى و وحشت بر خود هموار مى کند، تا دست تقدیر با او چه بازى کند؟ و دیگر چه لباس امتحانى بر تنش کند؟!

کاروانى که به همراه شترها و مال التجاره از مدین به مصر مى رفتند، براى رفع خستگى و استفاده از آب، کنار همان چاه آمدند.

بارها را کنار چاه انداختند. مردى را که مالک بن ذعر نام داشت به طرف چاه فرستادند تا از چاه به وسیله دلو آب کشیده براى آنان و حیواناتشان حاضر کند. او وقتى که دلو را به چاه دراز کرد، هنگام بیرون آوردن، یوسف ریسمان را محکم گرفت. وقتى که مالک دلو را مى کشید ناگاه چشمش به پسرى ماه چهره افتاد. فریاد بر آورد مژده باد مژده باد. چه بخت بلندى داشتم که به جاى آب، این گوهر گرانمایه را از چاه بیرون آوردم. کاروانیان همه به گِرد یوسف جمع شدند، و از این نظر که سرمایه خوبى به دستشان آمده، پنهانش کردند، تا او را به مصر برده بفروشند و چنان به جمال دل آرا و زیباى یوسفعلیه‌السلام خیره شدند که مبهوت و شگفت زده گشتند.

روایت شده: موقعى که یوسف را از چاه بیرون آوردند، یکى از حاضران گفت: به این کودک غریب نیکى کنید. یوسف با اطمینان خاطر در جواب گفت: آن کسى که با خدا است، گرفتار غربت و تنهایى نیست.(۳۲۷)

کاروان: یوسف را به عنوان مال التجاره به همراه خود به طرف مصر بردند. طبق احادیثى، از کنعان تا مصر دوازده شبانه روز راه بود. در بین راه، جناب یوسفعلیه‌السلام به قبر مادرش راحیل رسید، خود را از شتر به زیر انداخت، کنار قبر مادر آمد، درد دل کرد، اشگ ریخت، از جدایى پدر و دورى از وطن سخن گفت، از آزارهاى برادران حرف زد و سپس با کاروان به طرف مصر روانه شد.(۳۲۸)

گرچه یوسف از چاه و وحشت تنهایى قعر آن نجات پیدا کرد، ولى اینک برده اى است و در فکر آینده اى تاریک است تا چه بر سرش آید و با چه طبقه اى روبرو گردد؟

نجات از چاه و ورود به کاخ

کاروانیان وقتى به مصر رسیدند، مى خواستند هر چه زودتر خود را از فکر یوسفعلیه‌السلام راحت کنند. مبادا کسى او را بشناسد و معلوم شود که او آزاد است و قابل فروش نیست. از این رو، در حالى که با نظر بى میلى به یوسف مى نگریستند، او را به چند درهم معدود و کم ارزش فروختند.

از قضا عزیز مصر که بعضى گفته اند نخست وزیر مصر بود، در فکر خریدن غلام لایقى بود. وقتى یوسف را در معرض فروش دید، او را خرید و به طرف خانه خود آورد. (معلوم است که چنین کسى کاخ نشین است)، از این معامله خیلى خشنود بود.

وقتى او را وارد کاخ کرد، به همسرش زلیخا سفارش هاى لازم را در مورد احترام و پذیرایى او نمود.

گویند: اسم عزیز، قطفیر یا طفیر بود، و در این زمان، پادشاه (فرعون) مصر ریان بن ولید یا اپوفس یا اپاپى اول نام داشت.

چرا یوسف را با آن که بى نظیر بود به این قیمت بى ارزش و اندک فروختند؟ چرا تا این اندازه به او بى اعتنا بودند؟

علت واقعى و راز این مطلب چه بود؟ چرا باید یوسف صدیقعلیه‌السلام این گونه سرخورده گردد. جواب این سؤال ها را پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم داده است که حکایت از دقت دستگاه پرحکمت خلقت مى کند و آن عبارت از مکافات عمل (ترک اولى) است.

پیامبر اکرمصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم چنین فرمود:

روزى یوسف جمال خود را در آیینه مشاهده کرد، از زیبایى خویش تعجب نمود، مختصر غرورى در او به وجود آمد و گفت: اگر من غلامى بودم قیمت مرا کسى نمى دانست که چقدر است؟! خداوند خواست او را به این قیمت کم ارزش با کمال بى میلى فروشندگان بفروشند تا این تصورات را نکند، بلکه به خداى خالق بنازد، توجهش به او باشد، و خود را در برابر خدا نبیند.

حضرت رضاعلیه‌السلام فرمود: قیمت یک سگ شکارى که اگر کسى او را بکشد بیست درهم است و یوسف را به بیست درهم فروختند.(۳۲۹)

اینک یوسف در طبقه دیگرى قرار گرفته و با طبقه دیگرى تماس دارد که در واقع از این تاریخ به بعد، فصل نوینى در تاریخ شگفت انگیز زندگى یوسفعلیه‌السلام باز مى شود که براى صاحبان معرفت پندها هست.

او از چاه نجات یافت و اینک در آستانه ورد به کاخ است، به قول شاعر:

قصه یوسف وآن قوم عجب پندى بود         به عزیزى رسد افتاده به چاهى گاهى

عفت یوسفعلیه‌السلام صحنه دیگرى از زندگى شیرین او

یوسف کوخ نشین، یوسف دربدر و اسیر و از چاه بیرون آمده، اینک در کاخ به سر مى برد و روز به روز آثار رشد جسمى و روحى از او پرتوافکن است. بر اثر کمال و جمال، معرفت و عفت، ملاحت و حسن و وقارى که دارد نه تنها دل عزیز مصر را تصرف کرده، بلکه در دل همسر عزیز مصر هم جاى گرفته است. بانویى که مى گویند فرزند نداشته و در بهترین وضع به سر مى برده و زندگیش را با تفریح و خوشگذرانى مى گذراند. اینک عشق دلداده یوسف گشته و لحظه اى از فکر وى خارج نمى شود.

زلیخا، در خلوتگاه کاخ رفت و آمد کند و قد و بالاى رعناى یوسف را مى بیند، هر چه در این باره بیشتر فکر مى کند زیادتر بر شگفتیش افزوده مى شود، عجب جوانى که به آراستگى هاى ظاهرى و معنوى قرین شده، یک جهان حیا و عفت و پاکى است، اصلا در کارهاى او خیانت نیست.

( وَ کَذَلِکَ مَکَّنِّا لِیوسُفَ فِى الأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِیلِ الأَحَادِیثِ وَاللّهُ غَالِبٌ عَلَى أَمْرِهِ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یعْلَمُونَ؛ )

بدین گونه ما یوسف را در زمین (مصر) مکنت و مقام دادیم، و از تعبیر خواب ها به او بیاموزیم، خداوند بر کار خود غالب است، ولى اکثر مردم نمى دانند.(۳۳۰)

خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمى کند، یوسفى که در عنفوان جوانى آن قدر عفیف و کمال باشد، شایسته علم لدنى و مقام نبوت است که خداوند به او بخشید.

( وَکذلِکَ نَجزِى المُحسِنینَ؛ ) آرى، این چنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم.(۳۳۱)

زلیخا شب و روز در فکر یوسف است، ولى با هیچ ترفند و نیرنگى نتوانست از یوسف کام بگیرد. در تمام لحظات او را فرشته عفت مى دید تا آن که در یکى از فرصت هاى مناسب خود را چون عروس حجله با طرز خاصى آراست و با حرکات عاشقانه در خلوتگاه قصر خواست یوسف را به طرف خود مایل کند، در حالى که درهاى قصر را یکى پس از دیگرى بسته بود، ولى هر چه طنازى کرد، یوسف تکان نخورد. تهدیدات و تطمیعات زلیخا، یوسف قهرمان را از پاى در نیاورد. زلیخا گفت: زود باش، زود باش.

یوسف گفت: پناه به خدا، من هرگز به سرپرست خود که از من پرستارى خوبى کرد، خیانت نمى کنم، هیچگاه ستمکار راه رستگارى ندارد.

زلیخا به ستوه آمد، طغیان شهوت و عشق سوزانش به عصبانیت مبدل شد. در چنین لحظه اى یاد خدا و الهام پروردگار به یوسف توانایى داد، او از تمام امور چشم پوشید، فکرش را یکسره کرد و به طرف درِ کاخ، به قصد فرار آمد و کاملاً مواظب بود که در این حادثه حساس نلغزد (و به فرموده امام سجادعلیه‌السلام یوسف دید زلیخا پارچه اى روى بت انداخت، یوسفعلیه‌السلام به او گفت: تو از بتى که نمى شنود و نمى بیند و نمى فهمد، و خوردن و آشامیدن ندارد حیا مى کنى، آیا من از کسى که انسان ها را آفرید و علم به انسان ها بخشید حیا نکنم؟(۳۳۲)

این فکر برهان پروردگار بود که در دل یوسف جرقه زد، بى درنگ از کنار زلیخا با سرعت تمام رد شد تا از کاخ بگریزد، زلیخا به دنبال یوسف آمد، در پشت در، زلیخا یقه یوسف را از پشت گرفت تا او را به عقب بکشاند، یوسف هم کوشش مى کرد که در را باز کند. بالاخره یوسف در این کشمکش، پیروز شد. در را باز کرد، بیرون جهید، در حالى که پیراهنش از پشت پاره شده بود. ولى زلیخا دست بردار نبود. دیوانه وار دنبال یوسف مى آمد و حتى پس از آن که یوسف از کاخ بیرون آمد، زلیخا هم به دنبال او بود. در همین لحظه، تصادفاً عزیز مصر از آن جا عبور مى کرد. زلیخا و یوسف را در آن حال دید که داستانش خاطر نشان خواهد شد.

آرى، خداوند این گونه یوسف را یارى کرد، تا عمل خلاف عفت را از او دور کند، زیرا یوسف از بندگان خالص خداوند بود( اءِنَّه مِن عبادِنا المُخلَصینَ. ) (۳۳۳)

به راستى یوسف در این بحران خطیر نیکو مجاهده کرد، چه مجاهده اى بزرگ که امیرمؤمنان علىعلیه‌السلام فرمود:

مَا المُجاهِدُ الشَّهیدُ فِى سَبیلِ اللهِ بِاعظَمِ اَجراً مِمَّن قدَرَ فعفَّ، لَکادَ العَفیفُ أن یکونَ مَلَکاً مِنَ المَلائِکَةِ؛

مجاهدى که در راه خدا شهید شود پاداش او بیشتر از کسى نیست که بتواند کار حرامى را انجام دهد ولى عفت بورزد، حقاً شخص عفیف و پاکدامن نزدیک است فرشته اى از فرشتگان گردد.(۳۳۴)

یوسف با این مجاهدت و نفس کشى ها، عالیترین درسها را به جهانیان آموخت.

اینک از این به بعد مى خوانید که خداوند با چه مقدمات و ترتیبى در همین دنیا پاداش این جوانمرد رشید را داد.

جمال یوسف ار دارى به حسن خود مشو غره                 کمال یوسفى باید تو را تا ماه کنعان شد

گواهى کودک شیرخوار بر عفت یوسفعلیه‌السلام

زلیخا و یوسف که با حالى آشفته، نفس زنان از کاخ بیرون مى آمدند، عزیز مصر در همان لحظه آن دو را در آن حال دید. بهت و حیرت او را فراگرفت. مدتى در این باره اندیشید تا آن که زلیخا، هم براى این که خود را تبرئه کند و هم براى این که یوسف را گوشمالى دهد، نزد همسر آمد و گفت: آیا سزاى کسى که به همسر تو قصد بدى داشت غیر از زندان یا مجازات سخت است؟ این غلام تو نسبت به حرم تو سوء نیت داشت و مى خواست به همسر تو بى ناموسى کند.

در این بحران (که عزیز، همسر زلیخا، سخت عصبانى شده بود) یوسف با لحن صادقانه و کمال آرامش گفت: این زلیخا بود که مى خواست مرا به سوى فساد بلغزاند. من براى این که مرتکب گناهى نشوم و خیانت به سرپرست نکنم فرار کردم، او به دنبال من آمد. از این رو، ما را به این حال دیدید، اینک از این کودکى(۳۳۵) که در گهواره است، و هنوز از سخن گفتن ناتوان است پرسید تا او در این باره داورى کند.

عزیز رو به کودک کرد و گفت: در این باره قضاوت کن. کودک به اذن خداوند با کمال فصاحت گفت: اگر پیراهن یوسف از جلو دریده شده است، یوسف قصد سوئ داشته ومجرم است و اگر از عقب دریده شده یوسف این قصد را نداشته است.

عزیز چون نگاه کرد، دید پیراهن یوسف از عقب دریده شده است. به همسر خود گفت: این تهمت و افتراء و مکر زنانه شما است. شما زنان براى خدعه و فریب زبردست هستید. مکر و نیرنگ شما بزرگ است. تو براى تبرئه خود، این غلام بى گناه را متهم کردى!

پس از این ماجرا، عزیز براى حفظ آبروى خود، به یوسف توصیه کرد که این موضوع را مخفى بدار، و کسى از این جریان مطلع نشود، به همسرش نیز اندرز داد که از خطاى خود توبه کن، تو خطاکار هستى.(۳۳۶)

عزیز مى بایست بیش از این ها همسرش را سرزنش و سرکوب کند تا تنبیه شود، ولى گویا نمى خواست. یا بر او مسلط نبود که بیش از این او را برنجاند، یا بى غیرت بود؛ از این رو، این موضوع را دنبال نکرد، و از کنار آن با اغماض و چشم پوشى رد شد.

آرى، یوسفى که در سخت ترین شرایط هیجان شهوت جنسى، خود را حفظ کند و دامنش را پاک و منزه نگه دارد، یوسفى که در معرض خطرناک ترین شرایط عمل منافى عفت قرار گیرد، زن شوهردارى با اطوارها و حرکت هاى عاشقانه و التماس ها، خود را در اختیار او قرار مى دهد، ولى او در جواب گوید:( معاذَ اللهِ ) (خدا نکند به این عمل منافى عفت آلوده گردم) و در محیط کاملاً مساعدى، زنجیر ضخیم شهوت را پاره کرده و فرار نماید، خدا پشتیبان او است، او را از تهمت هاى ناجوانمردانه حفظ خواهد کرد، حتى کودکى را به سخن گفتن وادار مى کند، تا به عفت و پاکدامنى یوسف داورى کند.

بى شرمى زلیخا در پاسخ به اعتراض زنان مشهور

ماجراى عشق و دلباختگى زلیخا به غلام خود، و روابط ساختگى او و آلودگى او، کم کم از حواشى کاخ توسط بستگان به بیرون رسید؛ و این موضع دهان به دهان گشت تا نقل مجالس شد. زنان مصر، به ویژه بانوان پولدار دربار که با زلیخا رقابتى هم داشتند این موضوع را با آب و تاب نقل مى کردند و زلیخا را ملامت و سرزنش مى نمودند و مى گفتند: زلیخا با آن مقام، دلباخته غلام زیردستش شده، و مى خواسته از او کام بگیرد.

زلیخا از این انتقادات بانوان مطلع شد، ولى نقشه ماهرانه اى در ذهن خود طرح کرد، تا با آن نقشه نیرنگ آمیز، بانوان را مجاب کند.

آنان را (که از بزرگان و اشراف زادگان بودند)(۳۳۷) به کاخ دعوت کرد. مجلس باشکوهى ترتیب داد؛ متکاهایى در دور مجلس گذاشت تا به آن ها تکیه کنند و به هر یک کاردى براى پاره کردن میوه ها داد. وقتى که مجلس از هر نظر مرتب شد، فرمان داد غلامش (یوسف) وارد مجلس شود.

به راستى یوسف در این بحران چه کند؟ اکنون غلام است؛ باید از خانم خود اطاعت کند. زلیخا هم گویا آزادى مطلق دارد. همسر بى غیرتش اصلا در قید این حرفها نیست تا او را از این کارها منع کند. به فرمان زلیخا، یوسف ماه چهره وارد آن مجلس شد. بانوان مجلس تا چشمشان به او افتاد، همه چیز را فراموش کردند، حتى با کاردهایى که در دست داشتند عوض بریدن میوه ها، دستهاى خود را بریدند( وَ قَطَّعنَ اَیدِیهُنَّ. ) (۳۳۸)

این که تو دارى قیمت است نه قامت         وین نه تبسم، که معجز است و کرامت

یوسف با یک دنیا حیا و عفت، در مجلس قرار گرفته و اصلا به بانوان اعتنا نمى کند. بانوان هم درباره یوسف گفتند:

( حاشَ للهِ ما هذا بَشَراً اءنْ هذا الّا مَلکٌ کَریمٌ؛ )

حاشا که این بشر باشد، بلکه او فرشته اى زیبا و با شکوه است.(۳۳۹)

وضع مجلس غیر عادى شد. بانوان چون مجسمه اى بى روح در جاى خود خشک شدند. به قول سعدى:

گوش وبینى و دست از ترنج بشناسى         روا بود که ملامت کنى زلیخا را؟

زلیخا از دگرگونى مجلس، بسیار شاد گردید. ملامت بانوان را به خودشان برگردانید و گفت:

( فَذلِکُنَّ الَّذِى لُمتُنِّى فیهِ؛ )

این بود آن جوانى که مرا به خاطر او ملامت مى کردید.

هر چه کردم این غلام کمترین تمایلى به من نشان نداد، کار را به جاى باریکى رساندم، سرانجام فرار کرد تا پیشنهاد مرا رد کند.

اینک ملاحظه کنید ببینید بى شرمى تا چه اندازه! زلیخا چقدر بى حیایى کرد. در همان مجلس پیش آن بانوان نگفت از آلودگى سابقم پشیمانم، بلکه آشکارا به آلودگى خود اقرار نمود.(۳۴۰)

یوسف بى گناه در زندان، و تبلیغات او

زلیخا که بر اثر بى اعتنایى یوسف به خواسته هاى نامشروعش، سخت عصبانى بود، با کمال بى پروایى در حضور زنان مشهورى که آن ها را به کاخ خود مهمان کرده بود اعلام کرد: اگر این شخص (یوسف) به آن چه دستور مى دهم، اعتنا نکند، به زندان خواهد افتاد (و قطعاً او را زندانى مى کنم) آن هم زندانى که در آن خوار و حقیر گردد.(۳۴۱)

زلیخا دید با این تهدیدها و گستاخى ها نیز هرگز نمى تواند یوسفعلیه‌السلام را تسلیم خود سازد، لذا رسماً دستور داد تا یوسفعلیه‌السلام را زندانى کنند.

ولى بینش یوسفعلیه‌السلام در مقابل این دستور، چنین بود که به خدا پناه برد، و به درگاه او چنین عرض کرد:

( رَبّ السِّجنِ اَحبُّ اِلىَّ مِمّا یدعونَنِى اِلَیهِ...؛ )

پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آن چه این زنان مرا به سوى آن مى خوانند، اگر مکر و نیرنگ آنان را از من باز نگردانى، به سوى آنان متمایل خواهم شد، و از جاهلان خواهم بود.

خداوند دعاى یوسفعلیه‌السلام را اجابت کرد، و مکر و نیرنگ زنان را از او بگردانى.

آرى یوسف، زندان شهر را به آلودگى زندان شهوت ترجیح داد، خداوند هم دعاى او را مستجاب کرد و مکر و کید زنان را از او دور نمود. آرى، خداوند شنوا و دانا است. بنده پاکش را فراموش نخواهد کرد.

قاعده و عدل اقتضا مى کرد که زلیخا تنبیه گردد و او را به زندان بفرستند تا از آن همه بى پروایى دست بکشد، ولى به عکس این قاعده رفتار شد. آرى، خیلى به عکس این قاعده رفتار شده است! چه باید کرد؟ اینک یوسف به جرم درستى و پاکى، به جرم مبارزه با تمایلات نفسانى و پیمودن راه عفت و پاکى به زندان مى رود، تا بلکه زندان او را بکوبد و از کرده خویش پشیمانش کند، ولى غافل از آن که زندان براى او بهتر است از آن چه که زنها از او تقاضا داشتند. او به زندان افتاد، و سال ها رنج زندان را تحمل کرد ولى از زندان چون مسجدى استفاده کرد. گاهى مشغول عبادت و راز و نیاز با خدا بود و زمانى به هدایت و ارشاد زندانیان مى پرداخت.

او به زندانیان مى گفت: من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروى کردم، براى ما شایسته نیست که چیزى را همتاى خدا قرار دهیم، و چنین توفیقى از فضل خدا بر من است... (اى دوستان من! آیا خدایان پراکنده بهترند، یا خداوند یکتاى پیروز؟!) این معبودهایى که غیر از خدا مى پرستید چیزى جز اسم هاى بى محتوا که شما و پدرانتان آن ها

را خدا مى دانید نیستند، خداوند هیچ دلیلى بر آن نازل نکرده، حکم، تنها از آن خدا است، که فرمان داده که جز او را نپرستید، این است آیین استوار، ولى بیشتر مردم نمى دانند.(۳۴۲)

به این ترتیب یوسفعلیه‌السلام تحت تأثیر محیط و جو واقع نشد، در همان زندان، بت پرستان را به سوى خداى یکتا دعوت مى کرد، و زندان را مرکز ارشاد گمراهان قرار داده بود.

تعبیر خواب دو نفر زندانى

یوسفعلیه‌السلام بر اثر بندگى و پاکزیستى، مقامش به جایى رسید که خداوند علم تعبیر خواب را به او آموخت. او در زندان خواب زندانیان را تعبیر مى کرد، مطابق قرآن و احادیث و تواریخ، دو نفر در زندان خواب دیده بودند که یکى از آن ها رئیس نانوایان بود و دیگرى رئیس ساقیان. از این رو، خوابى که هر یک دیده بودند با شغل سابق خودشان تناسب داشت. یکى از آن دو گفت: من در خواب دیدم خوشه انگور را براى شراب مى فشارم. دیگرى گفت: در خواب دیدم بر سر خود نان حمل مى کنم و پرندگان از آن مى خورند.

یوسف قبل از این که به تعبیر کردن خواب آن ها بپردازد، از فرصت استفاده کرد، زمینه تبلیغ و ارشاد را فراهم دید و به اداى وظیفه پیامبرى و تبلیغ رسالت پرداخت. از معجزه خود که نشان پیامبرى است سخن به میان آورد و فرمود: هر طعامى که براى شما بیاورند. قبل از آن که به دست شما برسد از خصوصیات و سرانجام آن شما را خبر مى دهم.

یوسف، با این بیان، به آن ها فهماند که من پیامبر هستم و از طرف خداوند مؤید مى باشم. به دنبال این فشرده گویى فرمود:

این علم را خدا به من داده است، چه آن که من روش مردمى را که به خدا و آخرت ایمان نمى آورند ترک کردم. من پیروِ روش پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوبعلیهما‌السلام هستم. از ما دور است که چیزى را شریک خداوند قرار دهیم. این سعادت، از فضل و لطف خدا است که به ما کرامت شده است، ولى اکثر مردم ناسپاس هستند.

با این بیانات، توجه آن دو نفر، بیشتر به یوسف جلب شد و آنان از عقیده و روش یوسف مطلع شدند، ولى کاملاً توجه داشتند تا ببینند یوسف در دنبال سخنان خود چه مى گوید؟ که ناگاه متوجه شدند که یوسف با کمال متانت و اظهار دلیل و منطق، عقیده و مرام حق را بیان کرد، و از بت پرستى، سخت انتقاد نمود.

سپس یوسفعلیه‌السلام به تعبیر خواب آنان پرداخت. فرمود: اى دو یار زندانىِ من، یکى از شما (که در خواب دیده بود براى شراب، انگور مى فشارد) به زودى آزاد مى شود و ساقى و شراب دهنده شاه مى گردد، اما دیگرى (آن که در خواب دیده بود غذایى به سر گرفته مى برد و پرندگان از آن مى خورند) به دار آویخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند. این تعبیرى که کردم حتمى و غیر قابل تغییر است( قُضىَ الامرُ الَّذِى فیهِ تَستَفتِیانِ. )

گویند: آن که تعبیر خوابش این بود که به زودى اعدام مى شود، گفت: من چنین خوابى ندیده ام، من شوخى مى کردم.

یوسف در جواب فرمود: آن چه که تعبیر کردم خواه ناخواه رخ مى دهد.

همانگونه که یوسف تعبیر کرده بود، بعد از سه روز، واقع شد. یکى ساقىِ پادشاه گشت و دیگرى به دار آویخته شد.(۳۴۳)

تعبیر خواب دو نفر زندانى

در این موقع، یوسف از آن کسى که تعبیر خوابش این بود که ساقى پادشاه مى شود، تقاضایى کرد. این تقاضا، مشروع بود، ولى از مقام یوسف به دور بود که از چنان شخصى تقاضا کند. خدا را در آن لحظه از یاد برد و ساقى را پارتى نجات خودش از زندان قرار داد. او به خاطر این ترک اولى، چوب خدا را خورد. او مى بایست همچون حضرت موسى بن جعفر (امام هشتم شیعیان) که در زندان به خدا عرض کرد:

( یا مُخلِّصَ الشَّجَرِ مِن بَینِ ماءٍ وَ طینٍ؛ )

اى خدایى که درخت را از میان آب و گِل نجات مى دهى، مرا از زندان نجات بده.

سخن بگوید، ولى رَبّ زمین و آسمان را فراموش کرد و به رَبّ مملکت متوسل شد و به آن رفیق زندانى که ساقى شد گفت:

( اُذکُرنى عِندَ رَبِّکَ؛ ) مرا نزد شاه یاد کن، بلکه تو باعث نجات من از زندان گردى.(۳۴۴)

این لغزش، از یوسف صدیق لغزش بزرگى بود، به طورى که رسول گرامى اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مى فرماید:

عَجِبتُ مِن اَخى یوسفَ کَیفَ اِستغاثَ بالمَخلوقِ دُونَ الخالِقِ؛

در شگفتم از برادرم یوسف، که چطور به مخلوق متوسل شد نه به خالق.(۳۴۵)

ساقى پادشاه هم به طور کلى این سفارش را فراموش کرد. شغل شراب دارى و پیروى از شیطان، باعث شد که او رفیق مهربانش را فراموش کند و تا هفت سال اصلا به یاد او نیفتد.

آرى، این بى وفایى و این غفلت، این نتایج را دارد. طبق روایتى امام صادقعلیه‌السلام فرمود: جبرئیل بر یوسف نازل شد و به او گفت: چه کسى تو را نیکوترین خلق خدا قرار داد؟ یوسف گفت: خداى من. جبرئیل گفت: چه کسى تو را محبوب پدرت قرار داد؟ عرض کرد: خداى من. جبرئیل گفت: چه کسى قافله را سر چاه کنعان فرستاد و تو را از میان چاه نجات داد. گفت: پروردگار من. جبرئیل گفت: چه کسى تو را از حیله و مکر زنان مصر نجات داد؟ گفت: پروردگار من. جبرئیل گفت: پروردگار تو مى گوید: چه باعث شد که حاجت خود را به مخلوق من گفتى و به من نگفتى! از این رو باید هفت سال(۳۴۶) دیگر در زندان بمانى. این مکافات به خاطر لحظه اى غفلت بود، از این رو که به غیر ما تقاضاى خود را گفتى!

جبران فورى یوسف از لغزش خود

مردان بزرگ اگر لغزش نمودند بى درنگ با توبه و انابه جبران مى کنند، یوسفعلیه‌السلام نیز بى درنگ اقدام به جبران کرد.

طبق روایت دیگرى، یوسف از این پیشآمد خیلى متأثر و گریان شد. آن قدر گریه کرد که زندانیان از گریه او ناراحت شدند. به او گفتند: حال که از گریه دست بر نمى دارى، یک روز گریه کن و یک روز گریه نکن. یوسف تقاضاى آنان را قبول کرد، ولى در آن روزى که گریه نمى کرد، ناراحتیش بیشتر بود.

آرى، یوسفعلیه‌السلام چون سایر مردم از خدا بى خبر نیست که خم به ابرو نیاورند و بگویند کارى است که شده و دیگر در فکر آن نباشند، یوسف از این که ترک اولى کرده است، سخت ناراحت است، آن قدر گریه مى کند که دیوارهاى زندان از گریه او به گریه مى افتد.

به روایت شعیب عقرقوقى، امام صادقعلیه‌السلام فرمود: پس از آن که این مدت (هفت سال) به پایان رسید، خداوند دعاى فرج را به یوسف آموخت، یوسفعلیه‌السلام در زندان، صورتش را روى خاک مى گذاشت و این دعا را مى خواند:

اَلّلهُمَّ اءنْ کانَت ذُنُوبى قَد اَخلَقَت وَجهى عندکَ فاِنِّى اَتَوجَّهُ الیکَ بِوُجوهِ آبائِىَ الصّالِحینَ ابراهیمَ و اسماعیلَ و اسحاقَ و یعقُوبَ؛

خداوندا! اگر گناهان من، صورت مرا نزد تو کهنه کرده (پیش تو روسیاه هستم)، اینک به توبه به سوى تو روى مى آورم به حق چهره هاى تابناک پدران صالح و پاکم ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب.

خداوند به یوسف لطف کرد و به آه ها و دعاها و گریه ها و توکل او توجه نموده و راه آزادى او را از زندان ترتیب داد به طورى که وقتى از زندان آزاد شد، روز به روز بر عزت و شکوه او افزوده شد تا عزیز و فرمانرواى مصر گردید.(۳۴۷) از این به بعد مى خوانید که چگونه و با چه ترتیبى، یوسف زندانى، پله به پله اوج مى گیرد.

آزادى یوسف از زندان بر اثر تعبیر کردن خواب شاه

پادشاه مصر (ولید بن ریان) در خواب دید که هفت گاو لاغر به جان هفت گاو فربه افتاده و به طور کلى آن ها را خوردند و چیزى باقى نگذاشتند و خوشه هاى خشک، خوشه هاى سبز را نابود کردند، وقتى از خواب بیدار شد، در این باره در فکر فرو رفت و سخت نگران بود تا آن که دانشمندان و معبران و کاهنان را به حضور طلبید و به آنان گفت: چنین خوابى دیده ام، تعبیرش چیست؟ آنان از تعبیر آن عاجز ماندند، در پاسخ گفتند:

( اَضغاثُ احلامٍ وَ ما نَحنُ بِتَأویلِ الأحلامِ بِعالِمینِ؛ )

این خواب ها، خواب هاى آشفته و پریشانند، و ما از تعبیر این گونه خواب ها ناآگاهیم.(۳۴۸)

ساقى شاه که قبل از هفت سال در زندان با رفیقش خوابى دیده بود و توسط یوسف زندانى تعبیر آن را دانسته بود، به یاد یوسف افتاد. گفت: من این مشکل را حل مى کنم. مرا به زندان بفرستید، رفیق دانشمندى در زندان دارم و اطلاع کاملى در تعبیر خواب دارد، از او مى خواهم تا این خواب را تعبیر کند.

پادشاه که از دانشمندان و معبران مأیوس شده بود، فورى ساقى را به زندان فرستاد تا اگر راست مى گوید این معما را حل کند. ساقى به زندان آمد و یوسف را ملاقات کرد و پس از معرفى و احوالپرسى و اظهار ارادت، خواب شاه را به یوسف گفت.

یوسف فرمود: تعبیر این خواب چنین است: هفت سال، سال فراوانى محصول خواهد شد، سپس هفت سال قحطى و خشکسالى مى شود، سالهاى قحطى ذخیره هاى سالهاى فراوانى را نابود خواهد کرد، تدبیر این است که در این سالهاى فراوانى باید در فکر سالهاى سخت بود، آن چه در این سال ها به دست آوردید به قدر احتیاج از آن ها استفاده کنید، و بقیه را بدون آن که از خوشه ها خارج نمایید انبار کنید(۳۴۹) تا در آن هفت سال قحطى که پس از هفت سال فراوانى پدید مى آید مردم از آن چه ذخیره شده استفاده نمایند، بعد از این هفت سال قحطى، وضع مردم نیک خواهد شد.(۳۵۰)

بر اثر این تعبیر عالمانه و خدمت بزرگى که یوسف به مردم مصر کرد، محبوبیت بزرگى براى او ایجاد شد، و با بروز مقدماتى که در سطور آینده خاطر نشان مى شود، یوسف از زندان بیرون آمد و صاحب پست هاى حساس کشور مصر شد و سپس شخص اول و فرمانرواى مصر گردید.

استفاده یوسف از فرصت براى اثبات بى گناهى خود

ساقى از نزد یوسف خارج شد، نزد شاه آمد و تعبیر خواب را با تدبیرى که یوسف فرموده بود به عرض شاه رسانید، تو گویى جان تازه اى در کالبد شاه دمیده شد، همان لحظه به درایت و عقل و بینش حضرت یوسفعلیه‌السلام پى برد. در فکر فرو رفت که چرا باید چنین دانشمندى در زندان به سر برد، علاقه مخصوص و و صادقانه اى نسبت به یوسف پیدا کرد، فورى دستور داد که یوسف را از زندان بیرون آورده، و نزد شاه بیاورند. فرستاده شاه خود را به زندان نزد یوسف رسانید و پیام خود را ابلاغ کرد.

یوسف گفت: من از زندان بیرون نمى آیم تا تهمت هاى ناجوانمردانه اى که به من زده اند از من بزدایند. اى فرستاده شاه برو به شاه بگو، براى کشف حقیقت، درباره آن بانوانى که در آن جلسه با من چنین و چنان کردند و دست هاى خود را بریدند تحقیقاتى کند، بازجویى نماید، خداى من مى داند که آن بانوان در حق من مکر و حیله کردند.

فرستاده فرعون به حضور وى آمد و جریان را گفت. فرعون، بانوان مورد نظر را حاضر کرد که در میان آنان همسر عزیز (باعث اصلى قضایا) نیز بود. بازجویى به عمل آمد. در جلسه محاکمه و بازجویى به آنان گفته شد درباره یوسف قصه خود را توضیح بدهید، حق مطلب را بگویید، آیا یوسف مجرم است یا شما؟

بانوان به اتفاق در جواب گفتند: ما هیچ گونه بدى و آلودگى از یوسف ندیده ایم.

یوسف مجسمه تقوى و پاکى است. زلیخا هم گفت: اکنون به خوبى حق آشکار شد. من در صدد آن بودم که یوسف را بلغزانم، ولى او در تمام مراحل، پاکى خود را نگه داشت. او آدمى راستگو و درستکار است.

یوسف از این فرصت استفاده کرد، و این پند را به جهانیان آموخت که باید در مواقع حساس، انسان از حق خود دفاع کند و آلودگى هایى را که به او نسبت داده اند از ذهن مردم بیرون نماید.

( ...ذَلکَ لِیعلَمَ اَنِّى لَم اَخُنهُ بالغَیبِ.... )

این پیشنهاد براى آن بود تا شاه (یا عزیز) بداند که من در غیاب او خیانتى نکرده ام، خداوند مکر خائنان را به نتیجه نمى رساند. من نفس خود را از گناه تبرئه نمى کنم (خودستایى نمى کنم)، زیرا نفس سرکش، انسان را به بدیها فرمان مى دهد، مگر آن چه را پروردگارم رحم کند، خداوند آمرزنده و مهربان است( اءنّ النَّفسَ لَأَمَّارَةَ بالسُّوءِ اِلّا مَا رَحِمَ رَبِّى. )

نتیجه این محاکمه و بازجویى را مردم مصر و کاخ نشینان فهمیدند و همه درک کردند که یوسفعلیه‌السلام از هر نظر پاک بوده و از آلودگى ها به دور است از این رو، یوسف را با کمال روسفیدى، از زندان بیرون آوردند.

یوسف؛ رئیس دارایى کشور مصر

شاه مصر که به طور کامل به پاکى و علم و درایت یوسف پى برده بود، به او علاقه شدیدى پیدا کرد. به اطرافیان دستور داد به زندان بروند و یوسف را به حضورش بیاورند تا او را محرم اسرار و امین امور خود قرار دهد. یکى از آن ها نزد یوسف آمد، و بشارت آزادى را به یوسفعلیه‌السلام داد؛ و او را به نزد شاه آورد، شاه مقدم یوسف را مبارک شمرد، و او را نزد خود نشاند. از هر درى با او سخن گفت، ولى لحظه به لحظه به درجات مقام علمى یوسفعلیه‌السلام بیشتر پى مى برد، تا آن که صد در صد شایستگى او را براى اداره مقام هاى حساس کشور درک کرد و صریحاً به او گفت:

( اءِنَّکَ الیومَ لَدَینا مَکینٌ اَمینٌ؛ )

از امروز به بعد تو در نزد ما مقام و منزلت ارجمندى دارى و تو فردى امین و درستکار مى باشى.(۳۵۱)

حضرت یوسفعلیه‌السلام که از مردان خداست، از خدا مى خواهد که صاحب مقام و قدرتى شود و از آن مقام به نفع بشر استفاده کند و بتواند بهتر و با دستى بازتر به جامعه خدمت نماید.

آرى، حضرت یوسف خدمتگذار، خواستار مقامى است، ولى مقامى که بتواند آن را پلى براى اعلاى کلمه حق و خدمت به مردم قرار دهد. مقام خزانه دارى را انتخاب کرد. چه آن که یوسف با بینش دقیقش هفت سال فراوانى و هفت سال قحطى آینده را مى بیند. او درک مى کند که اگر رییس دارایى باشد، با تدبیرهاى خردمندانه، مردم را از تهیدستى و فلاکت نجات خواهد داد و به داد مردم محروم خواهد رسید. از این رو به شاه گفت:

( اِجعَلنِى عَلى خَزائِنِ الارضِ اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ؛ )

مرا سرپرست خزائن و محصولات کشور مصر قرار بده، من از عهده نگهدارى محصول ها بر مى آیم و به امور حفظ اقتصاد، نگهدارنده و آگاه هستم.

شاه، این مقام را به یوسفعلیه‌السلام واگذار کرد. از آن پس، یوسفعلیه‌السلام را با عنوان عزیز مى خواندند.(۳۵۲) یوسف پس از قبول این مسؤولیت، کمر خدمتگزارى به مردم را بست و در این مسیر، فداکارى ها کرد و بر اثر خدمات صادقانه و عادلانه اش محبوبیت خاصى در میان ملت مصر پیدا کرد.

آرى، خداوند این چنین به یوسفعلیه‌السلام مقام داد، و افتاده به چاه را به مقام عزیزى رسانید. خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى کند. این پاداش دنیوى است. اجر آخرت که معلوم است بهتر خواهد بود.

( وَ لَاَجرُ الآخِرةِ خَیرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یتَّقُونَ. ) (۳۵۳)

بهره گیرى مدبرانه یوسف از امکانات کشور

در این باره که یوسفعلیه‌السلام تا چه وقت مقام خزانه دارى را بر عهده داشت و آیا به مقام پادشاهى رسید یا نه، و اگر رسید چند سال در این مقام بود، مفسران و راویان، مطالب مختلف گفته اند.

ما در این جا گفتار ابن عباس را در این باره خاطرنشان کرده و سپس سخنان حضرت رضاعلیه‌السلام را که کار و تلاش یوسفعلیه‌السلام را پس از تحویل گرفتن اختیارات کشور مصر بیان مى کند به نظر خوانندگان مى رسانیم:

ابن عباس مى گوید: اگر یوسفعلیه‌السلام خودش به پادشاه نمى گفت که مرا خزانه دار قرار بده، پادشاه تمام اختیارات مملکت را همان ساعت واگذار مى کرد.

یوسفعلیه‌السلام پس از به دست گرفتن مقام خزانه دارى، یک سال در اطراف شاه بود و به انجام وظیفه خود مى پرداخت، آن گاه به درخواست یوسف، پادشاه، امارت و ریاست کشور مصر را به او واگذار کرد. شمشیر مخصوص حکومت را بر پیکر برازنده او حمایل نمود، و او را بر تخت مخصوص حاکمیت که با طلا و درّ و یاقوت تزیین شده بود نشاند. شکوه و نورانیت چشمگیر یوسفعلیه‌السلام ، همه چیز را تحت الشعاع قرار داده بود. وقتى که تمام اختیارات کشور به دستش رسید، از تمام اختیارت و امکانات خود به نفع جامعه استفاده کرد و به عدالت و دادگرى رفتار نمود، به طورى که محبتش در دل زن و مرد مردم مصر جاى گرفت، به گونه اى که به فرموده قرآن:

( یتَبَوَّءُ مِنها حَیثُ یشاءُ؛ )

تا آن چه را که مى خواهد از آن اختیارات استفاده کند.(۳۵۴)

اینک به فرموده حضرت رضاعلیه‌السلام دقت کنید و ببینید یوسف از این اختیارات چگونه استفاده کرد: یوسف در هفت سال اول که سال هاى فراوانى نعمت ها بود، دستور داد انواع نعمت ها و خوراکى ها و آشامیدنى ها را در خزانه ها و انبارها ذخیره کردند. وقتى که این هفت سال گذشت و سال هاى قحطى فرا رسید، یوسفعلیه‌السلام در سال اول: تمام اندوخته هاى غذایى را فروخت و پول (درهم و دینار) کرد، به طورى که در مصر و اطراف آن، درهم و دینارى نبود، مگر در تخت اختیار یوسف.

در سال دوم: از آن درهم و دینارها جواهرات خرید، به طورى که تمام جواهرات مصر و اطراف در اختیار یوسفعلیه‌السلام در آمد.

در سال سوم: از آن جواهرات، حیوانات و چهارپایان و مرکب ها را خرید، به طورى که تمام حیوانات مصر و اطراف در اختیار یوسف در آمد.

در سال چهارم: آن ها را فروخت و به جاى آن ها تمام برده ها و کنیزها را خرید.

در سال پنجم: آن ها را با خانه ها و باغ ها مبادله کرد، به طورى که تمام خانه ها و باغ ها در تحت تصرف یوسفعلیه‌السلام در آمد.

در سال ششم: آن ها را فروخت و به جاى آن ها زمین هاى کشاورزى و قنات ها را خرید، به طورى که تمام املاک و آب و خاک مصر و اطراف در اختیار یوسفعلیه‌السلام در آمد.

در سال هفتم: با آن آب و خاک (که مایه حیات انسان ها هستند) تمام مردم مصر از زن و مرد را خریدارى کرد، به طورى که تمام مردم از عبد و حر، از کنیز و خانم، در اختیار یوسفعلیه‌السلام در آمدند، در نتیجه یوسف با این تدابیر و رد و بدل کردن معاملات، و به کار انداختن چرخ هاى اقتصاد کشور، به رونق بازار اقتصاد پرداخت و مردم را به بهره بردارى اقتصادى رسانید؛ با توجه به این که: براى نگهدارى مردم و حفظ اقتصاد مملکت و پدید نیامدن شکاف طبقاتى، این تدابیر لازم بود. زندگى مردم به گونه اى شد که گفتند: ما چنین حاکمى را ندیده ایم و نه در تاریخ سراغ داریم که این چنین با نور علم و بینش و تدابیر، نابسامانى ها را سامان بخشد.

ولى یوسف با آن همه مقام؛ کوچک ترین غرورى نداشت، و یکپارچه تواضع و اخلاق و عدالت و ملاطفت بود. اینک به دنباله گفتار امام هشتمعلیه‌السلام دقت کنید:

در این موقع، یوسفعلیه‌السلام به شاه (شاه سابق) گفت: این اختیاراتى که خداوند به من داده، اینک رأى شما (در مورد این مردمى که جیره خوار من شده اند) چیست؟ من آنان را به اصلاح نکشانده ام که خودم فسادى کنم، آن ها را از بلا نجات نداده ام که خودم بلاى آن ها باشم، بلکه خداوند آنها را به دست من نجات داده است.

پادشاه گفت: رأى، رأى تو است، هر چه خودت بخواهى همان درست است.

یوسف گفت: من خداوند و تو را شاهد و گواه مى گیرم که تمام مردم مصر را آزاد کردم، اموال و بنده هاى آنان را به خودشان رد کردم، اینک انگشتر و تخت و تاج تو را به تو مى سپارم به شرط این که به روش من رفتار کنى و به حکم من باشى.

پادشاه گفت: افتخار و سعادت من در این است که روش تو را سرمشق خود قرار دهم و به حکم تو سر فرمان نهم، اگر تو نباشى، کار ما به اصلاح و استحکام نمى گراید، تو سلطان عزیزى هستى که انتقادى به کارهایت نیست، من به خدا و یکتایى و بى همتایى خدا و این که تو رسول خدا هستى گواهى مى دهم، تو به آن چه که من به تو واگذار کردم اختیار کامل دارى و طبق صلاح خودت رفتار کن و تو شخصى امانت دار و بزرگوار هستى.

پارسایى و ساده زیستى یوسفعلیه‌السلام

نقل شده که یوسفعلیه‌السلام در این هفت سال قحطى، غذاى سیرى نخورد. به او گفتند: با این که خزائن مملکت در دست تو است چرا غذاى سیر نمى خورى؟ در پاسخ فرمود:

( اَخافُ أن اشبَعَ فاَنسِى الجِیاعَ؛ )

مى ترسم سیر شوم آن گاه گرسنگان را فراموش کنم.(۳۵۵)

یوسف بر مسند فرمانروایى، و حضور برادران در نزد او

در آن هفت سال قحطى، که سراسر مصر و اطراف را قحطى فرا گرفته بود، مردم سرزمین کنعان (فلسطین) نیز قحطى زده شدند، و حتى یعقوب و فرزندان او نیز از این بلاى عمومى برخوردار بودند. آوازه عدالت و احسان عزیز مصر به کنعان رسیده بود. مردم کنعان با قافله ها به مصر آمده و از آن جا غله و خواربار، به کنعان مى آوردند.

حضرت یعقوبعلیه‌السلام به فرزندان خود فرمود: این طور که اخبار مى رسد، فرمانفرماى مصر شخص نیک و باانصافى است، خوب است نزد او بروید و از او غله خریدارى کنید و به کنعان بیاورید. فرزندان یعقوب آماده مسافرت شدند. فرزند کوچک یعقوبعلیه‌السلام بنیامین (که از طرف مادر هم برادر یوسف بود) به تقاضاى پدر که با او مانوس بود، نزد پدر ماند (تا به انجام کارهاى داخلى خانواده بزرگ یعقوب بپردازد) ده فرزند دیگر با به همراه داشتن ده شتر روانه مصر شدند. وقتى که چون مشتریان دیگر در مصر، به محل خریدارى غله آمدند، یوسفعلیه‌السلام که شخصاً به معاملات نظارت داشت، در میان مشتریها، برادران خود را دید و آنان را شناخت، ولى آنان یوسفعلیه‌السلام را نشناختند، زیرا به نقل ابن عباس از آن زمانى که یوسف را به چاه انداختند تا این وقت، چهل سال فاصله بود. یوسفعلیه‌السلام نُه ساله که اینک در حدود پنجاه سال دارد، طبعاً قیافه اش تغییر کرده. از طرفى برادران به هیچ وجه به فکرشان نمى آمد که یوسفعلیه‌السلام سلطانى مقتدر شده باشد و روى تخت رهبرى بنشیند.

حضرت یوسفعلیه‌السلام طبق مصالحى که خودش مى دانست خود را معرفى نکرد و از راه هایى با ترتیب خاصى که خاطرنشان مى شود، با بردارانش گفتگو کرد، تا در فرصت مناسب خود را معرفى نموده و ترتیب آمدن خانواده یعقوب را به مصر با شیوه ماهرانه اى ردیف کند.

على بن ابراهیم روایت مى کند: یوسف پذیرایى گرمى از برادران کرد و دستور داد بارهاى آنها را از غله تکمیل کردند و قبل از مراجعت آنان، بین آن ها چنین گفتگویى رد و بدل شد:

یوسف: شما کى هستید؟ خود را معرفى کنید.

برادران: ما قومى کشاورز هستیم که در حوالى شام سکونت داریم. قحطى و خشکسالى ما را فرا گرفت، به حضور شما آمدیم تا غله خریدارى کنیم.

یوسف: شما شاید کارآگاه هایى باشید که آماده اى پى به اسرار کشور من ببرید!

برادران: نه به خدا سوگند، ما جاسوس نیستیم، ما برادرانى هستیم که پدر ما یعقوبعلیه‌السلام فرزند اسحاق بن ابراهیمعلیه‌السلام است. اگر پدر ما را بشناسى بیشتر به ما کرم مى کنى، چون پدر ما پیامبر خدا، فرزند پیامبران خدا است و اندوهگین است.

یوسف: چرا پدر شما اندوهگین است؟ شاید به خاطر جهالت و بیهوده کارى شما، او محزون است.

برادران: اى پادشاه! ما جاهل و سفیه نیستیم، حزن پدر از ناحیه ما نیست، بلکه او پسرى از ما کوچک تر داشت، روزى به عنوان صید با ما به بیابان آمد، گرگ او را در بیابان درید. از آن وقت تا حال پدرمان محزون و گریان است.

یوسف: آیا شما همگى از یک پدر هستید؟

برادران: همه ما از یک پدر هستیم، ولى مادرانمان یکى نیستند.

یوسف: چه باعث شده که پدر شما همه شما را آزادانه به سوى مصر فرستاده، ولى یکى از برادران شما را پیش خود نگهداشته است؟

برادران: پدرمان با او مانوس بود. از طرفى برادر مادرى او (به نام یوسف) مفقود شد. خاطر پدر ما به واسطه او (بنیامین) تسلى داده مى شود و با او مانوس است.

یوسف: به چه دلیل آن چه را که شما مى گویید، باور کنم؟

برادران: ما در سرزمینى دور ساکن هستیم و در این جا کسى ما را نمى شناسد، چه کسى را به عنوان گواهى بیاوریم؟

یوسف: اگر راست مى گویید برادر خودتان را که در نزد پدرتان است، نزد من بیاورید، من راضى خواهم شد.

برادران: پدر ما از فراق او محزون خواهد شد. او با بنیامین مانوس است، چگونه او را بیاوریم؟

یوسف: یکى از شماها را به عنوان گرو نزد خود نگه مى دارم تا پدر شما به خاطر حفظ فرزندش که در گرو ما است، برادرتان را با شما نزد ما بفرستد.

به دستور یوسفعلیه‌السلام ، بین برادران قرعه زدند، قرعه به نام شمعون افتاد. این هم از درسهاى دستگاه خلقت است که به این وسیله شمعون که نسبت به برادران، براى یوسفعلیه‌السلامبهتر بوده و سابقه خوبى داشته نزد یوسف بماند.

برادران به قصد مراجعت به کنعان آماده شدند. بارها را تکمیل کرده و عزم حرکت کردند. یوسف گفت: اگر برادرتان را در سفر بعد نیاورید، دیگر نزد من نیایید و آن گاه براى شما غله اى پیش من نخواهد بود.

براى این که حتما، برادران هنگام مسافرت دیگر، برادر خود را بیاورند، یوسفعلیه‌السلام دستور داد که محرمانه سرمایه (پول) آن ها را در میان بارشان گذاشتند تا همین موضوع هم باعث شود که به عنوان رد امانت یا به عنوان حسن ظن پیدا کردن آنان، به لطف و کرم واحسان یوسفعلیه‌السلام ، ناچار مسافرت دیگرى به مصر کنند.

برادران از یک سو با کمال خوشحالى، و از سوى دیگر نگران که چگونه یعقوبعلیه‌السلام را راضى کنند تا بنیامین را با خود به مصر ببرند، به سوى کنعان روانه شدند و این راه طولانى (که به نقلى دوازده روز و به نقلى هیجده روز راه رفتن فاصله بین مصر و کنعان بود) را پیمودند و به کنعان رسیدند....(۳۵۶)

بنیامین در محضر یوسفعلیه‌السلام

وقتى که فرزندان یعقوب نزد پدر آمده و سلام کردند، یعقوبعلیه‌السلام از کیفیت برخورد آنان احساس کرد که رنجى در دل دارند، و در میان آنان شمعون را ندید.

فرمود: علت چیست که صداى شمعون را نمى شنوم؟

فرزندان: اى پدر! ما از پیش پادشاه بزرگى که هرگز از نظر علم، حکمت، وقار، تواضع و اخلاق، مثل او دیده نشده آماده ایم، اگر کسى را به تو تشبیه کنند، او به طور کامل به تو شباهت دارد، ولى ما در خاندانى هستیم که گویا براى بلا آفریده شده ایم، او به ما بدبین شد، گمان کرد که ما راست نمى گوییم تا بنیامین را به طرف او ببریم، تا به او خبر بدهد که حزن تو از چه رو است، و به چه علت این طور زود پیر شدى و چشم هاى خود را از دست داده اى؟ بنیامین را با ما بفرست تا بار دیگر وقتى به حضور او رفتیم بارهاى ما را از غله تکمیل کند. از طرفى غله ها را که از بارها خالى کردیم، متاع و سرمایه خود را (که با آن، غله خریده بودیم) در میان آن دیدیم، به این حساب هم باید به مصر برگردیم، کسى که این گونه به ما احسان مى کند هیچوقت به برادرمان بنیامین آسیبى نمى رساند. از طرفى این مقدار غله ها چند روز دیگر تمام مى شود؛ ناگزیر باید به طرف مصر رفت، به ما عنایتى کن!

یعقوب، گر چه نسبت به فرزندانش به خاطر آن که یوسف را بردند و بر نگرداندند اطمینان نداشت، ولى اصرار فرزندان و اطمینان دادن صد در صد آنان، وارد شدن سرمایه و اطلاع از این که سلطان مصر شخصى با کرم و عادل است و گروگان شدن شمعون و... باعث شد که اجازه داد در این سفر، بنیامین را هم با خود ببرند، از خداوند حفظ بنیامین را خواستار شد، و در این باره خدا را درباره گفتار فرزندان شاه گرفت.

فرزندان با پدر خداحافظى کردند و روانه مصر شدند؛ بارها را گشودند به وضع خود و حیوانات سر و سامان دادند. به یوسفعلیه‌السلام که در انتظار برادرش بنیامین دقیقه شمارى مى کرد، بشارت ورود برادر را دادند. یوسفعلیه‌السلام بسیار خوشحال شد.

برادران به همراه بنیامین حاکم مصر (یوسف) وارد شدند و با کمال احترام گفتند:

این (اشاره به بنیامین) همان برادر ما است که فرمان دادى تا او را نزد تو بیاوریم، اینک آورده ایم؛ یوسفعلیه‌السلام به برادران احترام کرد، به افتخار آنان ضیافتى تشکیل داد؛ سپس (طبق روایت امام صادقعلیه‌السلام ) فرمود: هر یک از شما با کسى که از طرف مادر برادر است با هم کنار سفره اى بنشیند، هر کدام که از ناحیه مادر با هم برادر بودند، پیش هم در کنار سفره نشستند، ولى بنیامین تنها ایستاد.

یوسف: چرا نمى نشینى؟

بنیامین: تو فرمودى هر کس با برادر مادریش کنار سفره بنشیند، من در میان این ها برادر مادرى ندارم.

یوسف: تو اصلا برادر مادرى ندارى و نداشته اى؟!

بنیامین: چرا برادر مادرى به نام یوسف داشتم، این ها (اشاره به برادران) مى گویند که گرگ او را خورد.

یوسف: وقتى این خبر به تو رسید، چقدر محزون شدى؟

بنیامین: خداوند یازده پسر به من داد، نام همه آنان را از نام یوسف اخذ کردم (این قدر مشتاق دیدار او هستم و از فراق او مى سوزم و در یاد اویم).

یوسف: به راستى بعد از یوسف با زنان همبستر شدى، فرزندان را بوئیدى و بوسیدى! (یاد یوسف تو را از این کارها باز نداشت؟).

بنیامین: من پدر صالحى دارم، او به من فرمود: ازدواج کن تا خداوند از تو فرزندانى به وجود آورد که زمین را به تسبیح خداوند بگیرند.

یوسف: بیا جلو، با من در کنار سفره من بنشین. در این هنگام برادران گفتند:

خداوند (همان گونه که به یوسف لطف داشت به برادرش هم لطف دارد) به بنیامین لطف کرد و او را همنشین پادشاه قرار داد.

آن گاه یوسفعلیه‌السلام فرمود: اى بنیامین! من به جاى برادرت که مى گویى به قول برادرانت، گرگ او را دریده است، هیچ محزون مباش و گذشته ها را فراموش کن.(۳۵۷)

هنگامى که فرزندان حضرت یعقوبعلیه‌السلام پدر را راضى کردند و به همراه بنیامین به طرف مصر روانه شدند - چنان که خاطر نشان گردید - یعقوب به پسران نصیحت مشفقانه کرد و این درس را به جهانیان آموخت. به آنان فرمود: فرزندانم! وقتى که وارد مصر شدید، از یک در وارد نشوید، بلکه متفرق شده و از درهاى متفرق وارد گردید.(۳۵۸)

این نصیحت پدر از دل مهربان او ظاهر شد، و خواست فرزندش از چشم بد، محفوظ بماند، چه آن که فرزندان یعقوبعلیه‌السلام داراى قامت رشید و رعنا بودند، یعقوب مى خواست مردم آن ها را چشم نزنند.

تأکید یوسف براى نگهدارى بنیامین، و نتیجه نفس امّاره

حضرت یوسفعلیه‌السلام خیلى علاقه داشت که بنیامین در حضورش بماند، ولى از نظر قانون، هیچ راهى براى نگاه داشتن او نبود، جز این که (شاید با تصویب خود بنیامین) با طرح توطئه اى وارد شود. این توطئه چون به خاطر مصالح اهمّى بود (و خود بنیامین راضى بود) هیچ اشکال شرعى نداشت.

وقتى که فرزندان یعقوب که بنیامین هم جزء آن ها بود، بارها را بستند، و هر یک از آن یازده نفر در فکر بار شتر خود بود، در حین بستن بارها، یوسفعلیه‌السلام یا مأمور یوسف به اشاره او به طور محرمانه یکى از ظرفهاى مخصوص سلطنتى (آبخورى) را در میان بار بنیامین گذاشتند، سپس طبق نقشه قبلى، منادى به کاروان کنعان رو کرد و گفت: شما دزد هستید.(۳۵۹)

فرزندان یعقوب گفتند: چه متاعى از شما گم شده است که ما را دزد مى خوانید؟

به آن ها گفته شد که یکى از ظرف هاى مخصوص سلطنتى گم شده، هر کسى آن را بیاورد یک بار شتر جایزه مى گیرد.

فرزندان یعقوب گفتند: به خدا سوگند، شما مى دانید که ما نیامده ایم که در این سرزمین فساد کنیم، ما هرگز دزد نبودیم( وَ ما کُنّا سارِقینَ. ) (۳۶۰)

اینکه فرزندان یعقوب گفتند: شما مى دانید و نسبت علم به یوسفعلیه‌السلام و مأموران یوسف دادند، از این رو است که یعنى شما در این چندبار ملاقات به روش و امانتدارى ما که سرمایه (بضاعت) در میان بار مانده بود و به شما برگرداندیم، و این که وقت ورود به مصر دهان شترها را مى بندیم از این رو که مبادا به زراعت کسى صدمه اى برسد، درک کرده اید که ما این کاره (دزد و فاسد) نیستیم.

حضرت یوسفعلیه‌السلام و اطرافیان گفتند: اگر این ظرف در بارِ یکى از شما پیدا شود، جزایش چیست؟

برادران گفتند: طبق سنت و قانون ما باید سارق را به عنوان عبد نگه دارید، جزاى سارقین پیش ما چنین است.( کَذلکَ نَجزِى الظّالِمینَ. ) (۳۶۱)

حضرت یوسفعلیه‌السلام و اطرافیان براى رفع اتهام، اول بارهاى غیر بنیامین را تفتیش کردند، سپس هنگام تفتیش بار بنیامین، آن ظرف مخصوص را در آن یافتند. فرزندان یعقوب خیلى شرمنده شدند. با چهره هاى خشمگین و غضبناک به بنیامین رو کرده و گفتند: تو ما را مفتضح کردى و روى ما را سیاه نمودى! کى این ظرف را در میان بار خود گذاشتى؟

بنیامین گفت: در سفر قبلى چطور شما بضاعت (سرمایه) را با بار به کنعان آوردند، همان کسى که بضاعت را در بار گذاشت، همان کس این ظرف را در بار گذاشته است.

در این جا فرزندان یعقوب سخت لرزیدند، نفس اماره بر وجودشان چیره شد و تهمت عجیبى زدند. گفتند: اگر بنیامین دزدى مى کند عجب نیست. زیرا در سابق، او برادرى (به نام یوسف) داشت که او هم دزدى کرد.(۳۶۲) ما از این دو (که از مادر با ما جدایند) خارج هستیم. ما را به خاطر آن ها کیفر نکن.

حضرت یوسفعلیه‌السلام با شنیدن این سخن، اگر آدم عادى مى بود، با آن قدرتى که داشت، سخت آن ها را گوشمالى مى داد، ولى با جوانمردى و عفو مخصوصى که داشت، این تهمت را نادیده گرفت و به رخ نکشید و در دل نگاه داشت، و به آنان گفت:

شما در مقام پستى هستید (خیلى پست تر از این که چنین خود را جلوه مى دهید، شما برادر خود را از دست پدر دزدیدید) خداوند بهتر مى داند که گفتار شما راجع به دزدى برادرتان بنیامین نادرست است.

ده فرزند یعقوب، خود را سخت در بن بست دیدند. از درِ تقاضا و خواهش وارد شدند و گفتند: اى عزیز مصر! بنیامین، پدر پیر و بزرگوارى دارد. یکى از ما را به جاى او بگیر، و او را با ما بفرست. بدون تردید ما تو را نیکوکار مى بینیم، در حق ما نیکى کن.

حضرت یوسفعلیه‌السلام گفت: پناه به خدا! که اگر غیر از کسى را که متاع خود را در بار او دیدیم بازداشت کنیم، در این صورت ستمکار خواهیم بود( اءنّا اَذاً لَظالِمُونَ. ) (۳۶۳)

وقتى که برادران از عزیز مصر مأیوس شدند، در شوراى محرمانه، بزرگ آنان (لاوى یا شمعون) به برادران رو کرد و گفت: شما مى دانید که یعقوب راجع به بنیامین پیمان موثق از ما گرفته است که او را به پدر برگردانیم، اینک با این پیشآمد، چگونه پدر را قانع کنیم؟ پدر ما با آن سابقه خرابى که نزدش دایم (که یوسف را از او گرفتیم و برنگرداندیم) چطور سخن ما را مى پذیرد؟ من که به طرف کنعان نمى آیم و با این وضع نمى توانم با پدر ملاقات کنم، تا خود پدرم به من اجازه بدهد و یا خداوند در این باره حکمى کند و تا خدا چه بخواهد. این رأى من است. بروید نزد پدر و بگویید که فرزند تو (بنیامین) دزدى کرد و ما طبق آن چه خودمان دیدیم گواهى دادیم، از شهرى که ما بودیم و از کاروانى که ما با آن آمدیم، حقیقت مطلب را بپرس، بدون تردید ما در این مورد راست مى گوییم.

لاوى یا شمعون این سخنان را به برادران تعلیم داد و آن ها را روانه کنعان کرد و خودش در مصر ماند. وقتى آن ها نزد پدر آمدند، تمام آن مطالبى را که برادر بزرگشان به آن ها دیکته کرده بود به پدر گفتند: یعقوبعلیه‌السلام پس از آن همه انتظار با این وضع روبرو شد، و به خاطر سابقه خراب فرزندانش، گفتار آن ها را نپذیرفت و فرمود: نه، چنین نیست، بلکه این ها همه از نفس اماره است. نفس شما این ها را به نظرتان جلوه داده است. بدون بى تابى، صبر مى کنم. امیدوارم خداوند همه آن ها (هر سه فرزندم) را به من برگرداند. او آگاه و حکیم است. (اینها لباس هاى امتحان و مکافات پاداش عمل است.)(۳۶۴)

نامه یعقوب به یوسف، و معرفى یوسف خود را به برادران

حضرت یعقوبعلیه‌السلام از فرزندانش کناره گرفت و در دنیایى از حزن و غم فرو رفت. آن قدر از فراقِ یوسف ناراحتى ها کشیده بود که دیدگانش سفید شده و نابینا گشت. نابینایى و فراق بنیامین، بر ناراحتى او افزود. با این که فرزندانش او را از آن همه ناراحتى نهى مى کردند و مى گفتند: سوگند به خدا تو پیوسته در یاد یوسف هستى، تا سخت ناتوان گردى یا جانت را از دست بدهى.

حضرت یعقوبعلیه‌السلام گفت: شکایت خود را فقط به خدا مى کنم، و مى دانم آن چه را که شما نمى دانید، مى دانم که روزى خداوند این رنج ها را رفع خواهد کرد.

حضرت یعقوبعلیه‌السلام از طریق الهام (و رؤیاى یوسف در سابق) فهمیده بود که یوسفش زنده است، ولى نمى دانست در کجا و کى به یوسفش مى رسد!(۳۶۵)

از امام باقرعلیه‌السلام روایت شده: یعقوبعلیه‌السلام از خداوند خواست که ملک الموت (عزرائیل) را پیش او بفرستد. دعایش مستجاب شد. عزرائیل نزد یعقوب آمد و عرض کرد: چه حاجتى دارى؟

یعقوب گفت: به من خبر بده آیا روح یوسف به وسیله تو قبض شد؟

عزرائیل گفت: نه.

یعقوب درک کرد که یوسف از دنیا نرفته است.

حضرت یعقوبعلیه‌السلام به فرزندان خود گفت: اى پسرانم! بروید از یوسف و برادرش (بنیامین) جستجو کنید، از عنایت خداوند مأیوس نباشید، زیرا جز مردم کافر کسى از لطف خداوند ناامید نمى شود.(۳۶۶)

فرزندان، دستور پدر را گوش کردند، و به خاطر غله آوردن و جستجوى برادر آماده حرکت به سوى مصر شدند.

مطابق حدیث مفصلى که از امام صادقعلیه‌السلام نقل مى کنند، یعقوبعلیه‌السلام براى عزیز مصر نامه اى نوشت و توسط فرزندان براى او فرستاد. در آن نامه چنین نوشت:

از طرف یعقوب، اسرائیل الله بن اسحاق، ذبیح الله بن ابراهیم خلیل الله، به عزیز مصر.

اما بعد: ما از اهل بیتى هستیم که مشمول بلاى خداوند شده ایم. جدم ابراهیم را با دست و پاى بسته به آتش افکندند تا سوخته شود. خداوند او را حفظ کرد و آتش را براى او سرد و ملایم نمود. به گردن پدرم اسحاق کارد گذاشته تا قربان(۳۶۷) گردد. خداوند به جاى او فدا فرستاد. اما من پسرى داشتم که نزدم بسیار عزیز بود. برادرانش او را به همراه خود به صحرا بردند. سپس پیراهن خون آلودش را برگرداندند و گفتند: او را گرگ خورد. از فراق او آن قدر گریه کرده ام که چشمم را از دست داده ام. او برادر مادرى (به نام بنیامین) داشت، به او مأنوس بودم و به وسیله او دلم را تسلى مى دادم. او را برادرانش بردند و بر نگرداندند و گفتند: او دزدى کرده و تو (اى عزیز مصر) او را به خاطر دزدى نگه داشته اى! ما از اهل بیتى هستیم که در میان ما دزدى نیست. اینک غم و غصه ام زیاد شده و کمرم از بار مصیبت خمیده است. بر ما منت بگذار، او را آزاد کن. به ما احسان نما و از غله ها نیز به ما لطف فرما...(۳۶۸)

فرزندان یعقوبعلیه‌السلام با داشتن این نامه، به طرف مصر رهسپار شدند تا به مصر وارد شده و با اجازه قبلى به حضور عزیز مصر (یوسف) رسیده و نامه را به او دادند و گفتند: اى عزیز مصر! سختى قحطى ما و خانواده ما را آزار مى دهد. از روى تصدق، پیمانه ما را تمام بده. خداوند صدقه دهندگان را پاداش خواهد داد، و به ما لطف کن، برادرمان بنیامین را با ما بفرست تا به وطن برویم، این نامه پدرمان یعقوب است که براى شما در مورد آزادى او نوشته است.

یوسف نامه را بوسید و به چشم کشید. بعد از قرائت نامه، سخت متأثر شد، و شروع به گریه کرد، به طورى که پیراهنش از اشکش تر شد. سپس به برادران رو کرد و گفت: آیا مى دانید که شما با برادران یوسف چه کردید؟ آن موقعى که نادان بودید! شما با چه نقشه اى یوسف را در عنفوان جوانى از خاندان یعقوب دور کردید؟

در این موقع که برادران با شنیدن این سخن، خود را جمع و جور کرده و کاملاً متوجه عزیز مصر بودند. و با دقت به او نگاه مى کردند (یوسف تبسم کرد. وقتى آن ها همانند مروارید منظوم دندان هاى او را دیدند، یا یوسف تاج خود را برداشت) او را شناختند، گفتند: آیا تو همان یوسف هستى؟!

یوسف خود را معرفى کرد و فرمود: من یوسف هستم و این (اشاره به بنیامین) برادرم است. خداوند به ما انعام فرمود: بدون شک، نتیجه پرهیزکارى و صبر این است. خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى سازد.( فَاءِنَّ اللهَ لا یضیعُ اَجرَ المُحسِنینَ. )

اینک که برادران، خود را از نظر سرمایه معنوى چنین تهیدست دیدند، با یک دنیا شرمندگى، به خطاى خود و عزت برادرشان یوسفعلیه‌السلام اعتراف کردند و گفتند: به خدا سوگند، خداوند تو را برگزید و ما به خطا رفته بودیم.(۳۶۹)

جزا و نتیجه اعمال

در این جا به دو نکته جالب درباره نتیجه اعمال اشاره مى کنیم:

۱ - نامه نوشته شده یعقوبعلیه‌السلام براى عزیز مصر مشروع و بلامانع بود، ولى نظر به این که او پیامبر بود و مى بایست توکلش صد در صد به خدا باشد. ترک اَولى نمود و به عزیز مصر براى آزادى بنیامین متوسل شد. طبق روایتى از طرف خداوند، جبرئیل بر یعقوب نازل شد و گفت: خداوند مى فرماید: چه کسى تو را به این بلاها مبتلا کرد؟

یعقوب عرض کرد: خداوند مرا براى تادیب به این رنجها مبتلا کرد.

جبرئیل گفت: خداوند مى فرماید: آیا کسى غیر از من قدرت دارد که این بلاها را از تو رفع کند؟

یعقوب عرض کرد: نه.

جبرئیل گفت: خداوند مى فرماید: پس چرا شکایت خود را به غیر من بردى و از دیگرى خواستى تا از تو رفع بلا کند؟!

حضرت یعقوبعلیه‌السلام ، از درگاه خدا استغفار کرد و نالید. از طرف خداوند به او خطاب شد:

آن چه از گرفتارى ها که مى بایست بر تو وارد شود، شد. اگر توجّه به من مى کردى با این که مقدر بود، این رنجها را از تو بر مى گردانم. اى یعقوب! یوسف و برادرش را به تو بر مى گردانم، ثروت و قواى بدنى به تو خواهم داد. چشمهایت را بینا مى کنم، آن چه کردم به خاطر تادیب بود.(۳۷۰)

از رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل شده، فرمود: جبرئیل در این موقع به نزد یعقوب نازل شد و گفت: خداوند سلام مى رساند و مى فرماید: بشارت باد به تو، دل تو خشنود باشد. به عزت خودم سوگند، اگر یوسف و بنیامین مرده هم باشند، آن ها را زنده خواهم کرد تا به وصال آن ها برسید. براى مستمندان، طعام تهیه کن، زیرا محبوب ترین بندگان من تهیدستان هستند. آیا مى دانى که چرا بینایى چشمت را گرفتم، و کمرت را خم کردم؟ زیرا شما گوسفندى ذبح کردید، فقیرى که روزه بود به سوى شما آمد، تقاضاى غذا کرد و او را ردّ کردید.

گویند: از این به بعد، هرگاه یعقوبعلیه‌السلام مى خواست غذا بخورد، به منادى امر مى کرد که ندا کند هر کس میل به غذا دارد بیاید با یعقوب غذا بخورد. هرگاه یعقوب روزه مى گرفت، هنگام افطار به منادى امر مى کرد که ندا کند کسى که روزه است باید با یعقوب افطار کند.(۳۷۱)

۲ - پاداش عمل، کار خود را کرد و یوسف به چاه افتاده را آن همه عزت و شوکت بخشید، اما برادران او کارشان به جایى رسید که با کمال شرمندگى به گناه و خطاى خود اعتراف کردند، و در برابر یوسفعلیه‌السلام چون بنده اى حلقه به گوش قرار گرفته، حتى با زبان عجز و تمنا، تقاضاى صدقه( وَ تَصَدَّقْ عَلَینا ) نمودند. مکافات عمل اینک آنان را به این صورت در آورده است، کسى که جو بکارد، حاصل او گندم نیست، بلکه جُو است.

گذشت جوانمردانه یوسف از برادران.

وقتى که برادران، از ستم خویش درباره یوسف پشیمان گشتند، و به خطاى خود اقرار کردند، هم در نزد یوسفعلیه‌السلام و هم در نزد یعقوبعلیه‌السلام زبان به عذرخواهى گشودند و تقاضاى عفو کردند. یوسف مهربان آن همه مصائب را که از ناحیه آن ها به او وارد شده بود، نادیده گرفت و بى درنگ فرمود:

( لا تَترِیبَ عَلَیکُم الیومَ یغفِرُ اللهُ لَکُم وَ هُوَ اَرحَمُ الرّاحِمینَ؛ )

اکنون بر شما ملامتى نیست (شما را بخشیدم) خداوند نیز شما را ببخشد که او مهربان ترین مهربانان است.(۳۷۲)

هنگامى که برادران یعقوبعلیه‌السلام آمدند، گفتند: اى پدر بزرگوار! تقاضا داریم از درگاه الهى براى ما طلب عفو و مغفرت نمایى، ما به خطاهاى خود اعتراف داریم.

حضرت یعقوبعلیه‌السلام به درخواست فرزندان جواب موافق داد، ولى انجام آن را به بعد موکول کرد و فرمود: در آتیه نزدیکى از خداوند براى شما طلب بخشش خواهم کرد.(سَوفَ اَستَغفِرُ لَکُم ربِّى. )

از امام صادقعلیه‌السلام سؤال شد که: چرا حضرت یعقوبعلیه‌السلام طلب عفو فرزندان را به تأخیر انداخت، ولى یوسف فوراً برادران گناهکار خود را بخشید؟

امام صادقعلیه‌السلام در پاسخ، دو جواب فرمود: اول آن که قلب جوان از قلب پیر، مهربان تر و رقیق تر است. از این رو، یوسفعلیه‌السلام از عذرخواهى برادران متأثر شد و آنان را فوراً بخشید. دوم آن که فرزندان یعقوب به یوسفعلیه‌السلام ستم کرده بودند. یوسف خودش صاحب حق بود و حق خود را فوراً بخشید، ولى یعقوبعلیه‌السلام که باید حق دیگرى را ببخشد، به تعویق انداخت تا سحر شب جمعه براى آنان طلب آمرزش کند.(۳۷۳)

از این مسیر نیز از این دو پیامبر بزرگوار، درس عفو و کرم را مى آموزیم، که چگونه آن همه مصائب را که از ناحیه برادران به آن ها وارد شده بود، نادیده انگاشتند و به طور کلى در صدد انتقام و نفرین بر نیامدند و آن ها را بخشیدند که گفته اند: در عفو لذتى است که در انتقام نیست.

پیراهن یوسفعلیه‌السلام و بوى خوش آن

حضرت یوسفعلیه‌السلام ، پیراهن خود را به برادران داد و فرمود: این پیراهن را ببرید، بر روى پدر افکنید تا او بینا گردد، سپس همه شما (خاندان یعقوب) از کنعان کوچ کرده و به سوى من یایید( وَأتُونى بِاَهلِکُم اَجْمَعِینَ. ) (۳۷۴)

وقتى که برادران، پیراهن را گرفتند و از طرف یوسفعلیه‌السلام مرخص شدند، با کمال شوق و شعف به سوى کنعان روانه شدند. یعقوب گفت: من بوى یوسف را احساس مى کنم، اگر مرا سبک عقل نخوانید.

فرزندان یعقوب که فهم درکاین مقام بلند را نداشتند؛ از روى انکار گفتند: اى پدر به خدا قسم تو در همان گمراهى دیرین خود هستى!!

برادران وقتى که به کنعان رسیدند، مژده رسان، پیراهن یوسفعلیه‌السلام را به روى یعقوبعلیه‌السلام افکند، یعقوب بینا شد و گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزها مى دانم که شما نمى دانید.

اینکه چگونه، پیراهن یوسف، چشم یعقوب را بینا کرد؟ جوابش روشن است، زیرا یوسفعلیه‌السلام پیامبر بود، از نشانه هاى پیامبران، معجزه است. همانطور که عیسىعلیه‌السلام کور مادرزاد را بینا مى کرد، برادران و دیگران به خصوص از این راه درک کردند که حضرت یوسفعلیه‌السلام پیامبرى از پیامبران خدا است.

اما این که: یعقوب چگونه از دور بوى یوسف را استشمام کرد؟ پاسخ آن که:

یا منظور یعقوب این بود که این مطلب کنایه از وصال نزدیک باشد، یعنى (طبق الهام) به زودى به وصال یوسف خواهم رسید، و یا در حقیقت بوى یوسف که در میان پیراهن مانده بود توسط باد صبا، به اذن الهى به مشام یعقوب رسید.

تواضع یوسف، و حرکت یعقوب و فرزندان براى دیدار یوسف

یعقوب و فرزندان آماده حرکت از کنعان به سوى مصر شدند، به نقلى آن ها هفتاد و سه نفر بودند، بر مرکب ها سوار شده و به سوى مصر روان گشتند. پس از نُه روز با خوشحالى بسیار به مصر رسیدند. یوسف با کمال احترام و عزت، از پدر و دودمانش استقبال کرد. پدر و مادر(۳۷۵) خود را بر تخت بالا برد و پیشِ خود نشانید. آنان (پدر و مادر و یازده برادر یوسف) در برابر شکوه یوسفعلیه‌السلام به خاک افتادند و وى را به عنوان شکر پروردگار، سجده کردند. یوسفعلیه‌السلام به یاد خوابى افتاد که در زمان طفولیت دیده بود که خورشید و ماه و یازده ستاره او را سجده مى کنند. به پدر رو کرد و گفت: اى پدر! این منظره، تعبیر خواب سابق من است، پروردگارم آن را محقق گردانید.(۳۷۶)

حضرت یوسفعلیه‌السلام اینک در اوج عزت قرار گرفته و غمهایش رفع گشته، فرمانفرماى عظیم کشور پهناور مصر شده، لحظه اى از یاد خدا غافل نیست، غرور نوزید، بلکه شروع کرد با سخنانى ارزنده، در درگاه خداوند شکر گزارى کردن و گفت: پروردگارم، به من لطف کرد، مرا از زندان نجات داد و شما را از بیابان (کنعان)، پس از آن که شیطان بین من و برادرانم فتنه کرد، به سوى من آورد.

( اءنّ رَبِّى لطیفٌ لِما یشاء اءِنَّهُ هُوَ العَلیمُ الحَکیمُ ...) ؛

پروردگارم براى هر که بخواهند به لطف عمل مى کند. او داناى حکیم است.

پروردگارا! تو به من فرمانروایى و علم تعبیر خواب دادى. اى آفریدگار آسمان ها و زمین! تو در دنیا و آخرت صاحب اختیار منى، در حالى که مسلمان (تسلیم درگاهت) باشم جانم را بگیر و مرا به مردم صالح ملحق گردان.(۳۷۷)

خاندان اسرائیل در پرتو حمایت ولطف خداوند زیر سایه رهبر و پیامبر مهربان حضرت یوسفعلیه‌السلام با کمال امن و آسایش به زندگى خود سر و سامان دادند و به این ترتیب زندگى را از نو شروع نمودند.

یعقوبعلیه‌السلام که از عمرش ۱۳۰ سال گذشته بود وارد مصر شد. پس از هفده سال که در کنار یوسفش زندگى کرد، دار دنیا را وداع نمود. طبق وصیتش جنازه او را به فلسطین آورده و در کنار مدفن پدر و جدش (اسحاق و ابراهیم) در حبرون دفن کردند. سپس یوسف به مصر بازگشت و بعد از پدر، بیست و سه سال زندگى کرد تا در سن صد و ده سالگى دار دنیا را وداع نمود. او وصیت کرد که جنازه اش را کنار قبور پدران خود دفن کنند.

حضرت یوسفعلیه‌السلام اولین پیامبرى است که از بنى اسرائیل برخاست. مطابق روایت وهب در آن موقعى که خاندان یعقوب (اسرائیل) وارد مصر شدند، ۷۳ نفر بودند. وقتى که در حدود چهارصد سال بعد با حضرت موسىعلیه‌السلام از مصر خارج شدند، تعداد آنان به ششصد هزار و پانصد و هفتاد و چند نفر رسیده بود.

محبوبیت یوسفعلیه‌السلام و آرامگاه او

حضرت یوسفعلیه‌السلام به قدرى محبوبیت اجتماعى پیدا کرده و عزت فوق العاده اى نزد مردم مصر داشت که پس از فوتش بر سرَ محلِّ به خاک سپاریش نزاع شد.

هر طایفه اى مى خواست جنازه یوسف در محل آن ها دفن شود، تا قبر او مایه برکت در زندگى شان باشد. بالاخره رأى بر این شد که جنازه یوسف را در رود نیل دفن کنند، زیرا آب رود که از روى قبر رد مى شود، مورد استفاده همه قرار مى گرفت و با این ترتیب همه مرم به فیض و برکت وجود پاک حضرت یوسفعلیه‌السلام مى رسیدند.

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را               تا دگر مادر گیتى چو تو فرزند بزاید

جنازه حضرت یوسفعلیه‌السلام را در میان رود نیل دفن کردند تا زمانى که حضرت موسىعلیه‌السلام مى خواست با بنى اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر در آورده و به سوى فلسطین آورده و دفن کردند، تا به وصیت حضرت یوسفعلیه‌السلام عمل شده باشد. خداوند به پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم خطاب نموده و مى فرماید:

( ذَلِکَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیبِ نُوحِیهِ إِلَیکَ وَ مَا کُنتَ لَدَیهِمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یمْکُرُونَ؛ ) (۳۷۸)

این ها از اخبار غیبى است که به تو وحى کردیم، تو نزد برادران یوسف نبودى در آن موقعى که مکر مى کردند (تا یوسف را به چاه بیفکنند).(۳۷۹)

( لَقَدْ کَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُوْلِى الأَلْبَابِ...؛ )

در داستانهاى ایشان (یوسف و یعقوب و برادران یوسف و داستان هاى پیامبران دیگر)، درس هاى آموزنده اى براى صاحبان اندیشه است.(۳۸۰)

این داستان ها، حاکى از واقعیت هاى حقیقى است، نه آن که آن ها را ساخته باشند.(۳۸۱)

جالب توجه این که: مدتى ماه (بر اثر ابرهاى متراکم) بر بنى اسرائیل طلوع نکرد (هرگاه مى خواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند وگرنه راه را گم مى کردند) به حضرت موسىعلیه‌السلام وحى شد که استخوان هاى یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم کرد.

موسىعلیه‌السلام پرسید که چه کسى از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنى آگاهى دارد. موسىعلیه‌السلام دستور داد آن پیرزن را که از پیرى، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند. حضرت موسىعلیه‌السلام به او فرمود: آیا قبر یوسف را مى شناسى؟

پیرزن عرض کرد: آرى.

حضرت موسىعلیه‌السلام فرمود: ما را به آن اطلاع بده.

او گفت: اطلاع نمى دهم مگر آن که چهار حاجتم را بر آورى:

اول: این که پاهایم را درست کنى.

دوم: این که از پیرى برگردم و جوان شوم.

سوم: آن که چشمم را بینا کنى.

چهارم: آن که مرا با خود به بهشت ببرى.

این مطلب بر موسىعلیه‌السلام بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسىعلیه‌السلام وحى شد، حوائج او را بر آور. حوائج پیرزن برآورده شد. آن گاه او مکان قبر یوسفعلیه‌السلام را نشان داد. موسىعلیه‌السلام در میان رود نیل جنازه یوسفعلیه‌السلام را که در میان تابوتى از مرمر بود بیرون آورد و به سوى شام برد. آن گاه ماه طلوع کرد. از این رو، اهل کتاب، مرده هاى خود را به شام حمل کرده و در آن جا دفن مى کنند.(۳۸۲)

جنازه یوسفعلیه‌السلام را (بنابر مشهور) کنار قبر پدران خود دفن کردند. اینک در شش فرسخى بیت المقدس، مکانى به نام قدس خلیل معروف است که قبر یوسفعلیه‌السلام در آن جا است.

حُسن عمل و نیکوکارى این نتایج را دارد که خداوند پس از حدود چهارصد سال با این ترتیبى که خاطر نشان شد، طورى حوادث را ردیف کرد، تا وصیت حضرت حضرت یوسفعلیه‌السلام به دست پیامبر بزرگ و اولوالعزمى چون حضرت موسىعلیه‌السلام انجام شود، و به برکت معرفى قبر یوسفعلیه‌السلام به پیرزنى آن قدر لطف و عنایت گردد.(۳۸۳)

باز هم کیفر و پاداش عمل

از قدیم و ندیم این مثل معروف است: چوب خدا صدا ندارد، گر بخورد دوا ندارد. ولى باید گفت: گاهى انسان به خوبى، صداى چوب خدا را احساس مى کند، و لطف و کرم خداوند هم آن قدر هست که اگر باز انسان گنهکار تا نفس دارد با این که چوب خورده، با دلى پاک به سوى خداوند برود، قطعاً از دواى رحمت خداوند بهره مند خواهد شد. اینک به این نمونه دقت کنید:

طبق روایتى که از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده است، حضرت یوسفعلیه‌السلام با گروهى از ارتشیان خود با اسکورت منظم و با شکوه خاصى به استقبال یعقوبعلیه‌السلام آمدند. وقتى که نزدیک هم رسیدند، یوسف بر پدر سلام کرد و کاملاً احترام نمود، ولى همین که خواست از مرکب پیاده شود، شکوه و عظمت خود را که دید، مناسب ندید که از مرکب پیاده شود (یک لحظه ترک اولى کرد!) جبرئیل بر او نازل شد، به یوسف گفت: دست خود را باز کن، چون یوسف دست خود را باز کرد، نورى از کف دست او به طرف آسمان ساطع گشت. یوسف گفت: این نور چیست؟

جبرئیل گفت: این نور نبوت است که از صلب تو خارج شد، به خاطر آن که پیش پدر تواضع نکردى و در برابر او پیاده نشدى.(۳۸۴)

این روایت را صاحب مجمع البیان از کتاب النبوة نقل مى کند. و در صافى مرحوم فیض از کافى و علل الشرایع نقل مى نماید. سپس به نقل از تفسیر على بن ابراهیم مى گوید: امامعلیه‌السلام علیه‌السلام فرمود:

وقتى جبرئیل به امر خداوند، نور نبوت را از صلب یوسفعلیه‌السلام خارج کرد، آن را در صلب لاوى یکى از برادران یوسف قرار داد، زیرا لاوى برادران را از کشتن یوسفعلیه‌السلام نهى کرده بود.(۳۸۵)

خداوند او را به این ترتیب به پاداشش رسانید. او به این افتخار رسید که پیامبران بنى اسرائیل از ناحیه فرزندان او به وجود آیند؛ حضرت موسىعلیه‌السلام پسر عمران بن یصهر بن واهث بن لاوى بن یعقوب مى باشد.(۳۸۶)

آرى، یوسفعلیه‌السلام بر اثر پرهیزکارى و خداترسى، آن چنان مقام ارجمندى در پیشگاه خدا پیدا کرد که در روایت آمده: هنگامى که پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در شب معراج، به آسمان سوم رسید، یوسفعلیه‌السلام را در آن جا به گونه اى دید که:

( کانَ فَضلُ حُسنِهِ عَلى سایرِ الخَلقِ کَفَضلِ القَمرِ لَیلَةَ البَدرِ عَلى سایرِ النُّجومِ؛ )

زیباییش نسبت به سایر مخلوقات، همانند زیبایى ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.(۳۸۷)

نوشته اند: زلیخا پیر فرتوت و تهیدست شده بود به طورى که گدایى مى کرد، روزى دید موکب شکوهمند یوسفعلیه‌السلام در حال عبور است، خود را به یوسفعلیه‌السلام رساند و گفت:

( سُبحانَ الَّذِى جَعلَ المُلوکَ عَبِیداً بِمَعصِیتِهِم وَ العَبیدَ مُلوکاً بِطاعَتِهِم؛ )

پاک و منزه است خداوندى که پادشاهان را به خاطر معصیت و گناه برده کرد، و بردگان را به خاطر اطاعت، پادشاه نمود.

حضرت یوسفعلیه‌السلام وقتى که او را شناخت به او لطف و احسان کرد. به دعاى یوسفعلیه‌السلام او جوان شد، و یوسف با او ازدواج نمود و از او داراى فرزندانى گردید.(۳۸۸)

در بعضى از روایات علت این ازدواج چنین بیان شده: زلیخا از زیبایى یوسفعلیه‌السلام یاد کرد، یوسفعلیه‌السلام به او فرمود: چگونه خواهى کرد که اگر چهره پیامبر آخرالزمان حضرت محمدصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را بنگرى که در جمال و کمال از من زیباتر است. محبت پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم در دل زلیخا جا گرفت، یوسف از طریق وحى الهى، این را دریافت، از این روز طبق دستور خدا، با او ازدواج کرد.(۳۸۹)

پایان داستان هاى زندگى حضرت یوسفعلیه‌السلام

۱۲- حضرت ایوبعلیه‌السلام

نام حضرت ایوبعلیه‌السلام چهار بار به عنوان یکى از پیامبران و بندگان صالح خدا ذکر شده است.(۳۹۰)

گر چه طبق بعضى از روایات، ایوب از نوادگان یکى از مؤمنان به حضرت ابراهیمعلیه‌السلام بود(۳۹۱) ولى از آیه ۸۴ انعام استفاده مى شود که او از نواده هاى حضرت ابراهیمعلیه‌السلام یا حضرت نوحعلیه‌السلام مى باشد.

علامه طبرسى در مجمع البیان، سلسله نسب حضرت ایوبعلیه‌السلام را چنین ذکر نموده: ایوب بن اموص بن رازج بن روم بن عیصا بن اسحاق بن ابراهیمعلیه‌السلام (۳۹۲)

بنابراین ایوب با پنج واسطه به حضرت ابراهیمعلیه‌السلام مى رسد(۳۹۳) و از سوى دیگر مادر ایوبعلیه‌السلام ، از نواده هاى حضرت لوطعلیه‌السلام بود.(۳۹۴)

حضرت ایوبعلیه‌السلام در سرزمین جابیه، یکى از نقاط معروف شام چشم به جهان گشود، و پس از بلوغ، از طرف خداوند به پیامبرى مبعوث گردید تا مردم آن سرزمین را از بت پرستى و فساد به سوى خداپرستى و عدالت بکشاند، او ۹۳ سال عمر کرد.

آن حضرت هفده سال مردم آن سرزمین را به سوى خداى یکتا دعوت کرد، هیچکس جز سه نفر، به او ایمان نیاوردند.

او همسر با ایمان و بسیار مهربانى، به نام رُحْمه داشت که در سخت ترین شرایط، به ایوبعلیه‌السلام خدمت کرد، و نسبت به او وفادارى نمود.

ایوبعلیه‌السلام غرق در نعمت هاى الهى

گرچه ایوبعلیه‌السلام چندان در هدایت قوم خود توفیق نیافت، ولى خودسازى و صبر و استقامت او، همواره در تاریخ درس مقاومت و خودسازى به انسان ها آموخته و مى آموزد، و موجب نجات انسان ها مى شود.

حضرت ایوبعلیه‌السلام بر اثر دامدارى، داراى گوسفندان و شترها و گاوهاى بسیار شد، و ثروت کلانى به دست آورد، به علاوه در توسعه کشاورزى کوشید، و داراى مزارع، باغ ها، ساربانان، چوپانان، غلامان و فرزندان بسیار گردید.

ولى همه تلاشهایش بر اساس عدالت بود، حقوق الهى و حقوق مردم را ادا مى کرد، و همواره نعمت هاى الهى را شکر مى نمود، و هرگز امور مادى او را از عبادت الهى باز نداشت، اگر در انجام دو کار ناگزیر مى شد، آن را که براى بدنش دشوارتر و خشن تر بود بر مى گزید، و همواره در کنار سفره اش یتیمان حاضر بودند.

بعضى نوشته اند: ایوبعلیه‌السلام هفت پسر و سه دختر داشت، و داراى شش هزار شتر و چهارده هزار گوسفند، و هزار جفت گاو و هزار الاغ بود.(۳۹۵)

کوتاه سخن آن که در میان انواع نعمت هاى الهى از مادى و معنوى قرار داشت، و همواره شک و سپاس الهى مى گفت، و به عبادت خدا اشتغال داشت، و به مستمندان رسیدگى مى کرد، و آن چه از وظایف و مسؤولیت هاى دینى و انسانى بود، همه را به گونه شایسته انجام مى داد.

ایوب در آزمایش عجیب الهى

ابلیس به زندگى حضرت ایوبعلیه‌السلام حسد برد، به پیشگاه خداوند چنین عرض کرد: اگر ایوبعلیه‌السلام این همه شکر نعمت تو را به جا مى آورد، از این رو است که زندگى مرفه و وسیعى به او داده اى، ولى اگر نعمت هاى مادى را از او بگیرى، هرگز شکر تو را به جا نمى آورد، اینک (براى امتحان) مرا بر دنیاى او مسلط کن تا معلوم شود که مطلب همین است که گفتم.

خداوند براى این که این ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد، به شیطان این اجازه را داد، ابلیس پس از این اجازه به سراغ ایوبعلیه‌السلام آمد و اموال و فرزندان ایوب را یکى پس از دیگرى نابود کرد، ولى این حوادث دردناک نه تنها از شکر ایوبعلیه‌السلام نکاست، بلکه شکر او افزون گردید.

ابلیس از خدا خواست بر گوسفندان و زراعت ایوبعلیه‌السلام مسلط شود، این اجازه به او داده شد.

ابلیس همه زراعت ایوبعلیه‌السلام را آتش زد، و گوسفندان او را نابود کرد، ولى ایوب نه تنها ناشکرى نکرد، بلکه بر حمد و شکرش افزوده شد.

سرانجام شیطان از خدا خواست که بر بدن ایوبعلیه‌السلام مسلط شود، و باعث بیمارى شدید او گردد، خداوند به او اجازه داد، شیطان آن چنان ایوبعلیه‌السلام را بیمار کرد که از شدت بیمارى و جراحت، توان حرکت نداشت، بى آن که کمترین خللى به عقل و درک او برسد، خلاصه نعمت ها یکى پس از دیگرى از ایوبعلیه‌السلام گرفته مى شد، ولى در برابر آن، مقام شکر و سپاس او بالا مى رفت.(۳۹۶)

در بعضى از تواریخ، ماجراى گرفتارى ایوبعلیه‌السلام به بلاها، چنین ترسیم شده است:

روز چهارشنبه آخر ماه محرم بود، یکى از غلامان ایوبعلیه‌السلام آمد و گفت: جماعتى از اشرار، غلامان تو را کشتند، و گاوها را که به آن ها سپرده بودى به غارت بردند. هنوز سخن او تمام نشده بود که غلام دیگر رسید و گفت: اى ایوب! آتش عظیم از آسمان فرود آمد و همان دم همه چوپانان و گوسفندان تو را سوزانید، در این گفتگو بودند که غلام سومى آمد و گفت: گروهى از سواران کلدانى و سرداران پادشاهان بابل آمدند و ساربانان را کشتند و شترانت را به یغما بردند.

در این هنگام مردى گریبان چاک زده، خاک بر سر مى ریخت و با شتاب نزد ایوبعلیه‌السلام آمد و گفت: اى ایوب فرزندانت به خوردن غذا مشغول بودند، ناگهان سقف بر سر آن ها فرود آمد و همه مردند.

حضرت ایوب همه این اخبار را شنید، ولى با کمال مقاومت، صبر و تحمل کرد، حتى ابروانش را خم ننمود، سر به سجده نهاد و عرض کرد:

اى خدا! اى آفریننده شب و روز، برهنه به دنیا آمدم و برهنه به سوى تو مى آیم، پروردگارا! تو به من دادى و تو از من بازپس گرفتى. بنابراین هر چه تو بخواهى خشنودم.

ایوبعلیه‌السلام به درد پا مبتلا شد، ساق پایش زخم گردید، به بیمارى سختى دچار گردید که قدرت حرکت نداشت، هفت یا هفده سال با این وضع گذراند و همواره به شکر خدا مشغول بود.

او چهار همسر داشت، سه همسرش او را واگذاشتند و رفتند، فقط یکى از آن ها به نام رُحْمه وفادار باقى ماند.

رنج و بیمارى او همچنان ادامه یافت و هفت سال و هفت ماه از آن گذشت، ولى حضرت ایوب، با صبر و مقاومت و شکر، همچنان آن روزهاى پر از رنج را گذراند؛ و اصلا نه در قلب و نه در زبان و نه در نهان و نه آشکارا، اظهار نارضایتى نکرد. زبان حالش به خدا این بود:

تورا خواهم نخواهم نعمتت گر امتحان خواهى                در رحمت به رویم بند و درهاى بلا بگشا(۳۹۷)

تلاش هاى رُحمة همسر باوفاى ایوبعلیه‌السلام

همانگونه که ایوبعلیه‌السلام در مدت طولانى هفت یا هفده سال بیمارى و بلازدگى شدید، صبر و شکر نمود، همسر باوفاى او، رُحْمه (دختر ابراهیم بن یوسف، یا دختر یعقوب یا...) نیز در این جهت همتاى ایوب بود و صبر و شکر مى نمود، او از خانه بیرون مى رفت و براى مردم در خانه ها کار مى کرد، و از مزد کارش هزینه ساده زندگى ایوبعلیه‌السلام را تأمین مى نمود و از ایوب پرستارى مى کرد.(۳۹۸)

ترفند ابلیس، و خنثى سازى آن توسط ایوبعلیه‌السلام

ابلیس از هر طریقى وارد شد نتوانست ایوبعلیه‌السلام را فریب دهد، بلکه او را مى دید که در سخت ترین بلاها، شکر و سپاس الهى به جا مى آورد، فریادى کشید و فرزندان خود را به نزدش جمع کرد، همه شیطان ها نزد ابلیس اجتماع کردند، آن ها ابلیس را محزون یافتند، پرسیدند: چرا اندوهگین هستى؟

ابلیس گفت: این عبد (ایوب) مرا خسته و عاجز کرد، از خداوند خواستم مرا بر مال و فرزندش مسلط کرد، اموال و فرزندانش را نابود کردم، ولى او همواره شکر و سپاس الهى مى نمود، از خداوند خواستم مرا بر بدنش مسلط کند، خداوند چنین قدرتى به من داد، سراسر بدن او را بیمار نمودم، همه بستگان و مردم جز همسرش از او دور شدند، در عین حال همچنان با صبر و تحمل شکر خدا مى کند. از شما مى پرسم چه کنم؟ درمانده شده ام. طریق گمراهى ایوب را به من نشان دهید.

فرزندان شیطان گفتند: آن همه مکر و نیرنگى که در گذشته براى گمراهى مردم داشتى کجا رفت؟ با همان ها او را گمراه کن.

ابلیس گفت: همه آن نیرنگ ها را به کار زده ام، ولى نتیجه نگرفته ام، اینک با شما مشورت مى کنم چه کنم؟

فرزندان شیطان گفتند: وقتى که آدمعلیه‌السلام را فریب دادى و او را از بهشت بیرون نمودى، از چه راه وارد شدى؟

ابلیس گفت: از طریق همسرش حوا وارد شدم.

فرزندان شیطان گفتند: اکنون نیز از طریق همسر ایوبعلیه‌السلام اقدام کن، زیرا جز همسرش کسى نزد او نمى رود، و او نمى تواند از همسرش نافرمانى کند.

ابلیس گفت: راست مى گویید، راه صحیح همین است.

ابلیس به صورت مردى ناشناس نزد همسر ایوبعلیه‌السلام آمد و گفت: حال همسرت ایوب چگونه است؟

رُحْمه گفت: گرفتار بلاها و بیمارى ها است.

ابلیس او را آن چنان به وسوسه انداخت که او بى تاب گردید، در این هنگام ابلیس بزغاله اى را به رُحمه داد و گفت: این بزغاله را به نام من نه به نام خدا، ذبح کن و از گوشتش غذا فراهم کن به ایوب بده بخورد، تا شفا یابد.

رُحمه نزد شوهرش ایوب آمد و آن بزغاله را آورد و پس از گفتارى گفت: این بزغاله را بدون ذکر نام خدا ذبح کن تا از غذاى آن بخورى و شفا یابى و همه نعمت هاى از دست رفته به جاى خود برگردد.

ایوب: واى بر تو، دشمن خدا نزد تو آمده و مى خواهد از این راه تو را گمراه سازد و تو فریب او را خورده اى، آیا آن همه مال و ثروت فرزند را چه کسى به ما داد؟

رُحمه: خداوند داد.

ایوب: چند سال ما از آن همه نعمت ها بهره مند شدیم؟

رحمه: هشتاد سال.

ایوب: چند سال است خداوند ما را به این بلا مبتلا نموده است؟

رحمه: هفت سال و چند ماه.

ایوب: واى بر تو، رعایت عدالت نمى کنى و انصاف را مراعات نخواهى کرد، مگر این که معادل هشتاد سال نعمت، هشتاد سال در بلا باشیم. سوگند به خدا اگر خداوند مرا شفا دهد، به جرم این کار تو که مى خواهى گوسفندى را به نام غیر خدا ذبح کنم و غذاى حرام به من بدهى، صد تازیانه به تو خواهم زد، از این پس از من دور شو، تا تو را نبینم.

آرى، ابلیس مى خواست با غذاى حرام، ایوبعلیه‌السلام را گمراه کند، ولى ایوب این چنین در برابر القائات ابلیس، حرکت انقلابى نمود.

رحمه از ایوبعلیه‌السلام دور شد، وقتى که ایوب خود را تنها یافت و هیچگونه غذا و آب و همدم در نزد خود ندید به سجده افتاد و گفت:

( رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُرُّ وَ اَنتَ اَرحَمُ الرَّاحِمینَ؛ )

پروردگارا! بدحالى و مشکلات به من رو آورده و تو مهربان ترین مهربانان هستى.

در این هنگام دعاى ایوبعلیه‌السلام به استجابت رسید، و بلاها رفع شد و نعمت ها جایگزین آن ها گردید.(۳۹۹)

ادب حضرت ایوبعلیه‌السلام در سخن گفتن با خدا

ایوبعلیه‌السلام هنگامى که در شدیدترین گرفتارى با خدا سخن گفت: ، عرض کرد:

( رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الضُرُّ وَ اَنتَ اَرحَمُ الرَّاحِمینَ؛ )

پروردگارا! بدحالى و مشکلات به من رو آورده و تو مهربان ترین مهربانان هستى.(۴۰۰)

او نگفت: خدایا تو مرا بیمار کردى و به من رحم کن، بلکه با کنایه و اشاره مقصود را بیان کرد.(۴۰۱)

طبق روایات دیگر، ایوبعلیه‌السلام همچنان صبر و مقاومت مى کرد، حتى از خدا نمى خواست که گرفتارى او را رفع کند، بلکه همان را پسندیده بود که خداوند براى او پسندیده بود. تا این که روزى همسرش رحمه از بیرون آمد و غذایى براى ایوب آورد، ایوبعلیه‌السلام از او پرسید این غذا را از کجا تهیه کردى؟ او در پاسخ گفت: مقدارى از گیسوانم را فروختم و با پول آن غذا تهیه کردم. اینجا بود که دل ایوبعلیه‌السلام سخت به درد آمد، چرا که پاى ناموس در کار بود، عرض کرد: خدایا! در برابر همه ناگوارى ها صبر کردم، و این صبر را تو به من عطا فرمودى، ولى اینک به من مرحمت کن. ایوب این سخن را در حالى مى گفت که از روى تواضع، خاک بر سر و صورت خود مى ریخت، اینجا بود که خداوند درهاى رحمت را به رویش گشوده و درهاى ناگوارى ها را بر رویش بست.(۴۰۲)

علت سوگند ایوب به تنبیه همسرش

علاوه بر مطلب گذشته، نیز روایت شده شیطان به صورت طبیبى به همسر حضرت ایوبعلیه‌السلام ظاهر شد و گفت: من شوهر تو را درمان مى کنم، به این شرط که وقتى درمان یافت، به من بگوید: تنها عامل سلامتى من تو بوده اى، و هیچ مزد دیگرى نمى خواهم.

همسر ایوبعلیه‌السلام که از ادامه بیمارى او سخت ناراحت بود این پیشنهاد را پذیرفت، و نزد ایوبعلیه‌السلام آمد و آن پیشنهاد را به او گفت.

ایوبعلیه‌السلام که متوجه دام شیطان بود، سخت بر آشفت و سوگند یاد کرد که اگر سلامتى خود را بازیافت، صد تازیانه به همسرش بزند و او را تنبیه کند.(۴۰۳)

و طبق روایت دیگر؛ ایوبعلیه‌السلام همسرش را به دنبال کارى فرستاد، و او دیر کرد، ایوبعلیه‌السلام که از شدت بیمارى رنج مى برد، سخت ناراحت شد و چنان سوگند یاد کرد.

و مطابق روایت دیگر: رُحمه براى تأمین هزینه زندگى از خانه و شهر خارج شد، کارى پیدا نکرد تا به مزد آن، زندگى خود و شوهرش را تأمین نماید، پریشان حال بازگشت، ولى شرمنده شده بود که با دست خالى به خانه بازگردد، زنى خوش سیما از آن جا عبور مى کرد، وقتى که پریشانى رحمه را مشاهده کرد و علت آن را دریافت، به او گفت: تو گیسوان بلندى دارى، مقدارى از آن را بریده و به من بده تا به گیسوان خادم پیوند زنم، در عوض چیزى به تو مى دهم تا غذاى شوهرت را تأمین کنى.

رحمه پیشنهاد او را پذیرفت و مقدارى از گیسوى خود را برید و به او داد، و مقدارى پول گرفت.

بعضى از دشمنان تیره دل، این موضوع را به طور واژگونه به ایوب خبر دادند، آن گاه ایوب آن سوگند را یاد کرد.(۴۰۴)

به هر حال وقتى که ایوبعلیه‌السلام سلامتى خود را باز یافت، براى این که به سوگند خود وفا کند، به دستور خداوند، بسته هایى از گندم (یا مانند آن) را که داراى صد شاخه بود، به دست گرفت و یکبار بر همسرش زد، و سوگندش را ادا نمود.(۴۰۵)

ایوب مى خواست همسرش را به خاطر آن همه خدمت ها و وفادارى ها ببخشد، ولى مسأله سوگند و نام خدا در میان بود، خداوند این مشکل را با دستور زدن یک دسته ساقه گندم حل کرد، گر چه این کار، مصداق واقعى سوگند او نبود، ولى حفظ احترام قانون و عدم قانون شکنى از یکسو، و عفو و گذشت نسبت به آن زن مهربان از سوى دیگر باعث شد، که خداوند با چنین دستورى، مشکل ایوبعلیه‌السلام را حل کند.

شماتت دشمنان، بدترین رنج براى ایوبعلیه‌السلام

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: هنگامى که ابلیس پس از وارد کردن آن همه بلا بر حضرت ایوبعلیه‌السلام ، جز صبر و شکر از او ندید، و از گمراه نمودن او مأیوس شد، نزد راهبان و عابدانى که در غارهاى کوه ها مشغول عبادت بودند و قبلاً از اصحاب ایوبعلیه‌السلام به شمار مى آمدند رفت و به آن ها گفت: برخیزید نزد این عبد مبتلا (ایوب) برویم، و از بلاى او سؤال کنیم. آن ها برخاستند و سوار بر مرکب ها شدند تا نزدیک خانه ایوب رسیدند، و در آن جا از مرکب ها پیاده شده، و به حضور ایوبعلیه‌السلام آمدند و در میان آن ها یک نفر نوجوان نیز وجود داشت. به ایوب گفتند:

چه گناهى کرده اى که به این بلا گرفتار شده اى، حتما گناهى را مخفیانه انجام داده اى، آن را به ما خبر بده. (به این ترتیب شماتت نمودند.)

حضرت ایوبعلیه‌السلام فرمود: سوگند به عزت پروردگارم، او مى داند که هرگز لقمه غذایى نخورده ام که یتیم یا فقیرى در کنارم نباشد که از آن غذا بخورد، و هرگز دو اطاعت بر من عرضه نشد، مگر این که آن عبادتى را که براى بدنم زحمت بیشترى داشت، برگزیدم.

در این هنگام آن نوجوان به راهبان رو کرد، و گفت: بدا به حال شما با پاى خود نزد پیامبر خدا آمده اید و او را سرزنش و شماتت و مجبور مى کنید، تا از عبادت خداوند آن چه را پوشانده آشکار سازد، او جز عبادت خدا کارى انجام نداده است.

ایوبعلیه‌السلام در همین هنگام (دلش شکست) و عرض کرد:

( رَبِّ أَنِّى مَسَّنِىَ الشیطانُ بِنَصبٍ و عَذابٌ؛ )

پروردگارا! شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است.(۴۰۶)

خداوند دعایش را مستجاب کرد... ایوب سلامتى خود را بازیافت و دردهاى الهى به رویش گشوده شد.

امام صادقعلیه‌السلام افزود: حضرت ایوبعلیه‌السلام پس از بهبودى پرسیدند: در این بلاى بزرگ، بدترین درد و رنج چه بود؟! در پاسخ فرمود:( شِماتَةُ الاَعداءِ ) شماتت دشمنان.(۴۰۷)

چگونگى رفع بلا از ایوب، و دیدار همسرش از او

در قرآن در آیه ۴۲ و ۴۳ سوره صاد مى خوانیم خداوند به ایوبعلیه‌السلام چنین وحى کرد:

( ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَ شَرَابٌ وَ وَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنَّا وَ ذِکْرَى لاُِوْلِى الاَْلْبَابِ؛ )

پاى خود را بر زمین بکوب! این چشمه خنک براى شستشو و نوشیدن است، و افراد خانواده اش را به او بخشیدیم، و همانند آنان را بر آنها افزودیم، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذکّرى براى اندیشمندان.

و در آیه ۴۴ صاد مى فرماید:

( إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ؛ )

ما ایوب را صبور و شکیبا یافتیم، او چه بنده خوبى است که بسیار بازگشت کننده به سوى خداست.

ایوبعلیه‌السلام بدن خود را با آب آن چشمه زلال شستشو نمود، و از آن نوشید، تمام دردها و رنج ها از بدنش برطرف گردید سپس آن چه او از اموال و زراعت و دام و فرزندان را از دست داده بود، همه به اذن خدا بازگشتند و بهتر و افزونتر از قبل، به سراغ ایوب آمدند.

او لباس زیبا پوشید و برخاست و در مکان بلندى نشست. پس از آن که او در کنار چشمه زیر درخت هاى خوشرنگ با چهره جوان و زیبا نشسته بود غرق در نعمت ها و الطاف الهى شده بود.

مطابق روایات، همسرش رُحمه که در به در بیابان ها بود به یاد شوهر افتاد، گرچه شوهرش ایوبعلیه‌السلام او را طرد کرده بود، ولى او به یاد شوهر دردمندش افتاد و تصمیم گرفت براى دیدار او باز گردد، به سوى مکان استراحت ایوبعلیه‌السلام حرکت کرد، وقتى که نزدیک آن جا رسید، دید همه چیز فرق کرده و نعمت هاى فراوانى جایگزین قحطى و خشکى و بلاها شده است.

رُحمه هر چه در آن جا به جستجوى شوهر پرداخت او را نیافت و از فراق شوهر گریه کرد، و ایوب از آن مکان بلند او را مى دید.

ایوبعلیه‌السلام شخصى را نزد رحمه فرستاد، آن شخص نزد او آمد او را سرگردان یافت پرسید: در جستجوى چه هستى؟ اى کنیز خدا!

رُحمه گریه کرد و گفت: در جستجوى آن مبتلا به بیمارى هستم که در این محل افتاده بود، نمى دانم چه بر سرش آمده و آیا از دنیا رفته است؟

آن شخص او را نزد ایوبعلیه‌السلام برد، او ایوبعلیه‌السلام را نمى شناخت، زیرا ایوبعلیه‌السلام جوان و زیبا شده بود. در این هنگام بین ایوب و او گفتگوى زیر رخ داد.

ایوب: ایوب چه نسبتى با تو داشت؟

رُحمه در حالى که گریه مى کرد گفت: او شوهر من است آیا او را ندیده اى؟

ایوب: آیا اگر او را بنگرى او را مى شناسى؟

رحمه: آیا کسى هست که شوهر و سرپرستش را نشناسد؟

در این هنگام رحمه به چهره ایوبعلیه‌السلام نگریست، چهره زیباى ایوب او را مجذوب کرد و گفت: آن هنگام ایوب در سلامت بود، شبیه ترین انسان ها به تو بود.

ایوب: من همان ایوب هستم، که به من امر کردى تا گوسفندى را به نام ابلیس ذبح کنم، من از فرمان خدا اطاعت کردم، و از دستور شیطان سرپیچى نمودم، و به درگاه خدا به نیایش و راز و نیاز پرداختم، خداوند به من لطف کرد و نعمت هایش را به من باز گردانید.(۴۰۸)

آن گاه رُحمه خوشحال شد و زندگى خوش را در کنار شوهرش ایوب از سر گرفتند و به خوشى و شادکامى به زندگى شیرین خود ادامه دادند.

آرى این است نتیجه درخشان صبر، شکر و سپاس که گفته اند:

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند            بر اثر صبر نوبت ظفر آید

آرى مردان حق با دگرگون شدن نعمت ها، هرگز خود را نمى بازند، افکار و برنامه هایشان عوض نمى شود، آن ها در آسایش و بلا، در سلامت و بیمارى، در همه حال رابطه نزدیک و تنگاتنگ با خداوند دارند، روح آن ها همچون اقیانوس کبیر است که طوفان ها آرامش آن را به هم نمى زند، بر اثر انبوه حوادث تلخ، مأیوس و پژمرده نمى گردند، و از آزمایش هاى الهى، راست قامت بیرون مى آیند، این است درس بزرگ زندگى حضرت ایوبعلیه‌السلام .

در ورق دیگر تاریخ مى خوانیم: رُحمه به خدمت شوهر و فداکارى خود ادامه داد، تا این که در اواخر، خسته و رنجور گردید، سرانجام در یک درگیرى لفظى با ایوبعلیه‌السلام ، ایوب به او گفت: از من دور شو! رحمه نیز از ایوبعلیه‌السلام جدا گردید. ایوب دیگر هیچ نداشت و تنها و مظلوم، همچنان به صبر و شکر ادامه داد و از امتحان الهى پذیرفته گردید، تا این که خداوند به او لطف کرد و سلامتى و جوانى او را به او بازگردانید، و او را مشمول انواع نعمت ها کرد. رحمه با این که از ایوب جدا شده بود، دلش از مفارقت شوهر، مى تپید و مى خواست با شوهر بلازده اش بار دیگر ملاقات نموده و آشتى کند. بى آن که از سلامتى و دگرگونى وضع شوهر، اطلاع داشته باشد، تصمیم گرفت به دیدار او بپردازد، و به پرستاریش ادامه دهد. به دنبال این تصمیم به خانه ایوبعلیه‌السلام بازگشت، ناگاه جوانى زیبا را در باغ بسیار زیبا و پرگل و میوه دید، او را نشناخت تعجب کرد، اما دیرى نگذشت که با اشاره ایوبعلیه‌السلام دریافت که خداوند لطف و رحمتش را شامل حال آن ها کرده، دست در گردن ایوب گذاشت، و هر دو با شور و شوق، خداوند را از آن همه لطف و مهر، سپاسگزارى کردند.

خداوند فرزندان صالحى از همین زن به ایوبعلیه‌السلام داد، و زندگى او و همسرش، درسى از صبر و استقامت و شکر و ایمان براى دیگران گردید.(۴۰۹)

رُحمه گرچه یک بار خسته شد، اما به زودى پشیمان شد و به پرستارى و خدمت به شوهر رنج دیده اش ادامه داد، و خداوند نیز به او و شوهرش پاداش فراوان عطا کرد.

پایان داستان هاى زندگى ایوبعلیه‌السلام

۱۳- ذى الکِفلعلیه‌السلام

یکى از پیامبران که نام او دو بار در قرآن (انبیاء - ۸۵، صاد - ۴۸) آمده ذى الکفل است.

این پیامبر در آیه ۸۵ انبیاء در ردیف اسماعیل و ادریس به عنوان صابر ذکر شده است.

و در آیه ۴۸ صاد همطراز اسماعیل و الیسع به عنوان اخیار (مردان نیک) یاد شده اند.

درباره ذى الکفلعلیه‌السلام که چه کسى بوده اختلاف نظر است، معروف این است که از پیامبران بوده و ذکر نام او در کنار پیامبران در دو آیه مذکور این مطلب را تایید مى کند.

به گفته بعضى، او از فرزندان حضرت ایوبعلیه‌السلام بود و نام اصلیش بشر بن ایوب (با بشیر) بود، در شام مى زیست، ۹۵ سال عمر کرد، پسرش به نام عبدوان را وصى خود کرد، و خداوند بعد از او، حضرت شعیب را به عنوان پیامبر مبعوث کرد.(۴۱۰)

و بعضى نوشته اند: او ۷۵ سال عمر کرد.(۴۱۱)

روایت شده حضرت عبدالعظیمعلیه‌السلام نامه اى براى امام هادىعلیه‌السلام نوشت و در آن نامه چنین سؤال کرده بود: نام ذى الکفل چیست؟ آیا او از رسولان بود؟

امام هادىعلیه‌السلام در پاسخ نوشت: خداوند ۱۲۴ هزار پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم مبعوث نمود که پیامبران مرسل در میان آن ها ۳۱۳ نفر بودند، که ذى الکفل از آن ها (مرسلین) است... نام او عویدیا بود، او همان است که در قرآن (در آیه ۴۸ صاد) از او یاد شده است.(۴۱۲)

درباره ذى الکفل مطالب دیگرى نیز گفته شده است.(۴۱۳)

سه خصلت در زندگى ذى الکفل

روایت شده: یکى از پیامبران به نام الیسع به قوم خود گفت: آرزو دارم شخصى را در زندگیم جانشین خود سازم تا ببینم با مردم چگونه رفتار مى کند (که اگر خوش رفتار بود، او را جانشین خودم بعد از مرگم نمایم.

براى این کار، مردم را جمع کرد و به آن ها گفت: هرکس که انجام سه خصلت را متکفل و متهد شود، او را جانشین خود بعد از مرگم مى کنم، و آن سه خصلت عبارت است از: ۱ - روزها را روزه بگیرد ۲ - شبها را به عبادت به سر آورد ۳ - و خشم ننماید (یعنى رعایت اخلاق نیک را کند و بر اعصابش کنترل داشته باشد).

از میان جمعیت، جوانى برخاست و گفت: من متکفل و متعهد انجام این سه کار مى شوم.

الیسع به او توجه ننمود، و بار دیگر سخن خود را تکرار کرد، باز کسى جز همان جوان پاسخ نداد، الیسع این بار نیز به او توجه نکرد، و سخن خود را تکرار نمود، باز در میان آن همه جمعیت، تنها همین جوان پاسخ مثبت داد.

الیسع آن جوان را جانشین خود قرار داد، و خداوند او را از پیامبران نمود، آن جوان همین ذى الکفل است که به خاطر متکفل شدن سه خصلت مذکور به این نام نامیده شد.(۴۱۴)

نعمت بودن مرگ

محدث معروف، ثَعْلبى در کتاب العرائس نقل مى کند: نام ذى الکفل، بشر بن ایوب بود، خداوند بعد از پدرش ایوبعلیه‌السلام ، او را براى هدایت مردم روم، به پیامبرى مبعوث کرد، مردم روم به او ایمان آوردند و او را تصدیق نمودند و از او پیروى کردند.

سپس فرمان جهاد از طرف خداوند صادر شد، و حضرت ذى الکفل فرمان خدا را به مردم ابلاغ کرد.

مردم در مورد جهاد، سهل انگارى و سستى کردند، و نزد ذى الکفل آمده و گفتند:

ما زندگى را دوست، و مرگ را اکراه داریم، در عین حال دوست نداریم که از خدا و رسولش نافرمانى کنیم، اگر از درگاه خدا بخواهى که به ما طول عمر بدهد، و مرگ را از ما دور سازد مگر آن گاه که خودمان آن را بخواهیم، در این صورت خدا را عبادت مى کنیم و با دشمنانش جهاد مى نماییم.

ذى الکفل گفت: درخواست بسیار بزرگى کردید و مرا به زحمت هاى گوناگون افکندید.

سپس برخاست و نماز خواند و دست به دعا برداشت و عرض کرد: خدایا به من فرمان دادى تا با دشمنانت جهاد کنم، تو مى دانى که من تنها اختیار جان خودم را دارم، و قوم من از من درخواستى دارند که به آن آگاه هستى، به خاطر گناه دیگران مرا مجازات نکن، من به خشنودى تو از غضبت، و به عفو تو از عقوبتت پناه مى برم.

خداوند به ذى الکفلعلیه‌السلام چنین وحى کرد: اى ذى الکفل! من سخن قوم تو را شنیدم و درخواست آن ها را اجابت مى کنم... ذى الکفل وحى الهى را به قوم ابلاغ کرد.

اجابت خداوند باعث شد که قوم ذى الکفل عمرهاى طولانى کردند، و مرگ به سوى آن ها نیامد، مگر آن ها که مرگ را مى خواستند، جمعیت آن ها بر اثر افزایش فرزندان و عدم وجود مرگ، به قدرى زیاد شد که زندگى آن ها در فشار و تنگناى بسیار سختى قرار گرفت، و این موضوع به قدرى آن ها را به رنج و زحمت افکند که از پیشنهاد خود پشیمان شده و نزد ذى الکفل آمده گفتند: از خدا بخواه که هر کسى طبق اجل تعیین شده خودش بمیرد.

خداوند به ذى الکفل وحى کرد: آیا قوم تو نمى دانند که آن چه من برایشان برگزیده ام بهتر از آن است که خودشان براى خود برگزینند. آن گاه عمرهاى آنان را مطابق معمول اجل هایشان قرار داد.(۴۱۵)

و همه فهمیدند که مرگ در حقیقت نعمت است.

محروم شدن شیطان از خشمگین نمودن ذى الکفل

قبلاً ذکر شد که ذى الکفل داراى سه خصلت بود و تعهد کرده بود که همواره این سه خصلت را رعایت کند که عبارت بودند از: ۱ - عبادت شب ۲ - روزه روز ۳ - خشمگین نشدن.

خشم و غضب از خصال زشتى است که موجب بداخلاقى و پیامدهاى شوم آن مى شود، خشم و غضب - به خصوص در قضاوت ها - موجب انحراف از قضاوت صحیح مى گردد. مطابق روایات خشم آن چنان اخلاق انسان را تباه مى سازد که سرکه، عسل را ضایع میکند، اینک به داستان زیر توجه کنید:

ابلیس به پیروان خود گفت: کیست که برود و ذى الکفل را خشمگین کند؟

یکى از آن ها به نام ابیض گفت: من مى روم.

ابلیس به او گفت: برو شاید او را خشمگین کنى.

حضرت ذى الکفل شبها را به عبادت به سر میبرد و نمى خوابید، صبح ها نیز از اول وقت به قضاوت در بین مردم مى پرداخت و تن ها بعد از ظهر، اندکى مى خوابید.

ذى الکفل طبق معمول، بعد از ظهر به بستر رفت تا بخوابد، ناگاه ابیض به در خانه او آمد و فریاد زد: من مظلوم واقع شده ام به داد من برس.

ذى الکفل از بستر برخاست و به در خانه آمد و به او گفت: برو آن شخص را که به تو لم کرده به اینجا بیاور تا حقت را از او بگیرم.

ابیض گفت: او نمى آید من از این جا نمى روم تا به حقم برسم.

ذى الکفل انگشتر خود را به ابیض داد و فرمود: نزد آن کس که به تو ظلم کرده برو، با نشان دادن این انگشتر، او را به این جا بیاور.

ابیض انگشتر را گرفت و رفت. فرداى آن روز در همان ساعت خواب، سراسیمه پشت در خانه ذى الکفل آمد و فریاد زد: من مظلوم واقع شده ام، به فریادم برس، و آن کس که به من ظلم کرده به انگشتر تو اعتنا نمیکند و به این جا نمى آید.

خادم خانه ذى الکفل به ابیض گفت: واى بر تو، دست بردار، بگذار تا ذى الکفل اندکى بخوابد، او دیشب و دیروز نخوابیده است.

ابیض گفت: من مظلوم هستم تا حق مرا نگیرد، نمى گذارم بخوابد.

خادم نزد ذى الکفل آمد و ماجرا را گزارش داد، ذى الکفل این بار نامه اى براى آن شخص که به ابیض ظلم کرده بود نوشت، پایین آن را با مهر خود مهر زد، و به خادم داد که به ابیض بدهد، خادم آن را به ابیض داد، ابیض نامه را گرفت و رفت.

او فرداى آن روز در همان ساعت خواب، باز به در خانه ذى الکفل آمد و فریاد زد: من مظلوم واقع شده ام به دادم برس، آن ظالم به نامه تو اعتنا نکرد. او همچنان فریاد مى کشید تا این که ذى الکفل خسته و کوفته از بستر برخاست و نزد ابیض آمد و با کمال بردبارى دست او را گرفت و گفت: نزد آن ظالم برویم تا حق تو را بگیرم.

در این وقت هوا به قدرى گرم بود که اگر قطعه گوشتى را در برابر تابش خورشید مى نهادند، پخته مى شد. چند قدم که برداشتند، ابیض دریافت که نمى تواند ذى الکفل را خشمگین کند مأیوس شد و دستش را کشید و از ذى الکفل جدا گردید و رفت.

خداوند متعال داستان فوق را براى پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم بیان نمود، تا در برابر آزار دشمنان صبر و تحمل کند، همانگونه که پیامبران گذشته در بلاها صبر مى کردند.(۴۱۶)

پایان داستان هاى زندگى ذى الکفلعلیه‌السلام

۱۴- حضرت شُعَیبعلیه‌السلام

یکى از پیامبران خدا حضرت شعیبعلیه‌السلام است که نام او در قرآن یازده بار آمده است. خداوند او را به سوى مردم مَدْین و اَیکه فرستاد تا آن ها را به یکتاپرستى و آیین خدایى دعوت نماید و از بت پرستى و فساد اخلاقى نجات بخشد.

در مورد سلسله نسب شعیب، به اختلاف نقل شده، محدث معروف مسعودى او را از فرزندان ثابت بن مدین بن ابراهیم دانسته است.(۴۱۷)

مدین شهرى بود که در سرزمین معان، نزدیک شام، در قسمت انتهایى حجاز قرار داشت، مردم آن علاوه بر بت پرستى و فساد اخلاقى، در داد و ستدها خیانت و کلاه بردارى مى کردند، کم فروشى و خیانت در خرید و فروش حتى کم نمودن طلا و نقره در سکه هاى پول، در میانشان رایج بود، و به خاطر حب دنیا و ثروت اندوزى به نیرنگ و حیله دست مى زدند و به انواع تباهى هاى اجتماعى خو گرفته بودند.

اَیکه نیز قریه اى آباد و پر درخت در نزدیک مَدین بود، مردم آن جا نیز همچون مردم مدین غرق در فساد بودند.

خداوند از میان مردم مدین، حضرت شعیبعلیه‌السلام را به پیامبرى برانگیخت تا آن ها و مردم اطراف را از لجنزارها و تباهى ها برهاند و به سوى توحید و صفا و صمیمیت دعوت نماید.(۴۱۸)

حضرت شعیب یکى از پیامبران عرب بود، ولى به گفته بعضى او از نسل ابراهیمعلیه‌السلام بود، بلکه نوه دخترى حضرت لوط بود، توضیح این که:

از شیخ صدوق به سند خود روایت شده که حضرت شعیبعلیه‌السلام و حضرت ایوب و بلعم باعورا، از فرزندان گروهى بودند که هنگام تبدیل آتش نمرودى به گلستان، به ابراهیمعلیه‌السلام ایمان آوردند، و همراه ابراهیمعلیه‌السلام و لوطعلیه‌السلام به سرزمین شام هجرت کردند، و سپس آن گروه با دختران حضرت لوطعلیه‌السلام ازدواج نمودند، و هر پیامبرى که بعد از ابراهیمعلیه‌السلام و قبل از بنى اسرائیل به وجود آمد، از نسل همین سه نفر بود.(۴۱۹)

حضرت شعیبعلیه‌السلام ۲۴۲ سال عمر کرد، از بعضى از روایات و گفتار مفسران و قرائن استفاده مى شود که شعیبعلیه‌السلام از طرف خدا به سوى دو قوم (مدین و قوم ایکه) فرستاده شد، هر دو قوم از اطاعت او سرکشى نمودند و هر کدام به یک نوع عذاب سخت گرفتار شدند.(۴۲۰)

حضرت شعیبعلیه‌السلام با منطق و استدلال و شیوه هاى حکیمانه و مهرانگیز، قوم خود را به سوى خدا و عدالت دعوت مى کرد، بیان او به قدرى جالب و جاذب و گیرا بود که پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود:

( کانَ شُعیب خَطِیبُ الاَنبیاءِ؛ )

شعیبعلیه‌السلام خطیب و سخنران در بین پیامبران بود.(۴۲۱)

نمونه اى از بیانات شعیبعلیه‌السلام در هدایت قوم

اى قوم من! خدا را پرستش کنید، که جز او، معبود دیگرى براى شما نیست، پیمانه و وزن را در خرید و فروش کم نکنید، دست به کم فروشى نزنید، من هم اکنون شما را در نعمت مى بینم، ولى از عذاب روز فراگیر، بر شما بیمناک هستم.

اى قوم من! پیمانه و وزن را با عدالت، تمام دهید، و بر کالاهاى مردم عیب نگذارید؛ و از حق آنان نکاهید، و در زمین به فساد و تباهى نکوشید.

آنچه خداوند از سرمایه هاى حلال براى شما باقى گذارده، برایتان بهتر است اگر ایمان داشته باشید، و من، پاسدار شما (و مأمور بر اجبارتان به ایمان) نیستم.(۴۲۲)

اى قوم من! به من بگویید، هرگاه من دلیل آشکارترى از پروردگارم داشته باشم، و رزق (و موهبت) خوبى به من داده باشد، (آیا مى توانم بر خلاف فرمان خدا رفتار کنم؟) من هرگز نمى خواهم چیزى که شما را از آن باز مى دارم، خودم مرتکب شوم، من جز اصلاح - تا آنجا که توان دارم - نمى خواهم، و توفیق من، جز به خدا نیست، بر او توکّل کردم و به سوى او بازمى گردم.

اى قوم من! دشمنى و مخالفت با من، سبب نشود که شما به همان سرنوشتى که قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح گرفتار شدند، گرفتار شوید، و ماجراى عذاب قوم لوط از شما چندان دور نیست، از درگاه پروردگار خود، آمرزش بطلبید، و به سوى او بازگردید که پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه کار) است.

اى قوم من! آیا قبیله کوچک من، نزد شما عزیزتر از خداوند است؟ در حالى که فرمان او را پشت سر انداخته اید، پروردگارم به آنچه انجام مى دهید، آگاهى دارد.

اى قوم من! هر کارى از دستتان ساخته است، انجام دهید، من هم کار خود را خواهم کرد؛ و به زودى خواهید دانست عذاب خوارکننده به سراغ چه کسى خواهد آمد، و چه کسى دروغگو است. شما انتظار بکشید، من هم در انتظارم.(۴۲۳)

لجاجت و گستاخى قوم شعیب

قوم شعیب به جاى این که به دعوت مهرانگیز و منطقى شعیبعلیه‌السلام گوش فرا دهند و براى تأمین سعادت دنیا و آخرت خود، خود، از او اطاعت کنند، لجاجت کردند و با کمال گستاخى و بى پروایى در برابر او ایستادند، تا آن جا که او را جاهل و سفیه و کم عقل خواندند و با صراحت به او گفتند:( اءِنَّکَ لَانتَ السَّفیهُ الجاهِلُ ) تو قطعا کم عقل و نادان هستى.(۴۲۴)

و نیز در پاسخ به دعوت شعیبعلیه‌السلام گفتند: آیا نمازت به تو دستور مى دهد که آن چه را پدرانمان مى پرستیدند، ترک کنیم، یا آن چه را مى خواهیم در اموالمان انجام ندهیم، تو با این که بردبار و آدم فهمیده اى هستى، چرا این حرف ها را مى زنى؟!

اى شعیب! بسیارى از آن چه را مى گویى ما نمى فهمیم، و ما تو را در میان خود ضعیف مى یابیم(۴۲۵) و اگر به خاطر قبیله کوچکت نبود تو را سنگسار مى کردیم و تو برابر ما قدرتى ندارى.(۴۲۶)

آن ها به این ترتیب به تکذیب شعیب، و کارشکنى در برابر آن حضرت پرداختند.

دعوت شعیب از مردم اَیکه و لجاجت آن ها

ایکه (بر وزن لیله) آبادى معروفى بود که در نزدیکى مَدین قرار داشت، داراى آب و درختان بسیار بود، از این رو به نام ایکه (که در فارسى به معنى بیشه است) خوانده مى شد.

مردم آن جا ثروتمند و مرفه بودند، به همین دلیل غرق در غرور و غفلت بودند، و همانند مردم مَدین، بت پرست بودند و خیانت و کلاهبردارى در خرید و فروش در بین آن ها رایج بود.

به فرموده قرآن، شعیبعلیه‌السلام آنها را اینگونه دعوت کرد:

آیا تقوا پیشه نمى کنید، قطعاً من در میان شما پیامبرى امین هستم، بنابراین پرهیزگار باشید و از من اطاعت کنید، من در برابر دعوتم، پاداشى از شما نمى طلبم، اجر من تنها بر پروردگار جهانیان است، حق پیمانه را ادا کنید، کم فروشى نکنید، و به دیگران خسارت وارد نسازید، و با ترازوى صحیح وزن کنید، و حق مردم را کم نگذارید، و در زمین تلاش براى فساد نکنید، و از نافرمانى کسى که شما و اقوام پیشین را آفرید بپرهیزید.

مردم لجوج اَیکه نسبت سحر و جادوگرى به شعیب دادند و گفتند: تو از سحر شدگان هستى، تو بشرى همانند ما مى باشى، تنها گمانى که درباره تو داریم این است که از دروغگویان مى باشى، اگر راست مى گویى، سنگهایى از آسمان بر سر ما بباران.

شعیب گفت: پروردگار من به اعمالى که شما انجام مى دهید، داناتر است.

سرانجام مردم ایکه، حضرت شعیب را تکذیب کردند، و عذاب سایبان صاعقه خیز آسمان آنها را به هلاکت رسانید.(۴۲۷)

شهادت جانسوز سه نماینده شعیب به دست بت پرستان

از بعضى از روایات استفاده مى شود که موضعگیرى قوم بت پرست شعیبعلیه‌السلام در برابر آن حضرت، به قدرى شدید بود که چند نفر از نمایندگان آن حضرت را مظلومانه و بسیار جانسوز کشتند، در این رابطه نظر شما را به سه روایت زیر جلب مى کنم:

۱ - سهل بن سعید مى گوید: به دستور هشام بن عبدالملک (دهمین خلیفه اموى) در یکى از روستاهاى متعلق به او، چاهى را حفر کردند در درون چاه جنازه مردى بلندقامت پیدا شد که پیراهن سفیدى در تن داشت، و دستش را بر جاى ضربتى که در سرش وجود داشت نهاده بود، وقتى که دستش را کشیدند، از جاى ضربت سر، خون تازه جارى شد، دستش را رها کردند، بار دیگر به روى همان ضربه قرار گرفت و خون بند آمد و در پیراهن او نوشته شده بود: من این بنده صالح نماینده حضرت شعیبعلیه‌السلام بودم، و از طرف او براى تبلیغ قوم، فرستاده شده بودم، قوم مرا زدند و در میان این چاه افکندند و خاک بر سرم ریختند و چاه را پر کردند.(۴۲۸)

۲ - عبدالرحمان بن زیاد مى گوید: در زمین مزروعى عمویم، چاهى مى کندیم که به خاک نرم رسیدیم، آن خاک ها را کنار زدیم، ناگاه به اطاقى رسیدیم، در آن جا پیرمردى را که پارچه اى بر رویش انداخته شده بود دیدیم، ناگاه در کنار سرش نامه اى یافتیم، در آن نوشته بود: من حسان بن سنان نماینده شعیب پیامبر بودم، از سوى او به سوى این بلاد آمدم و مردم را به سوى خداى یکتا دعوت نمودم، آن ها مرا تکذیب کردند و در میان این اطاق درون چاه زندانى نمودند، و در این جا هستم تا روز قیامت بر پا گردد و در دادگاه الهى آن ها را محاکمه کنند.(۴۲۹)

۳ - نیز نقل شده: سلیمان بن عبدالمالک (هفتمین خلیفه اموى) به سرزمین وادى القرى رسید، دستور داد در آن جا چاهى حفر نمایند، کارگران به حفر چاه مشغول شدند، ناگاه به سنگ بزرگى رسیدند، آن سنگ را از جا کندند، ناگاه جنازه مردى را در زیر آن سنگ یافتند که دو پیراهن بر تن داشت، و دستش را بر سرش نهاده بود، وقتى که دستش را کشیدند، خون از سرش فوران کرد، سپس دست را رها کرده، بر جاى خود روى سر قرار گرفت و خون بند آمد.

همراه آن جنازه نامه اى را یافتند که در آن چنین نوشته شده بود: من حارث بن شعیب غسانى هستم، به نمایندگى از شعیبعلیه‌السلام براى تبلیغ به سوى قومش رفتم، آن قوم مرا تکذیب نمودند، و مرا کشتند.(۴۳۰)

داشتن روح پلید، مجازات گنهکار مغرور

عصر حضرت شعیبعلیه‌السلام بود، یک نفر مغرور گنهکار که بازوان ستبر و سلامتى و پیکر چاق و چله اى داشت، به هرکه مى رسید مى گفت: من با این که گنهکارم خداوند مرا هیچگونه مجازات ننموده، و از هر نظر در سلامتى و عافیت هستم، پس مجازات الهى دروغ است.

خداوند به حضرت شعیبعلیه‌السلام الهام کرد به آن شخص بگو: اى احمق! چقدر تو را مجازت کنم، تو ظاهر سالمى دارى ولى باطنت سراسر تیره و تار است، قلب کور و واژگونه دارى، از این رو گوش شنوا و چشم بینا و دلى آگاه و پندپذیر ندارى آیا آن همه بلا و بیمارى کافى نیست؟!

شعیبعلیه‌السلام سخن خداوند را به او ابلاغ کرد. او گفت: اگر خداوند مرا مجازات کرده، نشانه آن چیست؟ شعیبعلیه‌السلام از خدا خواست تا نشانه مجازات او را بیان کند، خداوند به شعیبعلیه‌السلام الهام کرد: نشانه اش این است که از عبادت هایى که انجام مى دهى مانند نماز، روزه، زکات، و... هیچگونه لذت روحى نمى برى، اطاعت تو ظاهرى زیبا دارد، ولى باطن آن همچون گردوى پوچ است، گردوى پوچ را اگر در زمین بکارى، هرگز رشد نخواهد کرد.

از نماز و از زکات و غیر آن            لیک یک ذره ندارد ذوق جان

طاعتش نغز است ومعنى نفرتى نغرنى         جوزها بسیار در وى مغز نَى

دانه بى مغز کى گردد نهال            صورت بى جان نباشد جز خیال

حضرت شعیبعلیه‌السلام سخن خداوند را به او ابلاغ کرد، او به راز مطلب متوجه شد و همچون الاغ در گل فرو ماند.(۴۳۱)

عشق و دلدادگى شعیبعلیه‌السلام به خدا

از رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل شده فرمود: حضرت شعیبعلیه‌السلام به عشق خدا آن قدر گریه کرد تا نابینا شد، خداوند او را بینا کرد، باز آن قدر گریست تا نابینا شد، باز خداوند او را بینا کرد، براى بار سوم نیز آن قدر به عشق الهى گریست که نابینا شد، خداوند باز او را بینا کرد، در مرتبه چهارم، خداوند به او چنین وحى کرد:

اى شعیب! تا کى به این حالت ادامه مى دهى؟ اگر گریه تو از ترس آتش دوزخ است، آن را بر تو حرام کردم، و اگر از شوق بهشت است، آن را براى تو مباح نمودم.

شعیبعلیه‌السلام عرض کرد:

( اِلهى وَ سیدى اَنت تَعلَمُ أَنِّى ما بَکَیتُ مِن نارِکَ وَ لا شَوقاً اِلى جَنَّتِکَ، وِ لکِن عُقِدَ حُبُّکَ عَلى قَلبِى فَلَستُ اَصبِرُ اَو اَراکَ؛ )

اى خداى من و اى آقاى من! تو مى دانى که من نه از خوف آتش دوزخ تو گریه مى کنم و نه به خاطر اشتیاق بهشت تو، بلکه حب و عشق تو در قلبم گره خورده که قرار و صبر ندارم تا تو را (باز چشم دل) بنگرم و به درجه نهایى عرفان و یقین برسم، و مرا به عنوان حبیب درگاهت بپذیرى.

خداوند به شعیب فرمود: اکنون که داراى چنین حالتى هستى به زودى کلیم و همسخن خودم موسىعلیه‌السلام را خدمتگزار تو مى کنم.(۴۳۲)

سفارش شعیب به نماز

شعیبعلیه‌السلام بسیار نماز مى خواند، و به مردم مى گفت: نماز بخوانید چرا که نماز انسان را از کارهاى زشت و گناه باز مى دارد، ولى آن قوم نادان که رابطه بین نماز و ترک گناه را درک نمى کردند، از روى مسخره به آن حضرت مى گفتند: آیا این وِردها و ذکرها و حرکات تو به تو فرمان مى دهد که ما سنت نیاکان و فرهنگ مذهبى خود را ترک کنیم، و یا نسبت به اموالمان بى اختیار باشیم، تو که یک آدم بردبار و خوش فهم بودى، حالا چرا چنین شده اى؟ (مضمون آیه ۸۷ سوره هود)(۴۳۳)

عذاب زلزله، و ابر صاعقه خیز بر قوم شعیب

تلاش ها و دعوت هاى شبانه روزى حضرت شعیبعلیه‌السلام موجب شد که گروه اندکى از مردم ایمان آوردند ولى اکثریت آن ها بر اثر غرور و سرکشى سزاوار عذاب سخت الهى گشتند.

از امام باقرعلیه‌السلام نقل شده: خداوند به شعیبعلیه‌السلام وحى کرد که صد هزار نفر از قوم تو را عذاب خواهم نمود، شصت هزار نفر از نیاکان آن ها، و چهل هزار نفر از بدان را.

شعیب عرض کرد: بدان سزاوار عذابند، ولى نیاکان چرا؟

خداوند فرمود:

( داهَنُوا اَهلَ المَعاصِى وَ لَم یغضِبُوا لِغَضَبِى؛ )

براى این که آنان با گناهکاران مداهنه و سازش کردند، و به خاطر خشم من نسبت به آن ها، خشم به آن ها نکردند (و نهى از منکر ننمودند).(۴۳۴)

خداوند در قرآن مى فرماید:

( وَ لَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّینَا شُعَیبًا وَالَّذِینَ آمَنُواْ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مَّنَّا وَ أَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُواْ الصَّیحَةُ فَأَصْبَحُواْ فِى دِیارِهِمْ جَاثِمِینَ؛ )

و هنگامى که فرمان ما فرا رسید، شعیب و کسانى را که با او ایمان آورده بودند، به رحمت خود نجات دادیم و آنها را که ستم کردند، صیحه آسمانى فرو گرفت، و در دیار خود، به رو افتادند و مردند.

در مورد چگونگى عذاب قوم شعیبعلیه‌السلام دو نوع عذاب نقل شده که ظاهرا بیانگر آن است که یک نوع عذاب براى مردم مدین بود، و نوع دیگر براى مردم اَیکه بود.(۴۳۵)

چگونگى عذاب و هلاکت مردم مدین چنین بوده است:

زمین لرزه بسیار شدید سرزمین مَدین را تکان داد و در همین وقت صحیه و فریاد آسمانى شدید آن ها را فرا گرفت، و آن ها را به رو بر زمین افتادند و مردند به گونه اى که نابود شدند که گویى هرگز از ساکنان آن دیار نبوده اند.(۴۳۶)

و در مورد عذاب مردم ایکه نوشته اند: هفت روز گرماى سوزانى سرزمین آن ها را فرا گرفت، و اصلا نسیمى نمى وزید، ناگاه قطعه ابرى در آسمان ظاهر شد، و نسیمى وزیدن گرفت، آنها از خانه هاى خود بیرون ریختند و همه به طرف سایه آن ابر رهسپار شدند، و از شدت ناراحتى به آن پناه بردند.

در این هنگام صاعقه اى مرگبار و گوش خراش از ابر برخاست، به دنبال آن آتش بر سر مردم ایکه فرو ریخت و آن ها را به هلاکت رسانید.(۴۳۷)

آرى این است عاقبت نکبت بار سرکشان لجوج، و آلودگان به فساد و انحراف، که خداوند در پایان مى فرماید:

( اءنّ فِى ذلِکَ لآیةً وَ مَا کانَ اَکثَرُهُم مؤمنینَ؛ )

در این ماجرا نشانه و درس عبرت است، ولى اکثر آن ها ایمان نیاوردند.(۴۳۸)

و نیز مى فرماید:

( اَلا بُعداً لِمَدینَ کَما بَعِدَت ثَمُودُ؛ )

دور باد از رحمت خدا اهل مدین، همانگونه که قوم ثمود دور شدند.(۴۳۹)

پایان داستان هاى زندگى حضرت شعیبعلیه‌السلام

۱۵- حضرت موسىعلیه‌السلام

نام مبارک حضرت موسىعلیه‌السلام ۱۳۶ بار در ۳۴ سوره قرآن آمده است، از این رو مى توان گفت: قرآن عنایت و توجه ویژه اى به زندگى حضرت موسىعلیه‌السلام داشته است.

او از پیامبران اولوالعزم، داراى شریعت و کتاب مستقل (به نام تورات) و دعوت جهانى بود. او از نسل حضرت ابراهیمعلیه‌السلام است و با شش واسطه به آن حضرت مى رسد، به این ترتیب؛ موسى بن عمران بن یصهر بن قاهث بن لیوى (لاوى) بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم(۴۴۰) و ۵۰۰ سال بعد از ابراهیم خلیلعلیه‌السلام ظهور کرد و ۲۴۰ سال عمر نمود.(۴۴۱)

مادر موسىعلیه‌السلام یوکابد نام داشت، موسىعلیه‌السلام و مادرش هر دو از نژاد بنى اسرائیل بودند، و جدشان اسرائیل، یعنى حضرت یعقوبعلیه‌السلام بود، نظر به این که حضرت یعقوب هفده سال آخر عمر در مصر مى زیست، فرزندان و نوادگان او به نام خاندان بزرگ بنى اسرائیل، از مصر برخاستند و در دنیا منتشر شدند.

شاهان بنى اسرائیل در مصر را با لقب فراعنه (جمع فرعون) مى خواندند، بزرگترین و دیکاتورترین فرعون هاى مصر، سه نفر بودند به نام هاى ۱ - اپوفس؛ فرعون معاصر حضرت یوسفعلیه‌السلام ۲ - رامسیس دوم؛ که حضرت موسىعلیه‌السلام در عصر سلطنت او متولد شد ۳ - منفتاح پسر رامسیس دوم؛ که موسى و هارونعلیه‌السلام از طرف خدا مأمور شدند تا نزد او روند و او را به سوى خداى یکتا دعوت کنند. این فرعون همان است که با لشکرش در دریاى نیل غرق شده و به هلاکت رسیدند.

داستان زندگى پرفراز و نشیب موسىعلیه‌السلام را مى توان در پنج دوره زیر خلاصه کرد:

۱ - عصر ولادت و کودکى و پرورش او در دامان فرعون.

۲ - دوران هجرت او از مصر به مَدین و زندگى او در محضر حضرت شعیب پیامبرعلیه‌السلام در آن سرزمین (بیش از ده سال)

۳ - دوران پیامبرى و بازگشت او به مصر و مبارزه او با فرعون و فرعونیان.

۴ - دوران غرق و هلاکت فرعون و فرعونیان و نجات بنى اسرائیل و حوادث ورود موسىعلیه‌السلام همراه بنى اسرائیل به بیت المقدس.

۵ - عصر درگیرى هاى موسىعلیه‌السلام با بنى اسرائیل.

نکته قابل توجه این که از آیات متعدد از جمله آیه ۳۹ عنکبوت و ۲۴ مؤمن فهمیده مى شود که حضرت موسىعلیه‌السلام از سوى خدا، از آغاز براى مبارزه با سه شخص فرستاده شد که عبارتند از: فرعون (سمبل طغیان و سرکشى و حاکمیت نظام) و هامان (سمبل و مظهر شیطنت و طرحهاى شیطانى) و قارون (مظهر سرمایه دارى و استثمارى، و ثروت اندوزى ناسالم).

این سه تن آشکارا با موسىعلیه‌السلام مخالفت و دشمنى نموده و آن حضرت را به عنوان ساحر و دروغگو متهم نمودند، و هر سه نفر مذکور گرفتار غضب الهى شده و به هلاکت رسیدند.

خواب وحشتناک فرعون و تعبیر آن

فرعون (رامسیس دوم) طاغوت خودسر و مغرور مصر بود، او مردم را به دو طبقه مستضعف و مستکبر (بردگان و اشرافیان) به نام سبطیان و قبطیان، تقسیم نمود، قبطیان همان فرعونیان بودند که در اطراف فرعون به هوسبازى و عیش و نوش و ظلم و ستم سرگرم بودند، و همه اختیارات کشور در دست آن ها بود، ولى به عکس، سبطیان طبقه پایین اجتماع، و ستمدیدگان مستضعف بودند، که همواره زیر چکمه و چنگال فرعونیان، به نرج مى بردند، موسىعلیه‌السلام و بنى اسرائیل از سبطیان بودند، ولى فرعون از قبطیان.

به این ترتیب نژادپرستى عجیبى در کشور مصر و اطراف، حکمفرما بود، و قبطیان مى خواستند، همین وضع ادامه یابد، چهارصد سال این وضع نابسامان ادامه یافت تا این که خداوند بر بنى اسرائیل لطف کرد، که پیامبرى به نام موسىعلیه‌السلام بفرستد، و آن ها را از زیر یوغ استعمار و استثمار فرعون نجات بخشد.

در همین ایام، یک شب فرعون در عالم خواب دید: آتشى از طرف شام شعله ور شد و زبانه کشید و به طرف مصر آمد و به خانه هاى قبطیان افتاد و همه آن خانه ها را سوزانید، و سپس کاخ ها و باغ ها و تالارهاى آن ها را فراگرفت و همه را به خاکستر و دود تبدیل نمود.

فرعون در حالى که بسیار وحشتزده شده بود، از خواب برخاست و در غم و اندوه فرو رفت، ساحران، کاهنان و دانشمندان تعبیر خواب را به حضور طلبید و به آن ها رو کرد و گفت: چنین خوابى را دیده ام، تعبیرش چیست؟

یکى از آن ها گفت: چنین به نظر مى رسد که به زودى نوزادى از بنى اسرائیل به دنیا آید و واژگونى تخت و تاج فرعون، و نابودى فرعونیان، به دست او انجام شود.(۴۴۲)

خفقان و کنترل شدید براى جلوگیرى از تولد نوزاد

فرعون پس از مشاوره و گفتگو با درباریان و ساحران، دو تصمیم خطرناک گرفت: نخست این که فرمان داد در آن شبى که منجمین و ساحران، آن شب را به عنوان شب انعقاد نطفه کودک موعود (موسى) مشخص کرده بودند، زنان از همسرانشان جدا گردند.

این فرمان اعلام شد و در همه جا کنترل شدیدى به وجود آمد، مردان از شهر بیرون رفتند و زنان در شهر ماندند، و هیچ همسرى جرئت نداشت با همسر خود تماس بگیرد.

ولى در نیمه همان شب، عمران که در کنار کاخ فرعون به نگهبانى اجبارى اشتغال داشت،(۴۴۳) همسرش یوکابد را دید که نزدش آمده است، آن دو با هم همبستر شدند و نطفه موسىعلیه‌السلام منعقد گردید.

عمران، به همسرش گفت: مثل این که تقدیر الهى این بود که آن کودک موعود از ما پدید آید، این راز را پنهان دار و در پوشیدن آن بکوش که وضع بسیار خطرناک است.

یوکابد با شتاب و نگرانى از کنار شوهر دور شد، و در پوشاندن راز، کوشش بسیار کرد.(۴۴۴)

دومین تصمیم فرعون، کشتن نوزادان پسر بود که به طور وسیع، و بسیار خطرناک تر از تصمیم نخست، اجرا شد، از دربار فرعون خطاب به عموم مردم، این اعلامیه صادر گردید:

همه مأموران و قابله ها باید در میان بنى اسرائیل، مراقب اوضاع باشند، هرگاه پسرى از آن ها به دنیا آمد، بى درنگ سر از بدن او جدا کنند و او را بکشند، ولى دختران را براى کنیزى نگهدارند.

به دنبال این اعلامیه، جلادان خون آشام حکومت فرعون به جان مردم افتادند، تمام زنهاى باردار تحت مراقبت شدید قرار گرفتند، قابله ها از هر سو، زنان را کنترل مى کردند، در این گیر و دار، شکم بسیارى از زنان شکافته شد، و بسیارى از نوزادهایى که در رحم مادرانشان بودند، در اثر فشار و لگد زدن مأموران سنگ دل، سقط شدند، و کشتن نوزادان پسر به هفتاد هزار نفر رسید.(۴۴۵)

تولد خورشید وجود موسىعلیه‌السلام و امدادهاى غیبى در نگهدارى او

هنگام ولادت موسىعلیه‌السلام هرچه نزدیک تر مى شد، مادر موسىعلیه‌السلام نگران ترمى گردید، و همواره در این فکر بود که چگونه پسرش را از دست جلادان فرعون حفظ کند.

امداد و لطف الهى موجب شد که آثار حمل در یوکابد مادر موسىعلیه‌السلام چنان آشکار نباشد، از سوى دیگر یوکابد با قابله اى دوست بود، و آن قابله به خاطر دوستى، حمل مادر موىعلیه‌السلام را گزارش نمى داد.

لحظات تولد موسىعلیه‌السلام فرا رسید، مادر موسىعلیه‌السلام به دنبال دوست قابله اش فرستاد و از او استمداد نمود، قابله آمد و مادر موسىعلیه‌السلام را یارى نمود، موسىعلیه‌السلام در مخفیگاه دور از دید مردم، متولد شد، در این هنگام نور مخصوصى از چهره موسىعلیه‌السلام درخشید که بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم محبت موسى در قلب قابله جاى گرفت.

قابله به مادر موسى گفت:

من تصمیم گرفته بودم تولد موسىعلیه‌السلام را به مأموران خبر دهم (و جایزه ام را بگیرم) ولى محبت این نوزاد به قدرى بر قلبم چیره شد که حتى حاضر نیستم مویى از او کم شود.

قابله از خانه مادر موسىعلیه‌السلام بیرون آمد، بعضى از جاسوسان حکومت، او را دیدند، تصمیم گرفتند به خانه مادر موسى وارد گردند، خواهر موسى(۴۴۶) ماجرا را به یوکابد گفت؛ یوکابد دستپاچه شد که چه کند، در این میان از شدت وحشت، هوش از سرش رفته بود، نوزاد را به پارچه اى پیچید و به تنور انداخت.

مأمورین وارد خانه شدند و در آن جا جز تنور آتش ندیدند، تحقیقات از مادر موسىعلیه‌السلام شروع شد، به او گفتند: قابله در این جا چه مى کند؟

یوکابد گفت: او دوست من است و به عنوان دیدار به اینجا آمده بود. مأمورین مأیوس شده و از خانه خارج شدند.

مادر هنگامى که حال عادى خود را باز یافت به دخترش گفت: نوزاد کجاست؟ دختر گفت: اطلاع ندارم. در این لحظه صداى گریه نوزاد از درون تنور بلند شد، مادر به سوى تنور رفت و دید خداوند آتش را براى موسى خنک و گوارا کرده است، نوزادش را با کمال سلامتى از درون تنور بیرون آورد.

ولى باز مادر نگران بود، چرا که یک بار صداى گریه نوزاد کافى بود که جاسوسان را متوجه سازد، متوجه خدا شد و از خدا خواست راه چاره اى پیش روى او بگشاید.

خداوند با الهام خود به مادر موسى، او درا از نگرانى حفظ کرد(۴۴۷) در این مورد از زبان قرآن چنین مى خوانیم:

( وَ أَوْحَینَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَیهِ فَأَلْقِیهِ فِى الْیمِّ وَ لَا تَخَافِى وَ لَا تَحْزَنِى إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیکِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ؛ )

ما به مادر موسى الهام کردیم که: او را شیر بده و هنگامى که بر او ترسیدى، وى را در دریا (ى نیل) بیفکن و نترس و غمگین مباش، که ما او را به تو باز مى گردانیم، و او را از رسولان قرار مى دهیم.(۴۴۸)

و از امدادهاى غیبى دیگر این که یوکابد سه ماه مخفیانه به موسىعلیه‌السلام شیر داد، در این مدت هیچگاه موسى گریه نکرد و حرکتى که موجب باخبر شدن جاسوسان شود از خود نشان نداد.(۴۴۹)

نهادن موسىعلیه‌السلام در میان صندوق و افکندن آن به دریا

مادر موسىعلیه‌السلام طبق الهام الهى، تصمیم گرفت، کودکش را به دریا بیفکند، به طور محرمانه به سراغ یک نفر نجار مصرى که از فرعونیان بود آمد و از او درخواست یک صندوقچه کرد.

نجار گفت: صندوقچه را براى چه مى خواهى؟

یوکابد که زبانش به دروغ عادت نکرده بود گفت: من از بنى اسرائیلم، نوزاد پسرى دارم، مى خواهم نوزادم را در آن مخفى نمایم.

نجار مصرى تا این سخن را شنید، تصمیم گرفت این خبر را به جلادان برساند، به سراغ آن ها رفت، ولى آن چنان وحشتى عظیم بر قلبش مسلط شد که زبانش از سخن گفتن باز ایستاد، مى خواست با اشاره دست، مطلب را بازگو کند، مأمورین از حرکات او چنین برداشت کردند که یک آدم مسخره کننده است، او را زدند و از آن جا بیرون نمودند.

او وقتى که حالت عادى خود را بازیافت، بار دیگر براى گزارش نزد جلادان رفت، باز مانند اول زبانش گرفت، و این موضوع سه بار تکرار شد، او وقتى که به حال عادى بازگشت، فهمید که در این موضوع، یک راز الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسىعلیه‌السلام تحویل داد.(۴۵۰)

مادر موسىعلیه‌السلام نوزاد خود را در میان آن صندوق نهاد، صبحگاهان هنگامى که خلوت بود، کنار رود نیل آمد و آن صندوق را به رود نیل انداخت، امواج نیل آن صندوق را با خود برد، این لحظه براى مادر موسى، لحظه اى بسیار حساس و پرهیجانى بود، اگر لطف الهى نبود، مادر فریاد مى کشید و از فراق نور دیده اش، جیغ مى زد و در نتیجه جاسوسان متوجه مى شدند، ولى خطاب( وَ لا تَخافى وَ لا تَحزَنِى ) (نترس و محزون نباش، ما مویس را به تو بازمیگردانیم)(۴۵۱) قلب مادر را آرام کرد، چه بهتر که در این جا رشته سخن را به پروین اعتصامى بدهیم که مى گوید:

مادر موسى، چو موسى را به نیل              در فکند، از گفته ى رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه              گفت کاى فرزند خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خداى         چون رهى زین کشتى بى ناخدای

وحى آمد کاین چه فکر باطل است           رهرو ما اینک اندر منزل است

ما گرفتیم آنچه را انداختى            دست حق را دیدى و نشناختی

سطح آب از گاهوارش خوشتر است           دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان میکنند                آنچه میگوئیم ما، آن میکنند

به که برگردی، بما بسپاریش          کى تو از ما دوست تر میداریش

موسىعلیه‌السلام در خانه فرعون

فرعون در کاخ خود بود، و همسرى به نام آسیه داشت(۴۵۲) آن ها فرزندى جز یک دختر به نام (انیسا) نداشتند، و او نیز به یک بیمارى شدید و بى درمان برص مبتلا بود، و همه طبیب هاى آن عصر از درمان او درمانده شده بودند، فرعون در مورد شفاى او به کاهنان متوسل شده بود، کاهنان گفته بودند: اى فرعون! ما پیش بینى مى کنیم که از درون این دریا انسانى به این کاخ گام مى نهد که اگر از آب دهانش را به بدن این دختر بیمار بمالند، شفا مى یابد.

فرعون و همسرش آسیه در انتظار چنین ماجرایى بودند که ناگهان روزى در کنار رود نیل صندوقچه اى را دیدند که امواج دریا آن را حرکت مى داد، به دستور فرعون بى درنگ آن صندوقچه را گرفتند و نزد فرعون آوردند، آسیه درِ صندوق را گشود، ناگاه چشمش به نوزادى نورانى افتاد، همان لحظه محبت موسىعلیه‌السلام در قلب آسیه جاى گرفت.

وقتى که فرعون نوزاد را دید، خشمگین شد و گفت: چرا این پسر کشته نشده است؟!

آسیه گفت: این پسر بچه هاى این سال نیست، و تو فرمان داده اى که پسرهاى نوزاد این سال را بکشند، بگذار این کودک بماند. در آیه ۹ سوره قصص، این مطلب چنین آمده:

همسر فرعون (آسیه) گفت: او را نکشید شاید نور چشم من و شما شود، و براى ما مفید باشد بتوانیم او را به عنوان پسر خود برگزینیم.

انیسا دختر فرعون از آب دهان آن کودک به بدنش مالید و شفا یافت، آن کودک را به بغل گرفت و بوسید، اطرافیان فرعون به فرعون گفتند: به گمان ما این کودک، همان است که موجب واژگونى تخت و تاج تو خواهد شد، فرمان بده او را به دریا بیفکنند، فرعون چنین تصمیم گرفت، ولى آسیه نگذاشت و با به کار بردن انواع شیوه ها که شاید یکى از آن ها شفاى دخترش بود، از کشتن موسى جلوگیرى نمود.

به هر حال مشیت نافذ پروردگار موجب شد که این نوزاد در درون کاخ فرعون، مهمترین کانون خطر، پرورش یافت.(۴۵۳)

مادر موسى به خواهر موسى گفت: به دنبال صندوقچه برو و ماجرا را پى گیرى کن.

خواهر موسىعلیه‌السلام دستور مادر را انجام داد و از فاصله دور به جستجو پرداخت، و از دور دید که فرعونیان آن صندوقچه را از آب گرفتند، بسیار شاد شد که برادر کوچکش از خطر آب نجات یافت.

طولى نکشید که احساس کردند نوزاد گرسنه است و نیاز به شیر دارد، به دستور آسیه و فرعون، مأمورین به دنبال یافتن دایه حرکت کردند، اما عجیب این که چندین دایه آوردند، ولى نوزاد پستان هیچیک از آن ها را نگرفت، مأمورین همچنان در جستجوى دایه بودند که ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد کردند که گفت: من خانواده اى را مى شناسم که مى توانند این کودک را شیر دهند و سرپرستى کنند.

آن دختر، خواهر موسى بود، مأمورین که او را نمى شناختند با راهنمایى او نزد مادر موسىعلیه‌السلام رفتند و او را به کاخ فرعون آوردند تا به نوزاد شیر دهد، نوزاد را به او دادند، نوزاد با اشتیاق تمام، پستان او را گرفت و شیر خورد، همه حاضران خوشحال شدند، و به مادر موسىعلیه‌السلام آفرین گفتند. از آن پس مادر موسى، موسىعلیه‌السلام را به خانه اش برد و به او شیر داد. (یا به کاخ فرعون رفت و آمد مى کرد و به موسى شیر مى داد.)

به این ترتیب خداوند به وعده اش وفا کرد که به مادر موسىعلیه‌السلام فرموده بود: او را به دریا بیفکن، ما او را به تو بر مى گردانیم.(۴۵۴) به گفته بعضى غیبت موسى از مادرش بیش از سه روز طول نکشید.

جالب این که روزى در دوران شیرخوارگى در آغوش فرعون بود، با دست خویش ریش فرعون را گرفت و کشید مقدارى از موى ریش او کنده شد، و سیلى محکمى به صورت فرعون زد، و به گفته بعضى با چوب کوچکى بازى مى کرد با همان چوب بر سر فرعون کوبید.

فرعون خشمگین شد و گفت: این کودک، دشمن من است، همان دم به دنبال جلادان فرستاد تا بیایند و او را بکشند.

آسیه به فرعون گفت: دست بردار، این نوزاد است و خوب و بد را نمى فهمد، براى این که حرف مرا تصدیق کنى، یک قطعه یاقوت و یک قطعه ذغال آتشین نزدش مى گذارى، اگر یاقوت را برداشت معلوم مى شود که مى فهمد و اگر آتش را برداشت، معلوم مى شود نمى فهمد، آن گاه آسیه همین کار را کرد، موسى دست به طرف یاقوت دراز کرد، ولى جبرئیل دست او را به طرف آتش برد، موسى ذغال آتشین را برداشت و به دهان گذاشت، زبانش سوخت، آن گاه خشم فرعون فرونشست و از کشتن او منصرف شد.(۴۵۵)

مطابق بعضى از روایات دیگر روزى موسىعلیه‌السلام عطسه کرد، سپس بى درنگ گفت:( اَلْحَمْدُلِلَّه ) فرعون از شنیدن این سخن عصبانى شد و به موسى سیلى زد، موسى ریش بلند فرعون را گرفت و کشید، فرعون سخت عصبانى شد و تصمیم گرفت او را به دست جلادان بسپرد تا او را بکشند، آسیه همسر فرعون، پا در میانى کرد و به عنوان این که موسى کودک است و به کارهاى خود متوجه نیست، او را از چنگال فرعون نجات داد.(۴۵۶)

دادرسى موسىعلیه‌السلام از یک مظلوم، و کشته شدن ستمگرى به دست او

هنگامى که موسىعلیه‌السلام به حد رشد و بلوغ رسید، روزى وارد شهر (مصر) شد و در بین مردم عبور مى کرد، دید دو نفر گلاویز شده اند و همدیگر را مى زنند، یکى از آن ها از بنى اسرائیل، و دیگرى قبطى یعنى از فرعونیان بود، در همین هنگام، بنى اسرائیل از موسىعلیه‌السلام استمداد نمود.

از آن جا که موسىعلیه‌السلام مى دانست فرعونیان از طبقه اشرافى هستند و همواره به بنى اسرائیل ستم مى کنند، به یارى مظلوم شتافت و تصمیم گرفت از ظلم ظالم جلوگیرى کند.

به گفته بعضى، موسى دید یکى از آشپزهاى فرعون مى خواهد یک نفر بنى اسرائیل را براى حمل هیزم، به بیگارى کشد، و بر سر همین موضوع با هم گلاویز شده اند.

موسىعلیه‌السلام به یارى مظلوم شتافت و مشتى محکم بر سینه مرد فرعونى زد، اما همین یک مشت کار او را ساخت، او بر زمین افتاد و مُرد.

موسىعلیه‌السلام قصد کشتن او را نداشت، نه از این جهت که آن مرد مقتول، سزاوار کشته شدن نبود، بلکه به خاطر پیامدهاى دشوارى که براى موسىعلیه‌السلام و بنى اسرائیل داشت، از این رو موسىعلیه‌السلام به خاطر این ترک اولى، از درگاه خدا تقاضاى عفو کرد، و از کار خود اظهار پشیمانى نمود.(۴۵۷)

این قتل یک قتل ساده نبود، بلکه جرقّه اى براى یک انقلاب، و مقدمه آن به حساب مى آمد، لذا موسىعلیه‌السلام نگران بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى به سر مى برد، در این گیر و دار در روز بعد، باز موسىعلیه‌السلام مردى دیگر از فرعونیان را دید که با همان مظلوم، گلاویز شده است، و آن مظلوم از موسىعلیه‌السلام استمداد نمود، موسىعلیه‌السلام به طرف او رفت تا از او دفاع نموده و از ظلم ظالم جلوگیرى کند، ظالم به موسىعلیه‌السلام گفت: آیا مى خواهى مرا بکشى همانگونه که دیروز شخصى را کشتى؟

موسىعلیه‌السلام دریافت که حادثه قتل، شایع شده، از این رو براى این که مشکلات دیگرى پیش نیاید کوتاه آمد.

حکم اعدام موسىعلیه‌السلام و فرار او به سوى مَدین

فرعون و اطرافیانش از ماجرا با خبر شدند، و در جلسه مشورت خود، حکم اعدام موسىعلیه‌السلام را صادر کردند.

یکى از خویشان فرعون به نام حزقیل (که بعدها به عنوان مؤمن آل فرعون معروف گردید) از اخبار جلسه مشورت فرعونیان، اطلاع یافت، از آن جا که او در نهان به موسىعلیه‌السلامایمان داشت، خود را محرمانه به موسىعلیه‌السلام رسانید و گفت: اى موسى! این جمعیت (فرعون و فرعونیان) براى اعدام تو به مشورت پرداخته اند، بى درنگ از شهر خارج شو که من از خیرخواهان تو هستم.

موسىعلیه‌السلام تصمیم گرفت به سوى سرزمین مدین که شهرى در جنوب شام و شمال حجاز قرار داشت، و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا بود، برود و از چنگال ستمگران بى رحم نجات یابد، گرچه سفرى طولانى بود و توشه راه سفر را به همراه نداشت، ولى چاره اى جز این نداشت، با توکل به خدا و امید به امدادهاى الهى حرکت کرد، در حالى که مى گفت:

( رَبِّ نَجِّنى مِنَ القَومِ الظّالِمینَ؛ )

خدایا مرا از گزند ستمگران نجات بده.(۴۵۸)

موسىعلیه‌السلام در صحراى مدین، و یارى خواستن او از دختران شعیبعلیه‌السلام

موسى بدون توشه راه و سفر، با پاى پیاده به سوى مدین روانه شد و فاصله بین مصر و مدین را در هشت شبانه روز پیمود، در این مدت غذاى او سبزى هاى بیابان بود و بر اثر پیاده روى پایش آبله کرد بهنگامى که به نزدیک مدین رسید، گروهى از مردم را در کنار چاهى دید که از آن چاه با دلو، آب مى کشیدند و چهارپایان خود را سیراب مى کردند، در کنار آن ها دو دختر را دید که مراقب گوسفندهاى خود هستند و به چاه نزدیک نمى شوند، نزد آن ها رفت و گفت: چرا کنار ایستاده اید؟ چرا گوسفندهاى خود را آب نمى دهید؟

دختران گفتند: پدر ما پیرمرد سالخورده و شکسته اى است، و به جاى او ما گوسفندان را مى چرانیم، اکنون بر سر این چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آن ها هستیم تا بعد از آن ها از چاه آب بکشیم.

در کنار آن چاه، چاه دیگرى بود که سنگ بزرگى بر سر نهاده بودند که سى یا چهل نفر لازم بود تا با هم آن سنگ را بردارند، موسىعلیه‌السلام به تنهایى کنار آن چاه آمد، آن سنگ را تنها از سر چاه برداشت و با دلو سنگینى که چند نفر آن را مى کشیدند، به تنهایى از آن چاه آب کشید و گوسفندهاى آن دختران را آب داد، آن گاه موسى، از آن جا فاصله گرفت و به زیر سایه اى رفت و به خدا متوجه شد و گفت:

( رَبِّ اءِنَّى اَنزَلتَ اِلىَّ مِن خَیرٍ فَقیرٍ؛ )

پروردگارا! هر خیر و نیکى به من برسانى، به آن نیازمندم.

امانت دارى و پاکدامنى موسىعلیه‌السلام

دختران به طور سریع نزد پدر پیر خود که حضرت شعیبعلیه‌السلام پیامبر بود،(۴۵۹) بازگشتند و ماجرا را تعریف کردند، شعیب یکى از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسىعلیه‌السلامفرستاد و گفت: برو او را به خانه ما دعوت کن، تا مزد کارش را بدهم.

صفورا در حالى که با نهایت حیا گام بر میداشت نزد موسىعلیه‌السلام آمد و دعوت پدر را به او ابلاغ نمود، موسىعلیه‌السلام به سوى خانه شعیبعلیه‌السلام حرکت کرد، در مسیر راه، دختر که براى راهنمایى، جلوتر حرکت مى کرد، در برابر باد قرار گرفت، باد لباسش را به بالا و پایین حرکت مى داد، موسىعلیه‌السلام به او گفت: تو پشت سر من بیا، هرگاه از مسیر راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده. زیرا ما پسران یعقوب به پشت سر زنان نگاه نمى کنیم.

صفورا پشت سر موسىعلیه‌السلام آمد و به راه خود ادامه دادند تا نزد شعیبعلیه‌السلام رسیدند.

ملاقات موسىعلیه‌السلام با شعیبعلیه‌السلام و مهمان نوازى شعیبعلیه‌السلام

شعیبعلیه‌السلام از موسىعلیه‌السلام استقبال گرمى کرد و به او گفت: هیچگونه نگران نباش از گزند ستمگران رهایى یافته اى، اینجا شهرى است که از قلمرو حکومت ستمگران فرعونى، خارج است.

موسىعلیه‌السلام ماجراى خود را براى شعیبعلیه‌السلام تعریف کرد، شعیبعلیه‌السلام او را دلدارى داد و به او گفت: از غربت و تنهایى رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حل مى شود.

موسىعلیه‌السلام دریافت که در کنار استاد بزرگى قرار گرفته که چشمه هاى علم و معرفت از وجودش مى جوشد، شعیب نیز احساس کرد که با شاگرد لایق و پاکى روبرو گشته است.

جالب این که: نقل شده هنگامى که موسىعلیه‌السلام بر شعیب وارد شد، شعیب در کنار سفره غذا نشسته بود و غذایى مى خورد، وقتى که نگاهش به موسى (آن جوان غریب و ناشناس) افتاد، گفت: بنشین از این غذا بخور.

موسى گفت:( اعُوذُ بِاللهِ؛ ) پناه مى برم به خدا.

شعیب: چرا این جمله را گفتى، مگر گرسنه نیستى؟

موسى: چرا گرسنه هستم، ولى از آن نگرانم که این غذا را مزد من در برابر کمکى که به دخترانت در آب کشى از چاه کردم قرار دهى، ولى ما از خاندانى هستیم که عمل آخرت را با هیچ چیزى از دنیا، گرچه پر از طلا باشد، عوض نمى کنیم.

شعیب گفت: نه، ما نیز چنین کارى نکردیم، بلکه عادت ما، احترام به مهمان است. آنگاه موسىعلیه‌السلام کنار سفره نشست، و غذا خورد.(۴۶۰) در این میان یکى از دختران شعیبعلیه‌السلامگفت:

( یا اَبَتِ استَأجِرهُ اءنّ خَیرَ مَن استأجَرتَ القَوِىُّ الأَمینُ؛ )

اى پدر! او (موسى) را استخدام کن، چرا که بهترین کسى را که مى توانى استخدام کنى همان کسى است که نیرومند و امین باشد.(۴۶۱)

شعیب گفت: نیرومندى او از این جهت است که او به تنهایى سنگ بزرگ را از سر چاه برداشت و یا دلو بزرگ آب را کشید، ولى امین بودن او را از کجا فهمیدى؟

دختر جواب داد: در مسیر راه به من گفت: پشت سر من بیا تا باد لباس تو را بالا نزند، و این دلیل عفت و پاکى و امین بودن او است.(۴۶۲)

ازدواج موسىعلیه‌السلام با دختر شعیبعلیه‌السلام

شعیبعلیه‌السلام به موسىعلیه‌السلام گفت: من مى خواهم یکى از این دو دخترم را به همسرى تو در آوردم به این شرط که هشت سال براى من کار (چوپانى) کنى، و اگر تا ده سال کار خود را افزایش دهى محبتى از طرف تو است، من نمى خواهم کار سنگینى بر دوش تو نهم، اءن شاء الله مرا از شایستگان خواهى یافت.

موسىعلیه‌السلام با پیشنهاد شعیب موافقت کرد.(۴۶۳)

به این ترتیب موسىعلیه‌السلام با کمال آسایش در مَدین ماند و با صفورا ازدواج کرد و به چوپانى و دامدارى پرداخت و به بندگى خود ادامه داد تا روزى فرا رسد که به مصر باز گردد و در فرصت مناسبى، بنى اسرائیل را از یوغ طاغوتیان فرعونى رهایى بخشد.

موسىعلیه‌السلام چوپانى مهربان! و پاداش او

روزى حضرت موسىعلیه‌السلام در صحرا و دامنه کوه به چراندن گوسفندها سرگرم بود، یکى از گوسفندها از گله خارج شد و تنها به سوى بیابان دوید، موسى به طرف او رفت تا او را گرفته و برگرداند، موسىعلیه‌السلام بدنبال او، بسیار دوید و از گله، فاصله زیادى گرفت تا شب شد، سرانجام موسىعلیه‌السلام به گوسفند رسید، با این که بسیار خسته شده بود، به آن گوسفند مهربانى کرد و دست مرحمت بر پشت او کشید و مانند مادر نسبت به فرزندش، او را نوازش داد، ذره اى نامهربانى با او نکرد، به او گفت: گیرم به من رحم نکردى، ولى چرا به خود ستم نمودى؟

گوسفند از ماندگى شد سست و ماند         پس کلیم الله گرد از وى فشاند

کف همى مالید بر پشت و سرش              مى نوازش کرد همچون مادرش

نیم ذره تیرگى و خشم نى            غیر مهر و رحم و آب چشم نى

گفت: گیرم بر منت رحمى نبود               طبع تو بر خود چرا استم نمود؟

وقتى که خداوند این صبر، تحمل و مهر را از موسىعلیه‌السلام دید به فرشتگان فرمود: موسىعلیه‌السلام شایسته مقام پیامبرى است.

با ملائک گفت یزدان آن زمان                 که نبوت را همى زیبد فلان

بى شبانى کردن و آن امتحان         حق ندادش پیشوایى جهان

پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: خداوند همه پیامبران را مدتى چوپان کرد و تا آن ها را در مورد چوپانى نیازمود، رهبر مردم نکرد، هدف این بود که آن ها صبر و وقار را در عمل بیازمایند، تا در رهبرى انسان ها، با پاى آزموده قدم به میدان نهند.(۴۶۴)

گفت: سائل که تو هم اى پهلوان              گفت: من هم بوده ام دیرى شبان(۴۶۵)

بازگشت موسى به مصر با عصاى مخصوص و گوسفندان بسیار

موسى پس از ده سال؟ کونت در مدین، در آخرین سال سکونتش، به شعیبعلیه‌السلام چنین گفت: من ناگزیر باید به وطنم بازگردم و از مادر و خویشانم دیدار کنم. در این مدت که در خدمت تو بودم، در نزد تو چه دارم؟

شعیب گفت: امسال هر گوسفندى که زائید و نوزاد و اَبلَق (دو رنگ و سیاه و سفید) بود، مال تو باشد.

موسىعلیه‌السلام (با اجازه شعیبعلیه‌السلام ) هنگام جفت گیرى گوسفندان، چوبى را در زمین نصب کرد و پارچه دو رنگى روى آن افکند، همین پارچه دو رنگ در روبروى چشم گوسفندان بود، هنگام انعقاد نطفه، در نوزاد آن ها اثر کرد و آن سال همه نوزادهاى گوسفندها، ابلق شدند، آن سال به پایان رسید، موسى اثاث و گوسفندان و اهل و عیال خود را آماده ساخت تا به سوى مصر حرکت کنند.

موسىعلیه‌السلام هنگام خروج به شعیبعلیه‌السلام گفت: یک عدد عصا به من بده تا همراه من باشد.

با توجه به این که چندین عصا از پیامبران گذشته مانده بود، و شعیب آن ها را در خانه مخصوصى نگهدارى مى کرد، شعیب به موسى گفت: به آن خانه برو، و یک عصا از میان آن عصاها براى خود بردار.

موسىعلیه‌السلام به آن خانه رفت، ناگاه عصاى نوح و ابراهیمعلیهما‌السلام به طرف موسىعلیه‌السلام جهید(۴۶۶) و در دستش قرار گرفت، شعیب گفت: آن را به جاى خود بگذار و عصاى دیگرى بردار. موسىعلیه‌السلام آن را سر جاى خود نهاد تا عصاى دیگرى بردارد، باز همان عصا به طرف موسى جهید و در دست او قرار گرفت، و این حادثه، سه بار تکرار شد.

وقتى که شعیب آن منظره عجیب را دید، به موسىعلیه‌السلام گفت: همان عصا را براى خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است.

موسىعلیه‌السلام آن عصا را به دست گرفت و با همان عصا گوسفندان خود را به سوى مصر حرکت مى داد، همین عصا بود که در مسیر راه نزدیک کوه طور، به اذن خدا به صورت مارى در آمد، و از نشانه هاى نبوت موسىعلیه‌السلام گردید(۴۶۷) که در قرآن آیه ۱۷ تا ۲۱ سوره طه مى خوانیم:

خداوند به موسى فرمود: آن چیست که در دست راستت است؟ موسى گفت: این عصاى من است، بر آن تکیه مى کنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ریزم و نیازهاى دیگرى را نیز با آن برطرف مى سازم. خداوند فرمود: اى موسى! آن را بیفکن. موسى آن را افکند، ناگهان مار عظیمى و به حرکت در آمد. خدا فرمود: آن را بگیر و نترس، ما آن را به همان صورت اول باز مى گردانیم.

بعثت موسىعلیه‌السلام در کنار کوه طور

موسىعلیه‌السلام اثاث زندگى و گوسفندان خود و عصاى اهدایى شعیب را برداشت و همراه خانواده اش، مدین را به مقصد مصر، ترک کرد و قدم در راه گذاشت، راهى که لازم بود با پیمودن آن در طى هشت شبانه روز، به مصر برسد. موسىعلیه‌السلام در مسیر، راه را گم کرد، و شاید گم کردن راه از این رو بود که او براى گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام، از بیراهه مى رفت.

موسى در این وقت در جانب راست غربى کوه طور بود، ابرهاى تیره سراسر آسمان را فراگرفته بود و رعد و برق شدیدى از هر سو شنیده و دیده مى شد، از سوى دیگر درد زایمان به سراغ همسرش آمده بود، موسىعلیه‌السلام در آن شرایط سخت و در هواى تاریک، حیران و سرگردان بود. ناگهان نورى در کوه طور مشاهده کرد. گمان برد در آن جا آتشى وجود دارد، به خانواده خود گفت:

همین جا بمانید تا من به جانب کوه طور بروم، شاید اندکى آتش براى گرم کردن شما بیاورم.

وقتى که به نزدیک آن نور رسید، دید آتش عظیمى از آسمان تا درخت بزرگى که در آن جا بود، امتداد یافته است، موسىعلیه‌السلام با دیدن آن منظره ترسید و نگران شد، زیرا آتشِ بدون دودى را دید که از درون درخت سبزى شعله ور بود و لحظه به لحظه شعله ورتر مى شد.(۴۶۸) اندکى نزدیک شد، ولى همان لحظه از ترس آن، چند قدم بازگشت. اما نیاز او و خانواده اش به آتش او را از بازگشتن منصرف ساخت. نزدیک شد تا اندکى از آتش را بردارد، ناگهان از ساحل راست وادى، در آن سرزمین بلند و پربرکت از میان یک درخت ندا داده شد:

( یا مُوسى اءِنِّى اَنَا اللهُ رَبِّ العَالَمینَ؛ )

اى موسى! منم خداوند، پروردگار جهانیان.

عصاى خود را بیفکن.

وقتى که موسىعلیه‌السلام عصاى خود را افکند، مشاهده کرد که عصا چون مارى با سرعت به حرکت در آمد، ترسید و به عقب بازگشت، حتى پشت پسر خود را نگاه نکرد، به او گفته شد: برگرد و نترس تو در امان هستى، اکنون دستت را در گریبانت فرو بر، هنگامى که خارج مى شود، سفید و درخشنده است! و این دو برهان روشن از پروردگارت به سوى فرعون، و اطرافیان او است که آن ها قوم فاسقى هستند.(۴۶۹)

به این ترتیب موسىعلیه‌السلام به قمام پیامبرى رسید و نخستین نداى وحى را شنید که با دو معجزه (اژدها شدن عصا و ید بیضاء) همراه برد(۴۷۰) و مأمور شد که براى دعوت فرعون به توحید، حرکت کند.

مأموریت موسى و هارون براى دعوت فرعون

حضرت موسىعلیه‌السلام به مصر نزدیک شد، خداوند به هارون برادر موسى که در مصر زندگى مى کرد، الهام نمود که برخیز و به برادرت موسىعلیه‌السلام بپیوند.

هارون به استقبال برادر شتافت و کنار دروازه مصر، با موسى ملاقات کرد، همدیگر را در آغوش گرفتند و با هم وارد شهر شدند.

یوکابد مادر موسى از آمدن فرزندش آگاه شد، دوید و موسىعلیه‌السلام را در بر کشید و بوسید و بویید.

حضرت موسىعلیه‌السلام برادرش هارون را از نبوت خود آگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماند و در آن جا با بنى اسرائیل دیدار کرد و مقام پیامبرى خود را به آن ها ابلاغ نمود و به آن ها گفت: من از طرف خدا به سوى شما آمده ام تا شما را به پرستش خداوند یکتا دعوت کنم.

آن ها دعوت موسى را پذیرفتند و بسیار شاد شدند.

از جانب خداوند به موسىعلیه‌السلام خطاب شد که همراه هارون نزد فرعون بروید، و او را با نرمى و اخلاق نیک به سوى خدا دعوت کنید، شاید پند گیرد و ایمان آورد.

موسى و هارون عرض کردند: پروردگارا! از این مى ترسیم که او بر ما پیشى گیرد یا طغیان کند.

خداوند فرمود: نترسید من با شما هستم، همه چیز را مى شنوم و مى بینم.(۴۷۱)

موسى و هارون با زحمات بسیار توانستند با شخص فرعون روبرو شوند، آن دو، دعوت خود را در پنج جمله کوتاه اما پرمحتوا و قاطع بیان کردند:

۱ - ما فرستادگان پروردگار توایم.

۲ - بنى اسرائیل را همراه ما بفرست و به آن ها آزار نرسان.

۳ - ما بیهوده و بى دلیل سخن نمى گوییم، بلکه از طرف پروردگارت نشانه (و معجزه اى) براى تو آورده ایم.

۴ - سلام و درود بر آن ها که از راه هدایت پیروى مى کنند.

۵ - به ما وحى شده است که عذاب الهى دامان کسانى را که آیاتش را تکذیب کنند، و سرکشى نمایند خواهد گرفت.

فرعون: اى موسى! پروردگار شما کیست؟

موسى: پروردگار ما کسى است که به هر موجودى آن چه را لازمه آفرینش او بود داده، سپس راهنماییش کرده است.

فرعون: پس تکلیف پیشینیان ما چه خواهد شد که به خدا ایمان نیاوردند؟

موسى: آگاهى مربوط به آن ها نزد پروردگارم در کتابى ثبت است، پروردگار من هرگز گمراه نمى شود و فراموش نمى کند.

همان خدایى که زمین را براى شما محل آسایش قرار داد، و راههایى را در آن پدید آورد، و از آسمان آبى فرستاد که به وسیله آن، انواع گوناگون گیاهان را (از خاک تیره) بر آوردیم....(۴۷۲)

فرعون خیره سر در برابر گفتار منطقى و نرم موسىعلیه‌السلام و هارون نه تنها هیچگونه تمایلى نشان نداد، بلکه به رجال و شخصیت هاى اطراف خود رو کرد و گفت:

( یا اَیها المَلَأُ ما عَمِلتُ مِن الهٍ؛ )

اى جمعیت (درباریان) من معبودى جز خودم براى شما سراغ ندارم.(۴۷۳)

سپس فرعون با کمال غرور و گستاخى به وزیرش هامان گفت: قصر و برجى بسیار بلند، براى من بساز، تا بر بالاى آن روم و خبر از خداى موسى بگیرم، به گمانم موسى از دروغگویان است.

هامان دستور داد در زمین بسیار وسیعى، به ساختن کاخ و برجى بلند مشغول شدند، پنجاه هزار بنّا و معمار مشغول کار گشتند و ده ها هزار کارگر، شبانه روز به کار خود ادامه دادند، و در همه جا سر و صداى آن پیچید. به گفته بعضى، معماران آن را چنان ساختند که از پله هاى مارپیچ آن، مرد اسب سوارى مى توانست بر فراز برج قرار گیرد.

پس از پایان کار ساختمان، فرعون شخصاً بر فراز برج رفت، نگاهى به آسمان کرد، منظره آسمان را همانگونه دید که از روى زمین صاف معمولى مى دید، تیرى به کمان گذاشت و به آسمان پرتاب کرد، تیر بر اثر اصابت به پرنده (یا طبق توطئه قبلى خودش) خون آلود بازگشت، فرعون از فراز برج پایین آمد و به مردم گفت: بروید فکرتان راحت باشد، خداى موسى را کشتم.

فرعون با این گونه تزویر و نیرنگ و نمایش قدرت، به عوام فریبى پرداخت و مدتى با این حرکات بیهوده، مردم را به امور پوچ و توخالى، سرگرم کرد و با این سرگرمى هاى خنده آور، مى خواست مردم را از موسى و خداى موسىعلیه‌السلام غافل و بى خبر سازد و با ایجاد مسائل انحرافى، آن ها را از مسائل اصلى دور نگهدارد، ولى به قدرت الهى برج آسمان خراش او به لرزه افتاد و فرو ریخت و جمعى در میان آن کشته شدند.(۴۷۴)

طبق بعضى از روایات، جبرئیل از سوى خدا به سوى آن برج آمد و با پر خود به آن زد، برج سه قسمت شد و هر قسمتى به جایى سقوط کرد.(۴۷۵)

پیروزى عصاى موسىعلیه‌السلام و ایمان ساحران

موسىعلیه‌السلام در ملاقات با فرعون، نخست با استدلال و منطق، او را به سوى خداى یکتا دعوت کرد و به همه حاضران نشان داد که دعوت او بر اساس استدلال محکم و منطق نیرومند است.(۴۷۶) ولى فرعون، موسىعلیه‌السلام را تهدید به زندان کرد و او را مجنون خواند.(۴۷۷)

اینجا بود که موسىعلیه‌السلام صحنه مبارزه با فرعون را عوض کرد و با تکیه بر قدرت الهى، از طریق معجزه وارد شد و به فرعون گفت: حتى اگر نشانه آشکارى براى رسالتم برایت بیاورم، نمى پذیرى؟

فرعون گفت: اگر راست مى گویى آن را بیاور.

در این هنگام، موسىعلیه‌السلام عصاى خود را به زمین انداخت. ناگاه دیدند که آن عصا به صورت مارى بزرگ آشکار شد. سپس موسىعلیه‌السلام دستش را در گریبان خود فرود برد و بیرون آورد. همه حاضران دیدند که دست او سفید و درخشنده گردید (به گونه اى که نور خیره کننده آن به سوى آسمان کشیده شد.

فرعون به اطرافیان گفت: این (موسى) ساحر آگاه و ماهرى مى باشد!! مى خواهد با سحر خود شما را از سرزمینتان بیرون کند، شما چه نظر مى دهید؟

اطرافیان گفتند: موسى و برادرش (هارون) را مهلت بده و مأمورانى را در تمام شهرها بسیج کن تا به جستجوى ساحران بپردازند و هر ساحر آگاه و زبردستى دیدند نزد تو بیاورند.

فرعون، همین کار را کرد و همه ساحران براى روز معینى جمع آورى شده(۴۷۸) و به مصر آمدند.

از محمد بن اسکندر نقل شده که از میان آن ها هفت هزار ساحر(۴۷۹) را برگزیدند و از میان هفت هزار ساحر، هفتصد ساحر و از هفتصد ساحر هفتاد ساحر را که از همه استادتر و زبردست تر بودند انتخاب نمودند.(۴۸۰)

روز موعود فرا رسید. دهها هزار - بلکه صدها هزار - نفر براى تماشا اجتماع کردند. فرعون و اطرافیان در جایگاه مخصوص قرار گرفتند، در این هنگام ساحران با غرور مخصوصى به موسىعلیه‌السلام گفتند: یا تو آغاز به کار کن و عصا را بیفکن و یا ما آغاز مى کنیم و وسایل خود را مى افکنیم.

موسىعلیه‌السلام با خونسردى مخصوصى پاسخ داد: شما کار خود را آغاز کنید.

ساحران طناب ها و ریسمان ها و عصاهاى خود را به میدان افکندند و با چشم بندى مخصوص، سحر عظیمى را نشان دادند.

صحنه اى که ساحران به وجود آوردند بسیار وسیع و هولناک بود(۴۸۱) و به قدرى به پیروزى خود مغرور بودند که گفتند:

( بَعزَّة فرعونَ اءِنَّا لَنَحنُ الغالِبُونَ؛ ) (۴۸۲)

به عزت فرعون، قطعا ما پیروز هستیم.

وسایلى که ساحران به میدان افکندند به صورت مارهاى بسیار بزرگ و گوناگونى در آمدند و بعضى سوار بر بعضى دیگر مى شدند و خلاصه غوغا و محشرى بر پا شد.(۴۸۳)

ساحران که هم تعدادشان بسیار بود هم در فن چشمبندى و شعبده بازى و استفاده از خواص مرموز فیزیکى و شیمیایى آگاهى زیادى داشتند، با اعمال عجیب خود توانستند همه تماشاچیان را مجذوب و شیفته خود کرده و در آن ها نفوذ کنند.

غریو شادى از فرعونیان برخاست و از هر سو نعره مستانه سر دادند. در این غوغا و هیاهوى عجیب و گسترده، موسىعلیه‌السلام که تک و تنها همراه برادرش هارون بود، ترس خفیفى در دلش به وجود آمد.(۴۸۴) در این هنگام خداوند به موسىعلیه‌السلام وحى کرد:

نترس! قطعا برترى و پیروزى با تو است.

( وَ القِ عَصاکَ یمینِکَ تَلقَف ما صَنَعُوا؛ ) (۴۸۵)

عصایى را که در دست راست دارى بیفکن که تمام آن چه را ساحران ساخته اند مى بلعد.

موسىعلیه‌السلام عصاى خود را افکند. آن عصا به اژدهاى عظیمى تبدیل شد و به جان مارها و اژدهاهاى مصنوعى ساحران افتاد و همه را بلعید. حتى یک عدد از آن ها را به عنوان نمونه باقى نگذاشت.

تماشاچیان آن چنان هولناک و وحشت زده شده بودند که پا به فرار گذاشتند.

جمعیت بسیارى در زیر دست و پاى فرارکنندگان ماندند و کشته شدند. فرعون به گونه اى مرعوب و منکوب شد که اختیار از او سلب شد و اسهال عجیبى گرفت و عقل از سرش پرید.

به این ترتیب موسىعلیه‌السلام پیروز و ساحران در مانده و مغلوب شدند.

ساحران با خود گفتند: قطعا تبدیل عصاى موسى به اژدها، از نوع سحر نیست، اگر سحر مى بود، وسایل ما را نمى بلعید و نابود نمى کرد. رؤساى ساحران که چهار نفر بودند به همراه ۷۲ نفر از ریش سفیدان معروف آن ها به حقانیت موسىعلیه‌السلام پى برده و ایمان آوردند و به دنبال آن ها همه ساحران به خداى موسىعلیه‌السلام معتقد شدند.

فرعون آن ها را تهدید به اعدام همراه شکنجه کرد، ولى ایمان به موسىعلیه‌السلام آن چنان در قلوب آن ها جاى گرفت که از تهدیدهاى فرعون ترسى نداشتند و در راه ایمان خود استوار و محکم باقى ماندند. قرآن در این باره چنین مى گوید:

همه ساحران در برابر خداى موسىعلیه‌السلام به سجده افتادند و گفتند: ما به پروردگار موسى و هارون ایمان آوردیم.

فرعون گفت: آیا قبل از آنکه به شما اجازه دهم ایمان آوردید؟ قطعاً او (موسى) بزرگ شماست که به شما سحر آموخته، به یقین دست و پاى شما را به طور مخالف قطع مى کنم و بر فراز شاخه هاى نخل به دار مى آویزم و خواهید دانست کدام یک از ما مجازاتش دردناکتر و پایدارتر است.

ساحران ایمان آورنده به فرعون گفتند: به خدایى که ما را آفریده، هرگز تو را بر دلایل روشنى که به ما رسیده، مقدّم نخواهیم داشت، هر حکمى مى خواهى صادر کن که تنها میتوانى در زندگى دنیا داورى کنى.

ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا گناهان و آنچه را از سحر بر ما تحمیل کردى ببخشد و خدا بهتر و باقى تر است... هر مجرمى که در محضر پروردگارش حاضر شود، آتش دوزخ براى اوست که نه در آن مى میرد و نه زنده مى شود...(۴۸۶)

شهادت همسر حزقیل و آسیه دو بانوى قهرمان و مقاوم

قابل توجه این که: دستگاه طاغوتى فرعون به قدرى جبار و بى رحم بود، که براى پایدار ماندن خود به صغیر و کبیر و زن و مرد رحم نمى کردند در این راستا نظر شما را به دو ماجراى زیر جلب مى کنیم:

۱ - فرعون در کاخش براى دخترانش آرایشگر مخصوصى داشت که همسر حزقیل ( مؤمن آل فرعون) بود(۴۸۷) که ایمان خود را مخفى مى داشت. روزى او در قصر فرعون مشغول آرایش کردن سر و صورت دختر فرعون بود ناگهان شانه از دستش افتاد و طبق عادت خود گفت:( بسم الله ) (به نام خدا)، دختر فرعون گفت: آیا منظورت از خدا، در این کلمه پدرم فرعون بود؟

آرایشگر: نه، بلکه منظورم پروردگار خودم، پرودگار تو و پروردگار پدرت بود.

دختر فرعون: این مطلب را به پدر خبر خواهم داد.

آرایشگر: برو خبر بده، باکى نیست. او نزد پدر رفت و ماجرا را گزارش داد.

فرعون: آرایشگر و فرزندش را طلبید و به او گفت: پروردگار تو کیست؟

آرایشگر: پروردگار من و تو خداست!

فرعون دستور داد تنورى را که از مس ساخته بودند پر از آتش کردند تا او و فرزندانش را در آن تنور بسوزانند. آرایشگر به فرعون گفت: من یک تقاضا دارم و آن این که استخوان هاى من و فرزندانم را در یک جا جمع کرده و دفن کنید.

فرعون گفت: چون بر گردن ما حق دارى، این کار را انجام مى دهم!

فرعون براى این که زن اعتراف به خدا بودنش کند، فرمان داد نخست فرزندان آرایشگر را یکى یکى در درون تنور انداختند، ولى او همچنان مقاومت کرد و فرعون را خدا نخواند، سپس نوبت به کودک شیرخوارش، که آخرین فرزندش بود رسید، جلادان او را از آغوش مادر کشیدند تا به درون تنور بیفکنند (مادر بسیار مضطرب شد) کودک به زبان آمد و گفت:(اِصبِرى یا اُمَّاه! اءِنَّکِ عَلَى الحَقِّ؛ )

مادرم صبر کن که تو بر حق هستى.

آنگاه او و کودکش را در میان تنور انداخته، سوزاندند.

رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پس از نقل این حادثه جگرسوز فرمود: در شب معراج در آسمان بوى بسیار خوشى به مشامم رسید، از جبرئیل پرسیدم: این بوى خوش از چیست؟

جبرئیل گفت: این بوى خوش (از خاکستر) آرایشگر دختران فرعون است که به شهادت رسید.(۴۸۸)

۲ - آسیه همسر فرعون از بانوان محترم بنى اسرائیل بود و به طور مخفى خداى حقیقى را مى پرستید. فرعون نزد او آمد و ماجراى شهادت آرایشگر و فرزندانش را به او خبر داد.

آسیه: واى بر تو اى فرعون! چه چیز باعث شده که این گونه بر خداوند متعال جرأت یابى و گستاخى کنى؟

فرعون: گویا تو نیز مانند آن آرایشگر دیوانه شده اى؟!

آسیه: دیوانه نشده ام، بلکه ایمان دارم به خداوند متعال، پروردگار خودم و پروردگار تو و پروردگار جهانیان.

فرعون مادر آسیه را طلبید و به او گفت: دخترت دیوانه شده، سوگند یاد کرده ام اگر به خداى موسى کافر نگردد او را با آتش بسوزانم.

مادر آسیه در خلوت با آسیه صحبت کرد: که خود را به کشتن نده و با شوهرت توافق کن... ولى آسیه، سخن بیهوده مادر را گوش نکرد و گفت: هرگز به خداوند متعال، کافر نخواهم شد.

فرعون فرمان داد دست ها و پاهاى آسیه را به چهارمیخى که در زمین نصب کرده بودند بستند.(۴۸۹) و او را در برابر تابش سوزان خورشید نهادند، و سنگ بسیار بزرگى را روى سینه اش گذاشتند. او نیمه نیمه نفس مى کشید و در زیر شکنجه بسیار سختى قرار داشت.

موسىعلیه‌السلام از کنار او عبور کرد، او با حرکات انگشتانش از موسىعلیه‌السلام استمداد نمود، موسىعلیه‌السلام براى او دعا کرد و به برکت دعاى موسىعلیه‌السلام او دیگر احساس درد نکرد و به خدا متوجه شد و عرض کرد: خدایا! خانه اى در بهشت براى من فراهم ساز.

خداوند همان دم روح او را به بهشت برد، او از غذاها و نوشیدنى هاى بهشت مى خورد و مى نوشید، خداوند به او وحى کرد: سرت را بلند کن، او سرش را بلند کرد و خانه خود را در بهشت که از مروارید ساخته شده بود، مشاهده کرد و از خوشحالى خندید. فرعون به حاضران گفت: دیوانگى این زن را ببینید در زیر فشار چنین شکنجه سختى مى خندد!!

به این ترتیب این بانوى مقاوم و مهربان، که حق بسیارى بر موسىعلیه‌السلام داشت و او را در موارد گوناگونى از گزند دشمن نجات داده بود، به شهادت رسید.(۴۹۰)

نمونه اى از قلدرى و خونخوارى فرعون

عده اى از قوم فرعون که از دوستان او بودند به او گزارش دادند که حزقیل مردم را بر ضد تو دعوت مى کند و از طرفداران موسىعلیه‌السلام است.

فرعون گفت: او پسر عمو و ولیعهد من است، من تحقیق مى کنم اگر شما راست گفته باشید، او سزاوار سخت ترین عذاب است، زیرا کفران نعمت مرا کرده است و اگر دروغ گفته اید، شما سزاوار سخت ترین عذاب مى باشید، زیرا جرأت کرده اید تا مرا بر ضد پسر عمویم تحریک کنید.

حزقیل در حقیقت از طرفداران موسىعلیه‌السلام بود و چنان که گفتیم در ظاهر تقیه مى کرد، فرعون حزقیل را احضار کرد و گزارش دهندگان نیز احضار شدند، جلسه محاکمه برگزار شد، گزارش دهندگان گواهى خود را در مورد مخالفت حزقیل با فرعون، ابراز نمودند.

حزقیل به فرعون گفت: اى پادشاه! آیا تاکنون هرگز دروغى از من شنیده اى؟

فرعون گفت: نه.

حزقیل گفت: از این گزارش دهندگان بپرس پروردگار و رزاق و برطرف کننده بلا از آن ها کیست؟

فرعون از آن ها پرسید: پروردگار شما، خالق شما، رزق دهنده شما و برطرف کننده بلا از شما کیست؟

همه در پاسخ گفتند: فرعون است.

حزقیل گفت: همه حاضران گواهى دهند که پروردگار خالق و رازق و برطرف کننده بلا از آن ها همان پروردگار و رازق من و برطرف کننده بلا از من است.

(منظور حزقیل خداى حقیقى بود، ولى در ظاهر همه خیال کردند منظور او فرعون است.)

به این ترتیب چنین وانمود شد که آن ها به دروغ نسبت ضدیت حزقیل با فرعون را گزارش داده اند.

فرعون بر گزارش دهندگان غضب کرد (که چرا شما با این تهمت خود مى خواستید بین من و پسر عمو و بازویم حزقیل، جدایى بیفکنید) و حکم اعدام همه را صادر نمود، همه آن ها را چهار میخ نقش بر زمین نمودند، و گوشت هاى آن ها را با شانه هاى آهنین، از بدنشان جدا نموده و اینگونه آن ها را کشتند.(۴۹۱)

گرفتارى فرعونیان به نُه بلا و غرور آن ها

پس از ماجراى پیروزى موسىعلیه‌السلام بر ساحران، گروه هاى بسیارى از بنى اسرائیل و... به موسىعلیه‌السلام ایمان آوردند. موسىعلیه‌السلام طرفداران بسیارى پیدا کرد و از آن پس بین بنى اسرائیل (پیروان موسى) و قبطیان (فرعونیان) همواره درگیرى و کشمکش بود، فرعونیان همواره به ظلم و آزار بنى اسرائیل مى پرداختند، و موسىعلیه‌السلام همواره پیروان خود را به صبر و مقاومت دعوت مى کرد، و امدادهاى غیبى الهى را به یاد آن ها مى آورد، و به آن ها مژده مى داد که به زودى وارث زمین مى شوند و دشمنان دستخوش بلاهاى گوناگون و سخت خواهند گردید.(۴۹۲)

بلاهاى گوناگونى که پیاپى (در فاصله سال به سال، یا ماه به ماه) بر فرعونیان وارد شد عبارت از بلاهاى نُه گانه زیر بود.

۱ - عصاى موسى ۲ - ید بیضاء ۳ - قحطى و خشکسالى ۴ - کمبود میوه ۵ - طوفان ۶ - ملخ ۷ - آفت هاى گیاهى (مانند کنه، شپش و مورچه هاى ریز) ۸ - افزایش قورباغه ۹ - خون شدن آب رود نیل، یا ابتلاى عموم مردم به خون دماغ.(۴۹۳)

ولى فرعون و طرفداران مغرور و خیره سر او، با این که بر اثر این بلاها، تلفات و خسارات زیاد دیدند، در عین حال عبرت نگرفتند و به لجاجت و عناد خود افزودند، و آن نشانه ها را سحر خواندند و با صراحت به موسىعلیه‌السلام گفتند: هر زمان نشانه (و معجزه)اى براى ما بیاورى، که سحرمان کنى، ما به تو ایمان نمى آوریم.(۴۹۴)

در این جا به عنوان نمونه، نظر شما را به گوشه اى از بلاى خون (یکى از بلاهاى نُه گانه) جلب مى کنیم:

فرعونیان دیدند آب رود نیل به خون مبدل شد که نه براى آشامیدن قابل استفاده بود و نه براى کشاورزى. این آب به طور معجزه آسایى فقط براى فرعونیان چنین بود، ولى براى موسى و پیروانش آب سالم و گوارا بود.

روزى یکى از قبطیان از شدت تشنگى نزد یکى از سبطى ها (پیروان موسى) آمد و گفت: من از دوستان و خویشان توأم، امروز از روى نیاز به تو رو آورده ام، موسىعلیه‌السلام جادویى کرده و آب نیل را به خون تبدیل نموده است، ولى آن آب براى سبطى ها صاف و گوارا است. من یار دیرین تو هستم، این کاسه را بگیر و پر از آب کن و به من بده، بلکه به طفیل تو، آب صاف بیاشامم و از خطر تشنگى نجات یابم.

سبطى جواب مثبت به او داد. کاسه را گرفت و از آب رود نیل پر کرد و نیمى از آب آن را خود نوشید، و نیم دیگر را به قبطى داد و گفت: این آب صاف است، آن را بیاشام، ولى همان لحظه، آب آن کاسه به خون مبدل شد، قبطى خشمگین شد. ساعتى بعد که خشمش فرو نشست، به سبطى گفت: چاره چیست؟ چگونه از این بدبختى نجات یابم؟

سبطى گفت: از پیروى فرعون خارج شو، و در صف پیرامون موسى در آى.

قبطى گفت: من لیاقت آن را ندارم، تو برایم دعا کن تا به این توفیق دست یابم.

سبطى براى او بسیار دعا کرد، سرانجام دعایش مستجاب شد، و قبطى به موسىعلیه‌السلام ایمان آورد، آنگاه آب براى او صاف و گوارا گردید، از آن آب آشامید و گفت: چون من شربتى از عطایاى خداوند خریدار انسان ها نوشیدم، دیگر تا قیامت، تشنه نخواهم شد! چشمه معنویت از طرف خداى چشمه آفرین در درونم جوشید، در این صورت آب مادى نزدم خوار گشت.

شربتى خوردم ز الله اشترى           تا به محشر تشنگى ناید مرا

آن که جوى و چشمه ها را آب داد           چشمه اى اندر درون من گشاد

این جگر که بود گرم و آبخور         گشت پیش همت او آب، خوار(۴۹۵)

غرق شدن فرعونیان و نجات موسویان

هر بار که بلا مى آمد، فرعونیان دست به دامن موسىعلیه‌السلام مى شدند، تا از خدا بخواهد بلا بر طرف گردد و قول مى دادند که در صورت رفع بلا، ایمان بیاورند، چندین بار بر اثر دعاى موسىعلیه‌السلام ، بلا بر طرف شد، ولى آن ها پیمان شکنى کردند و به کفر خود ادامه دادند، سرانجام بلاى عمومى غرق شدن فرعونیان در دریا و نجات بنى اسرائیل پیش آمد.(۴۹۶)

موسىعلیه‌السلام و پیروانش از ظلم و فرعونیان به ستوه آمده بودند، و همچنان در فشار و سختى به سر مى بردند، سرانجام موسىعلیه‌السلام تصمیم گرفت که با پیروانش، به سوى فلسطین (بیت المقدس) هجرت نمایند.

خداوند به موسىعلیه‌السلام وحى کرد: پیروان خود را شبانه از مصر خارج کن.

موسىعلیه‌السلام و پیروانش، شبانه از مصر به سوى فلسطین حرکت کردند، در مسیر راه به دریاى سرخ رسیدند، و از آن جا نتوانستند عبور کنند. سپاه تا بن دندان مسلح و بى کران فرعون همچنان به پیش مى آمد، شیون و غوغاى بنى اسرائیل به آسمان رفت و نزدیک بود از شدت ترس، جانشان از کالبدشان پرواز کند.

در آن میان یوشع بن نون (وصى موسى) فریاد مى زد: اى موسى! تدبیرت چه شد؟ مگر طوفان حوادث را نمى نگرى، اینک پیش روى ما و پشت سرمان سپاه دشمن است، و چاره و راه فرارى نداریم.

شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین حائل         کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

در این بحران شدید، خداوند با لطف خاص خود به موسىعلیه‌السلام وحى کرد: عصاى خود را به دریا بزن(۴۹۷) و نیز فرمود:

( فَاضرِب لَهُم طَریقاً فِى البَحرِ یبَساً لا تَخافُ دَرَکاً و لا تَخفى؛ )

براى بنى اسرائیل راهى خشک در دریا بگشا که از تعقیب (فرعونیان) خواهى ترسید و نه از غرق شدن در دریا.(۴۹۸)

موسىعلیه‌السلام به فرمان خدا عصاى خود را به دریا زد. آب دریا شکافته شد و زمین درون دریا آشکار گشت، موسى و بنى اسرائیل از همان راه حرکت نموده و از طرف دیگر به سلامت خارج شدند.

فرعون و سپاهیانش فرا رسیدند و از همان راهى که در میان دریا پیدا شده بود، بنى اسرائیل را تعقیب کردند، غرور آن چنان بر فرعون چیره شده بود که به سپاه خود رو کرد و گفت: تماشا کنید چگونه به فرمان من دریا شکافته شد و راه داد تا بردگان فرارى خود (بنى اسرائیل) را تعقیب کنم.

وقتى که تا آخرین نفر از لشگر فرعون وارد راه باز شده دریا شدند، ناگهان به فرمان خدا آبها از هر سو به هم پیوستند و همه فرعونیان را به کام مرگ فرو بردند.(۴۹۹)

در همان لحظه طوفانى که فرعون خود را در خطر شدید مرگ مى دید، غرورهایش فرو ریخت و درک کرد که همه عمرش پوچ بوده و اشتباه کرده است با چشمى گریان به خداى جهان متوجه شد و گفت:

( آمَنتُ اَنَّهُ لا اءِلهَ اءِلَّا الَّذى آمَنَت بِهِ بَنُوا اسرائیلَ وَ اَنَا مِنَ المُسلِمینَ؛ )

ایمان آوردم که هیچ معبودى جز معبودى که بنى اسرائیل به او ایمان آورده اند وجود ندارد، و من از تسلیم شدگان هستم.(۵۰۰)

ولى دیگر وقت و فرصت گذشته بود، و لحظه اى براى توبه نمانده بود، امواج سهمگین دریا، فرعون را غرق کرد و سپس کالبد بى جان او را به بیرون دریا پرتاب نمود تا مایه عبرت براى آیندگان گردد.(۵۰۱)

روایت شده: هنگامى که فرعون در لحظه مرگ گفت: به خداى موسى ایمان آوردم. جبرئیل مشتى خاک بر دهان او زد و گفت:

اى خاک بر دهانت! تا در ناز و نعمت بودى، دم از خدایى زدى، و مکرر با موسى مخالفت کردى و پیمان شکنى نمودى و به بنى اسرائیل ستم کردى و آن ها رنج دادى، اینک که در بن بست قرار گرفته اى، همان دروغهاى قبل را تکرار مى کنى؟!(۵۰۲)

از آن سوى دریا، بنى اسرائیل همراه موسىعلیه‌السلام و هارونعلیه‌السلام به حرکت خود به سوى بیت المقدس ادامه دادند، و براى همیشه از دست فرعون و فرعونیان نجات یافتند و فصل جدیدى در زندگى آن ها پدیدار شد.

تمایل بنى اسرائیل به بت پرستى و سرزنش موسى از آن ها

با واژگونى رژیم طاغوتى فرعون، گرفتارى هاى داخلى سنگینى براى موسىعلیه‌السلام پدیدار شد، از جمله این که: بنى اسرائیل که تازه از دریا به ساحل رسیده بودند و به سوى فلسطین حرکت مى کردند، در مسیر راه، قومى را دیدند که با خضوع خاصى اطراف بت هاى خود را گرفته و آن ها را مى پرستند.

افراد جاهل و بى خرد از بنى اسرائیل، تحت تأثیر آن منظره بت پرستى قرار گرفته و به موسى گفتند: براى ما نیز معبودى قرار بده، همانگونه که آن ها (بت پرستان) معبودانى دارند.

(موسىعلیه‌السلام که چهل سال فرعونیان را به سوى توحید دعوت کرده و از بت پرستى و شخص پرستى بر حذر داشته بود، اکنون در برابر جاهلانى قرار گرفته بود که تقاضاى بت پرستى مى کردند، به راستى این پیشنهاد احمقانه چقدر دل موسىعلیه‌السلام را آزرد و اعصابش را خُرد کرد.)

موسى به سرزنش آن ها پرداخت و فرمود:

شما جمعیتى جاهل و نادان هستید - این بت پرستان را بنگرید، سرانجام کارشان هلاکت است، و آنچه انجام مى دهند، باطل و بیهوده مى باشد - آیا جز خداى یکتا معبودى براى شما بطلبم، خدایى که شما را از مردم عصرتان برترى داد و از ظلم و ستم فرعون و فرعونیان رهایى بخشید.

اینک مراقب گفتار و کردارتان باشید که در آزمایشى بزرگ قرار گرفته اید.(۵۰۳)

روزى یکى از یهودیان از روى شماتت به یکى از مسلمانان گفت: شما هنوز پیامبرتان را به خاک نسپرده بودید بین خود اختلاف نمودید. حضرت علىعلیه‌السلام به او فرمود:

ما درباره دستورهاى پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم اختلاف نموده ایم، نه درباره اصل نبوتش (تا چه رسد به یکتایى خدا) ولى شما هنوز پایتان از آب دریا خشک نشده بود، به پیامبرتان پیشنهاد بت پرستى کردید و پیامبرتان موسىعلیه‌السلام ، شما را سرزنش کرد و فرمود: شما قومى جاهل و نادان هستید.(۵۰۴)

رفتن موسى به کوه طور براى گرفتن الواح تورات

موسىعلیه‌السلام تا آن عصر، پیرو آیین ابراهیمعلیه‌السلام بود، و همان را براى بنى اسرائیل تبلیغ مى کرد.

قوم موسىعلیه‌السلام در انتظار برنامه هاى جدید و کتاب آسمانى جدید موسىعلیه‌السلام بودند، تا به آن عمل کنند.

موسىعلیه‌السلام به آنها فرمود:: برادرم هارون را در میان شما مى گذارم و براى سى روز از میان شما غیبت مى کنم، و به کوه طور مى روم تا احکام شریعت و (الواح تورات) را براى شما بیاورم.

از سوى دیگر جمعى از بنى اسرائیل با اصرار و تأکید از موسىعلیه‌السلام خواستند که خدا را مشاهده کنند، و اگر او را مشاهده نکنند هرگز ایمان نخواهند آورد، موسىعلیه‌السلام هرچه آن ها را نصیحت کرد، فایده نداشت، سرانجام موسىعلیه‌السلام از میان آن ها هفتاد نفر را برگزید و همراه خود به میعادگاه پروردگار (کوه طور) برد، موسىعلیه‌السلام در کوه طور تقاضاى بنى اسرائیل را چنین به خدا عرض کرد:

( رَبّ اَرِنى انظُر اِلَیکَ؛ )

پروردگارا! خودت را به من نشان بده تا تو را ببینم.

خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى دید، ولى به کوه بنگر اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى دید.

ناگاه موسىعلیه‌السلام دید تجلى خداوند باعث شد که کوه نابود شود، و همسان زمین گردد، موسىعلیه‌السلام از مشاهده این صحنه هول انگیز، چنان وحشت زده شد که مدهوش بر روى زمین افتاد. وقتى که به هوش آمد، عرض کرد: پروردگارا! تو منزه هستى، من به سوى تو باز مى گردم، و توبه مى کنم، و من از نخستین مؤمنان هستم.(۵۰۵)

و در آیه ۱۵۵ سوره اعراف چنین آمده:

موسى از قوم خود، هفتاد تن از مردان را براى میعادگاه ما برگزید وقتى که آنها را به کوه طور برد و زمین لرزه آن ها را فرا گرفت و همه آن ها هلاک شدند.

این همان تجلى قدرت خدا بر کوه بود، چرا که قوم موسىعلیه‌السلام از موسىعلیه‌السلام خواسته بودند از خدا بخواهد که خود را نشان دهد، با این که خداوند دیدنى نیست، تجلى خدا بر کوه طور و هلاکت هفتاد نفر از قوم موسىعلیه‌السلام و مدهوش شدن خود موسىعلیه‌السلام ، هم از معجزات آن ها بود که چرا چنین تقاضایى کرده اند و هم نشان دادن قدرت الهى بود، تا آن ها با دیدن جلوه هاى قدرت الهى، با چشم باطن خدا را بنگرند.

موسىعلیه‌السلام وقتى که به هوش آمد و هلاکت نمایندگان بنى اسرائیل را دید، عرض کرد: پروردگارا! اگر تو مى خواستى مى توانستى آن ها و مرا پیش از این هلاک کنى (یعنى من چگونه پاسخ قوم را بگویم که بر نمایندگان آن ها چنین گذشت) آیا ما را به خاطر کار سفیهان از ما هلاک مى کنى(۵۰۶)

سپس با تضرع و زارى گفت: پروردگارا! مى دانیم که این آزمایش تو بود که هر که را بخواهى (و سزاوار بدانى) با آن گمراه مى کنى و هر کس را بخواهى (و شایسته بینى) هدایت مى نمایى.

بار الها! تو ولىّ و سرپرست ما هستى، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده، تو بهترین آمرزندگان هستى.(۵۰۷)

سرانجام هلاک شدگان زنده شدند و به همراه موسىعلیه‌السلام به سوى بنى اسرائیل بازگشتند و آن چه را دیده بودند براى آن ها بازگو کردند.

موسىعلیه‌السلام در همین سفر الواح تورات را از خداوند گرفت.

خداوند در کوه طور به موسىعلیه‌السلام فرمود: اى موسى! من تو را با رسالت هاى خویش و سخن گفتنم (با تو) بر مردم بر گزیدم، پس آن چه را به تو داده ام محکم بگیر و از شکرگزاران باش.

و براى مردم در الواح (تورات) از هر موضوعى اندرى نوشتیم، و از هر چیز بیانى کردیم، پس آن را با جدیت بگیر، و به قوم خود بگو به نیکوترین آن ها عمل کنند و آن ها که به مخالفت بر مى خیزند کیفرشان دوزخ است و به زودى خانه فاسقان را به شما نشان خواهیم داد.(۵۰۸)

به این ترتیب موسىعلیه‌السلام در میعادگاه طور، شرایع و قوانین آیین خود را به صورت صفحه هایى از تورات، از درگاه الهى گرفت و به سوى قوم بازگشت تا آن ها را در پرتو این کتاب آسمانى و قانون اساسى، هدایت کند و به سوى تکامل برساند.

آشوب سامرى منافق در غیاب موسىعلیه‌السلام

گفتیم حضرت موسىعلیه‌السلام اکنون که از دست فرعونیان نجات یافته، مى خواهد براى ملت بنى اسرائیل، حکومت تشکیل دهد و هر حکومتى نیاز به قانون دارد. او با گروهى از برجستگان بنى اسرائیل به کوه طور رفت، تا الواح تورات را از درگاه خدا بگیرد، تا همان کتاب آسمانى، قانون اساسى مردم گردد.

نخست طبق وعده خدا، به بنى اسرائیل فرمود: من سى روز از میان شما غایب هستم، جانشین من برادرم هارون است. در پرتو راهنمایى او به زندگى ادامه دهید تا من باز گردم.

موسىعلیه‌السلام به کوه طور رفت و به مناجات و عبادت پرداخت سى شبانه روز به پایان رسید، خداوند ده روز دیگر را به آن افزود و مجموع آن چهل روز گردید.

از آن جا که در آغاز هر انقلابى، حوادثى انحرافى رخ مى دهد، و خود انقلاب کرده ها، گاهى حزب و گروه خاصى را به دور خود جمع مى کنند، قوم موسىعلیه‌السلام نیز از این انحراف مصون نماندند. موسى بن ظفر که بعداً به نام سامرى معروف شد، از بنى اسرائیل بود (او همان کسى است که در ماجراى درگیرى او با قبطى، موسى به کمک او شتافت و قبطى را کشت) سامر با این که سابقه انقلابى داشت، و از یاران موسىعلیه‌السلام بود، پس از پیروزى موسىعلیه‌السلام جزء منافقین گردید، و در غیاب موسىعلیه‌السلام ، و از زمینه اى که در میان بنى اسرائیل وجود داشت سوءاستفاده کرده و از طلاهاى فرعونیان، که جمع شده بود، با زیرکى خاصى مجسمه گوساله اى درست کرد، و مردم را به پرستش آن دعوت نمود.

بر اثر وزد باد از سوراخ هاى بدن این مجسمه صدایى همچون صداى گوساله بیرون آمد و به این ترتیب اکثریت قاطع جاهلان بنى اسرائیل، از راه توحید خارج شده و گوساله پرست شدند.

هارون هر چه قوم را نصیحت کرد، و آن ها را در گوساله پرستى برحذر داشت، به سخنش اعتنا نکردند، حتى با جوسازى ها و هیاهوى خود نزدیک بود او را بکشند.

برخورد شدید موسىعلیه‌السلام با آشوب موسى

خداوند ماجراى گمراهى قوم توسط سامرى را به موسىعلیه‌السلام وحى کرد، موسىعلیه‌السلام با ناراحتى و خشم از کوه طور به سوى قوم خود بازگشت و آن ها را در زیر رگبار سرزنش خود قرار داد.(۵۰۹)

موسىعلیه‌السلام از شدت خشم و ناراحتى، الواح تورات را بر زمین زد و شکست، بنى اسرائیل، به پیش آمده و گفتند: ما در این کار تقصیرى نداریم، بلکه سامرى این کار را کرد.

موسىعلیه‌السلام به برادرش هارون متوجه شد و از شدت خشم، سر و ریش او را گرفت و گفت: چرا وقتى که دیدى آن ها گمراه شدند، از من پیروى نکردى؟ آیا از من نافرمانى نمودى؟

هارون: اى فرزند مادرم! ریش و سرم را مگیر، من ترسیدم بگویى تو میان بنى اسرائیل تفرقه انداختى، و سفارش مرا به کار نبستى.

موسىعلیه‌السلام متوجه سامرى شد و او را محکوم و سرزنش کرد و سپس فرمود: برو که بهره تو در زندگى دنیا این است که هر کس به تو نزدیک شود، خواهى گفت: که با من تماس نگیرد.(۵۱۰)

آرى، سامرى که منافقى خودخواه ولى با هوش بود، از نقاط ضعف، بنى اسرائیل سوء استفاده کرد و فتنه عظیمى به پا نمود، سرانجام موسىعلیه‌السلام او را آن چنان مجازت کرد که از کشتن بدتر بود یعنى او را از جامعه طرد کرد و مردم او را به عنوان یک مرد نجس و آلوده مى دانستند و با او تماس نمى گرفتند.

روایت شده: سامرى به بیمارى مرموز و واگیردار لامساس گرفتار شد. هر کس با او تماس مى گرفت به آن بیمارى مبتلا شده و بدنش آن چنان مى سوخت که گویى در میدان آتش افتاده است.

او سر به بیابان ها نهاد و همچنان گرفتار بیمارى و نفرت جامعه بود تا به هلاکت رسید.(۵۱۱)

گر چه سامرى، ضربه شدیدى بر وحدت و انسجام بنى اسرائیل وارد ساخت، ولى موسىعلیه‌السلام به زودى به فریاد آنها رسید، و با مقاومت و شدت عمل و برنامه هاى انقلابى غائله سامرى را به زباله دان تاریخ سپرد، و فریب خوردگان را بازسازى نمود و براى چندمین بار، بنى اسرائیل را از انحراف و سقوط نجات داد، آن ها از کرده خود پشیمان شده و توبه کردند، و به فرمان موسىعلیه‌السلام مجسمه گوساله را خرد کرده و ریزه هاى آن را به رود نیل ریختند.(۵۱۲)

قرار گرفتن کوه بر بالاى سر بنى اسرائیل، و رفع آن به برکت توبه

هنگامى که موسىعلیه‌السلام از کوه طور بازگشت، تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه کرد و فرمود: کتاب آسمانى آورده ام که حاوى دستورهاى دینى و حلال و حرام خداست، دستورهایى که خداوند آن را برنامه کار شما قرار داده است. آن را بگیرید و به احکام آن عمل کنید.

یهود به بهانه این که موسىعلیه‌السلام تکالیف دشوارى براى آنان آورده بناى نافرمانى و سرکشى گذاشتند، خداوند فرشتگانى را مأمور کرد تا قطعه عظیمى از کوه طور را بالاى سر آن ها قرار دهند. فرشتگان چنین کردند. یهودیان وحشت زده شدند.

موسىعلیه‌السلام در این هنگام به آن ها چنین اعلام کرد: چنان چه پیمان ببندید و به دستورهاى خدا عمل کنید و از تمرّد و سرکشى توبه نمایید، این عذاب و کیفر از شما برداشته و برطرف مى شود وگرنه همه به هلاکت مى رسید.

آن ها تسلیم شدند و براى خدا سجده نمودند و تورات را پذیرفتند و در حالى که هر لحظه انتظار سقوط کوه بر سر آن ها مى رفت، به برکت توبه، آن عذاب از سر آن ها برطرف گردید.(۵۱۳)

سرپیچى قارون از دستور موسىعلیه‌السلام

موسىعلیه‌السلام پس از نجات از شر فرعون و فرعونیان و سپس سامرى، به شر دیگرى در رابطه با قارون دچار شد.

قارون بن یصهُر بن قاهث پسر عمو یا پسرخاله حضرت موسىعلیه‌السلام بود(۵۱۴) و از علم و حکمت بهره وافر داشت، به طورى که جمعیت بنى اسرائیل به دو بخش تقسیم مى شد، موسىعلیه‌السلام عهده دار قضاوت در یک بخش بود، و قارون دادستان بخش دیگر.

قارون، داراى ثروت کلانى شد که تنها کلیدهاى خزانه هاى ثروت او را شصت قاطر (و به نقلى چهل قاطر) حمل مى کردند.

قرآن در این مورد مى گوید:

( وَ آتَینا مِنَ الکُنوزِ ما اءنّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بالعُصبَةِ اُولِى القُوَّةِ؛ )

ما آن قدر گنجها به او داده بودیم که حمل کلیدهاى آن، براى یک گروه زورمند، مشکل و زحمت بود.(۵۱۵)

تا این زمان، بین او و موسىعلیه‌السلام دشمنى و جار و جنجال نبود، وقتى که فرمان گرفتن زکات، از طرف خداوند بر موسىعلیه‌السلام صادر شد، موسىعلیه‌السلام نزد قارون رفت و از او مطالبه زکات نمود، آن هم زکات اندک یعنى از هر هزار دینار، یک دینار و از هزار درهم، یک درهم، و از هر هزار نوع کالا، یک نوع.

قارون در آغاز این دستور، سرپیچى نکرد ولى به خانه اش آمد و به حسابرسى پرداخت، متوجه شد زکات مالش بسیار مى شود. حرص و دنیاپرستى باعث گردید که براى حفظ مال خود، به یک آشوب ناجوانمردانه دست بزند.

خنثى شدن تصمیم ناجوانمردانه قارون

قارون، بنى اسرائیل را جمع کرد و براى آن ها سخنرانى نمود. در آن سخنرانى گفت:

اى بنى اسرائیل موسىعلیه‌السلام شما را به هر چیزى دستور داد، از او اطاعت کردید، ولى اینک مى خواهد (به عنوان زکات) اموال و ثروت شما را از دستتان خارج سازد.

جمعیتى از بنى اسرائیل فریب این سخنرانى را خوردند و گفتند: اى قارون! تو سرور و بزرگ ما هستى، ما مطیع تو هستیم. هرگونه تو دستور دهى، اطاعت مى کنیم.

قارون گفت: به شما دستور مى دهم فلان زن بى عفت را به اینجا بیاورید و با او قرار بگذارید تا او (در مقابل گرفتن فلان مبلغ رشوه) در انظار مردم بگوید: موسى با من زنا کرد.

آن ها نزد آن زن رفتند و قراردادى در این مورد با او بستند، و آن زن قبول کرد تا روزى قارون بنى اسرائیل را در یکجا جمع کرد، و سپس نزد موسىعلیه‌السلام آمد و گفت: اى موسى! قوم تو براى استماع سخنرانى و و موعظه شما، اجتماع کرده اند.

موسىعلیه‌السلام نزد قوم خود آمد، و شروع به سخن کرد، تا به این جا رسید، گفت: اى بنى اسرائیل! کسى که دزدى کند، دستش را جدا مى کنیم، کسى که نسبت زنا (از روى دروغ) به کسى بدهد، هشتاد شلاق به او مى زنیم، و اگر کسى زنا کند ولى همسر نداشته باشد، صد تازیانه به او مى زنیم، ولى اگر همسر داشته باشد، او را سنگسار مى کنیم تا جان بدهد.

ناگهان قارون در میان جمعیت فریاد زد:( وَ اءنْ کُنتَ اَنتَ؛ ) اگر چه زناکار خودت باشى؟

موسى گفت:( وَ اءنْ کُنتُ اَنا؛ ) اگر چه خودم باشم.

قارون گفت: بنى اسرائیل مى گویند تو با فلان زن روسپى زنا کرده اى.

موسىعلیه‌السلام گفت: آن زن را به اینجا بیاورید، اگر گفت با من زنا کرده، سخن او را بگیرید و مرا سنگسار کنید.

عده اى رفتند و آن زن را آوردند، موسىعلیه‌السلام به او رو کرد و گفت: اى زن، آیا من با تو زنا کرده ام؟! آن گونه که این قوم مى گویند؟

زن گفت: نه، آن ها دروغ مى گویند، آن ها با من قرارداد بستند که این نسبت دروغ را به تو بدهم.

موسىعلیه‌السلام به خاک افتاد و سجده شکر به جا آورد که خداوند آبرویش را حفظ نمود. در این جا بود که مجازات قارون زشت سیرت، از طرف خدا صادر شد.

خداوند بر قارون و آن جمعیت، غضب کرد و به موسىعلیه‌السلام فرمود: به زمین فرمان بده تا قارون و خانه اش را در کام خود فرو برد.

موسىعلیه‌السلام به زمین گفت: آنها را بگیر. زمین آن ها را تا ساق پایشان گرفت، بار دیگر موسى گفت: اى زمین آن ها را بگیر. زمین آن ها را تا زانوانشان گرفت، بار دیگر موسىعلیه‌السلام گفت: اى زمین آن ها را بگیر زمین آن ها را تا گردنهایشان گرفت، آن ها ناله و گریه مى کردند و به موسى التماس مى نمودند که به آن ها رحم کند، موسى براى آخرین بار گفت: اى زمین آن ها را بگیر. زمین همه آن ها را در کام خود فرو برد.

خداوند به موسىعلیه‌السلام وحى کرد: به التماس آن ها توجه و ترحم نکردى، ولى اگر به من استغاثه مى کردند، من جواب مثبت به آن ها مى دادم.(۵۱۶)

توهین قارون به موسىعلیه‌السلام و نفرین موسىعلیه‌السلام

طبق بعضى از روایات، هنگامى که بنى اسرائیل در مسیر خود به بیت المقدس، چهل سال در بیابان تیه، ماندند، براى نجات خود از سرگردانى، همواره به قرائت تورات و دعا و گریه اشتغال داشتند. قارون بسیار خوش صدا بود و تورات و دعاها را با صداى شیواى خود مى خواند، و بر اثر آگاهى به علم کیمیاگرى، ثروت کلانى به دست آورد. وقتى که ماندگار شدن بنى اسرائیل به طول انجامید، قارون از آن ها کناره گرفت و در مجالس مناجات و دعاى آن ها شرکت نمى کرد. روزى موسىعلیه‌السلام نزد او رفت و به او هشدار داد که: اگر از جمعیت ما کناره بگیرى در مجالس ما شرکت نکنى، مشمول عذاب الهى خواهى شد.

قارون بر اثر خودخواهى گفتار موسىعلیه‌السلام را به باد استهزاء گرفت، موسىعلیه‌السلام با غم و اندوه از نزد او خارج شد، و در کنار قصر او نشست، قارون به خدمتکارانش دستور داد که خاکسترى را با آب تر کنند و به سر و صورت موسىعلیه‌السلام بریزند، آن ها این اهانت را به آن حضرت نمودند، موسىعلیه‌السلام بسیار ناراحت و دل شکسته شد و در مورد قارون نفرین کرد، خداوند آسمان ها و زمین را مطیع موسىعلیه‌السلام قرار داد، موسىعلیه‌السلام به زمین فرمان داد: قارون و کاخ قارون را در کام خود فرو ببر.

زمین، قارون و کاخش را در کام خود فرو برد....(۵۱۷)

حسرتى که تبدیل به تنفر شد

قارون با ثروت هاى کلان و اسکورتهاى مجلل و مرکبهاى راهوار از خانه بیرون مى آمد(۵۱۸) و بر اثر جنون نمایش ثروت، ثروت خود را به رخ مردم مى کشید.

حتى بعضى نوشته اند: قارون با یک جمعیت چهل هزار نفرى، در میان بنى اسرائیل رژه رفت، در حالى که چهار هزار نفر بر اسب هاى گران قیمت، با پوشش هاى سرخ سوار بودند و نیز کنیزان سپیدرو با خود آورد که بر زین هاى طلایى که بر استرهاى سفید رنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهایشان سرخ بود و همه غرق در زینت آلات طلا جلوه مى کردند، و مطابق گفته بعضى، تعداد آن ها هفتاد هزار نفر بود.

اکثریت دنیاپرست که عقلشان در چشمشان بود، وقتى آن صحنه پرزرق وبرق را دیدند، با حسرت عمیق، آه سوزان از دل برمى کشیدند و چنین آرزو مى کردند که اى کاش به جاى قارون بودند، و حتى یک روز و یک ساعت و یک لحظه مانند قارون بودند. مى گفتند: به راستى که قارون داراى بهره عظیمى از نعمت ها است. آفرین بر قارون و ثروت سرشارش، چه جاه و جلالى و چه حشمتى که تاریخ نظیر آن را سراغ ندارد؟!

در حقیقت هم قارون و هم آن آرزو کنندگان در کوره عظیم الهى قرار گرفته بودند.

ولى در مقابل این اکثریت دنیاپرست، گروه اندکى از آگاهان و پرهیزگاران نیز بودند که مى گفتند:

( وَیلَکُم ثَوابُ اللهِ خَیر لِمَنِ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً؛ )

واى بر شما، ثواب و پاداش الهى براى کسانى که ایمان آورده و عمل صالح انجام مى دهند، بهتر است.(۵۱۹)

اما طولى نکشید که همان اکثریت دنیاپرست نیز، حقیقت را درک کردند، و به جاى حسرت و آه، اظهار تنفر به زرق و برق قارون مى نمودند، و این در آن هنگام بود که خداوند بر قارون غضب کرد، و همه خانه و تشکیلاتش را در کام زمین فرو برد. در این وقت همان آرزومندان پرحسرت مى گفتند: واى بر ما گویى خداوند روزى را بر هر کس بخواهد گسترش مى دهد، بر هر کس بخواهد تنگ مى گیرد، و کلید آن تنها در دست خداست.

از این رو، در این فکر فرو رفتند که اگر آرزوى مصرانه دیروز آن ها به اجابت مى رسید و خدا آن ها را به جاى قارون قرار مى داد، چه خاکى بر سر مى کردند. از این رو، در مقام شکر بر آمده و گفتند: اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمین فرو مى برد، اى واى مثل این که کافران هرگز رستگار نمى شوند.(۵۲۰) اکنون حقیقت را با چشم خود مى نگریم، و نتیجه غرور و سرکشى و شهوت پرستى را مى بینیم و مى فهمیم که این گونه زندگى هایى که دورنماى دل انگیزى دارد، بسیار وحشتزا است.

آرى، قارون که یک روز از دانشمندان مورد احترام بنى اسرائیل بود، امروز بر اثر غرور این گونه به خاک مذلت نشست.

چهل سال سرگردانى بنى اسرائیل در صحراى سینا

پس از هلاکت فرعون و فرعونیان، بنى اسرائیل همواره موسىعلیه‌السلام از چنگال آن ها نجات یافتند خداوند به بنى اسرائیل فرمان داد تا به سرزمین مقدس فلسطین حرکت کنند و آن جا را محل سکونت خود قرار دهند. موسىعلیه‌السلام فرمان خداوند را به آن ها ابلاغ کرد.

بنى اسرائیل گفتند: تا ستمگران (یعنى قوم عمالقه) از فلسطین بیرون نروند، ما به این فرمان عمل نمى کنیم و وارد سرزمین فلسطین نمى شویم.

موسىعلیه‌السلام از این سخن، سخت ناراحت شد، و به پیشگاه خداوند شکایت کرد، خداوند بر بنى اسرائیل غضب کرد و چنین مقرر داشت که آن ها چهل سال در بیابان (صحراى سینا) سرگردان بمانند.

گروهى از آنان از کار خود، سخت پشیمان شدند، و به درگاه خداوند روى آوردند، خداوند بار دیگر بنى اسرائیل را مشمول نعمت هاى خود قرار داد که قسمتى از آن ها در آیه ۵۷ سوره بقره بازگو شده است آن جا که مى خوانیم:

و ابر را بر شما سایبان ساختیم و با مَنّ (شیره مخصوص ولذیذ درختان) و سَلوى (پرندگان مخصوص شبیه کبوتر) از شما پذیرایى به عمل آوردیم و گفتیم از نعمت هاى پاکیزه اى که به شما روزى دادیم بخورید.

آرى بنى اسرائیل در بیابان خشک و سوزان براى یک مدت طولانى (چهل سال) نیاز به مواد غذایى کافى داشتند، این مشکل را نیز خداوند براى آن ها حل کرد، و یک سایه گوارا همچون سایه ابر، براى آن ها تشکیل داد که از آزار تابش سوزان آفتاب در امان بمانند.

از یک سو پرندگان از فضاهاى دور مى آمدند، و بنى اسرائیل آن ها را صید کرده و غذاى لذیذ از گوشت آن ها تهیه مى کردند، و از سوى دیگر بر اثر بارش باران ها، درختانى در بیابان رویید و سبز شد، و داراى صمغ و شیره مخصوصى شدند، و به این ترتیب از گرسنگى و تشنگى نجات یافتند.(۵۲۱)

جوشیدن چشمه آب در بیابان بر اثر ضربه عصاى موسىعلیه‌السلام

بنى اسرائیل همراه موسىعلیه‌السلام در بیابان خشک و سوزان صحراى سینا همچنان ادامه زندگى مى دادند، آنها از جهت آب در مضیقه سختى قرار گرفتند. نزد موسىعلیه‌السلام آمده و وضع ناهنجار خود را به او گفتند، و از او استمداد نمودند.

موسىعلیه‌السلام از درگاه خداوند براى قوم خود تقاضاى آب کرد، خداوند این تقاضا را قبول نمود و به موسىعلیه‌السلام دستور داد که عصاى خود را بر آن سنگ مخصوصى که در آن بیابان بود بزند.

موسىعلیه‌السلام عصاى خود را بر آن سنگ زد، ناگهان آب از آن جوشید و دوازده چشمه آب (به تعداد قبایل بنى اسرائیل که دوازده قبیله بودند) با شدت و سرعت جارى شد.

موسىعلیه‌السلام طبق فرمان خداوند به بنى اسرائیل فرمود: از روزى هاى الهى بخورید و بیاشامید و در زمین فساد نکنید و موجب گسترش فساد نشوید.(۵۲۲)

توقع بى جا

بنى اسرائیل در عین آن که همواره توسط موسىعلیه‌السلام مشمول مواهب و نعمت هاى الهى مى شدند، ولى از بهانه جویى دست نمى کشیدند. این بار به آن غذاهاى مَنّ وَ سَلْوى (شیره درخت و گوشت پرندگان) اکتفا نکرده نزد موسىعلیه‌السلام آمده و تقاضاى غذاهاى متنوع نمودند و چنین گفتند: اى موسى! از خداى خود بخواه از آن چه از زمین مى روید از سبزیجات، خیار، سیر، عدس و پیاز براى ما برویاند، ما هرگز حاضر نیستیم به یک نوع غذا اکتفا کنیم.

موسىعلیه‌السلام به آن ها گفت: آیا شما غذاى پست تر از آن چه خدا به شما داده انتخاب مى کنید؟ اکنون که چنین است وارد شهر (سرزمین فلسطین) شوید، زیرا آن چه مى خواهید در آن جا وجود دارد.(۵۲۳)

ولى آن ها که حاضر نبودند با حاکمان جبار فلسطین جهاد کنند و در این راه سستى مى کردند، چگونه مى توانستند وارد سرزمین و شام شوند، از این رو گرفتار غضب الهى و ذلت و پریشانى گشتند(۵۲۴) و چهل سال در بیابان ماندند، این است وضع ذلت بار آنان که در امر جهاد سستى مى کردند، چنان که در داستان بعد خاطر نشان مى شود.

سستى بنى اسرائیل در جهاد و ذلت آن ها

حضرت موسىعلیه‌السلام در بیابان سینا به بنى اسرائیل گفت: به سرزمین مقدس (بیت المقدس و شام) که خداوند براى شما مقرر داشته وارد شوید، و به پشت سر خود باز نگردید و عقب نشینى نکنید که زیانکار خواهید شد.

بنى اسرائیل گفتند: اى موسى در آن سرزمین جمعیتى ستمگر (یعنى عمالقه که مردمى جبار و یاغى بودند) هستند، ما هرگز به آن سرزمین وارد نمى شویم تا آن ها از آن سرزمین خارج شوند.(۵۲۵)

این پاسخ بنى اسرائیل بیانگر ضعف و سستى آن ها در مسأله جهاد است، استعمار فرعونى آن چنان آن ها را ذلیل و زبون نموده بود که آن ها هرگز حاضر نبودند براى حفظ عزت خود، با یاغیان بجنگند، و خود را به رنج و زحمت جهاد بیفکنند، آن ها حتى به موسى گفتند:

( فَاِذهَب اَنتَ وَ رَبُّکَ فقاتِلا اءنّا ههُنا قاعِدُونَ؛ )

تو و پروردگارت بروید و با آنان بجنگید، ما همین جا نشسته ایم.

ولى در میان بنى اسرائیل، دو نفر رادمرد که از خدا مى ترسیدند و خداوند به آن ها نعمت عقل و ایمان و شهامت داده بود گفتند: شما وارد دروازه شهر آنان شوید، هنگامى که وارد شدید پیروز خواهید شد و بر خدا توکل کنید اگر ایمان دارید.(۵۲۶)

این دو نفر یوشع بن نون (وصى موسى) و کالب بن یوفنا بودند، مطابق پاره اى از روایات، حضرت موسىعلیه‌السلام یوشع را پیشاپیش بنى اسرائیل به جنگ عمالقه فرستاد.

آن ها به فرماندهى یوشع به شهر اریحا هجوم بردند و با ستمگران آن جا جنگیدند تا بر آن ها پیروز شدند. موسىعلیه‌السلام وارد شهر اریحا شد و پس از مدتى در آن جا از دنیا رفت.

یوشع جانشین موسىعلیه‌السلام شد و به عنوان یکى از پیامبران، زمام امور بنى اسرائیل را به دست گرفت و راه موسىعلیه‌السلام را ادامه داد، و سرانجام بر همه سرزمین شام مسلط شد، و پس از ۲۷ سال زندگى بعد از موسىعلیه‌السلام از دنیا رفت.

در این هنگام کالب بن یوفنا جانشین او شد و زمام رهبرى بنى اسرائیل را به دست گرفت.(۵۲۷)

ماجراى بَلعم باعورا و هلاکت بیست هزار نفر بر اثر طاعون

بلعم باعورا از علماى بنى اسرائیل بود، و کارش به قدرى بالا گرفت که اسم اعظم مى دانست و دعایش به استجابت مى رسید.

روایت شده: موسىعلیه‌السلام با جمعیتى از بنى اسرائیل به فرماندهى یوشع بن نون و کالب بن یوفنا از بیابان تیه بیرون آمده و به سوى شهر (بیت المقدس و شام) حرکت کردند، تا آن را فتح کنند و از زیر یوغ حاکمان ستمگر عمالقه خارج سازند.

وقتى که به نزدیک شهر رسیدند، حاکمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنى اسرائیل) رفته و گفتند از موقعیت خود استفاده کن و چون اسم اعظم الهى را مى دانى، در مورد موسى و بنى اسرائیل نفرین کن. بلعم باعورا گفت: من چگونه در مورد مؤمنانى که پیامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرین کنم؟ چنین کارى نخواهم کرد.

آن ها بار دیگر نزد بلعم باعورا آمدند و تقاضا کردند نفرین کند، او نپذیرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نیرنگ و ترفند آن قدر شوهرش را وسوسه کرد، که سرانجام بلعم حاضر شد بالاى کوهى که مشرف به بنى اسرائیل است برود و آن ها را نفرین کند.

بلعم سوار بر الاغ خود شد تا بالاى کوه برود، الاغ پس از اندکى حرکت سینه اش را بر زمین مى نهاد و بر نمى خاست و حرکت نمى کرد، بلعم پیاده مى شد و آن قدر به الاغ مى زد تا اندکى حرکت مى نمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بلعم گفت: واى بر تو اى بلعم کجا مى روى؟ آیا نمى دانى فرشتگان از حرکت من جلوگیرى مى کنند. بلعم در عین حال از تصمیم خود منصرف نشد، الاغ را رها کرد و پیاده به بالاى کوه رفت، و در آن جا همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنى اسرائیل را نفرین کند اسم اعظم را فراموش کرد و بانش وارونه مى شد به طورى که قوم خود را نفرین مى کرد و براى بنى اسرائیل دعا مى نمود.

به او گفتند: چرا چنین مى کنى؟ گفت: خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زیر و رو مى کند.

در این هنگام بلعم باعورا به حاکمان ظالم گفت: اکنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حیله و نیرنگ باقى نمانده است. آن گاه چنین دستور داد: زنان را آراسته و آرایش کنید و کالاهاى مختلف به دست آن ها بدهید تا به میان بنى اسرائیل براى خرید و فروش ببرند، و به زنان سفارش کنید که اگر افراد لشکر موسىعلیه‌السلام خواستند از آن ها کامجویى کنند و عمل منافى عفت انجام دهند، خود را در اختیار آن ها بگذارند، اگر یک نفر از لشکر موسىعلیه‌السلام زنا کند، ما بر آن ها پیروز خواهیم شد.

آن ها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرایش کرده و به عنوان خرید و فروش وارد لشکر بنى اسرائیل شدند، کار به جایى رسید که زمرى بن شلوم رئیس قبیله شمعون دست یکى از زنان را گرفت و نزد موسىعلیه‌السلام آورد و گفت: گمان مى کنم که مى گویى این زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمى کنم.

آن گاه آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا کرد، و این چنین بود که بیمارى واگیر طاعون به سراغ بنى اسرائیل آمد و همه آن ها در خطر مرگ قرار گرفتند.

در این هنگام فنحاص بن عیزار نوه برادر موسىعلیه‌السلام که رادمردى قوى پنجه از امراى لشکر موسىعلیه‌السلام بود از سفر سر رسید، به میان قوم آمد و از ماجراى طاعون و علت آن باخبر شد، به سراغ زمرى بن شلوم رفت. هنگامى که او را با زن ناپاک دید، به آن ها حمله نموده هر دو را کشت، در این هنگام بیمارى طاعون بر طرف گردید.

در عین حال همین بیمارى طاعون بیست هزار نفر از لشکر موسىعلیه‌السلام را کشت.

موسىعلیه‌السلام بقیه لشکر را به فرماندهى یوشع باز سازى کرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را یکى پس از دیگرى فتح کردند.(۵۲۸)

خداوند ماجراى انحراف بلعم باعورا را به طور اشاره و سربسته در آیه ۱۷۵ و ۱۷۶ سوره اعراف ذکر کرده، در آیه ۱۷۶ مى فرماید:

( وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لَکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیهِ یلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یلْهَث ذَّلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِآیاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَکَّرُونَ؛ )

و اگر مى خواستیم، مقام او (بلعم باعورا) را با این آیات و علوم و دانشها بالا مى بردیم، اما اجبار، بر خلاف سنت ماست، او را به حال خود رها کردیم، و او به پستى گرایید، و از هواى نفس پیروى کرد، مثل او همچون سگ (هار) است، اگر به او حمله کنى، دهانش را باز، و زبانش را بیرون مى آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین کار را مى کند، (گویى چنان تشنه دنیاپرستى است که هرگز سیراب نمى شود) این مثل گروهى است که آیات ما را تکذیب کردند، این داستانها را (براى آنها) بازگو کن، شاید بیندیشند و بیدار شوند.(۵۲۹)

آرى، این است نتیجه فرهنگ بى عفتى و انحراف جنسى، که وقتى نیرنگبازان از راه هاى دیگر شکست خوردند با رواج دادن فرهنگ غلط، دین و دنیاى مردم را تباه مى سازند، که به گفته بعضى طاعون موجب هلاک ۹۰ هزار نفر از لشکر موسىعلیه‌السلام گردید.(۵۳۰)

سه دعاى ناکام

در مورد شأن نزول آیه ۱۷۵ سوره اعراف (که در داستان قبل ذکر شد) روایت دیگرى شده که نظر شما را به آن جلب مى کنیم:

در بنى اسرائیل زاهدى زندگى مى کرد، خداوند (توسط پیامبر آن عصر) به او ابلاغ کرد که سه دعاى تو به استجابت خواهد رسید، آن زاهد بى همت و نادان در این فکر فرو رفت که این دعاها را در کجا به کار برد، با همسرش مشورت کرد، همسرش گفت: سالهاست که در خدمت تو هستم و در سختى و آسایش با تو همراهى کرده ام، یکى از آن دعاها را در مورد من مصرف کن و از خدا بخواه مرا از زیباترین زنان بنى اسرائیل گرداند، تا تو از زیبایى من بهره مند گردى.

زاهد پیشنهاد او را پذیرفت و دعا کرد، او از زیباترین زنان شد، آوازه زیبایى او به همه جا رسید، مردم از هر سو براى او نامه هاى عاشقانه نوشتند، و آرزوى ازدواج با او نمودند، او مغرور شد و بناى ناسازگارى با شوهرش نهاد، سرانجام شوهرش خشمگین شد و از دعاى دوم استفاده نمود و گفت: خدایا از دست این زن جانم به لب رسیده، او را مسخ گردان. دعایش مستجاب شد و زن به صورت خرس در آمد، وقتى که چنین شد، فرزندان او به زاهد اعتراض کردند، اعتراض آن ها شدید شد و زاهد ناگزیر از دعاى سوم خود استفاده کرد و گفت: خدایا همسرم را به صورت نخستین خود باز گردان. زن به صورت اول بازگشت. به این ترتیب سه دعاى مورد اجابت زاهد به هدر رفت. و آن زاهد نادان بر اثر مشورت با زن نادان تر از خود، سه گنجینه را که مى توانست به وسیله آن، سعادت دنیا و آخرتش را تحصیل کند، باطل و نابود نمود.(۵۳۱)

داستان گاو بنى اسرائیل

ماجراى گاو بنى اسرائیل، مختلف نقل شده، ما در این جا نظر شما را به ذکر یکى از آن روایات، با توجه به روایات دیگر و آیات ۶۷ و ۷۳ سوره بقره، جلب مى کنیم.

مرد نیکوکارى به پدر و مادر خود بسیار احترام مى کرد. در یکى از روزها که پدرش در خواب بود معامله پرسودى برایش پیش آمد ولى مغازه اش بسته بود و کلید مغازه نزد پدرش بود و پدرش نیز در آن وقت خوابیده بود. فروختن کالا، بستگى به بیدار کردن پدر داشت، تا کلیدى را که در نزد پدر بود بگیرد. مرد نیکوکار آن معامله پرسود را به خاطر بیدار نکردن پدر، انجام نداد (و به خاطر احترام به پدر، از سودى کلانى که معادل ۷۰ هزار درهم بود، گذشت) و مشترى رفت. وقتى پدر بیدار شد و از ماجرا اطلاع یافت، از پسر مهربانش تشکر کرد و گاوى را که داشت به پسرش بخشید و گفت: امیدوارم خیر و برکت بسیار، از ناحیه این گاو به تو برسد.

این از یک سو، و از سوى دیگر یکى از جوانان بنى اسرائیل از دخترى خواستگارى کرد، به او جواب مثبت دادند، پسر عموى او، که جوان آلوده به گناه بود، از همان دختر خواستگارى کرد. خواستگارى او را رد کردند، او کینه پسرعمویش را به دل گرفت تا این که شبى او را غافلگیر کرده و کشت و جنازه اش را در یکى از محله ها انداخت. فرداى آن روز کنار جنازه آمد و با گریه و داد و فریاد، تقاضاى خون بها کرد و گفت: هرکس او را کشته، خونبهایش به من مى رسد، و اگر قاتل پیدا نشد، اهل آن محل باید خون بها را بپرازند.

موضوع پیچیده شد و اختلاف، شدید گردید، چون تعیین قاتل از طریق عادى ممکن نبود و ادامه این وضع ممکن بود، موجب فتنه و قتل عظیم شود، نزد موسىعلیه‌السلام آمدند تا او از خدا بخواهد، قاتل را معرفى کند.

موسىعلیه‌السلام حل مشکل را از درگاه خدا خواست، خداوند دستورى به او داد، موسىعلیه‌السلام آن دستور را به قوم خود چنین بیان کرد:

خداوند به شما دستور مى دهد گاوى را ذبح کنید و قطعه اى از بدن آن را به مقتول بزنید، تا زنده شود و قاتل را معرفى کند و درگیرى پایان یابد.

بنى اسرائیل: آیا ما را مسخره مى کنى؟

موسى: به خدا پناه مى برم از این که از جاهلان باشم.

بنى اسرائیل: اگر کار را در همین جا ختم مى کردند، زود به نتیجه مى رسیدند، ولى بر اثر سؤال هاى مکرر، خودشان کار خود را دشوار نمودند، به موسى گفتند: از خدا بخواهد براى ما روشن کند که این ماده گاو، چگونه باشد؟

موسى: خدا میفرماید: ماده گاوى که نه پیر و از کار افتاده، و نه جوان باشد، بلکه میان این دو باشد، آن چه به شما دستور داده زود انجام دهید.

بنى اسرائیل: از خدا بخواه که چه رنگى داشته باشد.

موسى: خداوند مى فرماید: گاوى زردرنگ که رنگ آن بینندگان را شاد سازد.

بنى اسرائیل: از خدا بخواه بیشتر توضیح دهد، زیرا چگونگى این گاو براى ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد.

موسى: خداوند مى فرماید: گاوى باشد که براى شخم زدن رام نشده، و براى زراعت آبکشى ننموده است و هیچ عیب و رنگ دیگرى در او نیست.

بنى اسرائیل: اکنون مطلب روشن شد حق مطلب را براى ما آوردى.(۵۳۲)

بنى اسرائیل به جستجو پرداختند تا گاوى را با همین اوصاف بیابند، سرانجام چنین گاوى را از خانه همان مرد نیکوکار که به پدر و مادر احترام مى کرد، و پدرش گاوى به او بخشیده بود یافتند، آن گاو را پس از چانه زنى هاى مکرر به قیمت بسیار گران یعنى به پُر بودن پوست آن از طلا، خریدند و گاو را آوردند. به دستور موسىعلیه‌السلام آن گاو را ذبح کرده، دم او را قطع کردند و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و گفت: فلان پسرعمویم که ادعاى خون بهاى مرا دارد، قاتل من است.

معما حل شد و قاتل بن مجازات رسید و مقتول زنده شده با دختر عموى خود ازدواج کرد و مدت زمانى با هم زندگى کردند و آن مرد نیکوکار، که به پدر و مادر نیکى مى کرد به سود کلانى رسید و پاداش نیکوکاریش را گرفت، حضرت موسىعلیه‌السلام فرمود:

( اُنظُرُوا اِلى البِرِّ ما بَلَغَ بِاَهلِهِ؛ )

به نیکى بنگرید که چه پاداش سودمندى به صاحبش مى بخشد.(۵۳۳)

جنگ عصاى موسىعلیه‌السلام با دژخمیان فرعون

هنگامى که موسىعلیه‌السلام و برادرش هارون، به فرمان خدا نزد فرعون رفتند و او را به خداى یکتا دعوت نمودند، فرعون دعوت آن ها را نپذیرفت، موسى و هارون، هنگام مراجعت، در مسیر راه با بارندگى شدیدى مواجه شدند و ناگزیر به خانه پیرزنى که از خویشان مادرشان بود، رفتند و شب را در خانه او ماندند.

پیرزن دید موسى و هارونعلیهما‌السلام خوابیدند، ولى جمعى از مأموران و دژخمیان فرعون براى دستگیرى آن ها تا نزدیک خانه اش آمده اند، پیرزن در مورد موسى و هارونعلیهما‌السلامترسیدى و گمان کرد که مأموران خونخوار فرعون به آن ها آسیب مى رسانند، در همین هنگام عصاى موسى (به صورت اژدها) از کنار در خانه بیرون آمد و با مأموران فرعون جنگید و هفت نفر از آن ها را کشت، سپس به خانه بازگشت.

هنگامى که موسى و هارونعلیهما‌السلام بیدار شدند، پیرزن قصه جنگ عصا را با مأموران فرعون به آن ها گفت، همان دم آن پیرزن به موسى و هارون ایمان آورد و رسالت و نبوت آن ها را تصدیق کرد.(۵۳۴)

راز لقب کلیم الله براى موسىعلیه‌السلام

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: خداوند به حضرت موسى بن عمرانعلیه‌السلام وحى کرد: اى موسى! آیا مى دانى که چرا تو را براى هم کلامى خودم برگزیدم، نه دیگران را؟! (با تو هم سخن شدم و تو به مقام کلیم الله نایل شدى).

موسىعلیه‌السلام عرض کرد: نه، راز این مطلب را نمى دانم!

خداوند، به او وحى کرد: اى موسى! من بندگانم را زیر و رو (و بررسى کامل) نمودم در میان آن ها هیچکس را در برابر خود، متواضع تر و فروتن تر از تو ندیدم.

( یا موسى اءِنَّکَ صَلَّیتَ، وَضَعتَ خَدَّکَ عَلى التُّرابِ؛ )

اى موسى! تو هرگاه، نماز مى گزارى، گونه خود را روى خاک مى نهى و چهره ات را روى زمین مى گذارى.(۵۳۵)

به این ترتیب، در مى یابیم که عالى ترین مرحله عبادت، کوچکى نمودن بیشتر در برابر خدا است.

عدالت دقیق خداوند

روزى حضرت موسىعلیه‌السلام از کنار کوهى عبور مى کرد، چشمه اى در آن جا دید، از آب آن وضو گرفت، به بالاى کوه رفت، و مشغول نماز شد.

در این هنگام دید اسب سوارى کنار چشمه آمد و از آب آن نوشید، و کیسه اش را که پر از درهم بود از روى فراموشى در آن جا گذاشت و رفت.

پس از رفتن او، چوپانى کنار چشمه آمد (تا از آب چشمه بنوشد) چشمش به کیسه پول افتاد، آن را برداشت و رفت.

سپس پیرمردى خسته، که بار هیزمى بر سر نهاده بود کنار چشمه آمد، بار هیزمش را بر زمین گذاشت و به استراحت پرداخت.

در این هنگام، اسب سوار در جستجوى کیسه پول خود به کنار چشمه بازگشت و چون کیسه اش را نیافت به سراغ پیرمرد که خوابیده بود رفت و گفت: کیسه مرا تو برداشته اى، چون غیر از تو کسى اینجا نیست. پیر مرد گفت: من از کیسه تو خبر ندارم.

گفتگو بین اسب و بین پیر مرد شدید شد و منجر به درگیرى گردید. اسب سوار، پیرمرد را کشت و از آن جا دور شد.

موسىعلیه‌السلام (که ظاهر حادثه را عجیب و بر خلاف عدالت مى دید) عرض کرد:

( یا رَبِّ کَیفَ العَدلُ فِى هذِهِ الاُمُورِ؛ )

پروردگارا! عدالت در این امور چگونه است.

خداوند به موسىعلیه‌السلام وحى کرد: آن پیرمرد هیزم شکن، پدر اسب سوار را کشته بود (امروز توسط پسر مقتول قصاص شد) و پدر اسب سوار به اندازه همان پولى که در کیسه بود به پدر چوپان بدهکار بود، امروز چوپان به حق خود رسید. به این ترتیب قصاص و اداى دین انجام شد،( وَ اَنَا حُکْمٌ عَدلٌ؛ ) و من داور عادل هستم.(۵۳۶)

نگاه به آن سوى پرده ها

امام باقرعلیه‌السلام فرمود: روزى موسىعلیه‌السلام در کنار دریا عبور مى کرد، ناگاه دید صیادى کنار دریا آمد و در برابر خورشید سجده کرد و سخنان شرک آلود گفت، سپس تور خود را به دریا انداخت و بیرون کشید، آن تور پر از ماهى بود، و این کار سه بار تکرار شد، در هر سه بار، تور او پر از ماهى بود.

او ماهى ها را برداشت و از آن جا رفت. سپس صیاد دیگرى به آن جا آمد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شکر الهى را به جا آورد، آن گاه تور خود را به دریا افکند و بیرون کشید، دید تور خالى است. بار دوم تور خود را به دریا افکند و بیرون کشید، دید تنها یک ماهى کوچک در میان تور است، حمد و سپاس الهى گفت و از آن جا رفت.

موسىعلیه‌السلام عرض کرد: خدایا! چرا بنده کار تو با این که با حالت کفر آمد آن همه ماهى نصیب او شد، ولى نصیب بنده با ایمان تو، تنها یک ماهى کوچک بود؟

خداوند به موسىعلیه‌السلام چنین عرض کرد: به جانب راست خود نگاه کن. موسى نگاه کرد، نعمت هاى فراوانى را که خداوند براى بنده مؤمن فراهم کرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسى وحى کرد: به جانب چپ خود نگاه کن. موسىعلیه‌السلام نگاه کرد، آن چه از عذاب هاى سخت را که خداوند براى بنده کارش مهیا نمود دید.

سپس خداوند فرمود: اى موسى! با آن همه عذاب که در کمین کافر است آن چه را که به او (از ماهى هاى فراوان) دادم، چه سودى به حال او دارد؟ و با آن همه از نعمت هاى فراوان که براى بنده مؤمن ذخیره کرده ام، آن چه را که امروز از او باز داشته ام، چه ضررى به حال او خواهد داشت؟

موسىعلیه‌السلام عرض کرد:

( یا رَبِّ یحِقُّ لِمَن عَرَفَکَ اَن یرضى بِما صَنَعتَ؛ )

پروردگارا! براى کسى که تو را شناخته سزاوار است، که به آن چه انجام دهى راضى و خشنود باشد.(۵۳۷)

راضى شدن به مقدرات الهى بهتر است

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: گروهى از بنى اسرائیل نزد موسىعلیه‌السلام آمدند و گفتند: از خدا بخواه هر وقت که خواستیم براى ما باران بفرستد. موسىعلیه‌السلام از درگاه خدا چنین خواست، خدا جواب مثبت داد.

آن ها هر وقت باران مى خواستند، باران مى بارید، زراعت آن ها بسیار رونق گرفت و رشد فوق العاده نمود، ولى هنگام درو و چیدن محصول، دیدند محصول ها همه پوچ و فاسد شده است، آن ها ماجرا را به موسىعلیه‌السلام گفتند، موسىعلیه‌السلام شکایت آن ها را به خدا عرض کرد، خداوند فرمود:

( یا موسى! اَنا کُنتُ المُقدِّرُ لِبَنِى اسرائِیلَ فَلَم یرضَوا بِتَقدیرِى فَاَجَبتُهُم اِلى اِرادَتِهِم؛ )

اى موسى! من تقدیرکننده مدبر براى بنى اسرائیل هستم، آن ها به تقدیرات من راضى نشدند، از این رو طبق خواست آن ها پاسخ دادم.(۵۳۸)

ارزش نهى از منکر و هدایت کردن

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: در میان بنى اسرائیل عابدى بود، هرگز گناه نمى کرد و همواره به عبادت خدا مشغول بود، ابلیس بسیار ناراحت شد، با دمیدن به دماغش اعلام کرد تا فرزندانش به حضورش بیایند، به دنبال این اعلام همه شیطان ها در نزد ابلیس (پدرشان) اجتماع کردند، ابلیس گفت: چه کسى از میان شما مى تواند فلان عابد را گمراه کند که بى گناه او سخت مرا ناراحت کرده است؟!

هریک از آن ها سخنى گفتند، یکى گفت: من از ناحیه زنان او را گمراه مى کنم، ابلیس گفت: این پیشنهاد تو بى فایده است، او فریب زنان را نمى خورد.

دیگرى گفت: من به وسیله شراب و سایر نوشیدنى هاى لذیذ او را فریب مى دهم.

ابلیس گفت: فایده ندارد، او گول لذت هاى دنیا را نمى خورد. دیگرى گفت: من او را مى توانم فریب دهم، ابلیس گفت: چگونه؟ او گفت: از راه عبادت، ابلیس گفت: پیشنهاد خوبى کردى، همین کار را دنبال کن.

آن شیطان به صورت انسان وارد عبادت گاه شد، و در پیش روى او مشغول نماز و عبادت شد و شب و روز بدون استراحت به عبادت خود ادامه داد.

عابد تعجب کرد و با خود مى گفت: این عابد تازه وارد، چقدر توفیق سرشار براى عبادت دارد، از او سؤال مى کرد، ولى شیطان اعتنا نکرده و به عبادتش ادامه مى داد. تا این که به طور مکرر مى گفت: اى بنده خدا بگو بدانم به خاطر چه عاملى این گونه براى انجام عبادت آمادگى یافته اى؟!

سرانجام شیطان به عابد گفت: من یک گناهى را انجام داده ام، هر وقت به یاد آن مى افتم، از ترس آن، بیشتر مشتاق عبادت مى شوم (تا با عبادت خود را جبران کنم و آن گناه را به طور کلى از زندگى خود دور سازم.)

عابد: آن گناه چه گناهى بوده، به من خبر بده تا من نیز آن را انجام دهم و سپس توبه کنم و به توفیق سرشار براى عبادت دست یابم.

شیطان: این دو درهم را از من بگیر و وارد شهر شو، و در فلان جا به در خانه اى برو، در آن جا زنى هست با او زنا کن، و سپس باز گرد.

عابد جاهل وارد شهر شد و آدرس آن زن را از مردم پرسید، مردم خانه او را به عابد نشان دادند و پیش خود مى گفتند: لابد عابد مى خواهد آن زن بدکار را موعظه و هدایت کند.

عابد به سوى خانه آن زن رفت، و پس از اجازه وارد خانه او شد، زن وقتى که شکل و لباس عابد را دید، گفت: آمدن تو با این قیافه به این جا تناسب ندارد، براى چه به این جا آمده اى؟ عابد قصه خود را نقل کرد.

آن زن گفت: اى بنده خدا! اولاً: ترک گناه براى کسب توبه، راهوارتر است. ثانیاً: از کجا هر کسى توبه کرد، توبه اش پذیرفته مى شود؟ بدان که آن راهنماى تو شیطان بوده است که خواسته به این طریق تو را گول بزند، اینک به معبد خود برگرد ببین او در آن جا نیست، عابد به معبد خود بازگشت و در آن جا کسى را ندید.

آن زن شب آن روز از دنیا رفت، صبح آن شب ناگاه مردم دیدند بر در خانه او این جمله نوشته شده:

( اُحضُرُوا فُلانَة فَانَّها مِن اَهلِ الجَنَّةِ؛ )

براى تشییع جنازه این زن حاضر شوید که او اهل بهشت است.

مردم در شک و تردید افتادند، که این جمله با اعمال آن زن تناسب ندارد، سه روز از این قضیه گذشت، در این هنگام خداوند به حضرت موسىعلیه‌السلام چنین وحى کرد:

کنار جنازه آن زن حاضر شو، و بر آن نماز بخوان، و به مردم امر کن که بر آن جنازه نماز بخوانند، زیرا من او را آمرزیدم و بهشت را بر او واجب کردم، چرا که او بنده من (فلان عابد) را از گناه کردن باز داشت.(۵۳۹)

موسىعلیه‌السلام فرمان خدا را اجرا کرد، و به این ترتیب یک بانوى غریق در آلودگى بر اثر امر به معروف و نهى از منکر، و بازداشتن انسانى از گناه، آن چنان مشمول رحمت الهى شد، که خداوند او را از اهل بهشت قرار داد و به پیامبر اولوالعزمش موسىعلیه‌السلام فرمان داد تا با مردم، حاضر گردند و با تجلیل و احترام جنازه او را بردارند و به خاک بسپارند.

راز محبوبیت موسىعلیه‌السلام نزد خدا

خداوند به موسىعلیه‌السلام وحى کرد: اى برگزیده ام تو را بسیار دوست دارم.

موسى: کدام خصلت من است که مرا محبوب پیشگاهت نموده است؟

خداوند: تو نسبت به ما مانند آن کودکى هستى که حتى هنگام قهر مادرش، به مادر پناه مى برد، و تنها او را حامى خود مى داند، تو وقتى به درگاه ما مناجات مى کنى و مى گویى اى خدا تنها تو را مى پرستم و تنها از تو کمک مى جویم، در حقیقت تنها مرا مى پرستى و تنها از من کمک مى جویى، این است راز محبوبیت ویژه تو در پیشگاه من.

غیر من پیشت چو سنگست و کلوخ          اگر صبى و گر جوان و گر شیوخ

خاطر تو هم زمادر خیر و شر         التفاتش نیست در جاى دگر(۵۴۰)

راز مستجاب شدن دعا

موسىعلیه‌السلام از محلى عبور مى کرد، دید شخصى با گریه و راز و نیاز، مکرر مى گوید:

خدایا خواسته ام را بر آور. موسى از آن جا گذشت و پس از یک هفته به آن جا بازگشت، دید هنوز آن شخص مشغول دعا است و خواسته اش را از خدا مى طلبد، خداوند به موسى چنین وحى کرد: اگر این شخص آن قدر دعا کند که زبانش بریده گردد و از دهانش بیرون بیفتد، دعایش را مستجاب نمى کنم، زیرا او مرا از غیر طریقى که تعیین کرده ام (بدون اعتقاد به رهبرى تو) دعا مى کند.(۵۴۱)

داستان موسى و خضرعلیه‌السلام

از داستان هاى جالب زندگى موسىعلیه‌السلام ماجراى شیرین او با حضرت خضرعلیه‌السلام است که در قرآن سوره کهف آمده و داراى نکات و درسهاى آموزنده گوناگونى است، در این راستا نظر شما را به فرازهاى زیر از آن داستان جلب مى کنیم.

سخنرانى موسىعلیه‌السلام و ترک اَولىِ او

هنگامى که فرعون و فرعونیان در دریاى نیل غرق شده و به هلاکت رسیدند، بنى اسرائیل به رهبرى حضرت موسىعلیه‌السلام پس از سال ها مبارزه، پیروز شدند و زمام امور رهبرى به دست موسىعلیه‌السلام افتاد.

او در یک اجتماع بسیار بزرگ (که مى توان آن را به عنوان جشن پیروزى نامید) در حضور بنى اسرائیل سخنرانى کرد، مجلس بسیار باشکوه بود، ناگاه یک نفر از موسىعلیه‌السلامپرسید: آیا کسى را مى شناسى که نسبت به تو اعلم (عالم تر) باشد؟

موسىعلیه‌السلام در پاسخ گفت: نه.

و مطابق بعضى از روایات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقیم خدا با موسىعلیه‌السلام ، موسى در ذهن خود به خودش گفت: خداوند هیچکس را عالم تر از من نیافریده است. در این هنگام خداوند به جبرئیل وحى کرد موسى را دریاب که در وادى هلاکت افتاده. (یعنى بر اثر حالتى شبیه خودخواهى، در سراشیبى نزول از مقامات عالیه معنوى قرار گرفته، به یاریش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئیل به سراغ موسى آمد...)

خداوند همان دم به موسىعلیه‌السلام وحى کرد: آرى داناتر از تو عبد و بنده ما خضرعلیه‌السلام است، او اکنون در تنگه دو دریا،(۵۴۲) در کنار سنگى عظیم است.

موسىعلیه‌السلام عرض کرد: چگونه به حضور او نایل شوم؟

خداوند فرمود: یک عدد ماهى بگیر و در میان زنبیل خود بگذار، و به سوى آن تنگه دو دریا برو، در هر جا که آن ماهى را گم کردى، آن عالم در همانجا است.(۵۴۳)

موسىعلیه‌السلام در جستجوى استاد

موسىعلیه‌السلام که دانش دوست بود، گفت: من دست از جستجو بر نمى دارم تا به محل آن تنگه دو دریا برسم، هر چند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم.

موسى دوست و همسفرى براى خود انتخاب کرد که همان مرد رشید و شجاع و با ایمان بنى اسرائیل به نام یوشع بن نون بود، موسى یک عدد ماهى در میان زنبیل نهاد و اندکى زاد و توشه راه برداشت، و همراه یوشع به سوى تنگه دو دریا حرکت کردند. هنگامى که به آن جا رسیدند در کنار صخره اى اندکى استراحت کردند، در همان جا موسى و یوشععلیهما‌السلام، ماهى اى را به همراه داشتند، فراموش کردند. بعد معلوم شد که ماهى بر اثر رسیدن قطرات آب به طور معجزه آسایى خود را در همان تنگه به دریا افکنده و ناپدید شده است.

موسى و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانى بودن راه و سفر موجب خستگى و گرسنگى آن ها گردید، در این هنگام موسىعلیه‌السلام به خاطرش آمد که غذایى به همراه خود آورده، به یوشع گفت: غذاى ما را بیاور که از این سفر سخت خسته شده ایم.

یوشع گفت: آیا به خاطر دارى هنگامى که ما به کنار آن صخره پناه بردیم، من در آن جا فراموش کردم که ماجراى ماهى را بازگو کنم، و این شیطان بود که یاد آن را از خاطر من ربود، و ماهى راهش را به طور شگفت انگیز در دریا پیش گرفت و ناپدید شد.

و از آن جا که این موضوع به صورت نشانه اى براى موسىعلیه‌السلام در رابطه با پیدا کردن عالِم، بیان شده بود موسىعلیه‌السلام مطلب را دریافت و گفت: این همان چیزى است که ما مى خواستیم و به دنبال آن مى گشتیم. در این هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوى آن عالِم پرداختند، وقتى که به تنگه رسیدند حضرت خضرعلیه‌السلام را در آن جا دیدند.(۵۴۴) پس از احوالپرسى، موسىعلیه‌السلام به او گفت:

آیا من از تو پیروى کنم تا از آن چه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزى؟

خضر: تو هرگز نمى توانى همراه من صبر و تحمل کنى، و چگونه مى توانى در مورد رموز و اسرارى که به آن آگاهى ندارى شکیبا باشى؟

موسى: به خواست خدا مرا شکیبا خواهى یافت، و در هیچ کارى مخالفت فرمان تو را نخواهم کرد.

خضر: پس اگر مى خواهى به دنبال من بیایى از هیچ چیز سؤال نکن، تا خودم به موقع، آن را براى تو بازگو کنم.

موسىعلیه‌السلام مجدداً این تعهد را داد که با صبر و تحمل همراه استاد حرکت کند و به این ترتیب همراه خضرعلیه‌السلام به راه افتاد.(۵۴۵)

دیدار موسى از سه حادثه عجیب

موسى و یوشع و خضرعلیهم‌السلام با هم به کنار دریا آمدند و در آن جا سوار کشتى شدند آن کشتى پر از مسافر بود، در عین حال صاحبان کشتى آن ها را سوار کردند. پس از آن که کشتى مقدارى حرکت کرد، خضرعلیه‌السلام برخاست و گوشه اى از کشتى را سوراخ کرد و آن قسمت را شکست و سپس آن قسمت ویران شده را با پارچه و گل محکم نمود که آب وارد کشتى نشود.

موسىعلیه‌السلام وقتى این منظره نامناسب را که موجب خطر جان مسافران مى شد دید، بسیار خشمگین شد و به خضر گفت: آیا کشتى را سوراخ کردى که اهلش را غرق کنى، راستى چه کار بدى انجام دادى؟

حضرت خضر گفت: آیا نگفتم که تو نمى توانى همراه من صبر و تحمل کنى؟!

موسى گفت: مرا به خاطر این فراموشکارى، بازخواست نکن و بر من به خاطر این اعتراض سخت نگیر.

از آن جا گذشتند و از کشتى پیاده شده و به راه خود ادامه دادند، در مسیر راه خضرعلیه‌السلام کودکى را دید که همراه خردسالان بازى مى کرد، خضر به سوى او حمله کرد و او را گرفت و کشت.

موسىعلیه‌السلام با دیدن این منظره وحشتناک تاب نیاورد و با خشم به خضرعلیه‌السلام گفت:

آیا انسان پاکى را بى آن که قتلى کرده باشد کشتى؟ به راستى کار زشتى انجام دادى.

حتى موسىعلیه‌السلام بر اثر شدت ناراحتى به خضرعلیه‌السلام حمله کرد و او را گرفت و به زمین کوبید که چرا این کار را کردى؟

خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانایى ندارى با من صبر کنى؟

موسىعلیه‌السلام گفت: اگر بعد از این از تو درباره چیزى سؤال کنم، دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیه من معذور خواهى بود.

از آن جا حرکت کردند تا این که شب به قریه اى به نام ناصره رسیدند، آن ها از مردم آن جا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذایى به آن ها ندادند و آن ها را مهمان خود ننمودند، در این هنگام خضرعلیه‌السلام به دیوارى که در حال ویران شدن بود نگاه کرد و به موسىعلیه‌السلام گفت: به اذن خدا برخیز تا این دیوار را تعمیر و استوار کنیم تا خراب نشود. خضرعلیه‌السلام مشغول تعمیر شد.

موسىعلیه‌السلام که خسته و کوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مى کرد شخصیت والاى او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادى سخت جریحه دار شده و در عین حال خضرعلیه‌السلام به تعمیر دیوار آن آبادى مى پردازد، بار دیگر تعهد خود را به کلى فراموش کرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضى سبکتر و ملایم تر از گذشته، گفت: مى خواستى در مقابل این کار اجرتى بگیرى؟ اینجا بود که خضرعلیه‌السلام به موسىعلیه‌السلام گفت:

هذا فِراقٌ بَینِى وَ بَینِکَ...؛

انیک وقت جدایى من و تو است، اما به زودى راز آن چه را که نتوانستى بر آن صبر کنى، براى تو بازگو مى کنم.(۵۴۶)

موسىعلیه‌السلام سخنى نگفت، و دریافت که نمى تواند همراه خضرعلیه‌السلام باشد و در برابر کارهاى عجیب او صبر و تحمل داشته باشد.

توضیحات خضرعلیه‌السلام در مورد سه حادثه عجیب

حضرت حضرعلیه‌السلام راز سه حادثه شگفت انگیز فوق را براى موسىعلیه‌السلام چنین توضیح داد:

اما آن کشتى مال گروهى از مستمندان بود که با آن در دریا کار مى کردند، و من خواستم آن را معیوب کنم و به این وسیله آن کشتى را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا که پشت سرشان پادشاه ستمگرى بود که هر کشتى سالمى را به زور مى گرفت. معیوب کردن من، براى نگه دارى کشتى براى صاحبش بود.

و اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد، و از این رو خواستیم که پروردگارشان به جاى او فرزندى پاک سرشت و با محبت به آن دو بدهد.(۵۴۷)

و اما آن دیوار از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، گنجى متعلق به آن یتیمان در زیر دیوار وجود داشت، و پدرشان مرد صالحى بود، و پروردگار تو مى خواست آن ها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند. این رحمتى از پروردگار تو بود، من آن کارها را انجام دادم تا زیر دیوار محفوظ باشد و آن گنج خارج نشود و به دست بیگانه نیفتد، من این کارها را خودسرانه انجام ندادم. این بود راز کارهایى که نتوانستى در برابر آن ها تحمل کنى.(۵۴۸)

موسىعلیه‌السلام از توضیحات حضرت خضرعلیه‌السلام قانع شد.

توصیه خضرعلیه‌السلام و نوشته لوح گنج

هنگام جدایى خضرعلیه‌السلام از موسىعلیه‌السلام ، موسى به او گفت: مرا سفارش و موعظت کن، خضر مطالبى فرمود، از جمله گفت: از سه چیز بپرهیز و دورى کن: ۱ - از لجاجت ۲ - و از راه رفتن بى هدف و بدون نیاز ۳ - و از خنده بدو تعجب، خطاهایت را به یاد بیاور و از تجسس در خطاهاى مردم پرهیز کن.

از حضرت رضاعلیه‌السلام نقل شده آن گنجى که زیر دیوار مخفى بود، لوح طلایى بود که در آن چنین نوشته شده بود:

بسم الله الرحمن الرحیم، محمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبتُ لِمَن اَیقَنَ بالمَوتِ کَیفَ یفرَحُ، عَجِبتُ لِمَن اَیقَنَ بالقَدَرِ کَیفَ یحزَنَ؟ و عَجِبتُ لِمَن رأى الدُّنیا وَ تقَبّلها بِاَهلها کیفَ یرکَنُ الِیها، و ینبَغى لِمَن غَفَلَ عَنِ اللهَ اَلّا یتَّهَمَ اللهُ تبارَکَ و تَعالى فِى قَضاوَتِهِ وَ لا یستَبطِئَهُ فِى رِزقِهِ؛

به نام خداوند بخشنده مهربان - تعجب مى کنم براى کسى که یقین به مرگ دارد چگونه شادى مستانه مى کند؟ تعجب مى کنم براى کسى که یقین به قضا و قدر الهى دارد، چگونه اندوهگین مى شود؟ تعجب مى کنم براى کسى که دنیا و دگرگونى هاى آن را با اهلش مى نگرد، چگونه بر آن اعتماد مى کند؟ و سزاوار است آن کسى که از خداوند غافل مى گردد، خداوند متعال را در قضاوتش متهم نکند، و در رزق و روزى رساندن او را به کندى و تاخیر یاد ننماید.(۵۴۹)

نیز روایت شده: بین آن پدر صالح و یتیمان که آن گنج را براى فرزندانش ذخیره کرده بود، هفتاد پدر واسطه بود، خداوند به خاطر نیکوکارى آن پدر (جد هفتادم) گنج او را به دو یتیم از نوه هایش رسانید، پاداش نیکوکارى او را اینگونه ادا کرد.(۵۵۰)

ملاقات ابلیس با موسىعلیه‌السلام

رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: موسىعلیه‌السلام در مکانى نشسته بود، ناگاه شیطان که کلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت، نزد موسىعلیه‌السلام آمد و (به عنوان احترام موسى) کلاهش را از سر برداشت و در برابر موسىعلیه‌السلام ایستاد و سلام کرد، و بین آن دو چنین گفتگو شد:

موسى: تو کیستى؟

ابلیس: من شیطان هستم.

موسى: ابلیس تو هستى، خدا تو را در به در و آواره کند.

ابلیس: من نزد تو آمده ام تا به خاطر مقامى که در پیشگاه خدا دارى، به تو سلام کنى.

موسى: این کلاه چیست که بر سر دارى؟

ابلیس: با (رنگها و زرق و برق) این کلاه دل مردم را مى ربایم.

موسى: به من از گناهى خبر ده که هرگاه انسان مرتکب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.

ابلیس گفت:( اذا اَعجَبَتهُ نَفسُهُ، وَ استَکثَرَ عَمَلَهُ وَ صغُرَ فِى عَینَیهِ ذَنبُهُ؛ )

در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم:

۱ - هنگامى که او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبین باشد) ۲ - هنگامى که او عملش را یاد تصور کند ۳ - هنگامى که او گناهش را کوچک بشمرد.(۵۵۱)

دیدار موسىعلیه‌السلام از غذاى کرم در دل سنگ

هنگامى که حضرت موسىعلیه‌السلام از طرف خداوند، براى رفتن به سوى فرعون و دعوت او به خدا پرستى، مأمور گردید، موسىعلیه‌السلام (که احساس خطر مى کرد) به فکر خانواده و بچه هاى خود افتاد، و به خدا عرض کرد: پروردگارا! چه کسى از خانواده بچه هاى من، سرپرستى مى کند؟!

خداوند به موسىعلیه‌السلام فرمان داد: عصاى خود را بر سنگ بزن.

موسىعلیه‌السلام عصایش را بر سنگ زد، آن سنگ شکست، در درون آن، سنگ دیگرى نمایان شد، با عصاى خود یک ضربه دیگر بر سر آن سنگ زد، آن نیز شکسته شد و در درونش سنگ دیگرى پیدا گردید، موسىعلیه‌السلام ضربه دیگرى با عصاى خود بر سنگ سوم زد، و آن سنگ نیز شکسته شد، او در درون آن سنگ، کرمى را دید که چیزى به دهان گرفته و آن را مى خورد.

پرده هاى حجاب از گوش موسىعلیه‌السلام به کنار رفت و شنید آن کرم مى گوید:

( سُبحانَ مَن یرانِى وَ یسمَعُ کَلامِى وَ یعرِفُ مَکانِى وَ یذکُرُنِى وَ لا ینسانِى؛ )

پاک و منزه است آن خداوندى که مرا مى بیند، و سخن مرا مى شنود، و به جایگاه من آگاه است، و به یاد من هست، و مرا فراموش نمى کند.(۵۵۲)

به این ترتیب، موسىعلیه‌السلام دریافت که خداوند عهده دار رزق و روزى بندگان است، و با توکل بر او، کارها سامان مى یابد.

توبه اى که موجب بارندگى پربرکت شد

عصر حضرت موسىعلیه‌السلام بود، مدتى باران نیامد و زراعت ها خشک شدند و بلاى قحطى همه جا را فرا گرفته بود، مردم به محضر موسىعلیه‌السلام آمدند و با التماس از او خواستند، نماز استسقاء بخواند تا باران بیاید. موسىعلیه‌السلام با جمعیتى بالغ بر هفتاد هزار نفر به صحرا رفتند و نماز باران خواندند و هر چه دعا کردند، باران نیامد. موسىعلیه‌السلام عرض کرد: خدایا! با هفتاد هزار نفر، هر چه دعا مى کنیم باران نمى آید، علتش چیست؟ مگر مقام و منزلت من در پیشگاهت کهنه شده است.

خداوند به موسىعلیه‌السلام خطاب کرد: در میان شما یک نفر است که چهل سال است معصیت مرا مى کند، به او بگو از میان جمعیت خارج شود، تا دعایت مستجاب گردد.

موسىعلیه‌السلام عرض کرد: صداى من ضعیف است و به هفتاد هزار نفر جمعیت نمى رسد. خداوند فرمود: تو اعلام کن من صدایت را به همه مى رسانم. موسىعلیه‌السلام اعلام کرد، همه شنیدند. آن مرد گنهکار دید هیچکس خارج نشد، دریافت که آن شخص خودش است، با خود گفت: اگر برخیزم و بیرون روم، رسوا مى شوم و اگر بیرون نروم، باران نمى آید. با خود گفت: اگر برخیزم بیرون روم، رسوا مى شوم، و اگر بیرون نروم، و باران نمى آید. همانجا نشست و توبه حقیقى کرد، پس از آن بى درنگ باران پربرکت آمد. موسىعلیه‌السلام عرض کرد: خدایا! کسى از میان جمعیت خارج نشد، پس چطور شد باران آمد؟

خداوند فرمود:( سَقیتُکُم بالَّذى مَنَعتُکُم بِهِ؛ )

شما را به خاطر همان شخصى که به سبب او باران را قطع کرده بودم، سیراب کردم. (یعنى توبه او باعث باریدن باران گردید)

موسىعلیه‌السلام عرض کرد: خدایا! او را نشان بده تا زیارتش کنم خداوند فرمود: آنگاه که او گناه مى کرد، رسوایش نکردم، حالا که توبه کرده و رسوایش کنم، من که نمّامى را دشمن دارم هرگز نمّامى نمى کنم، من که عیب پوش هستم هرگز عیب کسى را فاش نمى سازم و آبروى کسى را نمى ریزم.(۵۵۳)

عذرخواهى موسىعلیه‌السلام از خداوند

روزى حضرت موسىعلیه‌السلام هنگام عبور فقیر برهنه و تهیدستى را دید که بر روى ریگ بیابان خوابیده بود، او وقتى که موسىعلیه‌السلام را دید، نزدش آمد و گفت: اى موسى! دعا کن تا خداوند هزینه اندکى به من بدهد که از ندارى و فقر جانم به لب رسیده است.

موسىعلیه‌السلام براى او دعا کرد، و از آن جا گذشت و به سوى کوه طور براى مناجات رفت، پس از مدتى از همان مسیر باز مى گذشت دید مردم همان فقیر را دستگیر کرده و جمعیتى بسیار در گِردش اجتماع نموده اند، پرسید: چه حادثه اى رخ داده است؟

حاضران گفتند: این مرد شراب خورده و با عربده و جنگ طلبى، به یک نفر حمله کرده و او را کشته است، اکنون او را دستگیر کرده اند، تا به عنوان قصاص اعدام کنند.

به گفته لطیفه گوها:

گربه مسکین اگر پر داشتى            تخم گنجشک در زمین نگذاشتى

موسى به حکم الهى اقرار کرد و از جسارت خود در مورد آن فقیر بدسیرت استغفار نمود.

بنده چو جاه آمد و سیم و زرش               سیلى خواهد به ضرورت سرش

آن نشنیدى که فلاطون چه گفت؟            مور همان به که نباشد پرَش(۵۵۴)

سپردن موسىعلیه‌السلام صندوق عهد را به یوشع

در آیه ۲۴۸ سوره بقره سخن از تابوت (صندوق عهد موسى) به میان آمده و در آن آیه چنین مى خوانیم:

و پیامبرشان (اشموئیل) به بنى اسرائیل گفت: نشانه صحت حکومت و فرماندهى طالوت آن است که تابوت (صندوق عهد) به سوى شما خواهد آمد. که در آن، آرامشى از پروردگار شما، و یادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد، در حالى که فرشتگان، آن را حمل مى کنند. در این موضوع، نشانه روشن براى شما است، اگر ایمان داشته باشید.

توضیح این که موسىعلیه‌السلام در روزهاى آخر عمر خود، الواح مقدس تورات، کتاب آسمانى را به ضمیمه زره خود و یادگارهاى دیگر در میان صندوقى نهاد و آن را به وصى خود یوشع بن نون سپرد، این صندوق چنان که از آیه فوق استفاده مى شود، داراى اعتبار و عظمت خاصى براى بنى اسرائیل، و مایه اطمینان و آرامش خاطر براى آن ها بود.

از گفتار اهل بیتعلیهم‌السلام و مفسران بر مى آید که این صندوق همان صندوقى بود که مادر موسى، موسى را هنگام خردسالى در میان آن نهاده و به رود نیل انداخت، آب آن را تا کنار کاخ فرعون آورد، و به وسیله کارگران فرعون از آب گرفته شد، و نزد فرعون فرستاده شد، موسىعلیه‌السلام را از میان آن بیرون آوردند و این صندوق در دستگاه فرعون نگهدارى مى شد. سپس به دست بنى اسرائیل افتاد و چون داراى خاطره شیرین نجات موسىعلیه‌السلام بود، در نزد بنى اسرائیل، بسیار احترام داشت. آن ها از آن صندوق استمداد مى جستند، و در جنگهایى که با عمالقه و دشمنان داشتند، آن را همراه خود مى بردند، و آن صندوق اثر معنوى و روانى خاصى در بالا رفتن روحیه آن ها داشت، سرانجام در یکى از جنگ ها، دشمنان آن صندوق را از بنى اسرائیل گرفتند و این حادثه براى بنى اسرائیل بسیار تلخ بود و موجب ضعف آن ها شد، چرا که آن ها آن صندوق را شعار و پرچم بلند خود مى دانستند، و اکنون آن را از دست داده بودند.(۵۵۵)

به این ترتیب مویسعلیه‌السلام در واپسین روزهاى عمرش، چنین صندوقى را به وصى خود یوشع سپرد، و در داستان اشموئیل ماجراى بازگشت این صندوق به دست بنى اسرائیل، خاطرنشان مى شود.

رحلت آرام و آسوده موسىعلیه‌السلام

۲۴۰ سال از عمر موسىعلیه‌السلام گذشت، روزى عزرائیل نزد او آمد و گفت: سلامبر تو اى همسخن خدا.

موسىعلیه‌السلام جواب سلام او را داد و پرسید: تو کیستى؟

او گفت: من فرشته مرگ هستم.

موسى: براى چه به این جا آمده اى؟

عزرائیل: آمده ام تا روحت را قبض کنم.

موسى: روحم را از کجاى بدنم خارج مى سازى؟

عزرائیل: از دهانت.

موسى: چرا از دهانم، با اینکه من با همین دهانم با خدا گفتگو کرده ام؟

عزرائیل: از دستهایت.

موسى: چرا از دستهایم، با این که تورات را با این دستهایم گرفته ام؟

عزرائیل: از پاهایت.

موسى: چرا از پاهایم، با این که با همین پاهایم به کوه طور (براى مناجات) رفته ام؟

عزرائیل: از چشمهایت.

موسى: چرا از چشمهایم، با این همواره چشمهایم را به سوى امید پروردگار کشیده ام؟

عزرائیل: از گوشهایت.

موسى: چرا از گوشهایم، با این که سخن خداوند متعال را با گوشهایم شنیده ام.

خداوند به عزارئیل وحى کرد: روح موسىعلیه‌السلام را قبض نکن تا هر وقت که خودش بخواهد.

عزرائیل از آن جا رفت، و موسىعلیه‌السلام سال ها زندگى کرد تا این که: روزى یوشع بن نون را طلبید و وصیت هاى خود را به او نمود، سپس به تنهایى به سوى کوه طور رفت، مردى را دید مشغول کندن قبر است، نزد او رفت و گفت: آیا مى خواهى تو را کمک کنم؟ او گفت: آرى، موسى او را کمک کرد. وقتى که کار کندن قبر تمام شد، مویسعلیه‌السلام وارد قبر گردید و در میان آن خوابید تا ببیند اندازه لحد قبر، درست است یا نه، در همان لحظه خداوند پرده را از جلو چشم او برداشت، موسىعلیه‌السلام مقام خود در بهشت را دید، عرض کرد: خدایا روحم را به سویت ببر. همان دم عزرائیل روح او را قبض کرد. و همان قبر را مرقد موسىعلیه‌السلام قرار داد، و آن قبر را پوشانید، و آن مرد قبر کن، عزرائیل بود که به آن صورت در آمده بود.

در این وقت منادى حق در آسمان، با صداى بلند گفت:

( ماتَ موسى کَلِیم اللهِ، فَاَىِّ نَفسٍ لا تَمُوتُ؛ )

موسى کلیم خدا مرد، چه کسى است که نمى میرد؟(۵۵۶)

مطابق بعضى از روایات، قبر حضرت موسىعلیه‌السلام در کوه طور (واقع در نجف اشرف یا سرزمین سینا) مى باشد.(۵۵۷)

پایان داستان هاى زندگى حضرت موسىعلیه‌السلام

۱۶- حضرت هارون برادر موسىعلیه‌السلام

هارون برادر موسىعلیه‌السلام از پیامبران مرسل بود، نام مبارکش بیست بار در قرآن آمده است، بیشتر زندگى او همراه موسىعلیه‌السلام است، او شریعت موسىعلیه‌السلام را تبلیغ مى کرد، خداوند بر موسى و هارونعلیهما‌السلام سلام و درود فرستاده است.(۵۵۸)

از ویژگى هاى هارون این که، موسىعلیه‌السلام در توصیف او مى گوید:

خدایا زبان برادرم هارون از من فصیح تر و گویاتر است. او را همراه من بفرست تا یاور من باشد و مرا تصدیق کند.(۵۵۹)

هارونعلیه‌السلام وزیر موسىعلیه‌السلام بود، هرگاه موسىعلیه‌السلام به مسافرت مى رفت، مانند سفر به کوه طور و میقات که چهل روز به طول کشید، هارون را در میان مردم، جانشین خود قرار داد.(۵۶۰)

هارون همواره یگانه یار و یاور موسىعلیه‌السلام بود و سرانجام در بیابان تیه قبل از رسیدن به سرزمین مقدس، از دنیا رفت، و موىعلیه‌السلام را در سوگ خود نشانید.

در روایات متعدد اسلامى از جمله حمیث مَنزِلَه، نسبت حضرت علىعلیه‌السلام به پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم ، همانند نسبت هارون به موسىعلیه‌السلام تشبیه شده، با این فرق که هارون پیامبر بود، ولىعلیه‌السلام پیامبر نبود.(۵۶۱)

بیشتر زندگى هارون با زندگى برادرش موسىعلیه‌السلام آمیخته است، که قبلا نمونه هاى آن ذکر گردید.

از طلحه یکى از اصحاب پیامبرصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نقل شده گفت: از رسول خداصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم شنیدم فرمود: موسى بن عمرانعلیه‌السلام پس از وفات برادرش هارون، عرض کرد:

خدایا! برادرم هارون از دنیا رفت او را بیامرز.

خداوند به او چنین وحى کرد: اى موسى! اگر از من در مورد آمرزش امت هاى پیشین و آینده تقاضا کنى، جواب مثبت به تو دهم، مگر در مورد قاتل حسین بن علىعلیه‌السلام که هرگز او را نمى آمرزم.(۵۶۲)

پایان داستان هاى زندگى حضرت هارونعلیه‌السلام

۱۷- بروز اشموئیل و طالوت و جالوت، پس از موسىعلیه‌السلام

چنان که قبلا گفته شد، پس از رحلت موىعلیه‌السلام بنى اسرائیل به فرماندهى یوشع بن نون وصى موسىعلیه‌السلام به جنگ با زورمندان شام و فلسطین پرداختند، تا ارض فلسطین و شهرهاى آن را فتح کنند و این جنگ همچنان ادامه داشت.

بنى اسرائیل پس از موسىعلیه‌السلام داراى پیامبرى بودند که در آیه ۲۴۶ و ۲۴۷ و ۲۴۸ سوره بقره از این پیامبر به عنوان نبى (پیامبر) یاد شده، ولى نام او ذکر نشده است، که اکثر مفسران به استناد روایات معتقدند که این پیامبر به نام اشموئیل بود.

اشموئیل که از نژاد بنى اسرائیل بود. زمام رهبرى بنى اسرائیل را در دست گرفت و به بازسازى آن ها براى خودسازى و جهاد با دشمنان پرداخت.

اشموئیل احساس کرد که لشگر بنى اسرائیل نیاز به یک فرمانده شجاع، نترس، کاردان و دلاور دارد. خود بنى اسرائیل نیز که از ناحیه گزند دشمنان به ستوه آمده بودند، نیاز به چنین فرماندهى را احساس نمودند. نزد اشموئیل آمده و از او درخواست کردند که فرماندهى شجاع و کارآمد انتخاب کند تا تحت فرماندهى او با دشمن بجنگند، اشموئیل که سستى و بى همتى آن ها را تجربه کرده بود به آن ها فرمود:

بیم آن دارم که شما از پیروى چنین فرماندهى سرپیچى کنید، و از نبرد با دشمن، شانه خالى نمایید. ولى آن ها قول دادند که با انتخاب چنان فرمانده یا اطاعت قوى از او با دشمن جنگ خواهند کرد.

اشموئیل از درگاه خداوند درخواست چنین فرماندهى با کفایت نمود. خداوند به او وحى کرد که چنین فرماندهى را نزد تو مى فرستیم، فرماندهى و پرچم سپاه را به دست او بسپار.

این فرمانده لایق همان طالوت بوده که مردى بلندقامت، تنومند، داراى اعصابى محکم و اراده اى قوى به علاوه دانشمندى زیرک و با تدبیر بود. او در این هنگام شهرتى نداشت. با پدرش در ساحل رودخانه اى مى زیست و چهارپایان پدرش را به چرا مى برد و کشاورزى مى کرد.

روزى بعضى از چهارپایان در بیابان گم شدند. طالوت همراه یکى از دوستانش در اطراف رودخانه به جستجوى آن ها پرداخت، در این جستجو تا نزدیک شهر صوف رسیدند - اشموئیل در شهر صوف سکونت داشت - دوست طالوت به طالوت گفت: ما در نزدیک شهر صوف هستیم، اشموئیل پیامبر در این شهر است، بیا نزد او برویم، تا او در پرتو وحى ما را به پیدا کردن چهارپایان گمشده راهنمایى کند.

طالوت پیشنهاد دوستش را پذیرفت و با هم به شهر صوف نزد اشموئیل آمدند همین که چشمان طالوت و اشموئیل به همدیگر افتاد، ما بین دلهایشان آشنایى برقرار شد. اشموئیل در همان لحظه طالوت را شناخت، دریافت که این شخص همان است که خداوند او را به عنوان فرمانده لایق نزدش فرستاده است.

طالوت سرگذشت گم شدن چهارپایانش را براى اشموئیل شرح داد. اشموئیل گفت: چهارپایانت هم اکنون، در راه دهکده به طرف باغستان پدرت در حرکتند، نگران آن ها نباش، ولى من تو را براى کار بزرگترى که مربوط به نجات بنى اسرائیل از گزند دشمن است دعوت مى کنم.

طالوت در آغاز از این پیشنهاد تعجب کرده ولى سپس دعوت اشموئیل را پذیرفت، حضرت اشموئیلعلیه‌السلام طالوت را به بنى اسرائیل معرفى کرد، فرمود:

خداوند این شخص را براى فرماندهى شما برگزید، از او پیروى کنید، و خود را براى جهاد با دشمن آماده سازید.

بنى اسرائیل بهانه تراشى کردند، زیرا اوصاف یک فرمانده لایق را در ظاهر طالوت نمى دیدند، زیرا او را نمى شناختند، ولى اشموئیل به آن ها اطمینان داد که طالوت از نظر علمى و معنوى و جسمى، رادمردى قوى و با تدبیر است و بر شما برترى دارد.(۵۶۳)

بنى اسرائیل مطالبه دلیل و نشانه کردند اشموئیل به آن ها گفت:

نشانه انتخاب طالوت آن است که صندوق عهد یادگار مهم موسىعلیه‌السلام (۵۶۴) را که مایه دلگرمى و اطمینان شما است و اکنون در دست دشمن است به سوى شما باز مى گردند.

طولى نگذشت که صندوق عهد به گونه معجزه آسایى به دست بنى اسرائیل افتاد.

در تاریخ آمده است: هنگامى که صندوق عهد در جنگ ها به دست بت پرستان فلسطین افتاد، آن را به بتکده خود بردند تا آن صندوق در آن جا بود، آن ها گرفتار ناراحتى هاى گوناگونى شدند، بعضى گفتند: این ناراحتى ها هم به خاطر آن صندوق عهد است. از این رو تصمیم گرفتند آن را از شهر خود خارج سازند، و چون کسى حاضر نبود این کار را بکند، آن صندوق را به دو گاو بستند، و آن دو گاو را به سوى بیابان حرکت دادند. آن گاوها آن صندوق را کشیدند و از شهر خارج کرده و در بیابان به میان بنى اسرائیل آوردند، البته فرشتگان و امدادهاى غیبى در پشت پرده، این حرکت را راهنمایى مى کردند.

پیروزى بنى اسرائیل به فرماندهى طالوت

طالوت از سوى اشموئیل و بنى اسرائیل به عنوان فرمانده کل قواى بنى اسرائیل منصوف شد، طالوت سپاهیان را بازسازى و منظم کرد و به سوى جبهه روانه ساخت، در مسیر راه براى آن که آن ها را آزمایش کند، با این که تشنه بودند و آب نداشتند، به آن ها گفت: در سر راه به نهر آبى مى رسید، خداوند شما را به وسیله آن آب آزمایش مى کند، آن ها که به هنگام تشنگى از آب بنوشند از من نیستند، و آن ها که جز یک پیمانه با دست خود، بیشتر از آن نخورند از من هستند.

همه لشگر - جز اندکى - از آن آب نوشیدند.

طالوت دریافت که افراد محکم و با ایمان امتحان داده که مى توان با آن ها جنگید همان گروه اندکند که از آب ننوشیدند یا به اندازه یک کف دست نوشیدند.

طالوت با همان گروه اندک از نهر آب گذشتند، عده اى از آن ها با مقایسه کمى افراد خود با انبوه فراوان دشمن، گفتند: ما توانایى مقابله با دشمن به فرماندهى جالوت را نداریم. ولى آن ها که به لقاء الله و روز رستاخیز اعتقاد داشتند، با اراده قاطع گفتند:

( کَم مِن فِئَةٍ قلیلَةٍ غَلَبَت فَِةٌ کثیرةً بِاِذنِ اللهِ و اللهُ مَعَ الصابرین. )

چه بسیار گروه هاى کوچکى که به فرمان خدا بر گروه هاى عظیمى پیروز شدند، و خداوند با صابران (و استقامت کنندگان) است.(۵۶۵)

لشکر اندک بنى اسرائیل به حرکت خود به سوى جبهه ادامه دادند، در حالى که طالوت در پیشاپیش آن ها حرکت مى کرد تا به جایى رسیدند که لشگر نیرومند جالوت نمایان و ظاهر شد. طالوتیان در برابر آن قدرت عظیم قدرت کشیدند و دست به دعا برداشته و گفتند:

( رَبَّنا أفرِغْ عَلَینا صَبرو ثَبِّت اَقدامَنا عَلَى القَومِ الکافِرینَ؛ )

پروردگارا! پیمانه مقاومت و تحمل و صبر را بر ما بریز، و گام هاى ما را ثابت بدار، و ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان.(۵۶۶)

این گروه اندک با اراده اى محکم و روحیه اى عالى به فرماندهى طالوت فرمانده لایق و با ایمان به قلب لشگر دشمن زدند.

در آن وقت حضرت داوود به عنوان جوان ناشناس در میان لشگر بنى اسرائیل بود. به وسیله فلاخنى که در دست داشت، در پیشاپیش لشگر، جالوت فرمانده دشمن را هدف قرار داد و یکى دو سنگ به سوى او افکند، آن یک سنگ یا دو سنگ به او اصابت کرد به طورى که جالوت جیغ و فریاد کشید و بر زمین افتاد و در خون خود غوطه ور شد و به هلاکت رسید. با کشته شدن جالوت، سپاه او فروپاشیدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند.

به این ترتیب طالوت با لشکر اندک بنى اسرائیل بر دشمنان پیروز شدند. حضرت داوودعلیه‌السلام از آن وقت داراى موقعیت عظیم در نزد اشموئیل و بنى اسرائیل گردید و سرانجام داراى مقام نبوت و حکومت گردید.

داوودعلیه‌السلام نوجوانى که افتخار آفرید

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: خداوند به پیامبر بنى اسرائیل (اشموئیل) وحى کرد: جالود را کسى مى کشد که زره موسىعلیه‌السلام براى تن او اندازه است، و او از فرزندان لاوى بن یعقوب بوده و نامش داوودعلیه‌السلام پسر ایشا است. ایشا داراى ده پسر است که داوودعلیه‌السلام از همه آن ها کوچک تر مى باشد. طالوت هنگام بسیج سپاه، براى ایشا پیام داد که همه پسرانش را حاضر کند، او به دستور عمل کرد، طالوت زره موسىعلیه‌السلام را بر تن یکى از آن ها نمود، ولى براى هیچکدام اندازه نبوده بلکه بلندتر بود یا کوتاه تر، طالوت به ایشا گفت: دیگر پسرى ندارى؟ او عرض کرد: یک پسر کوچکتر از همه دارم که چوپان گوسفندانم مى باشد. طالوت به دنبال او فرستاد، او آمد و زره را پوشید، آن زره براى او اندازه بود، همراه او چند سگ و یک فلاخن بود و طالوت او را همراه لشگر به میدان برد. او بسیار شجاع و نترس بود، هنگامى که لشکر بنى اسرائیل تدر برابر جالوت قرار گرفتند، جالوت سوار بر فیل بود و تاج بلندى بر سر داشت و لشگرش در دو طرف او آماده بودند، داوودعلیه‌السلام سه سنگ همراه داشت، یکى از آن ها را در فلاخن نهاد و به سوى جالوت پرتاب کرد، این سنگ به جانب راست او اصافت نمود، سنگ دوم را به سوى او انداخت که به جانب چپش اصابت کرد، سنگ سوم، درست بر پیشانى او به یاقوت تاجش اصابت کرد که به مغزش رسید و همان دم او را به هلاکت رساند و به زمین انداخت، لشگر او گریختند و بنى اسرائیل پیروز گشتند.(۵۶۷)

پایان داستان هاى زندگى حضرات اشموئویل، طالوت و جالوتعلیهم‌السلام

۱۸- حضرت داوودعلیه‌السلام

یکى از پیامبران بزرگى که علاوه بر قدرت معنوى و نبوت، داراى حکومت ظاهرى وسیع نیز بود، حضرت داوودعلیه‌السلام است که نام مبارکش شانزده بار در قرآن آمده است.

حضرت داوودعلیه‌السلام در سرزمینى بین مصر و شام دیده به جهان گشود، او از نواده هاى

حضرت یعقوب است و به نُه واسطه به یکى از فررزندان حضرت یعقوب مى رسد، پدرش ایشا نام داشت.

او صد سال عمر کرد، که چهل سال از آن را حکومت نمود.(۵۶۸)

ماجراى شهرت داوودعلیه‌السلام - همانطور که پیش از این شرح داده شد - آن هنگام شروع شد که به عنوان یکى از سربازان طالوت، به جنگ جالوت و لشگرش رفت و با سنگى که در فلاخن خود نهاده بود، جالوت جبار را کشت (که داستانش در صفحه قبل گذشت).

ایشا ده پسر داشت، داوودعلیه‌السلام کوچک ترین آن ها بود.

حضرت داوودعلیه‌السلام بسیار خوش صورت بود، به طورى که وقتى صدایش به مناجات بلند مى شد، پرندگان به سوى او مى آمدند و حیوانات وحشى گردن مى کشیدند تا صداى دلنشین او را بشنوند، او کوتاه قد و کبود چشم و کم مو بود، در میان بنى اسرائیل و در پیشگاه طالوت فرمانده شجاع و باایمان لشگر بنى اسرائیل، داراى موقعیت عظیم بود، پس از آن که طالوت از دنیا رفت، بنى اسرائیل حکومت و فرماندهى طالوت را در اختیار داوودعلیه‌السلام گذاشتند، و همه ثروت هاى داوود را به او سپردند، وقتى که به حاکمیت رسید، خداوند او را به مقام پیامبرى نیز رسانید.(۵۶۹)

ده خصلت عظیم داوودعلیه‌السلام

در قرآن، در آیه ۱۵ تا ۲۰ سوره ص، خداوند داوودعلیه‌السلام را با ده خصلت ارجمند مى ستاید، حتى به پیامبر اسلامصلى‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم سفارش کرده که در برابر گزند مخالفان و بدخواهان همانند داوودعلیه‌السلام صبر و مقاومت داشته باشد.

در آیه نخست (آیه ۱۷ سوره ص) چنین آمده:

( اِصبِر عَلى ما یقُولونَ وَ اذکُر عَبدَنا داوُودَ ذَالأَیدِ اءِنَّهُ اَوَّاب؛ )

اى پیامبر! در برابر آن چه مخالفان مى گویند شکیبا باش و به خاطر بیاور بنده ما داوودعلیه‌السلام را که صاحب قدرت، و بسیار بازگشت کننده به خدا بود.

خصال دهگانه ارجمند داوودعلیه‌السلام عبارتند از:

۱ - صبر و مقاومت.

۲ - مقام عبودیت و بندگى.

۳ - قوت و قدرت معنوى و جسمى.

۴ - بازگشت و رجوع مداوم به خدا، و رابطه تنگاتنگ با خدا.

۵ - کوه ها در تسخیر او بودند و با او صبح و شام تسبیح خدا مى گفتند.

۶ - پرندگان در تسبیح خدا با او هم آواز مى شدند.

۷ - آن ها نه تنها در آغاز کار بلکه در همه احوال، با تسبیح او هماهنگ مى شدند.

۸ - داشتن حکومت استوار و مقتدرانه.

۹- علم و دانش سرشار که مایه برکات است.

۱۰ - منطقى گویا، و بیانى لطیف و شیوا.(۵۷۰)

خداوند گاهى او را به عنوان( نِعمَ العَبدِ ) نیکوترین بنده و زمانى او را به عنوان خلیفه خود،(۵۷۱) و نیز به داشتن امتیاز و فضایل(۵۷۲) علم و حکمت(۵۷۳) معرفى کرده، و نزول کتاب اخلاقى و مهم زبور را بر او، برشمرده(۵۷۴) او را با عالى ترین خصلت ها ستوده است.

کتاب زبور مشتمل بر نصایح و مناجات و امور اخلاقى است، مزامیر زبور در کتاب عهدین، مشتمل بر ۱۵۰ فصل است که هر کدام به نام مزمور نامیده شده و سراسر آن به شکل اندرز، دعا و مناجات است.

ورود ناگهانى دو نفر شاکى نزد داوودعلیه‌السلام و داورى او

حضرت داوودعلیه‌السلام براى آن که از گزند دشمن محفوظ بماند، پاسداران بسیار داشت، روزى در یکى از اطاق هاى قصر خود که طبقه بالا بود و همواره در آن جا عبادت مى کرد و آن را محراب خود قرار داده بود و مشغول عبادت بود، ناگهان دو نفر بدون مقدمه و اجازه، سراسیمه از راه غیر عادى، بالا رفتند و به حضور او رسیدند.

داوودعلیه‌السلام از مشاهده آن ها وحشت کرد، زیرا فکر مى کرد قصد سویى دارند، ولى آن ها بى درنگ به داوود گفتند: نترس، ما دو نفر شاکى هستیم، و براى داورى نزد تو آمده ایم.

آنها به داوودعلیه‌السلام مجال ندادند که بپرسد: چرا از راه غیر معمولى وارد شدید بى درنگ یکى از آن ها شکایت خود را چنین مطرح کرد: این شخص برادر من است. نود و نُه میش دارد، و من یک میش بیشتر ندارم، در عین حال اصرار دارد که همین یک میش را به او واگذار کنم، و در سخن بر من چیره شده و مرا در بن بست قرار داده است.

داوودعلیه‌السلام بى درنگ به شاکى گفت: قطعا برادرت با این ادعا بر تو ستم نموده است و این حادثه تازگى ندارد، بسیارى از دوستان نسبت به یکدیگر ستم مى کنند، مگر آن ها که ایمان آورده و داراى عمل صالح هستند.

طرفین نزاع با شنیدن این سخن قانع شدند و رفتند، و اصل قضاوت داوودعلیه‌السلام نیز مطابق واقع بود، ولى داوودعلیه‌السلام در قضاوت عجله کرد، زیرا بى آن که سخن شاکى دیگر را بشنود، بر ضد او داورى نمود، گرچه داوریش حق بود.

از این رو بى درنگ متوجه شتابزدگى و ترک اولىِ خود شد و توبه و استغفار نمود بو به سجده افتاد و بازگشت به خدا نمود.

خداوند از لطف خود او را بخشید(۵۷۵) و از این ماجرا این درس به انسان هاى داور داده شد که در داورى خود عجله نکنند، تا حق کسى پایمال نشود.

مطابق روایتى که از امام رضاعلیه‌السلام نقل شده؛ فرمود: آن دو نفر دو فرشته به صورت انسان بودند که به عنوان شکایت از همدیگر، نزد داوودعلیهما‌السلام آمدند، و این حادثه از این جهت بود که روزى داوودعلیه‌السلام در ذهن خود گمان کرد که خداوند در آن عصر کسى را عالم تر از او نیافریده، این حالت نفسانى [که یک نوع غرور و ترک اولى است]موجب شد آن دو فرشته از سوى خدا نزد داوودعلیه‌السلام بیایند. داوود در قضاوت عجله کرد، از مدعى بینه (دو شاهد عادل) نخواست، و از منکر چیزى نپرسید، سپس متوجه اشتباه خود شده و توبه نمود. و فهمید که آگاه تر از او در جهان وجود ندارد و به این ترتیب به اشتباه بودن تفکر خود پى برد و خود را اصلاح کرد.(۵۷۶)

سنت شکنى و ازدواج داوودعلیه‌السلام با زن بیوه

از عصر حضرت آدمعلیه‌السلام تا زمان داوودعلیه‌السلام بین مردم سنت شده بود که اگر زنى همسرش کشته مى شد یا مى مرد، بلاتکلیف مى ماند و حق نداشت با کسى ازدواج کند.

خداوند به داوودعلیه‌السلام وحى کرد: که این سنت غلط را بشکن، و به مردم بگو: ازدواج با زنان بیوه جایز است.

پس از این دستور الهى، داوودعلیه‌السلام نخستین فردى بود که به این سنت شکنى اقدام نمود و با زنى که همسرش به نام اوریا کشته شده بود، پس از به سر آمدن عِدّه، ازدواج کرد.

چون داوودعلیه‌السلام به عنوان نخستین نفر این کار را کرد، عده اى از مردم بهانه گیر، از این کار رنجیده خاطر شدند(۵۷۷) و در این رابطه به شایعه پراکنى پرداختند. و بعضى نسبت هاى ناروا را به ساحت مقدس داوودعلیه‌السلام دادند که در تورات آمده و به راستى شرم آور و نابخردانه است.

عطاهاى بزرگ خدا به داوودعلیه‌السلام

خداوند در آیات ۱۰ تا ۱۱ سوره سبأ پس از ذکر موهبت وسیع خود به داوودعلیه‌السلام که نشانگر مواهب بسیار معنوى و مادى به داوودعلیه‌السلام است، سه عطیه بزرگ الهى را نام مى برد که خداوند به حضرت داوودعلیه‌السلام داد:

۱ - خداوند به کوه ها فرمان داد که با داوودعلیه‌السلام (هنگام تسبیح) همصدا و هم آواز شوند.

۲ - به پرندگان فرمان داد که با داوودعلیه‌السلام (هنگام ذکر خدا) همصدا و هم آواز گردند.

۳ - خداوند آهن را براى داوودعلیه‌السلام نرم کرد و به او دستور داد که با آهن زره هاى کامل و فراخ بسازد، و حلقه هاى آن را به اندازه و متناسب کند.

وقتى که حضرت داوودعلیه‌السلام تسبیح خدا مى نمود، کوه ها و پرندگان صداى دلنشین و شیواى او را مى شنیدند و با او در ذکر خدا هم آهنگ مى شدند.

امام صادقعلیه‌السلام در این راستا فرمود: هنگامى که داوودعلیه‌السلام به سوى صحرا و بیابان حرکت مى کرد، و آیات کتاب زبور را (که غالباً به صورت مناجات بود) مى خواند، هیچ کوه و سنگ و پرنده اى نبود مگر این که با او همصدا مى شدند.(۵۷۸) آرى، آن ها با شعورى که داشتند تحت تأثیر مناجات هاى اثربخش داوودعلیه‌السلام قرار مى گرفتند و همنوا با او دل به خدا مى بستند.

او مناجات هاى کتاب زبور را با آن صداى خوش در محرابش مى خواند. پرندگان آن چنان مجذوب آن صدا مى شدند که از هوا مى آمدند و بر روى داوودعلیه‌السلام مى افتادند، و حیوانات وحشى براى شنیدن آن، پیش مردم مى آمدند و از آن ها نمى رمیدند، زیرا همه، حواسشان غرق در لذت صداى داوودعلیه‌السلام مى شد.(۵۷۹)

زهد و پارسایى داوودعلیه‌السلام

با این که داوودعلیه‌السلام داراى حکومت و امکانات وسیع بود، همواره به طور ساده مى زیست، و حریم پارسایى را رعایت مى کرد، حضرت علىعلیه‌السلام در یکى از خطبه هایش از پارسایى داوودعلیه‌السلام یاد کرده و مى فرماید: او صاحب صداى خوش، و خواننده بهشت است، با دست خود زنبیل هایى از لیف خرما مى بافت و به هم نشینان مى فرمود: کدامیک از شما در فروش این زنبیل ها مرا کمک مى کند؟ او از پول آن زنبیل ها نان جوین تهیه مى کرد و مى خورد.(۵۸۰)

زره بافى حضرت داوودعلیه‌السلام

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: خداوند به حضرت داوودعلیه‌السلام وحى کرد:

ِعم العَبدُ اَنتَ الّا اَنَّکَ تَأکُلُ مِن بَیتَ المالِ؛

تو نیکو بنده اى هستى، جز این که هزینه زندگى خود را از بیت المال تأمین مى کنى.

حضرت داوودعلیه‌السلام چهل روز گریه کرد، و از خداوند خواست که وسیله اى براى او فراهم سازد که از بیت المال مصرف نکند، خداوند آهن را براى او نرم کرد، او هر روز با آهن یک زره مى ساخت، و آن را مى فروخت، به طورى که در سال ۳۶۰ زره بافت، و از بیت المال بى نیاز گردید.(۵۸۱)

آرى، قبل از آن عصر، جنگجویان وقتى به جنگ مى رفتند، لباس هاى آهنى مى پوشیدند که پوشیدن این لباس ها به خاطر سنگینى و انعطاف ناپذیرى، بسیار دشوار و خسته کننده بود.

داوودعلیه‌السلام که به مسأله جهاد و دفاع، اهمیت بسیار مى داد، در این فکر بود که وسیله دفاعى رزمندگان در عین این که آن ها را حفظ مى کند، نرم و استفاده از آن آسان باشد. همین مطلب را از خداوند خواست.

خداوند آهن را مانند شمع و موم براى داوودعلیه‌السلام نرم کرد، و از این موهبت کمال استفاده را در زره سازى نمود.

روایت شده: روزى حضرت لقمانعلیه‌السلام نزد داوودعلیه‌السلام آمد، او مشغول درست کردن نخستین زره بود، لقمان سکوت کرد و چیزى نگفت، همچنان تماشا مى کرد و مى دید داوودعلیه‌السلام از آهن مقدارى مى گیرد و با آن مفتول هاى باریک مى سازد، و آن مفتول ها را داخل هم مى گذارد... لقمان همچنان منتظر بود ببیند که داوودعلیه‌السلام چه مى سازد؟!

تا این که داوودعلیه‌السلام یک زره را به طور کامل ساخت و سپس برخاست، آن را پوشید و گفت: به راستى چه وسیله دفاعى خوبى براى جنگ است.

لقمان با صبر و تحمل بدون سخن گفتن دریافت که داوودعلیه‌السلام چه چیزى مى بافته است، گفت:( الصَّمتُ حِکمَة وَ قلیل فاعِلُهُ؛ ) خاموشى حکمت است، ولى افراد خاموش اندکند.(۵۸۲)

جلال الدین مولانا در کتاب مثنوى مى گوید: لقمان وقتى که دید داوودعلیه‌السلام لباسى با حلقه هاى آهن مى بافد تعجب کرد، مى خواست بپرسد، با خود گفت: خاموشى و تحمل بهتر است انسان در پرتو تحمل زودتر به مقصود مى رسد.

سرانجام بافتن آن تمام شد و داوودعلیه‌السلام آن را پوشید و به لقمان گفت: این زره لباس نیکویى براى جنگ است. لقمان گفت: صبر نیز یار و پناه خوب، و برطرف کننده اندوه است:

گفت لقمان صبر هم نیکو دمى است          کو پناه و دافع هر جا غمى است

صد هزاران کیمیا حق آفرید          کیمیایى همچو صبر آدم ندید

صبر گنج است اى برادر صبر کن              تا شفا یابى تو زین رنج کهن(۵۸۳)

سعدى در گلستان مى گوید:

چو لقمان‌ دید کاندر دست داوودعلیه‌السلام           آهن به معجز موم گردد

نپرسیدش چه مى سازى که دانست          که بى پرسیدنش معلوم گردد(۵۸۴)

گزینش داورىِ بهتر

گله گوسفندى شبانه وارد تاکستانى شدند، و برگها و خوشه هاى انگور آن تاکستان را خوردند. صاحب باغ از حادثه با خبر شد و صاحب گوسفند را نزد حضرت داوودعلیه‌السلام آورد، و از او شکایت نمود، و از حضرت داوودعلیه‌السلام خواست تا در این مورد داورى کند.

حضرت داوودعلیه‌السلام پس از بررسى چنین فهمید که قیمت در آمد آن باغ که به وسیله گوسفندان نابود شده به اندازه قیمت آن گوسفندان است، از این رو چنین قضاوت کرد که: گوسفندان باید به صاحب باغ سپرده شوند.

حضرت سلیمان فرزند داوودعلیه‌السلام که در آن هنگام خردسال بود، در آن جا حضور داشت و به پدر گفت: اى پیامبر بزرگ خدا! این قضاوت را تغییر ده و تعدیل کن.

داوودعلیه‌السلام گفت: چگونه؟

سلیمانعلیه‌السلام گفت: گوسفندان را به صاحب باغ تحویل بده تا از منافع آن ها (از شیر و پشمشان) استفاده کند، و باغ را به صاحب گوسفندان تحویل بده، تا در اصلاح آن بکوشد، وقتى که باغ به حال اول بازگشت، آن را به صاحبش تحویل بده، و در همان وقت، گوسفندان را نیز به صاحبش بسپار.

هر دو قضاوت صحیح و عادلانه بود، ولى نظر به این که در مقام اجرا، قضاوت سلیمانعلیه‌السلام دقیقتر اجرا مى شد، و به طور تدریج بود و زندگى هر دو نفر (صاحب باغ و صاحب گوسفند) پس از مدتى سامان مى یافت، قضاوت سلیمان از سوى خداوند انتخاب گردید، البته قضاوت سلیمانعلیه‌السلام را خداوند به او تفهیم نمود(۵۸۵) و در ضمن، به وجود آمدن ماجرا به این صورت، براى آن بود که وصى حضرت داوودعلیه‌السلام در میان فرزندانش معرفى گردد، که سلیمان است نه غیر او. براى روشن شدن مطلب نظر شما را به داستان زیر که تکمیل کننده این داستان است و از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده، جلب مى کنم:

خلافت و حکومت داوودعلیه‌السلام بر روى زمین

از ویژگى هاى حضرت داوودعلیه‌السلام و پسرش سلیمانعلیه‌السلام آن است که خداوند مقام رهبرى و حکومت دارى را به آن ها داد.

و این موضوع بیانگر آن است که: دین از سیاست جدا نیست، دین منهاى سیاست، به معنى انسان بى بازو است، زیرا سیاست بازوى اجرایى دین است و سیاست بدون دین نیز عامل مخرب و ویرانگر است.

پیامبران هرگاه زمینه را فراهم مى دیدند، به تشکیل حکومت اقدام مى نمودند.

حضرت داوودعلیه‌السلام سپس پسرش سلیمانعلیه‌السلام شرایط زمینه را براى تشکیل حکومت فراهم دیدند، خداوند آن ها را حاکم مردم نمود.

( یا داوُودُ اءنّا جَعَلناکَ خَلیفَة فِى الاَرضِ فَاحکُم بَینَ النّاسِ بالحقِّ؛ )

اى داوود! ما تو را خلیفه (و نماینده) خود در زمین قرار دادیم، پس در میان مردم به حق داورى کن.(۵۸۶)

نیز مى فرماید:

( وَ شدَدنا مُلکُه وَ آتَیناهُ الحِکمَةَ وَ فَصلَ الخِطابِ؛ )

و حکومت داوودعلیه‌السلام را استحکام بخشیدیم و به او دانش و شیوه داورى عادلانه عطا کردیم.(۵۸۷)

حضرت سلیمانعلیه‌السلام پس از داوودعلیه‌السلام وارث حکومت پدر شد(۵۸۸) و آن را به طور وسیعتر در اختیار گرفت (که در داستان هاى زندگى او خاطرنشان خواهد شد)

عمر طولانى براى جوان به خاطر داوودعلیه‌السلام

روزى حضرت داوودعلیه‌السلام در خانه اش نشسته بود، جوانى پریشان حال و فقیر نیز در نزد او نشسته بود، این جوان بسیار به محضر داوودعلیه‌السلام مى آمد و سکوت طولانى داشت. روزى عزرائیل به حضور داوودعلیه‌السلام آمد و با نگاه عمیق به آن جوان نگریست، داوودعلیه‌السلام به عزرائیل گفت: به این جوان مى نگرى؟

عزرائیل: آرى، من مأمور شده ام تا سرِ هفته روح این جوان را قبض کنم.

دل حضرت داوودعلیه‌السلام به حال آن جوان سوخت و به او مرحمت نمود و به او گفت: اى جوان آیا همسر دارى؟ جوان گفت: نه، هنوز ازدواج نکرده ام.

داوودعلیه‌السلام به او فرمود: نزد فلان شخصیت (که از رجال معروف و بزرگ بنى اسرائیل بود) برو، و به او بگو: داوودعلیه‌السلام به تو امر مى کند که دخترت را به همسر من گردانى، سپس شب با او ازدواج کن و کنار همسرت باش، و هر چه هزینه زندگى لازم است از این جا بردار و ببر، و پس از هفت روز به این جا نزد من بیا.

پیام داوودعلیه‌السلام موجب شد که آن شخصیت دخترش را همسر آن جوان نماید، و آن جوان به دستور حضرت داوودعلیه‌السلام عمل کرد، و پس از هفت روز نزد داوودعلیه‌السلام آمد.

داوودعلیه‌السلام از او پرسید: اى جوان! این ایام چگونه بر تو گذشت؟

جوان، بسیار به من خوش گذشت که سابقه نداشت.

داوودعلیه‌السلام : بنشین. او نشست و مجلس طول نکشید ولى عزرائیل به سراغ آن جوان نیامد، داوودعلیه‌السلام به او گفت: برخیز نزد همسرت برو و بعد از هفت روز به اینجا بیا.

جوان رفت و پس از هفت روز نزد داوودعلیه‌السلام آمد و در محضرش نشست.

باز براى بار سوم به دستور داوودعلیه‌السلام هفت روز نزد همسرش رفت و سپس نزد داوودعلیه‌السلام آمد و در محضرش نشست. در این هنگام عزرائیل آمد، داوودعلیه‌السلام به عزرائیل فرمود: تو بنا بود پس از یک هفته براى قبض روح این جوان به این جا بیایى، چرا نیامدى و پس از سه هفته آمدى؟

عزرائیل گفت:

( یا داوُود! اءنّ اللهَ تعالى رَحِمَهُ بِرَحمَتِکَ لَهُ فاَخَّرَ فِى اجَلِهِ ثَلاثینَ سَنَة؛ )

اى داوود! همانا خداوند متعال به خاطر مرحمت تو به این جوان، به او لطف کرد، و مرگش را سى سال به تاخیر انداخت.(۵۸۹)

همنشینى بانوى صبور با داوودعلیه‌السلام در بهشت

روزى خداوند به حضرت داوودعلیه‌السلام وحى کرد: نزد خلاده دختر اوس برو و او را به بهشت مژده بده و به او بگو همنشین تو در بهشت است.

داوودعلیه‌السلام به این دستور عمل کرد و به درِ خانه خلاده آمد و درِ خانه را کوبید، خلاده پشت در آمد و همین که در را باز کرد چشمش به داوودعلیه‌السلام افتاد، عرض کرد: آیا از سوى خدا درباره من چیزى نازل شده است که براى ابلاغ خبر آن به اینجا آمده اى؟

داوودعلیه‌السلام : آرى.

خلاده: آن چیست؟

داوود: خداوند به من وحى کرد و فرمود: تو همنشین من در بهشت هستى.

خلاده: گویا مرا عوضى گرفته اى، او من نیستم بلکه همنام من است؟

داوود: خیر، او قطعا تو هستى.

خلاده: اى پیامبر خدا به تو دروغ نمى گویم، سوگند به خدا من چیزى در خود نمى بینم که چنین لیاقتى یافته باشم و همنشین تو در بهشت شوم.

داوود: از امور باطنى خود اندکى با من صحبت کن تا بدانم چگونه است؟

خلاده: من یک حالتى دارم که هر دردى بر من وارد شود، و هر زیان و نیاز و گرسنگى به من برسد، هرگونه باشد بر آن صبر مى کنم و از خدا رفع آن را نمى خواهم تا خودش برطرف سازد (پسندم آن چه را جانان پسندد) و جاى آن دردها و زیان ها، عوضى از خدا نمى خواهم، بلکه شکر و سپاس آن ها را به جا مى آورم.

داوودعلیه‌السلام راز مطلب را دریافت و به او فرمود:

( فبِهذا بَلَغتِ ما بَلَغتِ؛ )

تو به خاطر همین خصلت ها به آن مقام رسیده اى.

امام صادقعلیه‌السلام پس از نقل این ماجرا فرمود:

( وَ هذا دِینُ اللهِ الَّذِى ارتَضاهُ للصَّالِحینَ؛ )

و این همان دین خدا است که آن را براى شایستگان پسندیده است.(۵۹۰)

نمونه اى از عدالت و احسان خدا

در روایات آمده: بانویى فقیر و بى نوا در عصر حضرت داوودعلیه‌السلام زندگى مى کرد. با اندک پولى که داشت هر روز (یا هر چند روز) اندکى پشم و پنبه مى خرید و به کلاف نخ تبدیل مى نمود و سپس آن را مى فروخت و به این وسیله معاش ساده زندگى خود و بچه هایش را تأمین مى کرد. یک روز پس از زحمات بسیار و تهیه کلاف، آن را براى فروش به بازار مى برد. ناگهان، کلاغى با سرعت نزد او آمد و آن کلاف را از او ربود و با خود برد.

بانوى بینوا بسیار ناراحت شد، سراسیمه نزد حضرت داوودعلیه‌السلام آمد و پس از بیان ماجراى سخت زندگى خود و ربودن کلافش از ناحیه کلاغ، عرض کرد: عدالت خدا در کجاست؟

حضرت داوودعلیه‌السلام به او فرمود: کنار بنشین تا درباره تو قضاوت کنم.

این از یک سو، از سوى دیگر گروهى در میان کشتى از دریا عبور مى کردند که بر اثر سوراخ شدن کشتى در خطر غرق شدن قرار گرفتند. نذر کردند اگر نجات یافتند هزار دینار به فقیر بدهند. خداوند به آن ها لطف کرد و همان کلاغ را مأمور کرد تا آن کلاف را از دست آن بانو برباید و به درون کشتى بیندازد و سرنشینان به وسیله آن کلاف، تخته کشتى را محکم کرده و سوراخ را ببندند. آن ها از کلاف استفاده نموده و نجات یافتند.

وقتى که به ساحل رسیدند به محضر حضرت داوودعلیه‌السلام براى اداى نذر آمدند، هزار دینار خود را به حضرت داوودعلیه‌السلام دادند و ماجراى نجات خود را شرح دادند.

حضرت داوودعلیه‌السلام حکمت و عدالت و احسان خداوند را براى آن بانو بیان کرد، و آن هزار دینار را به او داد، آن زن در حالى که بسیار خشنود بود، دریافت که عادل تر و احسان بخش تر از خداوند کسى نیست.(۵۹۱)

مکافات عمل ناموسى

عصر حضرت داوودعلیه‌السلام بود. مردى شهوت پرست به طور مکرر به سراغ یکى از بانوان مى رفت و او را مجبور به عمل منافى عفت مى نمود، خداوند به قلب آن بانو القا کرد که سخنى به آن مرد بگوید، و آن سخن این بود که به او گفت: هرگاه نزد من مى آیى مرد بیگانه اى نزد همسر تو مى رود.

آن مرد بى درنگ به خانه خود بازگشت دید همسرش با یک نفر مرد اجنبى هم بستر شده است، بسیار ناراحت شد و آن مرد را دستگیر کرد و به محضر حضرت داوودعلیه‌السلام به عنوان شکایت آورد و گفت: اى پیامبر خدا! بلایى به سرم آمده که بر سر هیچکس نیامده است.

داوود: آن بلا چیست؟

مرد هوسباز: این مرد را دیدم که در غیاب من به خانه من آمده و با همسرم هم بستر شده است.

خداوند به داوودعلیه‌السلام وحى کرد: به مرد شاکى بگو:( کَما تُدینُ تُدان؛ ) همانگونه که با دیگران رفتار مى کنید، با شما نیز همانگونه رفتار خواهد شد.(۵۹۲)

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر              اى نور چشم من به جز از کِشته ندروى

تصدیق گواهى صد نفر از علماى بنى اسرائیل

عصر حضرت داوودعلیه‌السلام بود. در میان بنى اسرائیل عابدى بود بسیار عبادت مى کرد به گونه اى که حضرت داوودعلیه‌السلام از آن همه توفیق او شگفت زده شد، خداوند به داوودعلیه‌السلام وحى کرد: از عبادت هاى آن عابد تعجب نکن او ریاکار و خودنما است.

مدتى گذشت، آن عابد از دنیا رفت، جمعى نزد داوودعلیه‌السلام آمدند و گفتند: آن عابد از دنیا رفته است.

داوودعلیه‌السلام فرمود: جنازه اش را ببرید و به خاک بسپارید.

این موضوع موجب ناراحتى و بگو مگوى بنى اسرائیل شد که چرا داوودعلیه‌السلام شخصا در کفن کردن و دفن او شرکت ننموده است؟! وقتى که بنى اسرائیل او را غسل دادند، پنجاه نفر از آن ها برخاستند و گواهى دادند که از آن عابد جز کار خیر ندیده اند؛ پس از دفن او، خداوند به داوودعلیه‌السلام وحى کرد: چرا در کفن کردن و دفن آن عابد حاضر نشدى؟ داوودعلیه‌السلام عرض کرد: به خاطر آن چه را که در مورد او به من وحى کردى [که او ریاکار است]

خداوند فرمود: اگر او چنین بود، ولى گروهى از علما و راهبان گواهى دادند که جز خیر از او ندیده اند، گواهى آن ها را پذیرفتم و آن چه را در مورد آن عابد مى دانستم پوشاندم.(۵۹۳)

[شاید راز بخشش خداوند از این رو بود که آن عابد تظاهر به گناه نمى کرد. و به گونه اى با مردم و علما و رهبانان رفتار کرده؛ و مردم دارى نموده بود که خداوند رضایت آن ها را موجب عفو قرار داد]

عذاب قانون شکنان و تماشاچیان

یکى از داستان هاى جالب قرآن داستان اصحاب سَبت است که به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آیه ۱۶۳ تا آیه ۱۶۵ بیان شده است، داستان آنان که قانون را شکستند و آنان که قانون شکنان را از این کار نهى نکردند و هر دو گروه به صورت بوزینه ها مسخ شدند اصل ماجرا چنین است:

عصر پیامبرى حضرت داوودعلیه‌السلام بود. در این عصر گروهى در شهر ایله که در ساحل دریاى سرخ قرار داشت، زندگى مى کردند، خداوند آن ها را از صید ماهى در روز شنبه نهى کرده بود، و پیامبران این نهى خدا را به آن ها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس امنیت مى کردند کنار دریا ظاهر مى شدند ولى روزهاى دیگر به قعر دریا مى رفتند.

دنیاپرستان بنى اسرائیل براى صید ماهى فراوان، کلاه شرعى و نقشه عجیبى طرح کردند و آن نقشه این بود که حوضچه ها و جدول هایى در کنار دریا درست کنند، به طورى که ماهى ها به آسانى وارد حوضچه شوند، و آن ها را روز شنبه در آن حوضچه ها محبوس نمایند، و روز یکشنبه اقدام به صید آن ها کنند و همین نقشه عملى شد.

با همین نیرنگ و ترفند ماهى زیادى نصیبشان مى گردید(۵۹۴) و ثروت سرشارى را از این راه به دست مى آوردند و مدتى زندگى را به این منوال پشت سر نهادند.

در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگى مى کردند، اینها مطابق روایاتى که نقل شده سه دسته بودند: یک دسته از آن ها (حدود هفتادهزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یک دسته از آن ها که حدود ده هزار نفر بودند، آنان را از مخالفت خداوند نهى مى کردند، دسته سوم ساکت بودند و به علاوه به نهى کنندگان مى گفتند:(لِمَ تَعِظُونَ قَوماً اللهُ مُهلِکُهُم اَو مُعَذِّبُهم عذاباً شدیداً؛ )

چرا قومى را که خدا هلاکشان مى کند یا عذاب بر آن ها نازل مى کند، پند مى دهید؟(۵۹۵)

نهى کنندگان در پاسخ مى گفتند: ما این قوم را پند مى دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنى اگر کسى نهى از فساد نکند، وظیفه اش را انجام نداده و معذور نیست؟)

کوتاه سخن آن که: گفتار این دسته که مکرر نهى از منکر مى کردند، تأثیر نکرد، وقتى که در گفتار خود اثر ندیدند از آن ها دورى کرده و در قریه دیگرى سکونت نمودند و با خود گفتند: هیچ اطمینانى نیست، چرا که ممکن است ناگهان نیمه شبى عذاب نازل شود و ما در میان آن ها باشیم.

پس از رفتن آن ها، شبانگاه خداوند تمام ساکنین شهر ایله را به صورت بوزینه ها مسخ کرد. صبح که شد کسى دروازه شهر را باز نکرد، نه کسى وارد مى شد و نه کسى از شهر بیرون مى آمد خبر این حادثه به روستاهاى اطراف رسید، مردم روستاهاى اطراف براى کسب اطلاع، کنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساکنان آن جا به طور کلى به صورت بوزینه ها مسخ شده اند، و همه آن ها بعد از سه روز هلاک شدند.

امام صادقعلیه‌السلام مى فرماید: هم آنان که این حیله را کردند و هم آنان که در برابر این قانون شکنى، سکوت نمودند، همه هلاک شدند، ولى آنان که امر به معروف و نهى از منکر نمودند، نجات یافتند. آرى این است مجازات قانون شکنان و آنان که، مفاسد را مى بینند ولى تماشا کرده و بى تفاوت مى مانند.

نکته قابل توجه در این داستان این که: در میان حیوانات، میمون و بوزینه به حیله گرى و بى ارادگى و تقلید کورکورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است، و هیچ ملتى استعمارزده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستى و بى ارادگى و تقلید بى قید و شرط، در حقیقت آن چه که اصحاب سبت و سکوت کنندگان را به این سیه روزى کشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصرى و میمون صفتى آن ها بود، گروهى همچون میمون (که گاهى حیله مى کند) از راه حیله وارد شدند، در صورتى که قطعا داشتند قانون شکنى مى کنند و گروهى دیگر باز همچون میمون بر اثر ضعف اراده سکوت کردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آن ها فرمود:

( کُونوا قِرَدَة خاسِئینَ؛ )

بشوید بوزینگان خوارشده.(۵۹۶)

امام سجادعلیه‌السلام فرمود: اهالى روستاهاى اطراف آمدند و از دیوار قلعه ایله بالا رفتند دیدن همه اهل قریه از زن و مرد، میمون شده اند. اهالى روستاهاى خویشان و دوستان خود را مى شناختند، نزد آن ها رفته و از تک تک آن ها مى پرسیدند آیا تو فلانى نیست؟ او گریه مى کرد و با سرش اشاره مى نمود و مى گفت: آرى، همانم. آن ها سه روز همین گونه ماندند، روز سوم طوفان شدیدى برخاست همه آن ها را به دریا افکند و به این ترتیب همه آن ها نابود شدند، و به طور کلى هر انسانى که بر اثر عذاب الهى مسخ شد بعد از سه روز به هلاکت رسید.(۵۹۷)

ویژگى هاى همسایه داوودعلیه‌السلام در بهشت

روزى داوودعلیه‌السلام عرض کرد: خدایا همسایه من در بهشت کیست؟ خداوند به او وحى کرد: او متَّى پدر حضرت یونس است.

داوودعلیه‌السلام از خداوند اجازه خواست تا به زیارت و دیدار متّى برود. خداوند اجازه داد داوود دست پسرش سلیمانعلیه‌السلام را که در آن هنگام خردسال بود گرفت و با هم به دیدن متّى رفتند.

پس از ورود به خانه متّى، دید خانه او بسیار ساده و با حصیر ساخته شده است، ولى متّى نبود. از همسر متّى پرسید: متى کجاست؟ او گفت: براى کندن هیزم به بیابان رفته است. داوود و سلیمان صبر کردند تا متى آمد، دیدند پشته اى از هیزم بر پشت گرفته است و پس از رسیدن هیزم را به زمین گذاشت و در معرض فروش نهاد و گفت: کیست که این مال حلال را به درهمى از حلال از من خریدارى نماید؟

داوود و سلیمانعلیهما‌السلام جلو آمدند و سلام کردند. متى آن ها را به خانه برد. مقدارى گندم خرید و آسیا کرد، و در گودالى از سنگ خمیر نمود. سپس آن را بر روى آتش نهاد و پخت. آن گاه آن را با آب مقدارى نمک نزد مهمانان گذاشت، و در کنار ایشان نشست و مشغول صحبت شد، تا به آن ها سخت نگذرد، و خود دو زانو کنار سفره نشست و هر لقمه اى که به دهان مى گذاشت در آغاز آن( بسم الله ) مى گفت و پس از خوردن آن( اَلْحَمْدُلِلَّه ) را به زبان مى آورد. تا این که اندکى آب نوشید و آن گاه گفت:

خدا را سپاس مى گویم، اى خدا حمد و سپاس از آن تو است که به من نعمت و سلامتى دادى، و مرا دوست خود گردانیدى و آن همه نعمت را که به من داده اى به چه کسى دیگرى دادى؟ زیرا گوش، چشم و دست ها و همه اعضایم سالم است، و به من نیرو بخشیدى تا به کندن هیزم بپردازم و آن را بیاورم و بفروشم، هیزمى را که در کشت آن زحمتى نکشیده ام، کسى را فرستادى تا آن را از من خریدارى کند، و من از بهاى آن گندم را تهیه کنم، که خودم از آن گندم را نکاشته ام، و برایش زحمت نکشیده ام، و سنگى را در اختیار نهادى تا گندم را آرد کنم، و آتشى را در اختیار نهادى تا آن را بر افروزم و نان بپزم و آن را بخورم و خود را براى اطاعت تو تقویم کنم، حمد و سپاس مخصوص تو است. آن گاه با صداى بلند و جانسوز گریه کرد.

داوودعلیه‌السلام به سلیمانعلیه‌السلام گفت: فرزندم! سزاوار است چنین بنده اى در بهشت داراى مقام ارجمند، باشد زیرا بنده اى شاکرتر از متّى ندیده ام.(۵۹۸)

گفتگوى خدا با داوودعلیه‌السلام

خداوند به حضرت داوودعلیه‌السلام وحى کرد:

چرا تو را تنها، دور از مردم مى نگرم؟

داوود: من به خاطر تو از آن ها دورى گزیدم، آن ها نیز از من دور شدند.

خداوند چرا تو را خاموش مى نگرم؟

داوود: خوف و خشیت از مقام تو، مرا خاموش نموده است.

خداوند چرا تو را آن گونه مى نگرم که همواره مشغول عبادت من هستى؟

داوود: حب و عشق تو مرا به عبادت مشغول ساخته است.

خداوند چرا تو را فقیر مى نگرم، با این که به تو از نعمت ها، عطا کرده ام؟

داوود: اداى حق تو، مرا فقیر ساخته است.

خداوند چرا تو را این گونه خاشع و فروتن مى نگرم؟

داوود: عظمت و جلالت که قابل توصیف نیست، مرا ذلیل و فروتن کرده است.

خداوند تو را به فضل و رحمت خود بشارت مى دهم، و آن چه را دوست دارى در روز ملاقات (قیامت) براى تو فراهم است، از مردم فاصله نگیر، در اخلاق نیک با آن ها محشور باش و از اخلاق زشت آن ها دورى کن، که در این صورت، در قیامت به آن چه خواستى، از جانب من به آن نایل مى شوى.(۵۹۹)

هدایت مردم بالاتر از عبادت در خلوت است

روزى حضرت داوودعلیه‌السلام به تنهایى به سوى بیابان حرکت مى کرد. مى خواست به جاى خلوتى (مثلاً یکى از غارها) برود و خدا را مخلصانه عبادت کند. خداوند به او وحى کرد: تنها کجا مى روى؟ او عرض کرد: شوق دیدارت مرا به آن داشته تا در جاى خلوت با تو به راز و نیاز پردازم.

خداوند به او فرمود: به میان مردم باز گرد، و به هدایت مردم همت کن. که اگر بنده گنهکارى را از گناه باز دارى و او را به سوى هدایت بکشانى نام تو را جزء بندگان شایسته و استوارم ثبت مى کنم.

داوودعلیه‌السلام فرمان خدا را اطاعت کرد و به میان قوم بازگشت و به هدایت آن ها مشغول شد.(۶۰۰)

داوودعلیه‌السلام بر سر کوه عرفات

مراسم عرفات بود. حاجى ها سراسر اطراف کوه عرفات را فراگرفته بودند، و به دعا و مناجات اشتغال داشتند. از امام صادقعلیه‌السلام نقل شده فرمود: حضرت داوودعلیه‌السلام وارد سرزمین عرفات شد، و تصمیم گرفت بالاى کوه برود و در همان جا تنها به عبادت خدا مشغول گردد (شاید مى خواست ادب در دعا را رعایت کند، زیرا در کنار مردم، صداهاى مختلف در داخل هم مى شدند و مخلوط مى گشتند) بالاى کوه رفت و در آن جا به دعا و مناجات پرداخت. پس از پایان اعمال، جبرئیل از سوى خداوند نزد او آمد و گفت: پروردگارت مى گوید: چرا بر بالاى کوه رفتى، آیا گمان بردى که صداى کسى بر من پنهان مى ماند؟ سپس جبرئیل او را به قعر دریاى جده برد. در آن جا سنگى بزرگ را دید. آن را شکست. ناگاه کرمى در میان آن سنگ دیده شد. آن کرم گفت: اى داوود! پروردگارت مى فرماید: من صداى این کرم را در دل این سنگ که در قعر این دریا است مى شنوم، آیا گمان مى کنى که صداى کسى از من پنهان بماند؟(۶۰۱)

پایان عمر داوودعلیه‌السلام

حضرت داوودعلیه‌السلام صد سال عمر کرد، که چهل سال آن را بر مردم حکومت و رهبرى نمود. او کنیزى داشت که وقتى شب فرا مى رسید همه درها را قفل مى کرد، و کلیدهاى آن ها را نزد داوودعلیه‌السلام مى آورد. شبى مردى را در خانه دید، پرسید: چه کسى تو را وارد خانه کرد؟

او گفت: من کسى هستم که بدون اجازه شاهان بر آن ها وارد مى گردم. داوودعلیه‌السلام این سخن را شنید و گفت: آیا تو عزرائیل هستى؟ چرا قبلا پیام نفرستادى تا من براى مرگ آماده گردم؟

عزرائیل گفت: من قبلا پیامهاى بسیار براى تو فرستادم.

داوودعلیه‌السلام گفت: آن پیام ها را چه کسى براى من آورد؟

عزرائیل گفت: پدرت، برادرت، همسایه ات و آشنایانت کجا رفتند؟

داوودعلیه‌السلام گفت: همه مردند.

عزرائیل گفت: آنها پیام رسان هاى من به سوى تو بودند که تو نیز مى میرى همان گونه که آن ها مردند.

سپس عزرائیل جان داوودعلیه‌السلام را قبض کرد. او نوزده پسر داشت. در میان آن ها، یکى از پسرانش، حضرت سلیمانعلیه‌السلام حکومت و مقام علم و نبوت داوودعلیه‌السلام را به ارث برد.(۶۰۲)

پایان داستان هاى زندگى حضرت داوودعلیه‌السلام

۱۹- حضرت سلیمان بن داوودعلیه‌السلام

یکى از پیامبران بزرگى که هم داراى مقام نبوت بود و هم داراى حکومت بى نظیر و بسیار وسیع، حضرت سلیمان بن داوودعلیه‌السلام است که نام مبارکش هفده بار در قرآن آمده است. او با یازده واسطه به حضرت یعقوبعلیه‌السلام مى رسد و از پیامبران بزرگ بنى اسرائیل مى باشد.

سلیمانعلیه‌السلام حکومت وسیعى به دست آورد که در آن جن و انس و پرندگان و چرندگان و باد، همه تحت فرمان او بودند، و بر سراسر زمین فرمانروایى مى نمود.

خداوند در تمجید او مى فرماید:

( وَ وَهَبنا لِداوُودَ سُلَیمانَ نِعمَ العَبدُ اءِنَّهُ اَوَّاب؛ )

ما سلیمان را به داوودعلیه‌السلام بخشیدیم، چه بنده خوبى! زیرا همواره با خدا ارتباط داشت و به سوى خدا بازگشت مى کرد و به یاد او بود.(۶۰۳)

امام صادقعلیه‌السلام فرمود: چهار نفر بر سراسر زمین فرمانروایى کردند که دو نفر از مؤمنان بودند و دو نفر از کافران. مؤمنان عبارت بودند از سلیمان و ذوالقرنین و کافران عبارت بودند از بخت النصر و نمرود.(۶۰۴)

قرآن در آیه ۱۲ و ۱۳ سوره سبأ، گوشه اى از عظمت و امکانات وسیع سلیمان را بازگو کرده و چنین مى فرماید:

و براى سلیمانعلیه‌السلام باد را مسخّر کردیم که صبحگاهان مسیر یک ماه را مى پیمود، و عصرگاهان مسیر یک ماه را، و چشمه مس (مذاب) را براى او روان ساختیم، و گروهى از جنّ پیش روى او به اذن پروردگارش کار مى کردند، و هر کدام از آنها که از فرمان ما سرپیچى مى کرد، او را عذاب آتش سوزان مى چشاندیم.

آنها هر چه سلیمانعلیه‌السلام م